تبليغاتX
من و سکوت و صبوری؟ من و تحمل دوری؟
 
 

! سلام

همچنان درگیرم و سرم شلوغ. همچنان درگیرم و ذهنم مغشوش. همچنان درگیرم و ...

یه عالمه اتفاق و ماجرا و فاجعه رو گذروندم این روزها. خوب و بد. فرقی نمی­کنه.

اونی که بیشتر از همه مجبورم کرد که بنویسمش اینجا و به بقیه بگم، خون بازی بود!

این چند وقت اخیر هیچ فیلمی به این اندازه من رو درگیر خودش نکرد. دو بار دیدمش. بیشتر هم حاضرم ببینم!!  تا 3 بار دیگه رو فکر کنم جا دارم!!!!

عجیب علائق مازوخیستی منو ارضا می­کنه! عاشق دیدن فیلم هایی­ام که اشکم رو دربیاره و اعصابم رو تا یه هفته به هم بریزه! اشک خالی کافی نیست ها! اصل اون اعصابه است! خب خون بازی بهترین خوراک این نیازم بود!

دفعه اول تو بهترین شرایط دیدمش. یه روز پنج­شنبه، اعصابی که نداشتم، ذهنی که خیلی درگیر یه مسئله­ای بود و یه حال روحی که حسابی خراب بود! تک و تنها راه افتادم کلی پیاده روی، یه سری آهنگ با خاطره­هایی که بهش attach شده بود، فیلمی که  تونست خورد و خاکشیرم کنه، دوباره یه سری پیاده روی، یه ناهار تنهایی تو یه رستوران دوست داشتنی، یه عالمه اتوبوس سواری و بعدش هم دو روز بچه­داری(!) و خونه نرفتن!

ایده­آل­ترین شرایط و روز برای من! واسه همین فکر می­کردم این حواشی اون روز بوده که باعث لذت من ازش شده ولی وقتی که دوباره دیدمش فهمیدم که نه، خود فیلم به تنهایی هم می­تونه مازوخیسم منو ارضا کنه.

تمام مدتی که فیلم رو می­دیدم هم دلم می­خواست جای سارا باشم، هم دلم نمی­خواست! سارا ته خط بود و من همیشه عاااااااشق ته خط بودن ام! چند بار دیگه هم گفته ام اینو، من عاشق بی­پروایی ته خطم. اما وقتی نگاه به خودم و زندگیم و کارها و حرف­ها و ... خودم که می­اندازم می­بینم که در عمل اصلاً بی­پروا نیستم. تو زندگی­ام همه­اش مراقبم و افسار خودم رو می­کشم! هیچ وقت خودم رو ول نمی­کنم که رهااااااااااااااا بشم. این حسرت و حرصی که می­خورم از این وضع خودم، اوج لذت مازوخیستی منه!!!

من اگه جای سارا بودم، محال بود بتونم ترک کنم. حتی اگه هزاران بار عاشق یکی بودم هم محال بود به خاطر عشق به اون یا ترس از دست دادنش، مواد رو بذارم کنار. محال بود! می­فهمم چقدر ضجرآوره قرار گرفتن تو همچیم مخمصه­ای، واسه همین هم دوستش دارم!

زیادی حاشیه رفتم.

از خون بازی خوشم اومده. همین!

بهترین صحنه­اش هم آخرای فیلم اونجاییه که از مادرش مواد می­خواد و ...اونجا که سوار اون ماشینه میشه، بازی بیتا فررهی عاااالیه اونجا وقتی می­کوبه رو کاپوت ماشینه و بعدش وقتی مواد رو پرت می­کنه.  خیلی قشنگه اون صحنه.

یک نقد 

 

 

از یه مشکلی گفت که دو ساله درگیرشه. ازم قول خواست که کمکش کنم تا مشکلش رو بگه. گفتم که هیچ تصوری از مشکلی که داره ندارم و قولی نمی­تونم بدم. از علاقمندی­اش به یکی از دخترای کلاسشون گفت. از علاقه و عشق شدیدی که دو ساله به اون دختر داره. شوکه شده بودم. نمی­تونستم باور کنم که داره این حرف­ها رو به من میگه. من چه کمکی می­تونستم بهش بکنم؟ حدس زدم که اون دختر کیه. می­فهمیدم که چه ضجری می­کشه ولی... اشک تو چشمش، استیصالش و امیدی که به آینده داشت دلم رو کباب می­کرد. می­گفت و بغضش رو قورت می­داد. دلم می­خواست بتونم حرفی بزنم ولی من خیلی ناتوان بودم. شوکه! از روانپزشک گفت و قرص­هایی که داره می­خوره! از کسایی که باهاشون تا حالا حرف زده. از جدی بودن درخواست و علاقه­اش، از پدر و مادرش که در جریانن و بردنش پیش روانپزشک، از برخوردی که با هم داشتن و جواب نه محکمی که گرفته. از تابلو شدنش تو کلاس، از همه چی! گفت و گفت و من فقط مثل مات­ها گوش می­دادم. یه چیزهایی هم گفتم اما می­فهمیدم چه چرت و پرت­هایی سر هم می­کردم.

