تبليغاتX
من و سکوت و صبوری؟ من و تحمل دوری؟
 
 

 

شهر کتاب ونک!

تعریفش رو شنیده بودم ولی گذرم بهش نیفتاده بود. هفته پیش پنج­شنبه 2 ساعت وقت داشتم برای علافی و ولگردی! رفتم اونجا! چه کتابهایی! خیلی دوست داشتنی بودن. تنوع کتاب­های انگلیسی و نفیسش خیلی بیشتر از بقیه شهر کتاب­هایی بود که رفته بودم. یه کافی شاپ هم توش داشت که خیلی بهم نچسبید! فقط واسه خالی نبودن عریضه و گذران وقت به درد خورد! کلاً شهر کتاب­ها عشق منن! زیاد بهشون سر می­زنم. به نظرم این یکی از لحاظ کتاب­هایی که داشت خیلی عالی بود ولی اون فضای دلنشین و آرامش بخشی که از شهر کتاب انتظار میره رو نداشت. موسیقی­ خیلی با صدای پایین و فقط نزدیک غرفه موسیقی­اش شنیده میشد. مبل یا صندلی راحتی اونجور که مثلاً شهر کتاب آرین داره که کلی حال میده رو هم نداشت. دلم می­خواست اینا رو بهشون بگم اما چون بار اول بود خیلی احساس راحتی نداشتم باهاشون! شاید بعدنا گفتم! چون مطمئنم که باز هم میرم اونجا!!

 

کتاب قلبم را با قلبت میزان می­کنم رو دیدید؟ کاریکلماتورهای پرویز شاپور! همیشه خدا دلم این کتاب رو می­خواست. همیشه. ولی هیچ وقت دلم نیومد بخرمش! 6500 تومن بود! مشکل اصلی قیمتش نبود، دوست داشتم یکی بهم هدیه بدتش ولی این آرزویی بود که هیچ امیدی به برآورده شدنش نبود!! این دفعه دل رو به دریا زدم و برش داشتم. برای اینکه پشیمون نشم، سریع پولش رو هم حساب کردم!! نشستم به خوندنش! خیلی این جمله­ها قشنگن! چندتاش رو می­نویسم:

 در قفس، پرنده محبوس را هوایی می­کند.

تاریخ مصرف موش و ماهی را گربه تعیین می­کند.

معشوقه­ام جنین آسا در قلبم نمو می­کند.

در حال مستی به خودم تنه می­زنم.

شیشه عمر ماهی همان تنگ آبش است.

زبانم خفه کرده است.

بعضی موجودات آنقدر آه می­کشند، موجودی آهشان ته می­کشد.

قلبم، اشکم را به عنوان سخنگوی رسمی بدنم معرفی کرد.

رنگین کمان پس از وضع حمل به صورت خط مستقیم درآمد.

اگر قلبم را کوک نکنم، نبضم می­ایستد.

ساعتم وقتی می­خوابد، خواب ساعت زنانه را می­بیند.

هیچ جنایتکاری به اندازه قلبم با خون سر و کار ندارد.

مگس­ها برای عنکبوتی که کلاف تارش ته کشیده باشد فاتحه هم نمی­خوانند.

سایه­ام حوصله ندارد مرا دنبال کند.

برای گربه تحقیرآمیز است که با مرگ موش خودکشی کند.

از وقتی نفسم بند آمده ریه­ام استراحت می­کند.

هیچ موجودی به اندازه پاندول ساعت مردد نیست.

پاندول ساعت نخورده مست است.

آتشی که در دل ماهی زبانه می­کشد با آب خاموش نمی­شود.

 

 

دنیا خیلی کوچیکه!

و کوچیکی­اش رو دو بار امروز بهم نشون داد!

