تبليغاتX
من و سکوت و صبوری؟ من و تحمل دوری؟
 
 
تا کجا؟ مرز آدم ها کجاست؟

حدشون برای خورد کردن بقیه تا کجاست؟ تا چه حد میتونن له کنن؟؟؟؟


دلم از دلتنگی یک دوست تنگ است...


  نوشته شده در  چهارشنبه 27 آبان1388ساعت 22:9  توسط فائزه سوداگری  | 

مسیح باز مصلوب!


  نوشته شده در  چهارشنبه 27 آبان1388ساعت 21:44  توسط فائزه سوداگری  | 

خُنُک آن قماربازی که بباخت هرچه بودش

بنماند هیچش الّا، هوس قمار دیگر


  نوشته شده در  چهارشنبه 27 آبان1388ساعت 21:39  توسط فائزه سوداگری  | 

می بافم

تار از درد، پود از غم

رج به رج، دونه به دونه.

دردها رو می بافم در سکوت سنگین قلبم.

چه زمستان سردی خواهم داشت با این شال به دور گردنم!

  نوشته شده در  جمعه 22 آبان1388ساعت 14:46  توسط فائزه سوداگری  | 

خاک بر فرق اعتبار کنم

خنده بر وضع روزگار کنم

  نوشته شده در  پنجشنبه 21 آبان1388ساعت 9:47  توسط فائزه سوداگری  | 

و چه روياهايي!
که تبه گشت و گذشت
و چه پيوند صميميتها
که به آساني يک رشته گسست
چه اميدي, چه اميد؟
چه نهالي که نشانديم و بي بر گرديد

دل من ميسوزد
که قناريها پر بستند
که پر پاک پرستوها را بشکستند
و کبوترها را
آه کبوترها را
و چه اميد عظيمي به عبث انجاميد

  نوشته شده در  چهارشنبه 20 آبان1388ساعت 20:23  توسط فائزه سوداگری  | 

دل خراب من ازین خرابتر نمی شود

که خنجر غمت ازین خرابتر نمی زند

  نوشته شده در  سه شنبه 19 آبان1388ساعت 13:15  توسط فائزه سوداگری  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.ir