کتاب، کتاب و دیگر هیچ!!
مدتها بود که در به در یه فرصت بودم که کتابهای سیمین دانشور رو بخونم: "جزیره سرگردانی" و "ساربان سرگردان". مزه خوش "سووشون" هنوز زیر زبونمه و حسی که از خوندنش داشتم هنوز بعد از اینهمه سال همراهمه.

"جزیره سرگردانی" خیلی خوب بود. روون و راحت و بسیار جذاب. هرچند اوایلش یک کم سردرگم بودم. به ظرافت سووشون نبود ولی شخصیتهای جالب و ملموسی رو خلق کرده بود. فضای داستان هم به اون زمان میخورد. شخصیت "سلیم"، :هستی"، "مراد"، "مامان عشی"، "مادربزرگ" و ... همهشون شخصیتهای آشنایی هستند با رفتار و عکسالعملهایی که خیلی درست از آب دراومدن. یه مسئله جالب دیگه هم وجود شخصیت "سیمین" هست. انگار سیمین دانشور دنبال فرصتی بوده تا حرفهایی رو بگه که نگفته یا درستتر بگم حرفهایی رو بزنه که کمتر کسی شنیده. جالب بود برام.
داستانهای ایرانی خیلی بیشتر از داستانهای خارجی ذهن منو درگیر خودشون میکنن. شاید طبیعی هم هست. فضا همین فضاست و من هم که عادت دارم خودم رو بذارم جای شخصیتها و اونوقت با تمام احساسم سرنوشت اون شخصیت رو تو کتاب دنبال کنم. "جزیره سرگردانی" واسه این عطش و حس من یک لقمه حسابی بود!! یه جورایی مثل "ویران میآیی". نمیدونم چرا اما شخصیتهایی که یه جوری دارن از یه آدم عزیز تو زندگیشون میبُرن و سعی میکنن که فراموشش کنن یا مسیرشون رو جدا کنن همیشه برام جذاب بودن. این وسط نوع رابطه "هستی" و "مراد" و رابطهای که قدم به قدم با "سلیم" نزدیکتر میشد دقیقاً همونی بود که در عین حالی که برام لذتبخشه، پدرم رو هم درمیاره!! یه نفس "جزیره سرگردانی" رو خوندم. با اینکه تلاش نویسنده برای happy end کردن داستان عملاً در انتهای داستان واضحه، اما من میپسندیدم این پایان رو. حیف بود همچین داستانی با درد و رنج تموم بشه. شخصیت "سلیم" هم به دلایلی خوب به دلم نشست. کم تو داستانهای ایرانی رو شخصیت کاراکترهای مرد، اینقدر با ظرافت کار میشه. شاید جذابترینشون رو خود سیمین خلق کرده. "یوسف" در "سووشون"!! اما "یوسف" مُرد! اینجا "سلیم" آخر داستان زنده بود!! بلافاصله "ساربان سرگردان" رو دست گرفتم به امید اینکه ادامه رو بخونم! با توجه به اینکه میدونستم "جزیره سرگردانی" دنباله داره، موقع خوندنش تو ذهنم به اینکه چه ماجراهایی میتونه تو ادامه داستان مطرح باشه فکر کرده بودم. یه جورایی با ذهینیت پایان شاد!!
اما امان از این ادامه!!
هنوز چند خط نخونده بودم که انگار یه سطل آب یخ ریختن رو سرم! خشکم زد! از بلایی که سیمین داشت سر دنیایی که ساخته بود میاورد! تند و تند جلو میرفتم تا شاید عوض بشه این چیزی که داشت اتفاق میفتاد ولی نمیشد. نمیشد...
داشتم دیوانه میشدم. گوله گوله اشک میریختم و میخوندم. درگیر شدن من تو داستانهای فیلمها و کتابها و زار زدن پاش چیز عجیبی نیست! اما این دفعه فرق میکرد. خیلی شدید بود. دیوانه کننده بود. اون قسمت اعترافات "هستی" واکنشهای "سلیم"، نقش "استاد مانی" و... چیزهایی نبود که راحت بشه خوند و دیوانه نشد!! یه جایی دیگه نکشیدم. کتاب رو بستم و با خودم فکر کردم که دیگه ادامه ندم. چرا سیمین تک تک شخصیتهایی که ساخته رو اینجور داره نابود میکنه؟چرا؟ چی اون رو از این دنیایی که ساخت اینجور دلزده کرده که کمر به قتلش بسته؟
اما نه! نمیشد ادامه نداد. با سرعت بیشتری خوندم و خوندم. از یه جایی به بعد دیگه اتفاقی که افتاده بود رو باور کردم. اون دنیا و شخصیتها خورد شدن و رفت. دیگه با قضیه کنار اومدم و مشکل کتاب درست از همین جا شروع میشه! از جایی که خواننده قبول میکنه که اتفاق افتاده! از اینجا به بعد دیگه لحن نوشته خیلی فرق میکنه. از یه داستان پرکشش و سنجیده مثل "جزیره سرگردانی" تبدیل میشه به یه داستان فانتزی سطحی و در اواخر کتاب عملاً یک تاریخ نگاری آشفته از وضعیت ایران!! شخصیت جالبی که از "سلیم" ساخته شده بود میشه یک آدم زبون و پپه که اختیارش رو میده دست دیگران. هستی از شخصیت پویایی که داشت تا حدودی تبدیل میشه به یک مشاهده کننده! "مراد" یک دفعه از آدم حرف، تبدیل میشه به آدم عمل! و... داستان طول و تفصیل داده میشه، جا به جا هم حرفهایی زده میشه که بوی کلیشه از صد فرسخیشون به مشام میرسه. انگار خانم دانشور میخواد به زور یه سری حرف رو به خورد خواننده بده. اما حرفهایی که مثل وصله ناجور میمونن. دقیقاً مدل بعضی از این سریالهای تلویزیونی که میخوان به زور یه سری شعار بدن!