دیروز  از گروه بچه­های مدرسه یه میل بهم رسید که خیلی خنده­دار بود! اسامی نامتجانس بود! واسه دوستای دانشگاه و کمیته فرستادمش! امروز دوباره دیدم تو میل باکسم هست، گفتم اه! باز این بچه­های مدرسه به گروه فارغ التحصیل های مدرسه هم میلش کردن! همینجوری بازش کردم کهمطمئن شم همونه، دیدم اه! اولین فرستنده­اش که خودمم! بعد یه نگاه به فورواردهایی که شده­بود انداختم! یکی از بچه­های کمیته اونو واسه یه سری دوستاش فرستاده بود، اون واسه یه دوست دیگه­اش، اون یکی به یه گروه دانشگاهش، یکی از اون گروه به یه گروه دیگه، ...همین جور.. تا اینکه رسیده بود به یکی از فارغ­التحصیلای یه دوره دیگه مدرسه اونم فورواردش کرده بود به گروه ما!! در عرض یه روز! آدمایی که عمراً به هم ربطی داشته باشن!!

یاد اورکات افتادم که نشون می­داد هر آدمی از طریق چه کسایی به تو مرتبطه! اونجا هم آدم می­فهمید که چقدر لینک­های عجیب و غریبی بین آدمایی که از مسیرهای مختلف می­شناسیشون هست! دوست دوران مدرسه تو، فامیل یکیه که اون دوست کلاس زبان یکی دیگه است که اون هم دانشگاهی یکی دیگه است که با یه دوست دانشگاهت دوسته!! جداً به همین پپیچیدگی! اما ساده!!

دومی اش هم یه SMS بود! من یه بیت از یه شعر قیصر امین­پور رو فقط برای اینکه یادم نره رو مثل یه SMS نوشتم و  تو Draft موبایلم ذخیره کردم! بعد یه مدت دیدم خیلی قشنگه، برای چند نفر فرستادمش! امروز از کسی این SMS برام اومد که عمراً با اونهایی که من براشون فرستادم ارتباطی که نداره هیچ، فک و فامیل و 6 نسل دوستی­شون هم نمی­تونه مرتبط باشه! تنها برداشتم اینه که دنیا خیلی کوچیکه!!

 

 

دلم برای یه دوست عزیز تنگه! قد یه نقطه! قد سوراخ جوراب مورچه­هه! قد ... جای اون خوبه! رفته مکه! من دلتنگشم! اما از یه چیزی خوشحالم! یه مشکلی دارم من! تو هفته پیش برای رفعش یه دعا کردم! خدا رو شکر می­کنم که به لطفش الان داره این مشکل حل میشه. خیلی خوشحالم! خدا تو خیلی مهربونی! یه جاهایی و یه جورایی لطفت رو نشون میدی که آدم کف می­کنه! ممنون خدای مهربون! ممنون دوست جونی خودم که می­دونم دعای تو هم بی­نقش نبوده! اونم چه نقشی!

 

 

جداْ با  وبلاگ گیوتین حال می کنم. با شعرهایی که از سعدی می نویسه. عاشق اینم که بارها و بارها این بیت ها رو بخونم و تو ذهنم بگردونم و بگردونم و ...

 

همین!

 

  نوشته شده در  چهارشنبه 20 تیر1386ساعت 23:12  توسط فائزه سوداگری  | 

سلام

هیچی به اندازه خرید کردن و پاساژگردی نمی­تونه مود آدم رو بالا ببره!! بخصوص اگه نگرانی از جیبت نداشته باشی! مهم هم نیست که مود در لحظه ات چقده، هرچقدر باشه، یه ۱۰ متری میره روش!! حالا هرچی تعداد پاکت های دستت و انگشت های درگیر ماجرا بیشتر باشه، مود بالاتر میره!

لذتش هم مواقع شلوغی و شب عیدها و مناسبت­ها چندین برابر میشه. حال میده خودتو به زور بچپونی لای آدما و کج و راست شی و بری تو و از زیر دست و بالشون خودتو به چیزی که چشمتو گرفته برسونی! ...