از سال­های دراز پیش روش گفتم و از زندگی بزرگ و نامتناهی­ای که پیش روش داره. گفتم می­فهمم دوست داشتن چیه و یعنی چی. می­فهمم که چقدر این موضوع براش مهمه ولی خواستم ازش که کاری نکنه که وقتی بر می­گرده و نگاه به گذشته­اش می­کنه فکر کنه که بهترین سال­هاش رو از دست داده. گفتم من هیچ کمکی نمی­تونم بهش بکنم. از دختره اطلاعات می­خواست. می­خواست بهش هر برنامه­ای که داره بگم! کلاس، کارگاه یا مسافرتی که میره!! گفتم که نمی­تونم و چیزیه که خودشون دو تا باید حلش کنن و من این وسط هیچ کاری نمی­تونم بکنم و دخالت نمی­کنم. با اشکی که توی چشمش بود، با بغضش، با التماس توی نگاهش گفت که خیالم راحت باشه و این خبرها هیچ خطری برای اون دختر نداره. با التماس گفت منی که حتی حاضرم جونم رو واسش بدم هیچ وقت باعث خطری برا نمیشم! اون می­گفت و می­گفت و من تمام مدت به اون روزی فکر می­کردم که خبر ازدواج اون دختر رو بشنوه. چیزی که به نظرم خیلی غیر منتظره نیست. اون می­گفت و من مدام اون روزی رو مجسم می­کردم که این عشق شدید به نفرت شدید تبدیل بشه. اون گفت و گفت و من خووووووورد شدم. از حس ناتوانی و استیصالی که داشتم. از اینکه می­دیدم داره چه فشاری رو تحمل می­کنه و من هیچ حرفی نمی­تونم بزنم که یه ذره کمکش کنه و آروم­تر بشه.

به این فکر می­کردم که چقدر جونش به لبش رسیده و کارد به استخوانش که داره این حرف­ها رو به من میزنه. منی که نه خیلی می­شناسه، نه می­دونه عکس­العملم به عنوان دوست اون دختر چیه. می­دیدم که داره ریسک می­کنه. یه قمار! شاید داره به آخرین ریسمان­هایی که فکر می­کنه وجود داره چنگ می­زنه.

دلم سوخت! خیلی سوخت. با شناختم از هر دوتاشون، خیلی بعیده که به این آسونی­ها با هم کنار بیان، حتی در این حد که مثل دوتا بچه آدم بشینن روبروی هم و حرف دلشون رو به هم بگن.

مسخره­ترین قسمت این ماجر هم این بود که من در عین تمام این حرف­ها و فکرها و شوکه شدن، داشتم به این فکر می­کردم که خدا چی ساخته این انسان رو! لابد وقتی این دل رو که ساخته گفته فتبارک الله احسن الخالقین

ببین چی ساخته! ببین چه می­کنه این دل لامصب! انسان جداً موجود غریبیه! غریییییییییییییییییببببببببببببببببببببببب

حالا خوبه که با گذشت زمان داغ­ها همیشه سبک میشن و سوزش میره. آدمیزاد خیلی موجود جالبیه!

 

                                               

 

 

  نوشته شده در  سه شنبه 25 اردیبهشت1386ساعت 10:58  توسط فائزه سوداگری  | 

سلام!

به طرز دردناکی درگیری­هام این روزها زیاده و نمیرسم حتی سرم رو بخارونم! (شپش دارم مگه؟)

اصلاً هم یادم نمیاد که چی چی می­خواستم بگم!

یه مجموعه شعر از قیصر امین­پور امانت گرفتم و تا حالا هوشتصد دور خوندمش. واقعاً شعرهاش قشنگن. من همیشه از قیصر خوشم میومد ولی الان دیگه نگوووووووو.

