تبليغاتX
من و سکوت و صبوری؟ من و تحمل دوری؟
 
 

هر روز یک کتاب!

چه لذتی! بدون توجه به کوه کارهایی که سرم آوار شده­ان و نمی­دونم چجوری از زیر اینهمه نخاله خودم رو زنده بکشم بیرون! حس یه آدمی رو دارم که زیر آوار گیر کرده ولی نمی­تونه بیاد بیرون و یه باریکه نور از بالا رو صورتش می­تابه و رقص گرده­های غبار رو تو اون باریکه می­بینه و از دیدن این صحنه لذت می­بره. آدمی که نمی­دونه یا درست تر بگم، نادیده می­گیره بوی مرگ رو، ضعف رو، گرسنگی رو و ناامیدی رو! کاری به قبل و بعد نداره و دلخوشه به لحظه قشنگی که الان براش درست شده.

من هر روز یک کتاب می­خونم و دلم قیلی ویلی میره از لذتش! آب و هوا عجیب این روزها تابستونیه! جون می­ده دراز کشیدن با یه ملافه زیر آفتابی که از پنجره می­تابه. یه بشقاب گیلاس و زردآلو و هلو کنار دستم و صفحه­هایی که تند و تند ورق می­خورن!

کار هر چند روز یه بارم شده رفتن به کتابفروشی و دو سه تا کتاب خریدن و بغل کردنشون و لذت بردن از بوی دوست داشتنی کتابفروشی!

مطمئنم که اونهایی که از گرونی کتاب حرف می­زنن و به این بهونه کتاب نمی خرن فقط تنبلن! قیمت یک کتاب خیلی کمتر از یک وعده غذا خوردن تو یه فست فود معولیه! یه پیتزا با یه سالاد یا یک ساندویچ با نوشابه و سیب زمینی حداقل 6 تومن میشه درحالی که اکثر کتاب­ها چیزی بین دو تا چهار هزار تومنن! اکثراً روی دوهزار تومن. هزینه خرید یه هفته کتاب من (با سیستم روزی یه کتاب) حدود یک چهارم هزینه­ایه که قبلاً خرج غذا و هله و هوله هفتگی­ام می­کردم با یه لذت چندین برابر و مزایایی چه بسا بیشتر!!!

 

بخش ارتوپدی خیلی مسخره­تر از اون چیزیه که انتظار داشتم. ذره­ای بهش علاقه ندارم و هیچی واسش نمی­خونم. بیمارستان فیروزگر رو دوست دارم نه به خاطر استادها یا آموزشش یا از این جور مسائل! بلکه به خاطر قدیمی بودنش! لذت می­برم از دیدن آجرهای کهنه­ای که داره! از حیاط­های پیچ در پیچش و راهای مختلفی که به ساختمونهای مختلفش داره. اون قدیم ندیما که ترم یک-دو بودم خیلی فرق داشت. خیلی کهنه­تر از این حرف­ها بود! شیشه­های شکسته و قاب عکسی که وقتی از در وارد می­شدی انگار صاف داشت تو رو نگاه می­کرد!! نمی­دونم اون قاب الان کجاست ولی من هر روز که وارد میشم ناخودآگاه سرم رو بلند می­کنم که ببینمش ولی نیست!

        

 

       

            ماکت بیمارستان! احتمالاْ ساخت عصر پارینه سنگی!! (کیفیت عکس رو شرمنده!!)

حضور و غیاب این بیمارستان با از این کارتهاییه که می­کشن ولی اثر انگشت هم می­خواد! لطف کردن واسه ما اثر انگشتش رو فعال نکرده­ان ولی واسه کارمندها، رزیدنتها و اینترنها اجباریه! خوشحالم که من مجبور نیستم مثل زندانیا انگشتم رو واسه چک شدن بهش بچسبونم! احساس کنترل شدن اصلاً جالب نیست! کم مونده DNA چک کنن!!

                    

           جای انگشت مربوطه!!!

 

 از اونجایی که من همیشه وضع حافظه­ام به خرابی الانم بوده و هیچی از فیلمایی که می­دیدم یا کتابهایی که می­خوندم یادم نمی­موند،

سوم دبیرستان که بودم تصمیم گرفتم که در مورد هر فیلم یا کتاب یه چیزی بنویسم! یه دفتر برداشتم و با اراده پیش رفتم. بیشتر کتابها. خلاصه و حسم رو نسبت بهشون می­نوشتم. کم کم از صرافتش افتادم و اون دفتر هم نمی­دونم کجا گم و گور شد.

از اون موقع به بعد با بالاتر رفتن سن، وضع حافظه­ام هم رو به افول گذاشت و شدم اینی که الان هستم! حتی اسم کتابهایی که تو این یه هفته خوندم رو هم به زور یادم میاد. شاید این وبلاگ بتونه نقش اون دفتر رو ادامه بده!