 

یادمه بزرگمهر شرف­الدین تو چلچراغ کلی از فرهنگ پاساژگردی و مصرفگرایی ماها می­نوشت. خیلی ناخودآگاه این باعث شده بود که من یه مدتی حدود یه سال اصلاً از ول گشتن تو پاساژ حال نبرم! قبلنا سرگرمی من و یه دوست نازنینم تو تابستون ولگردی تو یکی از پاساژهای اکباتان بود! شوق و حسی که گمش کرده بودم!! این چند وقت این حسم برگشته! الان هم بیشتر از هرچیزی عشق شلوار خریدن دارم! تو این یه ماهه حداقل 8 تا شلوار خریدم! بعدشم از این دستبند زلم زیمبویی­ها! 4 تا تو شیراز خریدم، 3 تا تو کیش، دو تا تو تهران! امروز هم یه مغازه دیدم که همه­اش جنس­های تزئینی خیلی دوست داشتنی داشت. یه عالمه دستبند ناناز هم دیدم که کشتم خودمو تا یکی­اش رو انتخاب کردم. عادت زلم زیمبو بازی­ام رو هم دو سالی بود ساپرس کرده بودم! تو سرای مشیر شیراز دوباره عود کرد!! بین خومون باشه، اصلاً از برگشتن این حسم ناراحت نیستم! فقط مشکل اینه که من معمولاً واسه خریدهام از مامانم پول نمی­گیرم و باید با پولهای خودم سر کنم! این کار رو یه کم سخت می­کنه! کسی یه کار آسون، با درآمد مکفی (یعنی بالا!!) و در شان یه دانشجوی فلک زده پزشکی سراغ نداره؟!

فردا روز مادره. مادر هم از اون پدیده­های عجیب خلقته! جزو همونایی که خدا گفته فتبارک رو از ته ته دلش بهش گفته! نمی­تونم این حجم عظیم از خودگذشتگی مادرها رو درک کنم! هرچند که بعضی­ها رو دیدم که مثلاً مادرن، ولی خدا می­دونه که نیستن! یکی رو می­شناسم که ذره­ای، دریغ از یه ذره ایثار مادرانه نداره. بچه­هاش رو فقط واسه سرویس دادن به خودش می­خواد! عروس و نوه هم نوکر دست به سینه! یه چیزیه در نوع خودش!! اما در کل، نمی­فهمم چطور میشه که یه زن، یه دفعه با داشتن بچه، میشه مادر! نمی­فهمم یه یچه زق زقو اعصاب خورد کن که از دید مایی که هنوز دوریم از ماجرا فقط دردسر و عذابه، اینهمه تغییر رو تو یه آدم ایجاد می­کنه. این فسقل بچه چجوری یه عالمه ژن خفته مهربونی و فداکاری رو روشن می­کنه؟

نمی­فهمم!

خلاصه، روز مادر مبارک! مخصوصاً مادرای جوونی که من می­شناسم! مامان مریم و مهدیه و ...

  نوشته شده در  چهارشنبه 13 تیر1386ساعت 22:36  توسط فائزه سوداگری  | 

سلام!

نوشته بودم که از روز سوم خیلی خوشم نیومد و زیاد بهش توجه نکردم. این چند وقت هم اگه کسی می­خواست بره سینما، بهش توصیه نکردم که بره. خب الان پشیمونم از این حرفم. چیزی هم که باعث شد اینو بفهمم کامنتی بود که یگانه برام گذاشت و جوابی که من بهش دادم. نه، روز سوم قشنگ بود و داشت چیزهایی که بتونه من رو درگیر کنه ولی مشکل این بود که فاصله دیدنش با فیلم قبلی کم بود و هنوز  carry over effect اون فیلم روم بود!!! برای منی که اینهمه تحت تاثیر قرار می­گیرم اصلاً مناسب نیست! وخامت این وضعم هم بیشتر شده. گذشت اون زمانی که تو یه هفته 4 تا فیلم رو می­دیدم!! گذشششششت!!!

