تبليغاتX
من و سکوت و صبوری؟ من و تحمل دوری؟
 
 
 

چند جا دیده بودم لینک محاسبه سن واقعی رو ولی چون معمولاْ عادت به اینجور سرکار رفتنا ندارم، روش کلیک نکرده بودم تا اینکه امروز یکی از دوستان لینکش رو میل کرده بود. تو بیکاری عصرهای ماه رمضون که دنبال سرگرمی می گشتم که یه جوری بگذره، روش کلیک کردم و...

نتیجه:

سن بیولوژیک: ۲۲ سال

سن واقعی: ۳۸ سال!!

میانگین امید به زندگی: ۷۴ سال

امید به زندگی من: ۵۸ سال!

خوشم اومد!! تازه دوست داشتم سن واقعی ام بالاتر از این دربیاد و امید به زندگیم هم کمتر. ۵۸ خیلی زیاده! ۴۵ تا ۵۰ بسه! مثل روز برام روشنه که ازین پیرزنای زوار در رفته مریض احوال میشم که مدام یکی باید بیاد جمشون کنه. حالم از این به هم می خوره! عمر تا یه حدی اش خوبه. وقتی خودت بشی وبال گردن خودت دیگه چه فایده ای داره زنده بودن؟

محاسبه کنید!

 

من پیر سال و ماه نی ام، یار بی وفاست

بر من چو عمر می گذرد پیر از آن شدم

 

  نوشته شده در  شنبه 31 شهریور1386ساعت 18:8  توسط فائزه سوداگری  | 
 

جدیداْ با این آرشیو کنار صفحه حال می کنم. از کنار که نگاش کنی شبیه موج های دریا شده. رنگش هم می خوره!

فعلاْ فقط دارم سطح این دریام رو زیاد می کنم!

به دریا شکوه بردم از شب دشت

وزین عمری که تلخ تلخ بگذشت

به هر موجی که می گفتم غم خویش

سری می زد به سنگ و باز می گشت

  نوشته شده در  جمعه 30 شهریور1386ساعت 22:56  توسط فائزه سوداگری  | 

 

دیروز به یاد شهریار روز شعر و ادب بود. دلم می­خواست یه پست ویژه ادبیات از خودم دروکنم ولی یه مشکل کوچولو پیش اومد. من ساعت 13:45 صبح، صبح که چه عرض کنم، ظهر تازه کش و قوس کنان از خواب بیدار شدم!! یه یه ساعتی هم خب طول می­کشه تا بعد از اینهمه بسته بودن، چشمام باز بشن، بعد هم دیگه نشد دیگه!! خب من بعد از چند روز تو خونه موندن خب حال و حوصله ندارم! فقط ولگردی می­کنم!

نتیجه این همه خواب این شد که خب من دیشب نخوابیدم! اگه می­خواستم هم نمی­تونستم. مگه من چقد گنجایش خواب دارم؟! نتیجه اینکه بعد از سحر تازه خوابیدم و خب 9:30 پاشدم. خب این ساعت هم که آدم حال نداره بره دانشگاه! نتیجه اینکه من امروزم می­مونم خونه!! اصلاً فکر نکنید که من تنبلم که ناراحت میشم! من فقط دارم یه زندگی متفاوت از خودم دروکنم!! همین!

 

حالا چند عدد شعر از خودمان، نه، خودمان که از این عرضه­ها نداریم، از دیگران واستون در وکنم که بفهمید چقده ادبیات فارسی دوست داشتنیه!!

غزلیات شهریار هم خیلی قشنگن!

 

شهریار در ویکیپدیا

زندگی شهریار به روایت دخترش

 

                                شهریار

 

از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران

ما گذشتيم و گذشت آنچه تو با ما كردي

مي روم تا كه به صاحبنظري باز رسم

دلِ چون آينة اهل صفا مي شكنند

سهل باشد همه بگذاشتن و بگذشتن

شهريارا غم آوراگي و در بدري

رفتم از كوي تو ليكن عقب سرنگران

تو بمان و دگران واي بحال دگران

محرم ما نبود ديدة كوته نظران

كه ز خود بي خبرند اين زخدا بي خبران

كاين بود عاقبت كار جهان گذران

شورها در دلم انگيخته چون نوسفران

                                                  شهریار  

 

بگردید، بگردید، در این خانه بگردید

در این خانه غریبید، غریبانه بگردید

یکی مرغ چمن بود که جفت دل من بود

جهان لانه­ی او نیست، پی لانه بگردید

یکی ساقی مست است، پس پرده نشسته­ست

قدح پیش فرستاد که مستانه بگردید

یکی لذت مستی­ست، نهان زیر لب کیست؟

ازین دست بدان دست چو پیمانه بگردید

یکی مرغ غریب است که باغ دل من خورد

به دامش نتوان یافت، پی دانه بگردید

نسیم نفس دوست به من خورد و چه خوشبوست

همین جاست، همین جاست، همه خانه بگردید

نوایی نشنیده است که از خویش رمیده­ست

به غوغاش مخوانید، خموشانه بگردید

سرشکی که برآن خاک فشاندیم بن تاک

در این جوش شراب است، به خمخانه بگردید

چه شیرین و چه خوشبوست، کجا خوابگه اوست؟

پی آن گل پرنوش چو پروانه بگردید

بر آن عقل بخندید که عشقش نپسندید

در این حلقه­ی زنجیر چو دیوانه بگردید

در این کنج غم­آباد نشانش نتوان داد

اگر طالب گنجید به ویرانه بگردید

کلیدِ درِ امّید اگر هست شمایید

درین قفل کهن سنگ چو دندانه بگردید

رخ از سایه نهفته­ست، به افسون که خفته­ست؟

به خوابش نتوان دید، به افسانه بگردید

تن او به تنم خورد، مرا برد، مرا برد

اگر باز نیاورد به شکرانه بگردید

ه. الف. سایه

 

رندی ديدم نشسته بر خنگ زمين،
نه کفر و نه اسلام و نه دنيا و نه دين،
نه حق، نه حقيقت، نه شريعت نه يقين
اندر دو جهان که را بود زهره‌ی اين؟

                               خیام

 

اين کوزه چو من عاشق زاری بوده است،

در بند سر زلف نگاری بوده ا‌ست؛

این دسته که بر گردن او می بینی:

دستی ا‌ست که برگردن ياری بوده ا‌ست

                                                خیام

 

يک چند به کودکی به استاد شديم؛
يک چند ز استادی خود شاد شديم؛ 
پایان سخن شنو که ما را چه رسید: 
چون آب برآمدیم و چون باد شدیم
                               خیام

 

شيخی به زنی فاحشه گفتا: مستی،
هر لحظه به دام دگری پا بستی؛
گفتا؛ شيخا، هر آنچه گويی هستم،
آيا تو چنان که می‌نمايی هستی؟

                               خیام

 

نه طریق دوستانست و نه شرط مهربانی

که به دوستان یک دل سر دست برفشانی

دلم از تو چون برنجد که به وهم درنگنجد

که جواب تلخ گویی تو بدین شکردهانی

نفسی بیا و بنشین سخنی بگو و بشنو

که به تشنگی بمردم بر آب زندگانی

غم دل به کس نگویم که بگفت رنگ رویم

تو به صورتم نگه کن که سرایرم بدانی

عجبت نیاید از من سخنان سوزناکم

عجبست اگر بسوزم چو بر آتشم نشانی

دل عارفان ببردند و قرار پارسایان

همه شاهدان به صورت تو به صورت و معانی

نه خلاف عهد کردم که حدیث جز تو گفتم

همه بر سر زبانند و تو در میان جانی

اگرت به هر که دنیا بدهند حیف باشد

و گرت به هر چه عقبی بخرند رایگانی

تو نظیر من ببینی و بدیل من بگیری

عوض تو من نیابم که به هیچ کس نمانی

نه عجب کمال حسنت که به صد زبان بگویم

که هنوز پیش ذکرت خجلم ز بی زبانی

مده ای رفیق پندم که نظر بر او فکندم

تو میان ما ندانی که چه می رود نهانی

مزن ای عدو به تیرم که بدین قدر نمیرم

خبرش بگو که جانت بدهم به مژدگانی

بت من چه جای لیلی که بریخت خون مجنون

اگر این قمر ببینی دگر آن سمر نخوانی

دل دردمند سعدی ز محبت تو خون شد

نه به وصل می رسانی نه به قتل می رهانی

            سعدی

 

یکی دوستی را که زمان­ها ندیده بود گفت: کجایی که مشتاق بوده­ام. گفت: مشتاقی به که مَلولی.