لیست کتاب­هایی که از 4 شنبه پیش تا امروز خوانده­ام:

 

حکایت عشقی بی قاف، بی شین و بی نقطه (مجموعه داستان کوتاه)

نویسنده: مصطفی مستور

ناشر: نشر چشمه

قیمت: 900

تعداد صفحه: 68

 جالب نبود برام. با اینکه داستان کوتاه رو خیلی دوست دارم ولی واسه خوندن این داستان­ها عملاً جون می­کندم.

 

عشق روی پیاده رو (مجموعه داستان کوتاه)

نویسنده: مصطفی مستور

ناشر: رسش

قیمت: 1500

تعداد صفحه: 140

 مثل مورد بالا. خوشم نیومد. نمی­دونم چرا به نظرم صحنه­هایی که مصطفی مستور می­سازه یه جورایی مصنوعیه. به دل نمیشینه. حس می­کنم می­خواد فضای داستان­های دهه 50 و 60 رو از خودش بسازه! تقلیدیه، همون به دلم نمیشینه!! خیلی از کتابهاش رو خوندم به امید اینکه شاید یه چیزی بشه و خوشم بیاد ولی نه، نشد! دیگه مطمئن شده­ام که نه، اصلاً دنبال داستان دیگه­ای ازش نمی­رم.

 

انتخاب (مجموعه داستان کوتاه)

نویسنده: سیمین دانشور

ناشر: نشر قطره

قیمت: 2000 تومان

تعداد صفحه: 168

اونجوری نبود که انتظار داشته­ام. دو سه تا داستانش خوب بود ولی اکثراً نه. داستان­های کوتاه سیمین هم خیلی جالب نیستند. یعنی به پای رمان­هاش نمیرسن وگرنه خوبن!

 

43 داستان عاشقانه (مجموعه داستان کوتاه)

گردآورنده: ولف وندراچک

ناشر: نشر مرکز

قیمت: 2200

تعداد صفحه: 160

واااااای، مزخرف به تمام معنا! احساس آدمی رو داشتم که گول خورده! گول اسم کتاب رو. دریغ از یه دونه داستان جالب. می­خوندم و به خودم فحش می­دادم! می­خوندم و حرص می­خوردم از وقتی که دارم سرش می­ذارم!

در کل این 43 تا، 3 تا داستانش برام جالب بود که حتماً در آینده نزدیک اینجا می­نویسمشون!

 

بازی آخر بانو

نویسنده: بلقیس سلیمانی

انتشارات: ققنوس

قیمت: 3800 تومان

تعداد صفحه: 292

خیلی دل و دل کردم وقتی خواستم این کتاب رو تو نشر چشمه بخرم. راستش از رمان­هایی که نویسنده زن دارن واهمه دارم. معمولاً به این آسونیا دلم رضایت نمیده به خوندنشون! بنا به توصیه گیوتین عزیز به رمان­هایی که جایزه ادبی برده­ان اعتماد می­کنم. این کتاب رو هم به همین دلیل خریدم. بد نبود. داستان روونی بود. نوع روابط هم خوب بود ولی بعضی جاها بدجوری اغراق داشت و واکنش طبیعی نبود. ولی فضاهایی که ساخته بود و نوع رابطه بانو با این مردها خوب بود. قسمت­های دانشکده و خانم دکتر محمدخانی هیچ رقمه نمی­چسبید. زیادی دروغ بود. کاش نویسنده نمی­خواست آخر داستان رو این شکلی به هم بیاره و عاقبت شخصیت­ها رو نشون بده. آخر داستان با کل فصل­های قبلش نمی­خوند.

 

وانهاده

نویسنده: سیمون دوبوار

ناشر: نشر مرکز

قیمت: 2000 تومان

تعداد صفحه: 150

یادداشت­های روزانه زنی که می­فهمه شوهرش معشوقه داره و عکس­العمل­هاشه. خیلی کتاب روون و قابل باوری بود. واکنش­ها کاملاً طبیعی و قابل درک. خیلی خیلی روون. با تمام وجود استیصال رو میشد درک کرد. تک تک واکنش­ها، تردیدها و نگرانیش رو میشد درک کرد. پای به پای شخصیت داستان حرص می­خوردم، ناامید می­شدم، شک می­کردم ولی اگه من بودم وقتی کار به آخر داستان نزدیک میشد، قبل از جدا کردن خونه توسط شوهر، بدون شک و درنگ ترکش می­کردم. شخصیت داستانش ضعیف بود. نه اینکه ضعیف پرداخته شه باشه ها، نه! حرفش هم همین بود که زنیه که استقلال نداره و به اطرافیانش وابسته است ولی من این شخصیت ضعیف رو نمی­پسندم با اینکه با کتاب خیلی حال کردم.