 

چند روزیه که دارم کتاب شارون و مادر شوهرم رو می­خونم. نوشته یه زن فلسطینی (سعاد امیری) از روزمره­هاش که یه جورایی در کنارش هم اوضاع فلسطین رو نشون می­ده هم فرهنگ و آدابشون رو ... پارسال تو نمایشگاه فروشنده انتشارات کاروان خیلی سعی کرد راضی­مون کنه که کتاب خیلی جذابیه ولی حس و حال فلسطین نبود! امسال خریدمش! هنوز لای هوشتصدتا کتابی که از نمایشگاه خریدیم رو باز هم نکرده بودم! بعد از امتحان پاتو اون رو گذاشتم تو کیفم که بخونمش. تنها وقتایی که دارم واسه کتاب خوندن تو تاکس و اتوبوسه. خیلی سریع جلو می­ره کتاب. اینجور کتاب­های روون رو دوست دارم. روز اولی که شروعش کردم یه حسسسس خیلی خیلی عالی داشتم. دوباره حس خوب کتاب خونی تو تابستون. یه حس خیلی خیلی بدم داشتم. اینکه گذشت اون روزهای تابستون که صبح تا شب دراز کشیده بودم و کتاب می­خوندم. ساعت 5 هم با گیگیلی می­رفتیم کتابخونه بلوک و پس می­دادم و یکی دیگه می­گرفتم واسه فردا. بعدشم پاساژ گردی تو فاز یک! گذشت! نمی­دونم باید ناراحت باشم از این گذشتن یا نه. جداً نمی­دونم. لعنت به این نوستالژیای مزخرفی که مدام و تو همه شرایط خر منو گرفته!

 

 

بی­همگان به سر شود بی تو به سر نمی­شود

داغ تو دارد این دلم جای دگر نمی­شود

 

تو بلاگ عباس معروفی معروفی خوندم:

 سيمين دانشور سرتا پام را نگاه کرد و گفت: «تو فکر می‌کنی خدا اين شانه‌ها را به تو داده برای حمالی؟ نه. خدا اين شانه‌ها را بهت داده که گاهی بيندازی‌شان بالا.»
به حرفش آن روزها گوش ندادم و حمالی کردم.


این یه توانایی رو هیچ وقت نداشتم و آرزوم اینه که بدست بیارم. تلاش هم کردم براش ولی نمییییییییییییییشه!

 

بارها شده، بیشتر از 10 بار که خواستم ازش بتنویسم ولی می­ترسم که یه جوری گذرش به اینجا بیفته یا به گوشش برسه. می­خوام راجع به مدوسا بگم. از همون روز اولی که بلاگش رو خوندم و زار زدم براش. از اونهاییه که ذهن منو حسابی درگیر خودش کرده. یه دانشجوی پزشکی که MS داره. در کنارش هم کلی مشکل دیگه که مرتبطه با بیماریش. زندگی­اش برام جالبه. بیشتر از همه هم پزشکی خوندنش. خوندن این رشته همینجوریشم جون آدم رو می­گیره. MS هم بیماری بدیه و آدم رو از زندگی می­اندازه. موندم تو توان و علاقه و انرژی و رنجی که مطمئناً می­بره که می­تونه این دو تا در کنار هم داشته باشه و تحمل کنه. تحمل هم که نمیشه گفت باهاش زندگی می­کنه. لزوماً تحمل نیست. شاید از نظر اون که تو بطن این وضعه اینقدر وحشتناک و سخت نیست که به نظ من میاد. اولین بار به این فکر کردم که اگه من بودم و این بیماری رو داشتم، اولین کاری که می­کردم انصراف از پزشکی بود. بعد دیم که پزشکی برای من جذاب نیست و به زور تحملش می­کنم و ترجیح می­دم وقت و توان باقی مونده­ام رو صرف چیزها، کارها و کسایی کنم که دوست دارم. لابد مدوسا هم پزشکی رو دوست داره. من که نمی­دونم.

