تبليغاتX
من و سکوت و صبوری؟ من و تحمل دوری؟
 
 
 

امروز این عکس ها رو تو فتوبلاگ کسوف دیدم.

دوتاش رو براساس مودی که دارم اینجا میذارم!

 

 

 

  نوشته شده در  پنجشنبه 13 دی1386ساعت 9:9  توسط فائزه سوداگری  | 

 

 

 

                                                                

 

 اندوه تنهایی

پشت شیشه برف می بارد
پشت شیشه برف می بارد

در سکوت سینه­ام دستی
دانه­ی اندوه می­کارد


موسپید آخر شدی ای برف
تا سرانجام چنین دیدی
در دلم باریدی ... ای افسوس
بر سر گورم نباریدی
چون نهالی سست می­لرزد
روحم از سرمای تنهایی
میخزد در ظلمت قلبم
وحشت دنیای تنهایی

 
دیگرم گرمی نمی­بخشی
عشق ای خورشید یخ بسته
سینه­ام صحرای نومیدیست
خسته­ام، از عشق هم خسته
غنچه شوق تو هم خشکید
شعر ای شیطان افسونکار
عاقبت زین خواب درد آلود
جان من بیدار شد بیدار
بعد از او بر هر چه رو کردم
دیدم افسون سرابی بود
آنچه می­گشتم به دنبالش
وای بر من نقش خواب بود


ای خدا ... بر روی من بگشای
لحظه­ای درهای دوزخ را
تا به کی در دل نهان سازم
حسرت گرمای دوزخ را؟
دیدم ای بس آفتابی را
کو پیاپی در غروب افسرد

آفتاب بی غروب من!
ای دریغا در جنوب! افسرد
بعد از او دیگر چی می­جویم؟
بعد از او دیگر چه می­پایم ؟
اشک سردی تا بیافشانم
گور گرمی تا بیاسایم


پشت شیشه برف می­بارد
پشت شیشه برف می­بارد
در سکوت سینه­ام دستی
دانه اندوه می­کارد

       فروغ فرخزاد

 

برف قشنگی می­باره...

  نوشته شده در  چهارشنبه 12 دی1386ساعت 9:23  توسط فائزه سوداگری  | 

 

بدبیاری وقتی بیاد، تا بیچاره­ات نکنه دست بردار نیست. از دیشب تا حالا یه ریز بدبیاری میارم. دیشب کلی کار مهم داشتم ولی راس ساعت 9 خوابم برد! جوری که اصلاً نفهمیدم کی خواب به چشمم اومد!! همه کارهام موند. صبح هم اونقدر دیر پاشدم که کلی چیزهای لازمم رو جا گذاشتم. تو بیمارستان وقتی که بالاخره بعد از عمری یه استاد داشت یک کم معاینه یاد می­داد چنان حالت تهوعی گرفتم که مجبور شدم برم بیرون و هوایی بخورم ولی خوب که نشدم هیچ، بدترم شدم! رو پام بند نبودم از شدت بدحالی!!هم عرق سرد کرده بودم، هم دل پیچه داشتم هم حالت تهوع هم سردرد ... یه امتحانی که من اصلاً دلم نمی­خواست عقب بیفته عقب افتاد و تمام برنامه­هام به هم ریخت. 10 روز تعطیلی درست و حسابی، جلوی چشمم دود شد و رفت هوا!! تو راه دانشگاه بودم که بچه­ها زنگ زدن و کلاسی که براش داشتم می­رفتم دانشگاه رو کنسل کردن ولی من راه برگشت نداشتم! تو دانشکده دیدم که ساعت 2-4 باید واسه کلاس سمیولوژی قلب بیمارستان رجایی باشم. ساعت الان چنده؟ یه ربع به 2! من چی؟ نه روپوش دارم، نه روپوش بچه­هایی که الان دانشکده هستن به سایز من می­خوره!! چی میشه؟ یه غیبت خوردم و نمی­دونم چه اتفاقی میفته! یه جا هم که خیر سرشون 4تا صدای قلب و ریه یاد می­دن پرید!

یه عالمه بدشانسی و بدبیاری خورد و ریز دیگه هم بود که همه­شون با هم به اینجا رسیدن که با یه اعصاب خورد و داغون نشسته­ام تو کمیته، حال خونه رفتن هم ندارم!!

 

دلم می­خواد جیغ بکشم!!

 

    

                      

 

  نوشته شده در  سه شنبه 4 دی1386ساعت 15:13  توسط فائزه سوداگری  | 

 

یلدا شب عاشقان بیدل...

 

سومین ساله که اینجا از یلدا می­نویسم. هر دفعه هم این رو:

 

یلدای انتظار قصه نیست، شب هم نیست

                                  وگر نه به سر آمده بود

 

 

دوباره زمستون شد! فصل مورد علاقه­ام. امسال از پاییز ننالیدم حتی بهش فکر هم نکردم ولی عجیب بد بود!! دیگه مطمئنم که تلقینی نیست این بدبیاری­های پاییزی.

 

 

                                          

 

دیدن تمام این صحنه ها و بودن تو این فضاها چقدر لذت بخشه!

 

         

 

 

 

 

 

 

            

 

 در اوج شادمانی
در قله ی غرور
در بهترین دقایق این عمر نا به پای
در لذت نوازش برگ و نسیم صبح
در لحظه ی نهایت نسیان رنج ها
در لحظه ای که ذهن وی از یاد برده است
خوف تگرگ را
کز شاخسار باغ جدا کرده برگ را
نا گاه
غرنده تر ز  رعد و شتابنده تر ز برق
احساس می کند
چون پتک جانگدازی،
این پیک مرگ را

 

        حمید مصدق

 

 

 

یه دوستی می گفت تو همیشه وقتی گرفته ای می نویسی! ایمان آورده ام به درستی حرفش!

جالب نیست آدم فقط تو غم هاش دیگران رو شریک کنه و لذت شادی هاش رو تو دلش برای خودش نگه داره!

 

عشق
صدای فاصله هاست..
صدای فاصله هایی که غرق ابهامند...

 

 

هزارتو خیلی برام جالب و جذابه! راستش از نیمه های ماه همه اش منتظرم که ماه جدید بیاد و ببینم که این دفعه از چی نوشته.

شماره قبلش هزارتوی فاصله بود. خیلی خیلی ازش لذت بردم. نوشته سرزمین رویایی رو از همه بیشتر پسندیدم. عنوانش بود تو می آیی. از اینجا بخوانید!

 

این دفعه هزارتوی روشنفکریه. هنوز میلم به خوندنش نکشیده!!دلم یه کتابی می خواد که توش غرق بشم، یه داستانی که چندین بار بخونمش و هرباز با خوندنش لذت ببرم. دلم خیلی چیزها می خواد!!

 

 

 

 

پی نوشت- چند هایکو که جایی خواندم:

 

اشتباه نکن
    این ریزش اشک نیست
    تو داری فرو می ریزی!

 

 

بی بامی برای نشستن
    پرواز را چه سود؟
 

 

 

آخر نوشت: چهل تیکه شد این پست!!

  نوشته شده در  شنبه 1 دی1386ساعت 10:9  توسط فائزه سوداگری  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.ir