خیلی بدم میاد از جاهایی که از در و دیوارش میباره که میخوان بهت بگن که :
"ورود آدم تنها و سگ ممنوع!"
فضاهایی که مال حداقل دونفرهاست! برای منی که با تنهایی خودم حال میکنم و عاشق ولگردیهای تکنفرهام هستم این عذاب آوره! عذاب آوره فضای این جور جاها رو تحمل کنم.
چرا اگه تنها بشینم توی پارک و یکی دو ساعت به کاری که دوست دارم مشغول باشم کتاب یا مجلهای بخونم، آهنگی گوش کنم یا به اطرافم نگاه کنم و از دیدن جزئیات لذت ببرم، مدام باید نگاههای پر از تعجب دیگران رو تحمل کنم؟ مگه پارک فقط محلیه که دونفر بشینن و از خودشون عقشولانه در وکنن یا یه جماعت گلهای بیان و از ته دل بگن و بخندن؟
چرا وقتی تک و تنها میرم سینما، وقتی تو سالن انتظارش منتظرم که در سالن رو باز کنن باید احساس بدی داشته باشم یا خودم رو به خوندن مشغول کنم که حتی به آدمهای دور و بر نگاه هم نکنم؟
چرا نمیشه با خیال راحت رفت تک و تنها نشست تو یه کافی شاپ خلوت؟ تو شلوغها میشه تنها رفت. چون توجه کسی جلب نمیشه ولی تو یه کافی شاپ خلوت، تو یه ساعتی که معمولاً کم آدمی اونجاها میپلکه –که دقیقاً دوست داشتنیترین زمان برای منه!- احساس امنیت نمیکنم؟
چرا؟ چرا؟ چرا؟ اینقدر از این محلها هست تو شهر که اعصاب آدم خورد میشه. اینها هم از اون مدل فشارهاییه که ناخودآگاه آدم رو به سمتهایی هل میده! یه عده رو وادار میکنه که واسه غلبه به این مسئله برن و یه جفت جور کنن! یا اینکه یه پایه پیدا کنن یا در حالت بدش برن و دیگه اون طرفا پیداشون نشه. برای منی که هیچ کدوم از این حالتها راضیام نمیکنه چه راهی وجود داره؟!
چرا دارم اینها رو میگم؟ واسه اینکه بگم حاااال میکنم با پارک لاله! از اون جاهاییه که هیچ بهانه و شرط و شروطی نداره! مال همه است! اونقدر آدمهایی که توش هستن و جوش تنوع داره که احساس بدی واسه من ایجاد که نشده هیچ، لذت هم میبرم! از کله سحر تا آخر شب زندگی توش جریان داره، هر گوشهاش هم یه جوریه! یه حالی داره. واسه مودهای محتلف، فضاهای متنوع داره. شاید این تو مرکز شهر و نزدیک دانشگاه بودنشه که باعث شده جوش فقط فضای عقشولانه نداشته باشه و همه طیف آدمی توش باشه. کله سحر هم که بری همه جوری هست. یکی داره قدم میزنه، یکی داره میدوه، یه زن و شوهر پیر هستن که کلاه گذاشتن سرشون و قدم میزدن، دو سه نفر سالمند با هم اومدن، زوجها هم حتی هستند، یکی نشسته کتاب میخونه، یکی دوچرخه سواری میکنه، باغبون داره آب میده، ... حتی نگاه کردن به این آدمها هم جذابه!
خیلی دوستش دارم!