دیر آمدی ای نگار سرمست

زودت ندهیم دامن از دست

معشوقه که دیر دیر بینند

آخر کم ازآنکه سیر بینند

شاهد که با رفیقان آید به جفا کردن آمده است به حکم آنکه از غیرت و مضادّت خالی نباشد

به یک نفس که برآمیخت یار با اغیار

بسی نماند که غیرت وجود من بکشد

به خنده گفت که من شمع جمعم ای سعدی

مرا از آن چه که پروانه خویشتن بکشد

سعدی

 

گفتمش سیر ببینم مگر از دل برود

وان چنان پای گرفتست که مشکل برود

دلی از سنگ بباید به سر راه وداع

تا تحمل کند آن روز که محمل برود

چشم حسرت به سر اشک فرو می­گیرم

که اگر راه دهم قافله بر گل برود

ره ندیدم چو برفت از نظرم صورت دوست

همچو چشمی که چراغش ز مقابل برود

موج از این بار چنان کشتی طاقت بشکست

که عجب دارم اگر تخته به ساحل برود

سهل بود آن که به شمشیر عتابم می کشت

قتل صاحب نظر آنست که قاتل برود

نه عجب گر برود قاعده صبر و شکیب

پیش هر چشم که آن قد و شمایل برود

کس ندانم که در این شهر گرفتار تو نیست

مگر آن کس که به شهر آید و غافل برود

گر همه عمر ندادست کسی دل به خیال

چون بباید به سر راه تو بی­دل برود

روی بنمای که صبر از دل صوفی ببری

پرده بردار که هوش از تن عاقل برود

سعدی ار عشق نبازد چه کند ملک وجود

حیف باشد که همه عمر به باطل برود

قیمت وصل نداند مگر آزرده هجر

مانده آسوده بخسبد چو به منزل برود

سعدی

 

 

مرده بدم زننده شدم، گریه بدم خنده شدم

دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم

دیده­ی سیر است مرا جان دلیر است مرا

زَهره­ی شیر است مرا زُهره­ی تابنده شدم

گفت که دیوانه نئی، لایق این خانه نئی

رفتم و دیوانه شدم، سلسله بندنده شدم

گفت که سرمست نئی، رو که ازین دست نئی

رفتم و سرمست شدم، وز طرب آکنده شدم

گفت که تو کشته نئی در طرب آغشته نئی

پیش رخ زنده کنش کشته و افکنده شدم

گفت که تو زیرککی، مست خیالی و شکی

گول شدم، هول شدم وز همه برکنده شدم

گفت که تو شمع شدی، قبله­ی این جمع شدی

جمع نیم، شمع نیم دودِ پراکنده شدم

گفت که شیخی و سری پیشرو و راهبری

شیخ نیم، پیش نیم، امر تو را بنده شدم

گفت که با بال و پری من پر و بالت ندهم

در هوس بال و پرش بی­پر و پرکنده شدم

گفت مرا دولت نو راه مرو رنجه مشو

زانکه من از لطف و کرم سوی تو آینده شدم

گفت مرا عشق کهن از بر ما نقل مکن

گفتم آری نکنم، ساکن و باشنده شدم

چشمه­ی خورشید تویی، سایه گه بید منم

چون که زدی بر سر من پست و گدازنده شدم

تابش جان یافت دلم واشد و بشکافت دلم

اطلس نو یافت دلم، دشمن این ژنده شدم

صورت جان وقت سحر لاف همی زد زبطر

بنده و خر بنده بدم شاه و خدابنده شدم

شکر کند کاغذ تو از شکر بی­حد تو

کآمد او در برمن، باوی ماننده شدم

شکر کند خاک دُژم، از فلک و چرخ به خم

کز نظر و گردش او نور پذیرنده شدم

شکر کند چرخ فلک از مَلِک مُلک و مَلَک

کز کرم و بخشش او روشن و بخشنده شدم

شکر کند عارف حق کز همه بردیم سبق

بر زبر هفت طبق، اختر رخشنده شدم

از توام ای شُهره قمر در من و در خود بنگر

کز اثر خنده­ی تو گلشن خندنده شدم

باش چو شطرنج روان خامش و خود جمله زبان

کز رخ آن شاه جهان فرخ و فرخنده شدم

                                     مولانا

 

دلم گرفت خدا را از این همه تشویش

شب است و باز غمی در دلم

                       ز هر شب بیش

فغان ز دیده

            که دل را در این بلا افکند

که هر بلا که به مردم رسد

                        رسد از خویش

چو می­برم سوی محراب ابروی تو نماز

ز من مپرس

            چه دین دارم و

                        کدامین کیش

رقیب از لب لعلت مدام می­نوشد

مرا فراق تو بر جان زند چو ماران

                                    نیش

خبر که می­برد از من به یار دولتمند

که در فراق چسان جان سپرد آن درویش

هزار جانم اگر هست، برخی جانت

که نیست عاشق صادق ز خیل خویش اندیش

 

حمید در شب هجران همیشه می­گوید:

«دلم گرفت خدا را از این همه تشویش»

                                           حمید مصدق

 

اندیشه می­کنم،

            نه به شبها

                        که روز هم

باور نمی­کنند

باور نمی­کنی تو

                  که حتی

                          هنوز هم...

                                    حمید مصدق

 

 

گفتا: تو از کجایی کاشفته می­نمایی؟

گفتم: منم غریبی از شهر آشنایی

گفتا: سر چه داری کز سر خبر نداری؟

گفتم: بر آستانت دارم سر گدایی

گفتا: کدام مرغی کز این مقام خوانی؟

گفتم: که خوش نوایی از باغ بینوایی

گفتا: به دلربایی ما را چگونه دیدی؟

گفتم: چو خرمنی گل در بزم دلربایی

گفتا: من آن ترنجم کاندر جهان نگنجم

گفتم: به از ترنجی لیکن به دست نایی

گفتا: چرا چو ذره با مهر عشق بازی؟

گفتم: از آنکه هستم سرگشته­ای هوایی

گفتا: بگو که خواجو در چشم ما چه بیند؟

گفتم: حدیث مستان سرّی بود خدایی.

                    خواجوی کرمانی

خیلی از شاعرها و شعرها جاموند! ولی چه کنم؟!

  نوشته شده در  چهارشنبه 28 شهریور1386ساعت 11:45  توسط فائزه سوداگری  | 

 

در ادامه ولگردی­های دیروز، بعد از دو ساعت ولگردی در کافی نت و صرف مقادیر معتنابهی پول، اومدم بیرون و اولین جایی که دیدم، سینما قدس بود و فیلمی که داشت به اسم «سرگیجه».

