تبليغاتX
من و سکوت و صبوری؟ من و تحمل دوری؟
 
 

 سلام!

تو چلچراغ با بهرام رادان یه مصاحبه کرده بودند. یه سوالی ازش در مورد گیلانه و خون بازی پرسیدند.

- چلچراغ: گیلانه را که می­بینی چه حسی پیدا می­کنی؟ له و افسرده می­شوی؟

- رادان: آره همین­طور میشم. بیشتر البته در خون بازی. خون بازی واقعاً همین­طور بود.

تماشاچی گوشه رینگ بود، هرچی خورد زدنش.

 

عاشق این جمله­اشم. هیچ جمله­ای دقیق­تر از این نمی­تونست حس خون بازی رو منتقل کنه. احسنت آقای رادان! خوب گفتی!

الان یه همچی کتکی دلم می­خواد. دلم می­خواد یه روز صبح تک و تنها برم تو سینما و داغون و کتک خورده از درش بیام بیرون. ولی نیست! رئیس رو با همچین انتظاری رفتم. همه جا از حس سرخوردگی تماشاگر نوشته بودند و من علیرغم نظر همه که می­گفتن نرین، رفتم که سرخورده بیام بیرون، داغون و به هم ریخته ولی بعد دیدنش فهمیدم که منظور از سرخورده اونی نبود که من فکر می­کردم!! کلاً سرخورده از فیلم دیدن میشد آدم!!!

دلم یه فیلم می­خواد که بشکندم. که حداقل یه یه هفته­ای این ذهن آشفته و داغون رو به خودش مشغول کنه.

 

دو روزه که تنهام. دفعه اولی نیست که تنهام ولی ایندفعه یه جور دیگه است. دارم خودم رو امتحان می­کنم. امتخان می­کنم ببینم می­تونم تنها زندگی کردن رو تحمل کنم یا نه. به این نتیجه رسیدم که آره. می­تونم. ایده­آلم یه چندسالی تنها زندگی کردن هست. خوشم میاد یه چندسالی واسه درس خوندن یا کار برم جایی. خارج یا حتی شهرستان. جایی که از خانواده و آشناها دور باشم. یه زندگی و دنیای اطراف و دوستایی رو خودم از صفر بسازم. فکر کنم خیلی برام جذاب باشه و لذت بخش! مشکل اینه که امیدی به تحققش در چندسال آینده ندارم. حداقل تا 6-7 سال دیگه که فکر نمی­کنم بشه! حیف!

 

استاد سخن سعدی!

کسی با این عبارت مخالفتی داره؟!

 

دلم تا عشقباز آمد در او جز غم نمی بینم

دلی بی­غم کجا جویم که در عالم نمی­بینم

دمی با همدمی خرم ز جانم بر نمی­آید

دمم با جان برآمد چون که یک همدم نمی­بینم

مرا رازیست اندر دل به خون دیده پرورده

ولیکن با که گویم راز چون محرم نمی­بینم

قناعت می­کنم با درد چون درمان نمی­بینم

تحمل می­کنم با زخم چون مرهم نمی­بینم

خوشا و خرما آن دل  که هست از عشق بیگانه

که من تا آشنا گشتم دل خرم نمی­بینم

نم چشم آبروی من ببرد از بس که می­گریم

چرا گریم کز­آن حاصل برون از نم نمی­بینم

کنون دم درکش ای سعدی که کار از دست بیرون شد

به امید دمی با دوست و آن دم هم نمی بینم

                 سعدی

 

ز خاک سعدی شیراز بوی عشق می آید        هزار ســــال پس از مرگ او گرش بوئی

 

سعدی در ویکی پدیا

غزلیات سعدی

خلاصه زندگینامه+سعدیه

 

  نوشته شده در  جمعه 26 مرداد1386ساعت 20:20  توسط فائزه سوداگری  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.ir