تبليغاتX
من و سکوت و صبوری؟ من و تحمل دوری؟ - گاهی بساط عشق خودش جور میشود... گاهی به صد مقدمه ناجور میشود
 
 

 

گفتم بگریم تا ابل چون خر فروماند به گل

وین نیز نتوانم که دل با کاروانم میرود

این شعر رو عجیب دوست دارم. ولی برام جالبه که تا حالا نشده بود که کامل بخونمش! نمی دونم بالاخره کی می تونم به علائقم که کتاب خوندن و شعر خوندن برسم. همه کاری می کنم جز این!

البته طبق عادت همیشگی، این فصل فصل کتابخونیه! بدون اینکه خودم بخوام تمام مدت در حال خوندن کتابم. روزی یک کتاب!! خوشحالم از این! هوا که گرم میشه همراه با عطش آب عطش کتاب خوندن هم میفته به جونم. خیلی لذت بخشه. چه لذت هایی تو زندگی هست ها!

ناخودآگاه می بینم که یه کتاب گرفته ام دستم و تند و تند دارم می خونمش! حالا هزار تا درس و مقاله و پروپوزال ننوشته هم کنار دستمه!!

یه جورایی مصداق من نه خود می روم او مرا می کشد...

کتاب دختر پرتقالی رو خوندم. عاااااااااااالی بود.خیلی خوشم اومد. بسیار بسیار توصیه اش می کنم!!

 

یه کتاب دیگه هم« دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد...» بود. یک مجموعه داستان کوتاه از آنا گاوالدا که اونم بد نبود ولی خیلی تکان دهنده نبود!! ولی بی نهایت از اسمش لذت بردم! کسی می تونه بگه که همچین چیزی رو دوست نداره؟ اینکه جایی کسی منتظرش باسه! 

 

ای ساربان آهسته ران کآرام جانم میرود

وان دل که با خود داشتم با دلستانم میرود

من ماندهام مهجور از او بیچاره و رنجور از او

گویی که نیشی دور از او در استخوانم میرود

گفتم به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریش درون

پنهان نمیماند که خون بر آستانم میرود

تندی مکن با کاروان محمل بدار ای ساروان 

کز عشق آن سرو روان گویی روانم میرود

او میرود دامن کشان من زهر تنهایی چشان

دیگر مپرس از من نشان کز دل نشانم میرود

برگشت یار سرکشم بگذاشت عیش ناخوشم

چون مجمری پرآتشم کز سر دخانم میرود

با آن همه بیداد او وین عهد بیبنیاد او

در سینه دارم یاد او یا بر زبانم میرود

بازآی و بر چشمم نشین ای دلستان نازنین

کآشوب و فریاد از زمین بر آسمانم میرود

شب تا سحر مینغنوم و اندرز کس مینشنوم

وین ره نه قاصد میروم کز کف عنانم میرود

گفتم بگریم تا ابل چون خر فروماند به گل

وین نیز نتوانم که دل با کاروانم میرود

صبر از وصال یار من برگشتن از دلدار من

گر چه نباشد کار من هم کار از آنم میرود

در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن

من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود

سعدی فغان از دست ما لایق نبود ای بیوفا

طاقت نمیارم جفا کار از فغانم میرود

 

 

  نوشته شده در  جمعه 17 خرداد1387ساعت 18:54  توسط فائزه سوداگری  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.ir