سلام
از فردا میرم بخش روانپزشکی! بیمارستان نواب! یه جایی تو اوایل اتوبان کرج!!!
باید جالب باشه! خیلی چیزها از بچهها شنیدم در مورد این بخش. اکثر کسایی که دیدهام، از این بخش خوششون اومده. البته من از اوان کودکی (!) یکی از آرزوهام این بوده که یه مدت تو بیمارستان روانپزشکی بستری بشم!!! یه جورایی عشق ECT (همون شوک!!) رو دارم! دوست دارم یه بار هم که شده تجربهاش کنم!
نمیدونم از جو زدگیه یا اینکه جداً علاقه خاصی به روانپزشکی دارم؟ اما میدونم از همین الان رفتهام کتاب تکست اصلیشون رو خریدهام، آکسفورد رو هم همین طور! پیش مطالعهاش رو هم شروع کردهام! حالا نمیدونم تا کی این به احتمال قوی جوزدگی رو ادامه میدم؟!!!!
دوست دارم از بیمارایی که میبینم اینجا بنویسم. نه صرفاً این بخش، هر بخشی که از این به بعد رفتم. یه جورایی یاد وبلاگ قبلی سورنا(simab.persianblog.ir) میافتم! آدم تک تک مریضهاش رو انگار میبینه و میشناسه! میدونم که من مرد همچین کاری نیستم ولی شروع میکنم، هرچه پیش آید، خوش آید!

نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد
بختم ار یار شود رختم از این جا ببرد
عاشق سوخته دل نام تمنا ببرد
آه از آن روز که بادت گل رعنا ببرد
رهزن دهر نخفتهست مشو ایمن از او
بو که صاحب نظری نام تماشا ببرد
ترسم آن نرگس مستانه به یغما ببرد
سامری کیست که دست از ید بیضا ببرد
منه از دست که سیل غمت از جا ببرد
هر که دانسته رود صرفه ز اعدا ببرد
خانه از غیر بپرداز و بهل تا ببرد
گفت از خودم بنويسم؛ نه با شعرهاي ديگران. ولی من نميتونم!
در رفتن جان از بدن گويند هر نوعي سخن
من خود به چشم خويشتن ديدم كه جانم ميرود

در را بر هم کوبید و رفت
اکنون چگونه نگه دارم
عطر را در فضا
نم اشکهایش را در پیرهنم؟
در دلم آرزوي آمدنت ميميرد
-رفتي
اينك امّا،
آيا باز ميگردي؟
- چه تمنای محالی، خنده ام می گیرد!
...اما تو کوه درد باش، طاقت بیار و مرد باش!
طاقت میارم، می دونم!
|
|
POWERED BY BLOGFA.ir |
|