فقط کتاب همه می­میرند رو قبلاً از سیمون دوبوار خونده بودم. اون کتاب خوووووردم کرده بود. شخصیت آشنایی داشت که می­شناختمش! قبلنا هم ازش گفته بودم. جداً نویسنده توانمندیه. مطمئنناً بقیه کتابهاش رو هم خواهم خواند.

 

بگذریم (مجموعه داستان کوتاه)

نویسنده: بهناز علی­پور گسکری

ناشر: نشر چشمه

قیمت: 1300 تومان

تعداد صفحه: 134

بازهم یه مجموعه داستان کوتاه که همچین به دل نمی­شینه اما خیلی خیلی بهتر از اون یکیاست که تا الان گفته­ام. جایزه مهرگان سال 83 رو برده. داستانش هم امروزی­تره.

نمی­دونم چرا داستان­های کوتاه ایرانی امروزی نیستند. چرا اینقدر آدم­هاش دورن؟ دور از من و تو و دغدغه­های این دوره زمونه. همه یه عده زن یا مرد مالیخولیایی که هزارتا فکر تو سرشون چرخ می­زنه. بلا استثنا حداقل یک داستان در مورد تیمارستان داره بدون اینکه هذیان­هاشون قابل درک باشه. حتماً یه خودکشی به مزخرف­ترین شیوه، به علت­هایی که حتی یه دونه­اش علل شایع خودکشی الان جامعه نیست. تو همه این داستان­ها تقلید و تکرار رو می­شه دید. میشه تلاش نویسنده رو حس کرد. من از داستان­هایی که توش عرق ریختن نویسنده برای نوشتن رو میشه فهمید متنفرم. اکثر کتاب­هایی که این روزها خوندم اینجوری بودن. نمی­گم دیگه نمی­خونم ولی جداً از مجموعه داستان­های کوتاه نویسنده­های تازه­کار تا حالا خیری ندیده­ام!

 

لطفاً به من کتاب و کتابفروشی معرفی کنید!

ممنون!

در حاشیه:

ساعت ۳:۳۰ عصر یه روز داغ داغ! تو یه کوچه خلوت که پرنده پر نمی زنه، وقتی همه تو خونشون خوابن، چی لذت بخش تر از صدای شر شر آبیه که تو یه رودخونه به سنگ ها برخورد می کنه و خنکی ملسی که تو هوا پراکنده میشه؟

                    

 

  نوشته شده در  دوشنبه 27 خرداد1387ساعت 16:22  توسط فائزه سوداگری  | 

 

گفتم بگریم تا ابل چون خر فروماند به گل

وین نیز نتوانم که دل با کاروانم میرود

این شعر رو عجیب دوست دارم. ولی برام جالبه که تا حالا نشده بود که کامل بخونمش! نمی دونم بالاخره کی می تونم به علائقم که کتاب خوندن و شعر خوندن برسم. همه کاری می کنم جز این!

البته طبق عادت همیشگی، این فصل فصل کتابخونیه! بدون اینکه خودم بخوام تمام مدت در حال خوندن کتابم. روزی یک کتاب!! خوشحالم از این! هوا که گرم میشه همراه با عطش آب عطش کتاب خوندن هم میفته به جونم. خیلی لذت بخشه. چه لذت هایی تو زندگی هست ها!

ناخودآگاه می بینم که یه کتاب گرفته ام دستم و تند و تند دارم می خونمش! حالا هزار تا درس و مقاله و پروپوزال ننوشته هم کنار دستمه!!

یه جورایی مصداق من نه خود می روم او مرا می کشد...

کتاب دختر پرتقالی رو خوندم. عاااااااااااالی بود.خیلی خوشم اومد. بسیار بسیار توصیه اش می کنم!!

 

یه کتاب دیگه هم« دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد...» بود. یک مجموعه داستان کوتاه از آنا گاوالدا که اونم بد نبود ولی خیلی تکان دهنده نبود!! ولی بی نهایت از اسمش لذت بردم! کسی می تونه بگه که همچین چیزی رو دوست نداره؟ اینکه جایی کسی منتظرش باسه! 