ماجراهاش با علی هم خیلی درگیرم کرد. یه بار خواستم براش کامنت بذارم که "به نظر من این آدم ارزش محبت تو رو نداره. مطمئن باش که دوست نداشتنش بهتره. از نوشته­هات هم این برداشت رو دارم که خیلی هم دوستش نداری. بهش عادت کردی فقط. مطمئن باش بهش ظلم نمی-کنی که ولش کنی. مطمئن باش باید این رابطه تموم شه تا تو به آرامش برسی..." اما بعد دیدم این دیگه خیلی فضولی تو زندگی فردی اون و تجاوز به حریم خصوصیشه. منی که هیچ گونه ارتباطی باهاش ندارم چه حقی دارم همچین حرفایی بزنم. ننوشتم.

وقتی این پستش رو خوندم هزاران بار به خودم فحش دادم که چرا نگفتم.

یادم میاد یه روز یه پست نوشتم که دوست دارم بمیرم ولی نه یه دفعه. گفتم دوست دارم یه بیماری بگیرم و سریع برسم ته خط. گفتم بی­پروایی آخر خط بودن رو دوست دارم. همون شبی بود که بلاگش رو پیدا کردم و تمام آرشیو و وبلاگ قبلی­اش رو هم خوندم! البته فقط اون موثر نبود. تحت تاثیر یه سری گزارش چلچراغ از سرطان و بهبود یافته­های سرطان هم بودم! (تو پرانتز بگم که پرونده­اش در مورد این بود که امید همیشه هست و کلی مصاحبه بود با اونهایی که چند بار عود سرطان داشته ان ولی همچنان امید دارن و تلاش می­کنن و بعضی­هاشون تو اوج بیماری­شون کلی کار کرده­ان و زندگی­شون حتی از خیلی سالم­ها پربارتر بوده. اما من فقط عودها چشمم رو گرفت و ترسم از سرطان بیشتر شد. مطمئن شدم که اگه سرطان بگیرم هم محاله برم دنبال درمانش!)

مدوسا برام جالبه. حیلی جالب!

دوست ندارم بیشتر از 45 سال زندگی کنم. دوست ندارم. امروز به این نتیجه رسیدم که همچین بدم نمیاد که ایدز داشته باشم. اینکه تکلیفم رو با زندگی­ام یکسره کنم! البته سرطان پیشرفته غیر قابل درمان رو ترجیح می­دم! خدا جون ببین، من انتخابم رو کرد­ه­ام و سفارشم رو هم داده­ام، بقیه­اش دیگه با خودت!!

بلاگرولینگ رو ف.ی.ل.ت.ر کردن بی شرفا! این دیگه چه مفسده­ای داره؟

یه آهنگی رو از یکی از دوستا گرفتم که نه اسمش رو می­دونم نه خواننده­اش رو. اما خیلی قشنگه. از اونهایی که می­تونه اعصاب منو آروم کنه. این چند روزه مدام دارم بهش گوش می­دم. کشف کردم که وقتی به یه چیز آرامش بخش عادت می­کنم، دیگه سراغ احساسات و کارهای مازوخیستانه­ام نمی­رم!!! (خیلی کشف بزرگی بود!!)

 یه جاش میگه: دیری است قلب من از عاشقی سیر است...

من عاشق این جمله اشم!

باز هم آمدی تو بر سر راهم
 
آی عشق میکنی دوباره گمراهم

دردا من جوانی را به سر کردم

تنها، از دیار خود سفر کردم

دیریست قلب من از عاشقی سیر است

خسته از صدای زنجیر است

دریا! اولین عشق مرا بردی

دنیا! دم به دم مرا تو آزردی

دریا! سرنوشتم را بیاد آور

دنیا! سرگذشتم را نکن باور

من غریبی قصه پردازم

چون غریقی غرق در رازم

گم شدم در غربت دریا بی نشان و هم آوازم

می روم شبها به ساحلها تا بیابم خلوت دل را

روی موج خسته دریا مینویسم اوج غمها را

 