نمیدونم چه اصراری به ادامه نوشتن برای "جزیره سرگردانی" بوده که خانم دانشور این کار رو کرده؟ ادامه نوشتن بد نیست، اتفاقاً موقعیتی که "هستی" و "سلیم" رو توش قرار میده بسیار موقعیت جالبیه که همونطور که اونقدر من رو غافلگیر کرد و تاثیر گذار بود، میتونست یه فرصت عالی برای نویسنده باشه که باز قدرت قلمش رو نشون بده و شخصیتهاش رو بیشتر بپرورونه. اما در عمل این اتفاق برای داستان نمیافته. یه جورایی نویسنده موقعیت رو ساده میگیره و خواننده تاحدودی ابله در نظر گرفته میشه. ماجراهای فرار از زندان، وجود جزیره سرگردانی، فرار از اون و اتفاقاتی که مسلسل وار بعد از اون میفته بیشتر به یه داستان تخلیلی شبیه شده. هرجا که کار گیر میفته، به مسخرهترین راه ممکن مشکل حل میشه!! نه، این انتظار من نبود که سیمین دانشور بعد از 8 سال از چاپ "جزیره سرگردانی" "ساربان سرگردان"ی رو بنویسه که منهای عنوان جذابتر و موقعیتی که ایجاد میشه هیچ برتریای نداره و به نظر من یک پسرفت کامله!
همیشه برای دنبالههایی که برای کتابهای تاثیر گذار نوشته میشه این اتفاق میفته که دنباله به مذاق خواننده کتاب اصلی خوش نمیاد، اتفاقی که برای اسکارلت (دنباله بربادرفته)، مادام دووینتر (ادامه ربکا) و بینایی (ادامه کوری) و ... افتاده و شاید در این مورد هم طبیعی باشه ولی در این صورت، یک اتفاق طبیعی دردناکه!!
وقتی در مورد این دو کتاب search کردم با اولین لینک شوکه شدم: "کوه سرگردان" که گویی آخرین بخش این سه گانه است! اولین عکسالعملم این بود که: وای! نه! این داستان دیگه چیزی براش نمونده که ادامه بخواد داشته باشه!
نمیدونم این کتاب چاپ شده یا نه، چندجا دیدم که مجوز چاپش لغو شده و اثر چندانی هم ازش پیدا نکردم ولی با وجود کنجکاوی شدیدم برای اینکه بدونم چه ادامهای داره، از اینکه با یه داستان ضعیفتر مواجه بشم میترسم! باید بیشتر بگردم. الان از ترسم تمام اینها رو نوشتم!!
با وجود تمام این چیزهایی که گفتم، خانم دانشور رو به عنوان بهترین نویسنده خانم ایرانی هنوز قبول دارم و "سووشون" هنوز بهترین رمان ایرانی است که خوندم. داستان "جزیره سرگردانی" هم داستان خوبیه. حتی ساربان سرگردان رو با وجود تمام ضعفهاش به خاطر اون موقعیتی که ایجاد میشه باید خوند! حتی اگه از دست خانم نویسنده و شتابزدگیاش در نوشتنش خیلی حرص بخورین!!
تمام اینهایی که نوشتم (البته شک دارم که کسی خونده باشدش!!!) صرفاً یک ارزیابی شتابزده است از یک خواننده غیر حرفهای!
امیدوارم سال 87 سال خوب و پر از کتابخوندن باشه برای من و همه اونهایی که از کتاب خوندن لذت میبرن!
لینک های مرتبط:
سیمین آل قلم (بازخواني زندگي و آثار جاويدان بانوي بزرگ ادبيات ايران -محمدحسین روانبخش)
آخرین داستان شهرزاد (ادای احترام دکتر حسین پاینده به سیمین)
ساربانی مفتون در جزیره سرگردانی (يادداشتي بر آثار سيمين دانشور از عليرضا ذيحق)
|
|
POWERED BY BLOGFA.ir |
|