سانسش بهم می­خورد. با اینکه حتی اسمش این فیلم رو نشنیده بودم، همینجوری رفتم که ببینمش اما کاش پام شکسته بود و نمی­رفتم!! فیلم مزخرف به تمام معنا! تو عمرم اینهمه از سینما رفتن پشیمون نشده بودم! وسط­های فیلم تحملم تموم شده بود! یک فیلم بدون فیلمنامه!! یعنی داشت اما ملغمه­ای از هرچی فیلم که تو عمرت دیدی با ارادت خاص نسبت به سینما پارادیزو!! با یه سری بازی به تمام معنا مصنوعی! حرف­های کلیشه­ای، یارو بعد از 30 سال برادرش رو دیده، میگه: آه برادر! بسیار دلتنگت بودم!!!! واای اصلاً فکر کردن بهش هم اعصابم رو خورد می­کنه! دیگه ملت علناً و بلند بلند مسخره می­کردن! نسبت به ساعتش سالن سینما شلوغ بود. البته با توجه به ماه رمضون بودن و بسته بودن رستوران­ها خب قابل درک بود! دیگه نیم ساعت آخر بی­خیال پرده و ماجرای فیلم شدم. همون شنیدنش کفایت می­کرد و هرچند لحظه یه نگاه انداختن! من مشغول تماشای فیلم­های اطرافم شدم! حداقل 8 تصویر همزمان!! همه هم یه جورایی شبیه هم. با اختلافات جرئی! گویا کارکرد سینما در همه زمان­ها و همه جا یه چیزی تو این مایه­ها بوده! رجوع کنید به سینما پارادیزو! و مشابهاتش!

آخرش هنوز چراغا روشن نشده کیفم رو انداختم رو کولم و با بیشترین سرعتی که می­تونستم از سینما زدم بیرون! مردم چه اعتماد به نفسی دارن! نویسنده و کارگردان و بازیگر نقش اول یه نفر بود! نمی­دونم چی چی زرین­دست!

به هیچ وجه توصیه نمی­کنم ببینیدش! مگر به اونهایی که ترجیح میدن فیلم مزخرف باشه و به هیچ عنوان توجهشون رو از فیلم دونفره خودشون پرت نکنه!!

 

این عکس تزئینی است!

 

دیشب وقتی اومدم به وبلاگم یه سر بزنم دیدم فی.لتره!! گفتم لابد تو پست دیروزم یه چیزی نوشته­ام که اشتباهی فی.لتر شده. هی تو ذهنم دنبال فعل­ها و کلمه­هایی گشتم که میشه برداشت بدی ازش کرد. خب یه چندتایی هم به ذهنم رسید. اومدم برم اینا رو حذف کنم که دیدم بله! بلاگفا کلاً فی.لتر شده. بلافاصه .ir رو چک کردم و دیدم که بله! این درسته. فحش و لعن بود که نثار حضرات می­کردم! صبح اومدم و دوباره با همون صفحه زیبای فی.لتر مواجه شدم. صاف رفتم تو قالب هرچی .com بود رو کردم .ir و حتی لینک ها رو هم درست کردم. برعکس دفعه قبل سر پرشین بلاگ که تا دو هفته بعدش من دلم رضایت نمی­داد به عوض کردن لینک ها. اما دیگه حوصله نداشتم و همه رو عوض کردم. محض احتیاط بعدش گفتم یه بار .com رو هم چک کنم که دیدم بله! درست شده!! اینجا نتیجه گرفتم که من کاری نکنم سنگین­ترم. مهم نیست من چیکار می­خوام بکنم! مهم اینه که همیشه ضایع میشم!

بچه که بودیم سرگرمی­مون کشف کتاب­های تو کتابخونه بود. کتاب­­هایی که اکثراً اسماشون تو مایه­های مارکسیسم، کمونیسم، لیبرالیسم، ... بود. مد سال­های اول انقلاب. ولی لابه­لای این کتاب­ها کتاب­های جالبی هم بود که من تازه می­فهمم چی هستن. کتاب­های خوبی هستن ولی خب تو اینهمه سالی که یه جورایی اسباب بازی ما بودن از بین رفتن!!!

یک سالنامه قدیمی مال 59 داشتیم که توش چیزهای جالبی داره. این سالنامه علاوه بر تقویم قانون اساسی و صحبت­های امام و اسامی علمی گیاهان، آموزش اصطلاحات سیاسی، ضرب المثل، آئین کنفوسیوس شعر، داستان و .... داره! شلم شورباییه واسه خودش.

تو بخش ادبیاتش این شعر از همه بیشتر یادم مونده. شعری که بی­ربط به این روزها و این ماه نیست. دیروز وقتی شعر «باز مهمان لبت در رمضانم...» رو خوندم یادش افتادم:

 

روزه دارم من و افطارم از آن لعل لب است

آری افطار رطب در رمضان مستحب است

روز ماه رمضان زلف میفشان که فقیه

بخورد روزه خود را به گمانش که شب است

زیر لب وقت نوشتن همه کس نقطه نهند

این عجب نقطه خال تو به بالای لب است

یارب این نقطه که به بالا بنهاد

نقطه هرجا غلط افتاده مکیدن ادب است

شحنه اندر عقب است و من از آن می­ترسم

که لب لعل تو آلوده به ماء العنب است

منعم از عشق کند زاهد و آگه نبود

شهرت عشق من از ملک عجم تا عرب است

عشق آنست که از روی حقیقت باشد

هرکه را عشق مجازی­ست حمال الحطب است

گر صبوحی به وصال رخ جانان جان داد

سودن چهره به خاک سر کویش ادب است

صبوحی

 

  نوشته شده در  دوشنبه 26 شهریور1386ساعت 12:20  توسط فائزه سوداگری  | 

 

من، همین الان، اینجا!

یه کافی نت کوچیک، مرکز تجارت ایرانیان، میدان ولیعصر

داغون، خسته، تنها، دلگیر، پشیمون، ناراحت، عصبی، ...

... غمگین، غمگین، غمگین!

بی حوصله، بی حوصله، بی حوصله...

و آهنگ  وبلاگ دکتر مقیمی که همراه این روزهام شده. بهانه ای برای گریه کردن. چقدر سخته که نمیشه در ملا عام گریه کرد!

  

امروز از اون روزهای ولگردیه ولی با یه تفاوت که این ولگردی از سرخوشی و شندره خوشحالی همیشگی نیست. از اون سرگردونی هاست، سردرگمی هاست...

صبح دانشگاه تهران کار داشتم. ساعت ۳:۳۰ هم باید جایی تو خیابون شریعتی باشم. این وسط تنها جایی که دلم نمی خواد برم دانشگاهه.

صبح زود از خونه زدم بیرون. از دورترین مسیری که می تونستم برم رفتم که بیشتر طول بکشه! ساعت ۸:۳۰ رسیدم دم دانشگاه. تازه یادم اومد که ادارات ۹ صبح باز میشن و با این حساب من ۱ ساعت زود اومده بودم و تا ۹:۳۰ وقت دارم. دلم می خواست برم رو نیمکت های وسط بلوار کشاورز بشینم ولی روم نشد! یه دفعه یاد پارک لاله افتادم. این پارک رو خیلی خیلی دوست دارم و به نظرم آرامش بخش ترین پارک تهرانه. از اونایی که آدم می تونه کله سحر با خیال راحت بره توش و شب بیاد بیرون! رو یه نیمکت نشستم و چلچراغ رو گرفتم دستم که بخونم. از همون صبح که از خونه اومدم بیرون هم هدفون توی گوشم بود و صدا هم روی بیشترین حد! اما این افکار لعنتی نمی رفتن بیرون. نمی رن گورشون رو از ذهن من گم کنن که یه کم آروم بگیرم.

الان یه ساعتی هست که تو این کافی نت نشستم و ول می چرخم تو وبلاگ های مردم. می چرخم  می چرخم تا یه چیزی بخونم که منو درگیر کنه و خلاص بشم از درگیری ولی نشد. دیدم میرزا پیکوفسکی رفته کانادا. چقدر دلم می خواد برم یه جای دور. تک و تنها، دور و غریب. دیگه از همه چیز، از خودم، از خودم از خودم خسته شدم.

