تبليغاتX
من و سکوت و صبوری؟ من و تحمل دوری؟
 
 

 

گلی جان سفره ی دل را برایت پهن خواهم کرد

گلی جان وحشت از سنگ است و سنگ انداز

وگرنه من برایت حرف های ناب خواهم زد

در اینجا وقت گل گفتن، زمان گل شنیدن نیست

نهان در آستین ِ دوستان ماری  درون هر سخن خاری است

 

گلی جان در شگفتم از تو و این پاکی ِ روشن

شگفتی نیست

که نیلوفر چنین شاداب در مرداب می روید؟

 

از اینجا تا مصیبت راه دوری نیست

از اینجا تا مصیبت سنگ سنگش قصه ی تلخ ِ جدایی هاست

سر هر رهگذارش مرگ عشق و آشنایی هاست

از اینجا تا حدیث مهربانی راه دشواری است

بیابان تا بیابانش پر از درد است

مرا سنگ صبوری نیست

 

گلی جان با تو ام سنگ صبورم باش

شبم را روشنایی بخش، گلی ، دریای نورم باش

 حمید مصدق

         

 

با تو از خويش  نگفتم که مجابت نکنم

خواستم تشنه­ی اين کهنه شرابت نکنم

گوش کن از من و بر همچو منی گوش مکن

تا که ناخواسته مشتاق عذابت نکنم

دستی از دور به هرم غزلم داشته باش

که در اين کوره احساس مذابت نکنم

گاه، باران همه دغدغه­اش باغچه نيست

سيل بی­گاهم و ناگاه خرابت نکنم

فصل­ها حوصله سوزند، بپرهيز، که تا

فصل پر گريه­ی اين بسته کتابت نکنم

هرکسی خاطره­ای داشت-گرفت از من و رفت

تو بينديش-که تا بيهده قابت نکنم

محمدعلی بهمنی

                                            

 

  نوشته شده در  سه شنبه 30 بهمن1386ساعت 11:44  توسط فائزه سوداگری  | 
سلام!

تو بدبختی ها و سیل کارهایی که رو سرم ریخته، اولین چیزی رو که ول کردم همین صفحه بود! نمی دونم دوباره کی می تونم مثل قبل بشم. چند روزه این شعر تو سرم می چرخه:

گل مي رود از بستان بلبل ز چه خاموشي


وقت است كه دل زين غم بخراشي و بخروشي


اي مرغ بنال اي مرغ آمد گه ناليدن


گل مي سپرد ما را ديگر به فراموشي


آه اي دل ناخرسند در حسرت يك لبخند

 
خون جگرم تا چند مي نوشي و مي نوشي

 
مي سوزم و مي خندم ، خشنودم و خرسندم


تا سوختنم چون شمع مي خواهي و مي كوشي


تو آبي و من آتش وصل تو نمي خواهم


اين سوختنم خوش تر از سردي و خاموشي

ه. الف. سایه

This is the sunset at the North Pole with the moon at its closest point

 

پی نوشت: این پست فقط برای حفظ اون دریام بود!!

 

  نوشته شده در  چهارشنبه 24 بهمن1386ساعت 8:57  توسط فائزه سوداگری  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.ir