میزان و شدت درگیری و سر شلوغ بودنم رو با یه معیاری می­سنجم. اون هم سایت ابطحی ه! هروقت که فرصت نمی­کنم هر روز نوشته­هاش رو بخونم یعنی سرم شلوغه. اگه چند روز بعد که وقت کنم بخونم، نوشته ­های این چند روز غایبی­ام رو بخونم یعنی شدن درگیری­ام در حدی نبوده که منو از زندگی­ام انداخته باشه. ولی وقتی که اصلاً نگاه نوشته­های قبلی نکنم یعنی یه توفان کاری و درگیری رو پشت سر گذاشته­ام. وقتی اصلاً یادم بره که همچین چیزهایی رو می­خوندم یعنی الانه که بشکنم زیر بار! یه استراحت درست و حسابی لازم دارم!!

 

بسه دیگه!

همین!

  نوشته شده در  پنجشنبه 7 تیر1386ساعت 19:29  توسط فائزه سوداگری  | 

سلام

محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت

مست گفت : ای دوست این پیراهن است افسار نیست

گفت : مستی زان سبب افتان و خیزان میروی

گفت : جرم راه رفتن نیست ره هموار نیست

گفت: میباید تو را تا خانه قاضی برم

گفت: رو صبح آی قاضی نیمه شب بیدار نیست

گفت: نزدیک است والی را سرای آنجا شویم

گفت: والی از کجا در خانه خمار نیست

گفت: تا داروغه را گوییم، در مسجد بخواب

گفت: مسجد خوابگاه مردم بدکار نیست

گفت: دیناری بده پنهان و خود را وا رهان

گفت: کار شرع کار درهم و دینار نیست

گفت: از بهر غرامت جامه ات بیرون کنم

گفت: پوسیده است جز نقشی ز پود و تار نیست

گفت: آگه نیستی کز سر درافتادت کلاه

 گفت: در سر عقل میباید بی کلاهی عار نیست

گفت: می بسیار خوردی زان چنین بی خود شدی

گفت: ای بیهوده گو حرف کم و بسیار نیست

گفت: باید حد زند هشیار مردم مست را

گفت: هشیاری بیار اینجا کسی هشیار نیست

                                   پروین اعتصامی

 

کودکی کوزه ای شکست و گریست

 

که مرا پای خانه رفتن نیست

 

چه کنم اوستاد اگر پرسد

 

کوزه ی آب از اوست از من نیست

 

زین شکسته شدن دلم بشکست

 

کار ایام جز شکستن نیست

 

چه کنم گر طلب کند تاوان

 

خجلت و شرم کم ز مردن نیست

 

گر نکوهش کند که کوزه چه شد

 

سخنیم از برای گفتن نیست

 

کاشکی دود آه می دیدم

 

حیف دل را شکاف و روزن نیست

 

چیزها دیده ام و نخواسته ام

 

دل من هم دل است آهن نیست

 

روی مادر ندیده ام هرگز

 

چشم طفل یتیم روشن نیست

 

کودکان گریه می کنند و مرا

 

فرصتی بهر گریه کردن نیست

 

دامن مادران خوش است چه شد

 

که سر من به هیچ دامن نیست

 

خواندم از شوق هر که را مادر

 

گفت با من که مادر من نیست

 

از چه یک دوست بهر من نگذاشت

 

گر که با من زمانه دشمن نیست

 

دیشب از من خجسته روی بتافت

 

کز چه معنیت دیبه بر تن نیست

 

من که دیبا نداشتم همه عمر

 

دیدن ایدوست چون شنیدن نیست

 

طوق خورشید گر زمرد بود

 

لعل من به هیچ معدن نیست

 

لعل من چیست عقده های دلم

 

عقد خونین به هیچ مخزن نیست

 

اشک من گوهر بنا گوشم

 

اگرم گوهری به گردن نیست

 

کودکان را کلیج هست و مرا

 

نان خشک از برای خوردن نیست

 

جامه ام را به نیم جو نخرند

 

این چنین جامه جای ارزن نیست

 

ترسم آنگه دهند پیرهنم

 