همینجوری ولگردی می کردم که یه دفعه یه پسر بچه کنارم گفت خانوم فال می خری؟ گفتم فالات چنده؟ گفت ۱۰۰ تومن! طبق عادت همیشگی ام بهش گفتم خودش یه دونه رو بهم بده. داد و رفت. داشتم پاکتش رو پاره می کردم که دیدم نوشته فال سعدی! خوشحال شدم. صبح که داشتم می اومدم چشمم به کلیات سعدی افتاد و خواستم که برش دارم و تو این ولگردی برم تو یه پارک و بخونم ولی از وزنش ترسیدم. بی خیالش شدم. حالا دیدن یه فال ازش برام جالب بود.

حذر کن ز دود درون های ریش

که ریش درون عاقبت سر کند

بهم بر مکن تا توانی دلی

که آهی جهانی به هم برکند

 

خسته ام! از خودم، از همه، از زندگی از هر چیزی که دور و برمه. از همه از همه.

الان دارن اینا رو اینجا می نویسم که یادم بمونه این روزها، این حال این آدما، این زندگی مزخرفی که برای خودم ساخته ام.

الان یه صدای دیگ دینگ اومد. صدای زنگ مدرسه مون بود. ۷ سال هر روز، روزی حداقل ۶ بار این صدا رو می شنیدیم. دلم برای دوران مدرسه و دوستی هاش تنگ شده. هیچ دورانی و هیچ چیزی برای من اون روزها نمیشه. تو اوج ناراحتی ها و بدبختی و اعصاب خوردی هام، حتی یاد اون روزها و دوستی ها وشیطنت هاش برام لذت بخشه.

زندگی چرا اینجوریه؟ چرا «آنچه می خواهم نمی بینم وآنچه می بینم نمی خواهم»؟

 نمی دونم این روزهای تلخ کی تموم میشن! اما این رو خوب می دونم که زندگی مزخرف تر از اونیه که آدم فکرش رو می تونه بکنه. آدم ها هم همین طور، هرچی بیشتر واسه زندگی ارزش قایل باشی، بیشتر ازش می خوری!

 

 همینجور که دنبال این آهنگ می گشتم این لینک رو دیدم.

چه شعر زیبایی!

باز مهمان لبت در رمضانم چه کنم

می‌نشیند سخنت در دل و جانم چه کنم
می‌شود همنفس نای نهانم چه کنم

دل شوریده من چون که شراب تو چشید
آنچنان گشت که از او به فغانم، چه کنم

نه عجب گر دلم از سردی این شب بگرفت
یار خورشید و سحرخنده آنم چه کنم

هین مگو چند ز صبح و نفسش یاد کنی
زنده است از دم او روح و روانم چه کنم

در دل چشم تو آن شعر چنان آب روان
خوانده‌ام لیک نیاید به بیانم چه کنم

عهد کردم که دگر سفره دل نگشایم
عشق فریاد برآرد ز نهانم چه کنم

به رطب باز کنم روزه خود بار دگر
باز مهمان لبت در رمضانم چه کنم...

                         امیر حسین سام

 

  نوشته شده در  یکشنبه 25 شهریور1386ساعت 11:13  توسط فائزه سوداگری  | 

 

چند وقت پیش دکتر مقیمی تو وبلاگش نوشت:

دوستی مفهوم بی نظیریه. فقط یه مشکلی داره اونهم اینه که از معنیش خیلی بزرگتره. دوستی از آشنایی خیلی سنگینتره. از عشق عمیقتره. توی دوستی تعلقی هست که از تملک جداست. دو نفر وقتی دوست هستن کنار هم هستن با فضاهای مشترک ولی جدا از هم. حاصل جمع دو دوست 100% نمیشه! خیلی بیشتر میشه چون دوستها با 100% شون میان توی دوستی! به امید کامل شدن نمیان! دوستی درک عمیقی میخواد. برای دوستی باید خیلی بفهمی. باید روحت خیلی بزرگ باشه تا درک کنی. باید با خودت اول از همه دوست باشی. وقتی خودت رو دوست نداشته باشی نمیتونی دوست خوبی باشی برای بقیه. اگر هم فقط خودت رو دوست داشته باشی هم نمیتونی باز دوستی کنی. توی دوستی باید خودت رو دوست داشته باشی تا از دوستی به آویزون بودن نرسی! باید طرفت رو هم دوست داشته باشی تا به توهم دوست داشتن نرسی. وقتی قدر خودت رو ندونی نمیتونی دوست باشی. آویزون میشی. وقتی قدر بقیه رو هم نمیدونی هم مفت خور خودخواهی میشی که نیمه عمر رابطه ات هر وقت تموم شد میندازیش بره... دوستی کلمه بزرگیه! هدرش ندیم!

 

آره، دوستی بی­نظیره ولی همیشه مشکل هست. مشکلاتی که از خود دوستی منشا نمی­گیره از انتظار ما از دوستی منشا می­گیره. از توقعاتی که داریم از خودمون، از دوست، از دوستی.

تا حالا نشده 100% وارد یه دوستی بشم و بعید هم می­دونم که بشم. آدمی که خودخواهی تو وجودش هست، هیچ وقت 100% نمیاد. همینم هست که آخرش اون می­مونه و حوضش! اون می­مونه و یه حسرت ابدی. یه احساس کمبود. این میشه که یه جا می­رسه به اینکه ببره این رشته تا حدودی پوسیده بین خودش و دیگران رو. رشته­ای که موریانه خوردتش. موریانه همون توقعات، همون خودخواهی خودش. همین میشه که روز به روز تنهاتر میشه. روز به روز عادت می­کنه به این خودخواهی. یه روز چشم باز می­کنه می­بینه خودشه و خودش! هیچ کس رو نداره. تنهای تنها!

اما لامصب بعضی از این رشته­ها سخته بریدنشون. نمی­دونم این مقاومت در برابر بریده شدن معنی­اش اینه که نباید بریده بشه یا اینکه معنی­اش اینه که باید با تلاش و رنج و زحمت بیشتری بریدش!

بعضی­ها رو نمیشه یه دفعه برید. هی می­کشی و ول می­کنی. هی می­بری و گره می­زنی. هی خم می­کنی و راست می­کنی مثل یه سیم فلزی وقتی می­خوای با دست ببری! دیدی؟ هی از این ور خمش می­کنی هی از اونور! اولش مقاومتش زیاده، سخته خم کردنش. بعد روون میشه، راحت کج و راست میشه و بالاخره، تق! بریده میشه! یه سری طناب تعلق که میشه دوستی هم حسابش کرد رو دارم می­برم. (دوستی تو همون معنایی که من می­شناختم و پیش خودم حساب می­کردم، نه این مفهوم بزرگی که دکتر مقیمی گفته!)

یه معلمی داشتیم تو راهنمایی یه دفعه یه شعری برامون خوند تو این مایه ها:

رشته مودت تو را پاره می کنم    شاید گره خورد به تو نزدیک تر شوم

من الان می خوام پاره کنمش ولی نه به امید گره خودن مجدد و نزدیک تر شدن، به امید بریده شدن و دور شدن!

کی از این کارم پشیمون بشم رو نمی­دونم. نمی­دونم. من همیشه با ندونم کاری رفتم جلو. الانم همین کار رو می­کنم. مهم نیست! یه چیزی میشه دیگه! ته خطش همون تنهایی عمیقه و اون حسرت ابدی! اشکال نداره! بذار بشه!

پی­نوشت: حوصله ندارم به کسی توضیح بدم که منظورم چیه و کی!