 

ای ساربان آهسته ران کآرام جانم میرود

وان دل که با خود داشتم با دلستانم میرود

من ماندهام مهجور از او بیچاره و رنجور از او

گویی که نیشی دور از او در استخوانم میرود

گفتم به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریش درون

پنهان نمیماند که خون بر آستانم میرود

تندی مکن با کاروان محمل بدار ای ساروان 

کز عشق آن سرو روان گویی روانم میرود

او میرود دامن کشان من زهر تنهایی چشان

دیگر مپرس از من نشان کز دل نشانم میرود

برگشت یار سرکشم بگذاشت عیش ناخوشم

چون مجمری پرآتشم کز سر دخانم میرود

با آن همه بیداد او وین عهد بیبنیاد او

در سینه دارم یاد او یا بر زبانم میرود

بازآی و بر چشمم نشین ای دلستان نازنین

کآشوب و فریاد از زمین بر آسمانم میرود

شب تا سحر مینغنوم و اندرز کس مینشنوم

وین ره نه قاصد میروم کز کف عنانم میرود

گفتم بگریم تا ابل چون خر فروماند به گل

وین نیز نتوانم که دل با کاروانم میرود

صبر از وصال یار من برگشتن از دلدار من

گر چه نباشد کار من هم کار از آنم میرود

در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن

من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود

سعدی فغان از دست ما لایق نبود ای بیوفا

طاقت نمیارم جفا کار از فغانم میرود

 

 

  نوشته شده در  جمعه 17 خرداد1387ساعت 18:54  توسط فائزه سوداگری  | 

 

تو افکار خودم غرق بودم که یه دفعه یه آهنگ رو از تلویزیون شنیدم. دل تنگ با صدای اصفهانی. سوم راهنمایی بودم که آلبوم حسرت شد یه همدم! دلم همون روزها رو می خواد.. همون دغدغه هایی که مثل مرگ و زندگی برامون مهم بود ولی الان که بهشون فکر می کنم مثل بازی ان!

 

سر خود را مزن اینگونه به سنگ
دل دیوانه­ی تنها٬ دل تنگ
منشین در پس این بهت گران
مدران جامه­ی جان را مدران
مکن ای خسته در این بغض درنگ
دل دیوانه­ی تنها٬ دل تنگ
پیش این سنگدلان قدر دل و سنگ یکی است 
قیل و قال زغن و بانگ شباهنگ یکی است
دیدی آنرا که تو خواندی به جهان یار ترین
چه دل آزار ترین شد چه چه دل آزار ترین؟
نه همین سردی و بیگانگی از حد گذراند؟
نه همین در غمت اینگونه نشاند؟
با تو چون دشمن دارد سر جنگ
دل دیوانه­ی تنها ٬ دل تنگ
ناله از درد مکن،

آتشی را که در آن زیسته­ای سرد مکن
با غمش باز بمان،

سرخرو باش از این عشق و سرافراز بمان
راه عشق است که همواره شود از خون رنگ
دل دیوانه­ی تنها٬ دل تنگ

                فریدون مشیری

 

شراب تلخ می خواهم که مردافکن بود زورش

 

که تا یک دم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش

 

  نوشته شده در  سه شنبه 14 خرداد1387ساعت 14:41  توسط فائزه سوداگری  | 
یک ماه بخش روان فردا تموم میشه و من حتی نشد از یک ماجرا یا مریض چیزی بنویسم. حتی اونجوری که دوست داشتم نرسیدم روان رو بخونم. دوتا امتحان فاجعه و پراسترس، یک مسافرت و کنگره و ارائه پوستر و کلی حاشیه پررنگ تر از اصل و بعد خود امتحان بخش فرصتی واسه نوشتن برام نذاشتن.

زندگی جالبی ندارم!

چیزی که برام جالبه علاقه زیادیه که به روانپزشکی پیدا کرده ام. نه که نداشتم ولی خیلی بیشتر شده. نمی دونم جو زدگی شروع استاجریه یا جدی علاقه ای در کاره! زمان همه چیز رو معلوم می کنه!

 

احتمالا جای مشت یک مریض روی یکی از درهای درمانگاه!

 

فضای سبز دل انگیزی که به سختی میشه ازش دل کند! روز اول یکی از بچه ها گفت از فردا باید قابلمه بیاریم اینجا اردو راه بندازیم!!

خداییش کی دلش نمی خواد تو همچین فضایی یه چند وقت بی خیال دنیا و شر و شورش بگذرونه؟!!

 

ز هشیاران عالم هرکه را دیدم غمی دارد

دلا دیوانه شو، دیوانگی هم عالمی دارد

 

اینجا دیگه بیمارستان نواب نیست! یه جاییه تو شیراز! ولی یادم نمیاد کجا!

دچار فراموشی رتروگرید* شده ام!!

-------------

فراومشی رتروگرید: نوعی فراموشی که فرد وقایعی که قبل از حادثه رخ داده رو به یاد نمیاره ولی وقایع بعدش رو یادش میاد!

 

 

این روزها که می گذرد شادم

این روزها که می گذرد، شادم که می گذرد!

                                                    قیصر امین پور

  نوشته شده در  شنبه 11 خرداد1387ساعت 23:10  توسط فائزه سوداگری 
 
  POWERED BY BLOGFA.ir