یه زمانی پارک گفتگو رو هم دوست داشتم. هنوزم دارم ولی چندتا مشکل داره. یه جورایی مصنوعیه! بیشتر از اینکه از توش بودن آرامش بگیرم، به این فکر میکنم که چه خوب طراحی شده. چه طراح با ذوقی داشته!! البته مشکل اصلیاش اینه که خیلی دم دست نیست و به درد آدمی میخوره که ماشین داره. من که ندارم، اصلاً برام صرف نمیکنه که برای چند دقیقه تا چند ساعت آرامش گرفتن، کلی دردسر رفتن و برگشتن رو بکشم.
از پارکهای بزرگ و معروف دیگه هم خیلی خوشم نمیاد، نه ملت، نه جمشیدیه! ساعی رو نرفتهام، دیروز با تاکسی از ونک که میرفتم ولیعصر دلم خواست که برم امتحانش کنم ولی دیرم شده بود، نمیشد. مودش هم بعدش رفت. نمیدونم چرا ولی خیلی هوس نکردم که تنهایی امتحانش کنم. بیشتر به این فکر کردم که یه روز با بروبچ اکیپی بریم.
یه زمانهایی رو مود امتحان کردن رستورانها بودم، یه زمانی کتابفروشیها، یه دورهای شهر کتابها رو دور میزدم، الان مود پارک گردی دارم!!
آهان یادم رفت! یه پارک خیلی کوچیکی هست تو کریمخان، سر ویلای شمالی. اون رو هم عجیب دوست دارم. با اینکه تو دل خیابونه! قدیما که بیشتر میرفتم بیمارستان میرزاکوچک خان دنبال فرصتی بودم که برم از اون پل کوچیکش رد شم و برم اونرش! پلش مثل این نقاشیهای بچه هاست که روی رودها و جوبها میکشن! اونقدر انحنا داره که بدون گرفتن نردههاش نمیتونم ازش رد بشم!! آخه لیز میخورم!
پارکها رو دوست دارم! به شرطی که از در و دیوارش نباره که:
"ورود آدم تنها و سگ ممنوع!"
سوالها و درگیریهای ذهنیای که یه بخشیاش رو تو پست قبلی نوشتم تموم نشده و فکر هم نمیکنم که تموم بشه. البته به نظر من آدمی که مدام در حال فکر کردن و کشمکش ذهنی نباشه درسته که یه آرامش و راحتی خوبی داره اما من بهش میگم الکی خوش! بدم نمیاد از این مدل درگیریها ولی مثل همه چیز دیگه نباید گذاشت که از یه حدی بیشتر بشه. نباید اینا بشن اصل و زندگی روزمره رو اونقدر تحت شعاع قرار بدن که آدم از کار و زندگی بمونه. واسه همین فعلاً ادامه این سوالا رو میذارم برای بعد!