  نوشته شده در  پنجشنبه 22 شهریور1386ساعت 23:36  توسط فائزه سوداگری  | 

 

هرعادتی قابل ترکه! هر وابستگی­ای رو میشه ترک کرد. این رو این چند وقته دارم می­فهمم. فقط کافیه اون عادت، حالت رو به هم بزنه، زده­ات کنه، بعد با تمام وجود بخوای که بذاریش کنار میشه. بخصوص اگه جایگزین­هایی رو براش پیدا کنی. میشه! دارم اینا رو با خودم تکرار می­کنم که باورم بشه که شده! آره، شده. یه سری عادت که جونم رو به لبم رسونده بودن ترک شده­ان! چشم بسته نمیشه، باید با چشم باز عمل کرد. باید دید که از چه چیز اون عادت زده شدی؟ چرا دیگه نمی­خوای ادامه­اش بدی؟ اگه اونو ادامه ندی چی میشه؟ اگه ادامه بدی چی رو از دست میدی؟ چی بدست میاری؟ فکر می­کنی تا چند وقت درد داشته باشه؟ لذت ترکش تا کی باهات می­مونه؟ چی رو می­خوای جایگزین کنی؟ چرا؟ می­تونه جاش رو بگیره؟...یه عالمه سوال! و از همه­اش سخت­تر: پشیمون نمیشی؟!

 

... راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟

مانده خاکستر گرمی جایی...

 

کتاب «داستان­های نامنتظره» رو نتونستم تموم کنم! اینم اضافه شد به نیمه­کاره­ها! عوضش کتاب «روزی روزگاری دیروز» رو خوندم. مجموعه داستان­های برگزیده چاپ شده در مجله نیویورکر. این کتاب هم خیلی به دلم نچسبید. خیلی که چه عرض کنم؟! به زحمتی خوندمش. فقط از خجالت کپه کتاب­های نیمه کاره به زور تمومش کردم و وقتی تموم شد نفس راحتی کشیدم!! دیروز تو چلچراغ یه متن خوندم که سجاد صاحبان­زند نوشته بود: «از سرسری خوانان بیزارم!» اشاره داشت به جمله­ای که نیچه گفته. من به تمام معنا به یه سرسری خون تبدیل شدم. چه درس و کتاب دانشگاه، چه کتاب­های مربوط به تحقیق، چه کتاب داستان چه... همه چیز! حوصله این رو ندارم که خیلی انرژی صرف کنم!

کتاب «قرن من» گونتر گراس رو شروع کرده­ام ولی...فکر نمی­کنم بتونم تمومش کنم!

من دلم یه کتاب روون می­خوااااااااااااااااااااااااااااااااااد!!......

 

 

کولی! ز شراب خانگی مست نشد

ور گفت که شد، چنان که بایست نشد

این سان که به دستِ رد به دورت افکند

کس در پی خواریت ازین دست، نشد

                                سیمین بهبهانی

 

 

فرجام تو شد ز گریه کوری، کولی!

ترکید دلم زتاب دوری،کولی!

دیدیش همیشه رام و یک­بار ببین

بدمستی اُشتر صبوری، کولی!

                           سیمین بهبهانی

 

یک عمر، به قصد جان، به تن زیست دلت

جز مارِ نهان به پیرهن، چیست دلت؟

مرّیخ به تاج بست و تیراژه به بال-

زیباست؛ ولی خروسِ جنگی­ست دلت

                                  سیمین بهبهانی

 

کولی! نه هرآنچه گفت، آن بادت گوش

یک چند به قول دیگران بادت گوش:

گر گفت «مرو»، برو، سبک بادت پای!

ور گفت «بیا»، میا، گران بادت گوش!

                                       سیمین بهبهانی

 

ابرهای همه عالم شب و روز در دلم می­گرید...

  نوشته شده در  سه شنبه 20 شهریور1386ساعت 20:41  توسط فائزه سوداگری  | 

گور شب

شب آمد و چیره شد سیاهی

آرام گرفت مرغ و ماهی

تنها منم اشک­بار و بیدار

ای شب تو زجان من چه خواهی!

 

بشکیب و منال ای شباهنگ

انده مفزا بر این دل تنگ

بگذار به درد خود بگریم

در خون دلم فرو مزن چنگ

 

ای ماه متاب بر من امشب

آتش به دلم میفگن امشب

چشمک مزن ای ستاره، خاموش

خونم مفشان به دامن امشب

 

ای باد به کوی من چه پویی

آزارِ دلِ مرا چه جویی

زان دخترِ شوخ چشمِ طناز

با من سخنی دگر نگویی!

 

نزدیک میا، خیال او، دور!

دور از منِ دردمندِ مهجور!

بگریز ازین شکسته­­ی درد،

بگذار مرا درین شبِ گور!

 

آه ای شبِ تب گرفته پیش آی

وآغوشِ سیاهِ خویش بگشای

بفشار مرا به سینه، بفشار

بربای مرا زخویش، بربای!

ه.الف سایه

 

مرگِ روز

می­رفت آفتاب و به دنبال می­کشید

دامن ز دست کشته­ی خود، روز نیمه جان

خونین فتاده روز از آن تیغِ خون­فشان

در خاک می­تپید و پیِ یار می­خزید

 

خندید آفتاب که «این اشک و آه چیست

خوش باش روز غمزده! هنگامِ رفتن است

چون من بخند خرم و خوش، این چه شیون است

ما هردو می­رویم دگر جای شکوه نیست!»

 

نالید روز خسته که «ای پادشاهِ نور!

شادی از آنِ توست نه از آنِ من، بلی

ما هر دو می­رویم ازین رهگذر، ولی

تومی­روی به حجله و من می­روم به گور!»

ه.الف سایه

 

 

سایه هم از اون شاعرهاییه که هیچ وقت نمیشه از شعرشون گذشت!

 سایه در ویکیپدیا

 یه جا تو این نوشته ویکیپدیا نوشته سایه رو بعد از حافظ بهترین غزلسرا می دانند. تا حدودی حرفش رو قبول دارم ولی من سایه رو بیشتر از غزل هاش برای مثنوی ها و قطعاتش دوست دارم. هرچند که همه شعرهاش یه جورایی دلنشینن! غزل های شهریار بیشتر غزلن!!ء

....

دردی است چون خنجر

یا خنجری چون درد

این من که در من

پیوسته می گرید

 

.در من کسی آهسته می گرید

 

  نوشته شده در  چهارشنبه 14 شهریور1386ساعت 21:9  توسط فائزه سوداگری  | 

 

وااای تابستون شده! البته قبول دارم که خجالت آوره وقتی فقط دو-سه هفته تا آخر تابستون مونده من بیام و از خودم ذوق دروکنم که تابستون شده! اما جداً برای من تازه دو سه روزه که تابستون شروع شده! تابستون یعنی روزهای خوش و لخت ولگردی! یعنی کتاب! یعنی بیکاری! بیکاری نه به این معنا که تو خونه زیر باد پنکه لم بدم ها یعنی اینکه دغدغه ذهنی و هزارتا کار رو هم تلنبار شده نداشته باشم! یعنی روزی یه کتاب! عااااااااااااااالیه!!

دیروز کتاب خلخال رو خوندم. داستان زندگی 5 زن مصری! نویسنده: نیره عطیه، مترجم: هما مداح. ناشر: کاروان

خواهرم قبل از من خونده بودش و خوشش نیومده بود اما من خوشم اومد. حال و هوای کتاب یه چیزی بود تو مایه­های اینکه چقدر زن­ها بدبختن و چقدر زجر می­کشن و اینا! چیزی که من اصلاً خوشم نمیاد! از اینش خوشم نیومد. بیشتر شباهت خیلی زیادشون برام جالب بود. ماجراهایی که تو زندگی همشون تکرار میشد. بلااستثنا خاطره وحشتناکی از خت.نه شدن داشتن و همشون یه جوری تلاش کرده بودن که این برای دختراشون تکرار نشه که نتونسته بودن! از ازدواج­های زود که با تصمیم خانواده­شون بوده. از عشق­هایی که بهشون نرسیده بودن! از شب اول عروسی که هیچ کدوم چیزی نمی­دونستن و اینکه اکثرشون حس منفی­ای نسبت به ص.کص داشتن. افتخاری که به داشتن بچه­هاشون می­کردن و درد و رنجشون از مردن اون­ها. گفتم که در خلال داستان­هاشون باید می­شستی غصه می­خوردی و حرص از این نابرابری­ها و بدبختی­ها ولی من فقط دنبال شباهت­ها می­گشتم. شباهت­هاش با داستان­های ایرانی­ای که خونده بودم. چیزهایی که قبلاً اینجا هم بوده! زمونه عوض میشه. هیچی مثل گذشته نیست. فقط زمان می­بره! همین!