اسم مجموعه اش هم هست:

                                گل­ها همه آفتابگردانند

 

سرم که خلوت شد و گذرم به کتابفروشی افتاد حتماً میخرمش. عادت دارم بعد از دو دور که شعرها رو خوندم، یه بار دیگه می­خونم و هر شعری رو که می­خوام حفظش کنم یا جایی بنویسم رو با یه تکه کاغذ علامت بذارم. الان لای این کتاب یه عالمه کاغذه!

 

دقیقاً تو روزهایی که من اینقدر تو فضای شعرهای قیصر دارم غوطه می­خورم، دیدم که سالگرد تولدشه (2 اردیبهشت) و چلچراغ به مناسبت تولدش یه یادداشت از فاطمه راکعی تو نوشته برباد چاپ کرده. خیلی حاااااااااال داد! دنیا خیلی کوچیکه! حتی دنیای ذهن آدما!

 

پند پیشینیان

 

پیشینیان ما

در کار این دنیا چه گفتند؟

 

گفتند: باید سوخت

گفتند: باید ساخت

 

گفتیم: باید سوخت،

اما نه با دنیا

               که دنیا را!

 

گفتیم: باید ساخت،

اما نه با دنیا

              که دنیا را!

                           قیصر امین­پور

 

 

 

بیوگرافی قیصر:

قیصر امین پور شاعر، ادیب و فارسى پژوه متولد ،۱۳۳۸ گتوند خوزستان
- ترك تحصیل از رشته دامپزشكى دانشگاه تهران
۱۳۵۷

- ترك تحصیل از رشته علوم اجتماعى دانشگاه تهران
۱۳۶۳
- اخذ دكتراى ادبیات فارسى از دانشگاه تهران با راهنمایى دكتر شفیعى كدكنى
۱۳۷۶
- تدریس در دانشگاه الزهرا
۷۰- ۱۳۶۷
- تدریس در دانشگاه تهران
۱۳۷۰ تاكنون
- دبیر شعر هفته نامه سروش
۷۱-۶۰

- سردبیر ماهنامه ادبى - هنرى سروش نوجوان
۸۳- ۶۷
- عضو پیوسته فرهنگستان زبان و ادب فارسى
- برخى از آثار او عبارتند از: ظهر روز دهم (برنده جایزه جشنواره كتاب كانون پرورش فكرى) به قول پرستو (برنده جایزه جشنواره كتاب كانون پرورش فكرى) تنفس صبح، در كوچه آفتاب، منظومه روز دهم، توفان در پرانتز، بى بال پریدن، گلها همه آفتاب گردانند و...
- برنده تندیس مرغ آمین
۱۳۶۸ - برنده تندیس ماه طلایى (برگزیده شعر كودك و نوجوان ۲۰ سال انقلاب)

 

امین پور جوان در بدو ورودش به تهران و آغاز تحصیلات دانشگاهى جذب حوزه هنرى آن سالها مى شود و آشنایى اش با شاعران جوانى كه در حوزه هنرى گردآمده بودند او را به حضور در جمع آنان كشاند و باعث شد تا او تحت تأثیر یاران هم سلك و مرامش و به اشتیاق شاعرانگى هایش رشته تحصیلى اش را از علوم اجتماعى به ادبیات تغییر دهد.
او در سال
۱۳۶۶ به همراه دوستان نویسنده و شاعرش، بیوك ملكى و فریدون عموزاده خلیلى، نشریه سروش نوجوان را طراحى و منتشر كرد كه تا چندى پیش هم انتشار این مجله و مسؤولیت قیصر امین پور در سمت سردبیرى ادامه داشت.

 

از سال ۱۳۶۷ امین پور تدریس در دانشگاه الزهرا را آغاز كرد و دبیرى بخش ادبیات فصلنامه هنر و مسؤولیت در دفتر شعر جوان را به كارهاى خود ضمیمه كرد كه تاكنون ادامه دارد. امین پور در سال ۱۳۷۶ با دفاع از رساله خود با عنوان «سنت و نو آورى در شعر معاصر» كه با راهنمایى دكتر محمدرضا شفیعى كدكنى به سامان رسیده بود و موفق به اخذ مدرك دكتراى ادبیات فارسى از دانشگاه تهران شد و بعدها این پایان نامه در شمارگان بالایى به چاپ رسید.