اللهم اغفر لی الذنوب التی تحبس الدعا...
معنی «تحبس الدعا» رو تازه این روزها فهمیدم!
آدم ها خیلی پیچیده ان! پیچیده تر از اونی که حتی بعد از چندین سال آشنایی بتونی بفهمی که منظورشون از حرف هایی که می زنن چیه. دلخوری شون از چیه، شادی شون از چی. غمشون از چی، دردشون از چی. انتظارشون ازت چیه...
شایدم من خیلی ساده ام و هنوز بی تجربه تر از اونی که بتونم اینهمه پیچیدگی رو درک کنم.
نمی فهمم! گیج شده ام!
-------
این پست رو ادامه می دم!!
![]()
ادامه ۱ (ساعت ۲۱:۲۶):
معتقدم که دوستی یه افسار نیست که بندازیمش به گردن دیگری و بکشونیمش به هرجا که میل خودمون میکشه و اگه اون هم نخواست بنا بذاریم بر اینکه دیگه این رفیق، رفیق نیست. هرکسی تو هر رابطهای با هر سطح و عمق و طول و عرضی از رابطه باید بفهمه که اسیر نگرفته! باید بفهمه که هرکسی ممکنه روزهایی تو زندگیاش پیش بیاد که بخواد تغییر کنه، نوع روابطش رو عوض کنه، بعضی مرزهاش رو بشکنه و یه چند تا خط و مرز جدید بکشه. هر آدمی هر روز که چشم باز میکنه میتونه همون آدمی نباشه که شب قبلش چشم بسته. آدمیزاد که یه ماشین برنامهریزی شده نیست که هر روز همون برنامه دیروزش رو داشته باشه و قرار باشه دیروزش رو تکرار کنه. لازمه این تغییرات هم اینه که از یه سری چیز، یه سری آدم، عادت، فکر، ... دوری کنه. میتونه به یه سری آدمها و کارها و فکرها و دل مشغولیها سرگرم بشه که تا دیروز نشده. میتونه.....
آره، آدمیزاد میتونه باید هم همینجور باشه. من خودم با تمام وجودم به این اعتقاد دارم اما شاید بد نباشه که وقتی قصد داریم یه تغییر نسبتاً بزرگ تو هرکدوم از این موارد بدیم یه نیم نگاهی هم به اون طرف مقابل هم بندازیم که این تغییرات ما رو نه دیده و نه حتی روحش خبر داره که چه اتفاقی برای ما افتاده. بهش حق بدیم که وقتی این تغییر در برخورد و رابطه (همون سطح و عمق و طول و عرض و ...) رو میبینه و حس میکنه، به خودش شک کنه! شک کنه که نکنه کاری کرده یا خطایی ازش سر زده.
عادت کرده ام اگه کسی خودش رو ازم دور کرد، من هم ازش دور شم. و بالعکس! شاید درست باشه شاید هم نه. بعضی وقت ها این جور عمل کردن باعث میشه که این وسط یه سیکل معیوب درست بشه که نتیجهاش دور شدن و دور شدن آدمها از همه. نمی دونم یه رابطه رو در هر سطحی اش تا چه زمانی باید حفظ کرد. یه رابطه دوستی، کاری، عاطفی، دشمنی،مرید و مرادی، ... هر مدل رابطه ای، با هر سطحی! این آستانه ها رو برای هر مدل و هر سطح نمی دونم چجوری باید تعیین کرد. اصلاْ باید همچین چیزهایی تعریف بشه؟ یا اینکه باید در هر زمانی کار رو سپرد دست مود و احساس؟ نمی دونم!
شاید این جور دور و نزدیک شدن ها، کشیدن و کشیده شدن ها، بریدن و پس زده شدن ها، جلو رفتن و پس زده شدن ها، دور شدن و کشیده شدن ها و ... همه و همه لازمه تغییر ما آدمهاست. نمیدونم!
همینه که میگم آدمها پیچیدهان! همینه که میگم آدمیزاد عجیب و غریبتر از اونیه که بشه تحلیلش کرد یا از روی رفتار و گفتارش در موردش قضاوت کرد. این روانشناس ها و روانپزشک ها چجوری با این همه پیچیدگی خودشون رو درگیر می کنن؟!
دارم هذیون میگم! می دونم! یه سری سوال دارن تو سرم میچرخن که جوابی براشون ندارم. همین!
دیروز رفتیم نمایشگاه قرآن. دو سالی میشد که نرفته بودم. ماه رمضونها برای من همیشه با لذت گشت و گذار تو نمایشگاه عجین بوده. اون موقع که مدرسه می رفتیم معمولاْ با بچه های مدرسه می رفتیم. من و مامان هم همیشه می رفتیم.

دیروز با اینکه خیلی حسته بودم رفتم چون وقت دیگه ای گیرم نمیومد. آثار هنری اش خیلی بیشتر و قشنگ تر بود. عقده ای شدم به تمام معنا! چرا من هیچ گونه هنری ندارم؟!
نه خطم خوبه، نه بلدم نقاشی بکشم، نه شعر، نه تذهیب، نه ... دیگه منبت و قلم زنی و ... رو دیگه اصلاْ فکرشم نمی کنم!!
چه لذتی می برن اونهایی که این هنرها رو دارن! چقدر دلم می خواد که من هم می تونستم...

یه بخشی داشت تایپوگرافی اسماالحسنی. خیلی جالب بود. طراحی غرفه ادبیات و شعرش هم خیلی قشنگ بود.
دم افطار هم خیلی جو قشنگی داشت. خوشم اومد. دوست دارم هرجور شده یه بار دیگه برم. امان از این زندگی که وقتت رو نمی تونی صرف کارهایی که دوست داری بکنی.

پی نوشت: اگه علاقه دارین حتماْ یه سر برین نمایشگاه.
|
|
POWERED BY BLOGFA.ir |
|