که نشانی و نامی از تن نیست

 

کودکی گفت مسکن تو کجاست

 

گفتم آنجا که هیچ مسکن نیست

 

رقعه دانم زدن به جامه ی خویش

 

چه کنم نخ کم است و سوزن نیست

 

خوشه ای چند می توان چید

 

چه توان کرد وقت خرمن نیست

 

درسهایم نخوانده ماند تمام

 

چه کنم در چراغ روغن نیست

 

همه گویند پیش ما منشین

 

هیچ جا بهر من نشیمن نیست

 

بر پلاسم نشاند ه اند از آن

 

که ترا جامه خز اد کن نیست

 

نزد استاد فرش رفتم وگفت

 

در تو فرسوده فهم این فن نیست

 

همگنانم قفا زنند همی

 

که ترا جز زبان الکن نیست

 

من نرفتم به باغ با طفلان

 

بهر پپ مردگان شکفتن نیست

 

گل اگر بود مادر من بود

 

چونکه اون نیست گل به گلشن نیست

 

گل من خارهای پای من است

 

گر گل و یاسمین و سوسن نیست

 

اوستادم نهاد لوح به سر

 

که چو تو هیچ طفل کودن نیست

 

من که هر خط نوشتم و خواندم

 

بخت با خواندن و نوشتن نیست

 

پشت سر اوفتاده ی فلکم

 

نقص حطی و جرم کلمن نیست

 

مزد بهمن همی ز من خواهند

 

آخر این آذر است بهمن نیست

 

چرخ هر سنگ داشت بر من زد

 

دیگرش سنگ در فلاخن نیست

 

چه کنم خانه ی زمانه خراب

 

که دلی از جفاش ایمن نیست

 

 

                              پروین اعتصامی

 

 

!عجیب حس این کودک کوزه شکسته رو دارم

 

  نوشته شده در  چهارشنبه 6 تیر1386ساعت 6:40  توسط فائزه سوداگری  | 

 

من مست و تو دیوانه، ما را که برد خانه؟

                                        صد بار تو را گفتم کم خور دو سه پیمانه...

 

یه جورایی قاطی کرده­ام این روزها! کی گفته فکر کردن مفیده؟ هرکی گفته، چرت گفته!

اونقدر افکار عجیب و غریب و متنوع تو سرم می­چرخن که نمی­فهمم دارم چیکار می­کنم!

تابستون شده و هوا گرم! خب مخ منم داغ می­کنه دیگه! فکرها بخار میشن. ار بچگی هم به ما یاد دادن که آشفتگی و جنبش مولکولی گازها بیشتره! این میشه که تموم این فکرهای مزخرف من هرکدوم از یه طرف خودونو می­کوبونن که دیواره­های مغز من!

بگذریم!

تابستون با این گرمی هوا و آفتاب سوزانش تو ماهیتش ولگردی و بیکاری و فراغت داره. ربطی نداره که کلاس داشته باشی یا تعطیل باشی! فصل ولگردی و گشتن تو پارک و پاساژ و سینما گشتنه! فصل یخ در بهشت خوردن و بستنی و ذرت!

تو این هفته دو تا فیلم رو دیدم: نقاب و روز سوم.

من جداً جنبه فیلم دیدن ندارم. تو فیلم غرق میشم و اونقدر روم تاثیر می­ذاره که تو زندگی­ام موثر میشه! نقاب پدر منو درآورد! اصلاً انتظار نداشتم اینقدر جالب و غافلگیر کننده باشه. خیلی واقعی و حقیقی بود. نمی­خوام داستانش رو لو بدم چون جداً به هرکس که ندیدتش توصیه می­کنم ببینه اما این اعتماد خیلی راحت می­تونه پیش بیاد. خیلی عادی و کم کم! بدون اینکه قصد یا خیانتی از ابتدا مطرح باشه! خیلی طبیعیه که یکی بخصوص یه دختر به یه دوست اینهمه اعتماد کنه. اونم فقط برای درد دل! نه بیشتر. هیچ هم بعید نیست که کسی که مورد اعتمادت قرار می­گیره آدمی باشه که لیاقت یا فهم این اعتماد رو نداشته باشه اونوقت دیگه خیلی هنر می­خواد که آدم به موقع بفهمه اینو! چیزی که من تو خودم نمی­بینم...