 

تصادف هولناک رانندگی که در سال 1378 برای او روی داد، تاثیر بسیار زیادی بر فعالیت این شاعر بزرگ برجای گذارد و از آن سال ناراحتی کلیوی و دیگر آثار باقی مانده از آن حادثه او را همواره آزار داده است؛ که دوستدارانش همواره آرزوی بهبود و سلامتی هرچه سریعتر برای وی دارند.

 

این همانی

 

اگر سنگ، سنگ...

اگر آدمی، آدمی است

اگر هرکسی جز خودش نیست

اگر این همه آشکارا بدیهی است

 

چرا هر شب و روز، هربار

بناچار

هزاران دلیل و سند لازم است،

که ثابت کند:

               تو تویی؟

 

هزاران دلیل و سند،

که ثابت کند...

                   قیصر امین­پور

 

به نقل از چلچراغ:

 

قیصر را نه می­توان گفت، نه می­توان نوشت. قیصر را تنها باید سرود...اما کسی که شعرش از این دست است:

"روزنامه­ها

پیشم نیست!

جزوه­ها

یادم رفت

موبایلم

دست کیست؟!

پنج دقیقه وقت خالی!

شعری می­نویسم..."

شعری به بلندی قیصر را چگونه در این پنج دقیقه بسراید؟!

سرودن تو همان ارزوی کال من است

اگرچه دغدغه روز و ماه و سال من است...

یتیمی را از محمد(ص) به ارث برده؛ بزرگی را از علی(ع)؛ و لبخند را از امام (ره)، شاید همان لبخند "خلاصه خوبی­ها" را می­گویم...

بارها از خدا پرسیده­ام: چرا؟!

مصلحتش را شکر! جوابی که نمی­دهد!

بعد از آن اغمای وحشتناک، از دست دادن طحال و بعدها کلیه­ها و بعد آن پیوند ناموفق و بعد دیالیزهای یکروز در میان تمام نشدنی، با آن رگ­های کجتاب که آسان تن به سرنگ نمی­سپارند و بعد عمل چشم و بعد عمل قلب!

و...درخشش آن لبخند!...

تازگی­ها فکر می­کنم که خدا قیصر را بعد از آن تصادف نگه داشت تا ابعادی ناشناخته از بزرگی خود را در او به نمایش بگذارد...

قیصر را قبل از آن تصادف هم می­شناختند. دوست و دشمن به دردمندی و نستوهی با آن شخصیت پارادوکسی علی­گونه که در عین مهربانی و تواضع، یک :نه" بزرگ بود، صریح و آشتی­ناپذیر به هر کژی و کاستی و ناراستی!

قیصر را می­شناختند دوستانش به بلندنظری و ایثار که همیشه پای هر منفعتی که پیش می­آمد، اولین نفری بود که به نفع دیگران کنار می­کشید و در این فراز و فرودهای بی­پدر سیاسی و ناسپاس­های ناجوانمردانه، همواره پناهگاهی بود برای همه دوستانش گرچه خود شدیدترین ضربه­ها تحمل می­کرد!

قیصر را می­شناختند. دشمن و دوست به وارستگی و قناعت که همواره رو به بزرگی­های معنوی و پشت به حقارت­های مادی داشت و افتخارش آزادگی بود از قید وابستگی­ها...

قیصر را می­شناختند مردم؛ با دردهای "نگفتنی" و "نهفتنی"­اش... دردهای بزرگ مردی­اش با آن دل به "وسعت جغرافیای انسانی"­اش که برای هرکسی جایی در آن پیدا می­شد...

اما درخشش این لبخند چیز دیگری است... آن هم پس از آن تصادف لعنتی...

این لبخند، لبخند توکل و تسلیم است شاید، در برابر دوست که هرچه از او می­رسد، نیکوست! همان "پرسش" عاشقانه­ای که قیصر حتی جوابی از او نمی­طلبد! و شاید تبلور مهربانی عجیب درخشش لبخندش همیشه شد و تولدش بر همه خوبان مبارک! آن "خوب" پرشکیب است که با بدترین دردها هم مدارا می­کند.

                                                                                                                  فاطمه راکعی

 

فعل بی­فاعل

 

باری من و تو بی­گناهیم

او نیز تقصیری ندارد

 

پس بی­گمان این کار

کار چهارم شخص مجهول است

                                      قیصر امین­پور

                                                                                 

 

  نوشته شده در  سه شنبه 4 اردیبهشت1386ساعت 11:21  توسط فائزه سوداگری  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.ir