مدل روایتشون هم جالب بود. ماجراها رو قر و قاطی می­گفتن. درست مثل اینکه همون زن نشسته جلوت و می­خواد تو یه فرصت کم یه عالمه اتفاق زندگیش رو تعریف کنه. از این شاخه به اون شاخه! یه کلیتی اولش که کی­ام و چندتا بچه دارم و شوهرم کیه و چه کاره است! یه زندگی عادی! بعد دونه دونه بدبختی­ها و ماجراها میاد وسط! خیلی جالب بود اینطور روایت کردن. اگه اهل جز زدن و حرص خوردن از بدبختی مردم و تبعیض و ظلم به زن­ها نیستسن، بخونیدش!

 

شب که تموم شد کتاب 18 داستان از کریستسن بوبن رو شروع کردم. خیلی تلاش کردم که بخونمش ولی حتی یه داستانش رو هم نکشیدم تموم کنم. خیلی بدم میاد از کش دادن ماجرا. کتاب باید روون باشه. خودش بره جلو. اگه یه وقت نگاه کنم که ببینم چند صفحه مونده که تموم بشه، همونجا کتاب رو ول می­کنم. این یعنی اینکه از خوندنش لذت نمی­برم! این شد که این نشد!

صبح می­خواستم برم بیرون کتاب داستان­های نامتظره رو برداشتم. 16 تا داستان از رولد دال هست. صبح تو تاکسی مشغول خوندنش بودم که یه لحظه سرم رو آوردم بالا دیدم که ای وای رسیدم! کیف و کیف پول و جزه و یه پاکت و چادر بود و من و پولی که باید به راننده می­دادم و دری که باید باز می کردم و فقط دوتا دونه دست! به بدبختی­ای پیاده شدم!

امروز خیلی اینور اونور رفتم و نشد تو راه مثل آدم کتاب بخونم. فقط دوتا داستانش رو خوندم. تا اینجاش بدک نبوده!

 

امروز بعد یه سری کارهایی که داشتم خواستم برم سینما. نه خبری از برنامه سینماها داشتم نه سانسشون. فیلم خاصی هم نبود که بخوام ببینم. به هر سینمایی که رسیدم فیلمش شروع شده بود! قیدش رو زدم و رفتم کتابفروشی­های روبروی دانشگاه!

واااااااااااااااای که چه حالی داشت! کتاب، عکس، کارت، واووو من عشق همه این چیزهام! یه بازارچه­ای هست قبل از 12 فروردین. دوتا مغازه داره که تابلو و کارت­های نازی دارن! یه عالمه کارت باحال خریدم. از این کارتهایی که پینگلیش روش نوشته و جمله­هاش واسه ضایع کردن طرفه! خیلی خوشم اومد. 11 مدل داشت! همه­شو گرفتم! سه تا تابلو قشنگ هم گرفتم! یکی­اش مال توه ضحی جونمی!!

اصلاً دلم نمی­خواست از این مغازه­ها دل بکنم. من می­خواااااااااااااااااااااااااااااام!!!

 

اینها همه قیافه منن!!

بعد رفتم بازارچه کتاب و انتشارات یساولی! با اینکه همیشه کلی دستام رو پر می­کردم از کارت­ها و عکس­هاش این دفعه هیچ کدومشون چشمم رو نگرفت! اصلاً در مقابل این کارت­هایی که گرفته بودم هیچی به چشم نمیومد!!

از یه پسر بچه هم یه فال گرفتم:

اگر رفیق شفیقی درست پیمان باش

              حریف حجره و گرمابه و گلستان باش

سعی می کنم باشم!!

خلاصه مطلب اینکه خیلی خوش گذشت! تابستون به بهترین نحو ممکن برای من شروع شد!!!

جای دوستان خالی!

  نوشته شده در  چهارشنبه 14 شهریور1386ساعت 0:2  توسط فائزه سوداگری  | 

این دو روز جونم به لبم رسیده از خستگی! نه خواب درست دارم و نه خوراک! خیلی خسته­ام! دیروز که رسماً به حال موت افتاده بودم از خستگی و گرسنگی و سردرد! وقتی داشتم بر می­گشتم خونه آخرین دونه­های گلوکز خونم هم مصرف شده بود! خیلی بد بود! مغزم هم می­خواست از چشمام بزنه بیرون! میگن "مرگ روجلو چشمام دیدم" دقیقاً همین!!

امروز از ترس تکرار این وضع حسابی گلوکز چپون کردم خودم رو! ولی جواب نداد! دوباره به زور خودمو تا خونه کشوندم! چه مرگم شده رو نمی­دونم! این گردن درد و گرفتگی­اش هم یه هفته­ای هست که برگشته و ناکارم کرده! پلک پایین چشم چپم هم مدام می­پره و رو اعصابمه! گاهی هم گوشه سمت چپ لبم هی بالا و پایین می­پره! مفاصل متاکارپوفالانژیال (اونجایی که انگشتای دست به استخوانهای کف دست وصل میشن!!) راستم هم دردناکه و به زور جمع میشه!! از ظهر تا حالا هم مچ پای راستم درد می­کنه!! بینی­ام حتی تحمل وزن کم عینک رو نداره و درد می­کنه! سردرد که ول کن نیست، چشمام تو اوربیت جا نمیشن! دندون مولار 2 بالا سمت راست هم درد می­کنه! شروع که میشه دردش به مولار 2 پایین سمت راست هم می­زنه! لکه­های قرمز پوستی که قبلاً سمت چپ بینی­ام بود، الان سمت راست زده! درد نداره اما خودم تشخیص BCC روش گذاشتم!کف پای راستم اون برآمدگی اتصال انگشت شست به استخوان­های کف پام هم درد می­کنه! موقع راه رفتن پام رو کج می­ذارم که بهش فشار نیاد. واسه همین لنگ می­زنم!...

ابودردا شنیدیدن؟ من الان دقیقاً خود خودشم!!

 

آخیش! خیلی وقت بود که اینهمه اینجا غر نزده بودم!!

 

دیروز رفته بودم تیمورزاده که یه کتاب متاآنالیز بخرم! نداشت ولی قبل از اینکه حتی دنبال اون کتاب بگردم صاف رفتم سر قفسه کتاب­های غیر علمی­اش! کتاب "ویران می­آیی" حسین سناپور رو گرفتم! خیلی اسمش رو شنیده بودم ولی پیش نیومده بود که ببینم و بخرمش! وقتی دیدمش سریع برش داشتم! با اینکه هنوز دست به کتاب­هایی که از نمایشگاه خریدم نزدم! عجیب عطش کتاب خریدن دارم من!! هیچی نمی­تونست به اندازه خریدن کتاب نه صرفاً این کتاب!- ابنقدر ذوق مرگم کنه! اما...

خاک بر سر من کنن! اینهمه ادعای کتاب خوندن و اهل مطالعه بودن دارم اما هیچ فرقی ندارم با یه بچه فینگیلی که قبل خواب براش یه داستان می­خونن که "یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیشکی نبود........قصه ما به سر رسید، کلاغه به خونه­اش نرسید!