دیوانه­ام کرد این فیلم! تاثیرش رو تو برخوردها و زندگی­ام هم گذاشت! چرا من اینقدر تو فیلم دیدن بی­جنبه­ام؟؟ هنوز تاثیر خونبازی از مغزم پاک نشده. ترس از اعتیاد. حالا تاثیر این هم اومد: ترس از اعتماد و درد دل برای دوست! خدا رو شکر که روز سوم خیلی درگیرم نکرد و جالب نبود برام. وگرنه ترس از جنگ و اشغال و ... رو هم باید اضافه می­کردم.

روز سوم هم درسته که دلم سوخت برای سمیره ولی درگیر نشدم. چون اگه من جای اون بودم، تکلیفم با خودم مشخص بود. شک ندارم واسه همین ذهنم درگیر نشد.

هرچی من به امتحان نزدیک­تر باشم، وقت آزادم بیشتره.

فردا امتحان پاتولوژی دارم. هنوز تموم نکرده­ام جلسه­ها رو. نمونه سوال هم نزده­ام اما از ظهر دیگه بی­خیالم!

از وبلاگ و وبلاگ نویسی یه جورایی دور شده­ام! دیگه اون وابستگی و علاقه­ای که قدیما داشتم رو ندارم. نمی­دونم گذراست یا اینکه نه. آخرش هم سه حالته:

۱- درش رو گل می گیرم!

۲- شوق قبلی ام بر می گرده و دوباره همون شکلی می نویسم

۳- همینجوری و با همین روال ادامه می دم. محض خالی نبودن عریضه!

 هرچه پیش آید خوش آید. هیچ کدومش برام ارجحیت یا اولویت ندارن. به مودم بستگی داره و اینکه چه پیش آید. ربطی هم به عکس العمل خواننده­ها نداره!

چیز مهمی هم نیست البته. هر حالتش یه سری مزایا و معایب داره که هیچ کدوم بر دیگری نمی­چربه!

 

کاملاً مشخصه که من فردا امتحان دارم، نه؟

 

کتاب گل­ها همه آفتابگردانند قیصر رو که گفته بودم دوستش دارم رو یه دوست خیلی خیلی خوب بهم هدیه داد. خیلی خوشحال شدم. آدمیزاد چقدر از محبت خوشش میاد!!!

 

ز بس بی­تاب آن زلف پریشان، نمی­دانم

حبابم، موج سرگردان طوفانم؟ نمی­دانم

 

حقیقت بود یا دور و تسلسل، حلقه­ی زلفت؟

هزار و یک شب این افسانه می­خوانم، نمی­دانم

 

سراسر صرف شد عمرم همه محو نگاه تو

ولی از نحوه­ی چشمت چه می­دانم، نمی­دانم

 

چو اشکی سرزده یک لحظه از چشم تو افتادم

چرا در خانه­ی خود عین مهمانم؟ نمی­دانم

 

ستاره می­شمارم سال­های انتظارم را:

هزار و سیصد و چندین و چندانم؟ نمی­دانم

 

نمی­دانم، بگو عشق تو از جانم چه می­خواهد؟

چه می­خواهد بگو عشق تو از جانم، نمی­دانم

 

نمی­دانم به غیر از این نمی­دانم، چه می­دانم؟

نمی­دانم، نمی­دانم، نمی­دانم، نمی­دانم

                      قیصر امین­پور

 

...

هفتاد پشت ما از نسل غم بودند

ارث پدر ما را، اندوه مادرزاد

...

فعلاْ

  نوشته شده در  جمعه 1 تیر1386ساعت 20:5  توسط فائزه سوداگری  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.ir