تبليغاتX
من و سکوت و صبوری؟ من و تحمل دوری؟
 
 
حوصله ندارم!

از وقتی اومدم خونه، رو هم ۱۰ تا جمله هم حرف نزدم!

هیچی به اندازه این حال نمیده که هدفون رو بذاری تو گوش و صدا رو هم تا ته ته بلند کنی! اونقدر که حس کنی مغزت یه اتاق خالیه که صدا توش می پیچه.

همه اش دارم I Will Survive رو گوش میدم! مال Enrique

دو سال پیش خیلی گوشش میدام. برام شاد بود. الان برای زمانای اعصاب خوردیم مناسبه!

 will survive I'm gonna make it through

 

... just give me time, I will get over you

 

  نوشته شده در  شنبه 19 خرداد1386ساعت 23:45  توسط فائزه سوداگری  | 

سلام.

 

خیلی خوشحالم امروز. دیروز یه اتفاق خیلی خیلی خوب افتاد و کلی ذوق مرگم کرد. شادی و خوشحالی یه دوست خیلی عزیز، برق چشماش، لبخندش، همه و همه من رو از تو مود خیلی بد و خرابی که بودم کشید بیرون و تا ته ته دلم رو شاد کرد. نمی­تونم بگم چی بود!! ولی جداً عالی و به موقع بود این شادی!

 

این چند وقت اخیر روزهای عجیب و غریبی داشتم. کارهای جالبی هم کردم. یه عالمه تجربه­های مختلف. خیلی عوض شدم! ظرف یه ماه، سه بار بدون خانواده رفتم مسافرت.

یه سفر سه روزه با یه دوست به شیراز تو اردیبهشت که خیلی چسبید! و از بوی بهار نارنج مست شدم و از شیراز لذت بردم حسابی!

یه سفر تقریباً 5 روزه دوباره به شیراز ولی این دفعه با 45 نفر از بروبچ! که اونم خیلی چسسسبیییییییییییید!

بعدشم یه سفر 3 روزه تقریباً کاری با یه اکیپ پزشک جراح و زنان به کیش! این یکی چون خود خودم بودم و هیج دوستی همراهم نبود خیلی تجربه جدیدی بود! جالب بود و تازگی­های خوب و دلنشینی داشت!

 

اگه بلافاصله بعد از هرکدوم یه سفرنامه می­نوشتم شاید می­تونستم بهتر و کاملتر از حس­ها و تجربه­هام بگم ولی نمی­خواستم!!

یه حسی تو همه­اش همراهم بود که آزار دهنده بود ولی الان دیگه اون حس رو ندارم. اونم حس تنهایی عجیبی بود که داشتم! بخصوص این آخری که تک و تهنا هم بودم! یه روز که رفته بودم باغ پرندگان، خیلی آزاردهنده شده بود این حس برام ولی یه اتفاق آدمم کرد و بهم نشون داد که دارم زندگی و حال خودم رو به گند می­کشم با این فکرها و اونم دیدن یکی بود که نانیسم (کوتولگی) داشت. یه دختری که قدش یه متر هم نبود ولی داشت از زندگی­اش لذت می­برد. شاد و سرحال بود و از دیدن تک تک پرنده­ها لذت می­برد. دنبالش راه افتاده بودم و از دور می­پاییدمش!!! شوقی که داشت... عجله­اش برای دیدن همه پرنده­ها... شاد شاد بود!

یه دفعه آدم شدم! هرکسی با هر شرایطی و تو هر موقعیتی که باشه، باید از زندگی­اش لذت ببره شور و شوق زندگی داشته باشه. اعتماد به نفقسش هم خیلی جالب بود. از خودم خجالت کشیدم!

 

 

این سفرها باعث شد احساس کنم که دیگه بزرگ شدم!! حس قشنگیه!

 

                                                        

 

زیاده عرضی نیست!

 

 

  نوشته شده در  پنجشنبه 17 خرداد1386ساعت 11:10  توسط فائزه سوداگری  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.ir