جداً فرق ندارم! دوست داشتم مثل همه قصه­ها که همه به خونه­شون میرسن جز کلاغه، همه هم تو این داستان به خونه­شون برسن! دروغ چرا؟ همه که نه! روزبه و فردوس! دوست داشتم happy end باشه! دوست داشتم همه چیز معلوم بشه! نمی­خواستم رها بشم وسط یه موقعیت داغون کننده. برخلاف همیشه دوست نداشتم داستان داغونم کنه! دوست نداشتم با اینهمه بدبختی و اعصاب خوردی که دارم یه قصه با یه عالمه آدم، با یه عالمه مشکل، با یه عالمه حسرت اینکه چرا نگفت، چرا نکرد، چرا ... بیاد خودشو جا بده تو حداقل نصف مغز من!

مطمئناً اگه تو یه شرایط آروم­تر روحی و ذهنی و کاری و جسمی خونده بودمش حسابی حال می­کردم باهاش! الانم از خوبیشه که با من همچین کاری کرده! کتابی ایده­آل برای تمایلات خودآزاری من! (جدیداً یاد گرفته­ام که مازوخیسم یعنی خودآزاری جنسی!! نه هرنوع خودآزاری! واسه همین دیگه به کارش نمی­برم!!)

یه چیزی بگم! می­دونم که اینهمه درد و مرضی که الان دارم همه­اش سایکوسوماتیکه! این داستان با تلخی­اش همه رو با هم بیدار کرده!!

با این حال به کتابخون­ها توصیه­اش می­کنم! شماها که مثل من ابودردا نیستید که!

پی­نوشت: این­ها رو در مورد ویران می­آیی وقتی نوشتم که 5 صفحه از کتاب رو نخونده­بودم! به امید اینکه آخرش اونجوری نباشه که اولش نوشته! به این امید که بیام و اینها رو پاک کنم! ولی نشد!! فقط یه دل سیر زار زدم! خیلی داستان خوبی بود!

یه جا خوندم که نوشته بود ویران می آیی ویران می کند! راست گفته! عجیب دردناکه!

خیلی خوشم اومد آقای سناپور!

 جداً این روزها من هم ویران می­آیم!!

 

  نوشته شده در  یکشنبه 11 شهریور1386ساعت 20:16  توسط فائزه سوداگری  | 
 

بعضی روزها وقتی تموم میشن آدم نفس راحتی می کشه و میگه که:

باورم نمیشه که تموم شده!!

 

تعجب می کنم که چجوری الان زنده ام!!!

 

  نوشته شده در  شنبه 10 شهریور1386ساعت 23:42  توسط فائزه سوداگری  | 

به ما نگفتند...

به ما نگفتند... راستش را به ما نگفتند یا لا اقل همه راست را به ما نگفتند.

گفتند تو که بیایی خون به پا می کنی، جوی خون به راه می­اندازی و از کشته پشته می­سازی و ما را از ظهور تو ترساندند. درست مثل اینکه حادثه­ای به شیرینی تولد را کتمان کنند و تنها از درد زادن بگویند.

ما از همان کودکی، تو را دوست داشتیم. با همه فطرتمان به تو عشق می­ورزیدیم و با همه وجودمان بی­تاب آمدنت بودیم. عشق تو با سرشت ما عجین شده بود و آمدنت، طبیعی ترین و شیرین­ترین نیازمان بود. اما...

 اما کسی به ما نگفت که چه گلستانی می­شود جهان، وقتی که تو بیایی.

همه، پیش از آنکه نگاه مهر گستر و دست­های عاطفه تو را توصیف کنند، شمشیر تو را نشانمان دادند. آری، برای اینکه گلها و نهال­ها رشد کنند، باید علف­های هرز را وجین کرد و این جز با داسی برنده و سهمگین، ممکن نیست. آری، برای اینکه مظلومان تاریخ، نفسی به راحتی بکشند، باید پشت و پوزه ستمگران را به خاک مالید و نسلشان را از روی زمین برچید.

آری، برای اینکه عدالت بر کرسی بنشیند، هرجه سریر ستم آلوده سلطنت را باید واژگون کرد و به دست نابودی سپرد. و اینها همه، همان معجزه ای است که تنها از دست تو بر می­آید و تنها به دست تو محقق می­شود. اما مگر نه اینکه اینها همه مقدمه است برای رسیدن به بهشتی که تو بانی آنی.

آن بهشت را کسی برای ما ترسیم نکرد. کسی به ما نگفت که آن ساحل امید که در پس این دریای خون نشسته است، چگونه ساحلی است؟!

کسی به ما نگفت که وقتی تو بیایی: پرندگان در آشیانه­های خود جشن می­گیرند و ماهیان دریاها شادمان می­شوند و چشمه ساران می­جوشند و زمین چندین برابر محصول خود را عرضه می­کند. به ما نگفتند که وقتی تو بیایی: دل­های بندگان آکنده از عبادت و اطاعت می­کنی و عدالت بر همه جا دامن می­گسترد و خدا به واسطه تو دروغ را ریشه کن می­کند و خوی ستمگری و درندگی را محو می­سازد و طوق ذلت و بردگی را از گردن خلایق بر می­دارد.

به ما نگفتند که وقتی تو بیایی: ساکنان زمین و آسمان به تو عشق می­ورزند، آسمان بارانش را فرو می­فرستد، زمین، گیاهان خود را می­رویاند...و زندگان آرزو می­کنند که کاش مردگانشان زنده بودند و عدل و آرامش حقیقی را می­دیدند و می­دیدند خداوند چگونه برکاتش را بر اهل زمین فرو می­فرستد.

به ما نگفتند که وقتی تو بیایی: همه امت به آغوش تو پناه می­آورند همانند زنبوران عسل به ملکه خویش. و تو عدالت را آنچنان که باید و شاید در پهنه جهان می­گستری و خفته­ای را بیدار نمی­کنی و خونی را نمی­ریزی.

به ما نگفته بودند که وقتی تو بیایی: رفاه و آسایشی می­آید که پیش از این نیامده است. مال و ثروت آنچنان وفور می­یابد که هرکه نزد تو بیاید فوق تصورش دریافت می­کند. به ما نگفتند که وقتی تو بیایی: اموال را چون سیل جاری می­کنی  و بخشش­های کلان خود را هرگز شماره نمی­کنی.

به ما نگفتند که وقتی تو بیایی: هیچ کس فقیر نمی­ماند و مردم برای صدقه دادن به دنبال نیازمند می­گردند و پیدا نمی­کنند مال را به هرکه عرضه می­کنند می گوید بی­نیازم.

ای محبوب ازلی و ای معشوق آسمانی!

ما بی آنکه مختصات آن بهشت موعود را بدانیم و مدینه فاضله حضور تو را بشناسیم تو را دوست می­داشتیم و به تو عشق می­ورزیدیم. که عشق تو با سرشت­ها عجین شده بود و آمدنت طبیعی­ترین و شیرین­ترین نیازمان بود.

ظهور تو بی­تردید بزرگترین جشن عالم خواهد بود و عاقبت جهان را ختم به خیر خواهد کرد.

مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید ………که ز انفاس خوشش بوی کسی می آید

از غم هجر مکن ناله و فریاد که دوش………زده ام فالی و فریاد رسی می آید

                                                              سید مهدی شجاعی

مهدویت!

اینور و اونور زیاد از این چیزها می­گن:

دکترین مهدویت، تئوری مهدویت، مهدویت و آخرالزمان، anti-Christ، امپراطوری شر، آرماگدون، آپوکالیپس، فراماسونری، تئوری یونگ و تئوری هانتینگتون، نبرد بزرگ، پیشگویی­های نوسترآداموس و...

حالم از شنیدن این کلمه­ها و بحث­های مزخرف به هم می­خوره! نمی­دونم تا حالا این چیزها رو شنیدین یا نه؟ اما نود درصد بحث­ها و جلسه­هایی که به اسم مهدویت تشکیل میشن فقط در حال بلغور کردن این خزعبلاتن!

آخه کی گفته که دوران ظهور آخرالزمانه؟ به نظر من تازه اول الزمانه! تازه موقع زندگی کردنه! اصلاً قبول آخرالزمانه، چرا اینهمه خرافات و چرت و پرت رو دستی دستی وارد ذهن مردم می­کنین؟ سند و دلیل و مدرک هم از فیلم­های هالیودی و انجیل و تورات هم رو می­کنید که بگین خیلی کار درستید؟ بگید خیلی می­فهمین؟ چی رو می­خواین ثابت کنید؟ اینکه آخر دنیا که بشه شما، آره شما، شخص خودت رو میگم جناب تئوریسین، صاحب قدرتید و زدین تو پوز یونگ و هانتینگتون و ال و بل؟

خر دجالی که میگن فکر کردی واقعاً همونیه که نمی­دونم سه تا چشم داره یا یه چشم وسط پیشونی­اش داره؟ نه عزیز من! این چیزها نیست. اگه قرار به بودن خر دجاله و انحراف مردم، توی دکترین نویسی که اگه خودت اون خر دجال نباشی، افسارش رو به دست گرفتی!! هنر این نیست که بیای ثابت کنی که الان آخر زمان شده و نبرد نزدیکه و شیطان با ایادیش دارن اله می­کنن و بله می­کنن و کنترل ناهشیار مردم رو بدست گرفتن و به شکل انسان دراومدن و خودشون رو قاطی سپاه خیر کردن و دارن دونه دونه می­کشنشون!! بسه این مزخرفات! ... اگه مردی و دلت واسه این ملت منتظر می­سوزه، لال شو!! نمی­خواد تو امام زمان و کارهایی که می­کنه رو به ما بشناسونی! چیزی که تا امروز شناسوندی همون شمشیره و خون! تازه این روایت­ها که قدیمی شده! دیگه الان نی­نی کوچولوها هم باور نمی­کنن که یکی با یه شمشیر بیاد و دنیا رو قبضه کنه و سیل خون راه بندازه و همه رو شکست بده و ... تو هم این رو خوب می­دونی! واسه همینه که این روزها دیگه از شمشیر کم میگی! الان حرف­های قلمبه سلمبه می­زنی! دیگه شمشیر از مد رفته! الان طالع نحس و آرماگدون و کنستانتین رو بورسه! دو روز دیگه که اینا هم از مد رفت، مد روز هالیود رو پیدا می­کنی! همیشه­ی خدا هم هستن اون عده­ای که دنبال خر دجال راه بیفتن! کارت خیلی سخت نیست!

نه، دیگه اصراری ندارم که به این حرف­های مزخرفت پایان بدی! تو حرفت رو بزن! من هم فقط تاسف می­خورم. تاسف برای تو! و برای اونی که به جای اینکه به دلش رجوع کنه و ببینه که اگه امام زمانش بیاد چی میشه، چشم دوخته به دهن امثال تو! آهان راستی یه چیزی هم یادم رفت بگم: دجال ورژن 2007 فقط یه دهن گنده داره! مغز هم نداره!

پی نوشت: اگه تا حالا این کلمات رو نشنیدید برید خدا رو شکر کنید! اگه خیلی دلتون می­خواد بدونین این چرت و پرت­ها چی­ان کافیه فقط یه سرچ ساده تو google بکنید به فارسی! با یه حجم عظیم مزخرف مواجه میشد!! موفق باشید!

 

جناب مثلاً عالم دینی! از تو هم گله دارم فکر نکن فقط به اون تئوریسین می­توپم! از تو هم خسته­ام که بحث شب و روز بعضی برنامه­های رادیویی و تلویزیونیت فقط همینه که آیا امام زمان ازدواج کرده یا نه؟ اگه کرده چندتا زن داره چندتا صیغه؟ عمر زن­هاش چند ساله؟ اگه غائبه پس چجوری با زنش می­خوابه؟!! و... اگه ازدواج نکرده، به گناه نمیفته؟!!!!! بس کن برادر من! بس کن! موضوع مهمتر از این مزخرفات نداری حرف بزنی؟ به تو هم باید بگم لال شو تا بی­خیال این چیزها بشی؟! خب قبول کردی که کار با ناموس و متعلقاتش کار نداشته باشی! من به شخصه ازت تشکر می­کنم اما جون مادرت بی­خیال این بحث نخ­نمای نشانه­های ظهور هم بشو! اصلاً نخواستیم بفهمیم نشانه ظهور چیه! بالاخره خودش یه وقتی میاد دیگه! من مرده تو زنده! ول کن!! خسوف و کسوف و مرگ این و اون و تولد نوزاد فلان و بهمان رو هم نمی­خواد بچسبونی به این ماجرا! از قرون وسطی خیلی گذشته!

تا وقتی هم که می­تونی از حی*ض و استح*اضه و غ*سل و احت*لام بگی، حرف واسه گفتن کم نمیاری و شنونده! نگران نباش!

تو این مورد هم اگه چیزی نشنیدن یه سرچ کنین کلی سند و مدرک و نشانه و آیه ظهور دستتون میاد که ... (چه بگویم که نگفتنم بهتره!!)

 

اینجا چه خبره؟! له شدم؟ چی؟ چی چی شده؟ مشرف شده؟ ..

آهای آقایی که دکان باز کردی به اسم تشرف! با توام! با تویی که مدعی هستی که اگه روزی امام زمان نیاد دم در خونه­ات و دستی به سر و گوشت نکشه روزت شب نمیشه! آره با توام با تویی که می­گی از اونروز که تو حجره­ات آقا رو دیدی چشم برزخی­ات باز شده و فلانی و بهمانی رو به شکل خوک و سگ می­بینی و دور اونیکی هاله سبز!! آره با تو هم هستم! با تویی که میگی خواب آقا رو می­بینی. چی می­گفتی؟ آهان دیشب خواب دیدی که آقا پیچیده در یک نور سبز اومد و بهت گفت حاج... من به تو و خاندانت ارادت خاص دارم!!! خواهشاً ببند در این دوکون رو! خسته نشدی از بس رفتی پارچه سبز گرفتی و تیکه تیکه کردی و الکی به اسم تبرک دادی به مریض و بدبخت و گرفتاری که از یه هفته قبل شب و روز تو خیابون می­خوابن که شاید این سعادت نصیبشون بشه که به گوشه لباست دست بکشن و تو واسطه­شون بشی که حاجتشون روا بشه؟! خسته نشدی؟ من به جات خسته شدم!!

منکر امکان تشرف نیستم اما یه چیزی رو خوب می­دونم:

این مدعیان در طلبش بی­خبرانند       آنرا که خبر شد خبری باز نیامد

شک نکن به این!!

 

آهای فلان...

آهای بهمان...  

اینقدر یه عده از روی حماقت و یه عده دیگه از روی غرض از این چرت و پرت­ها تو حلقوم ما ریختن که می­تونن حال آدم رو از هرچی امام زمان هست به هم بزنن! اما یه چیزی رو من خوب می­دونم:

گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم                  چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی

امام زمان رو باید از طریق دل شناخت! همون رو هم باید آماده کرد واسه اومدنش! بی­خیال تمام چیزهایی که میگن! ببین دلت چی میگه! میگه هست؟ میگه میاد؟ اصلاً دلت می­خواد بیاد؟

جواب همینا رو اگه به خودت بدی تکلیفت با خودت روشن میشه! می­فهمی که کجای معامله­ای!

جدال خیر و شر هم فقط تو آخرالزمان که نیست! همیشه و همه جا هست! حتی تو دل تو! فقط حواست باشه که تو سپاه خیر بودن لذتش بیشتر از جناح شره! امتحانش کن!!

همین!

عید همه مبارک!

 

تو که یک گوشه­ی چشمت غم عالم ببرد

                                     حیف باشد که تو باشی و مرا غم ببرد

 

یابن الحسن روحی فداک  متی ترانا و نراک؟!

 

  نوشته شده در  سه شنبه 6 شهریور1386ساعت 19:22  توسط فائزه سوداگری  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.ir