سلام.
به خودم قول داده بودم که وقتی حالم خوش نیست اینجا ننویسم. به خودم قول داده بودم سعی کنم امسال تعداد روزهایی که حالم بده از روزهایی که حالم خوبه خیلی خیلی کمتر باشه. فعلاً که بد شروع کردهام. به خودم قول داده بودم ...(نمیتونم بگم چه قولی!) شکستم قول رو! (این مورد آخر که نتونستم بگم، چهار مورد مجزا از همن که به قرینه لفظی حذف شدن بقیهاش!
بعضی وقتها از از بین بردن لذت میبرم. اولین بار چندماه پیش بود که inbox گوشیام رو با 200 تا SMS ناب (از اون لحاظ!) به کل پاک کردم و حااااااااااااااال داد! بعدش یه یک ربعی طول کشید که بفهمم چیکار کردم. یه ربع هم عزا گرفتم برای اون SMSها بعدش دیدم که لذت نداشتنشون بیشتر از داشتنشونه! این شد که دیگه تا وقتی اون گوشی رو داشتم، هر روز یا دو روز یه بار کل گوشی رو می شستم و خلاص. حس دوست داشتنیای بود! اینیکی گوشیام هم شده بود همونطور پر از SMS پر از چرت! دیشب همینجوری کلیهاش رو پاک کردم و فقط چندتایی که خیلی قشنگ بون و جوک نبودن رو نگه داشتم. باز لذت رها شدن از دست یه بار رو حس کردم. فکر کن! بار سنگین SMSها. مسخره است. چه چیزهایی رو به دست و پای خودمون آویزون میکنیم! همین چیزهای کوچیک و بیاهمیت رو میگیریم رو کول و دست و پامون رو سنگین میکنیم. دوست ندارم این رو. میخوام رها شم. از هرچیزی که بیارزشه اما عجیب چهار چنگولی چسبیدم بهش! زیاده از اینا تو بساطم! هر طرفم رو که نگاه میکنم هست. خب مگه آدم چقدر جا داره؟ مثل غذا میمونه. وقتی شکمت رو پر کردی از آت و آشغال، دیگه جایی نمیمونه و گوشت و مرغ رو بچپونی توش که سوء تغذیه نگیری!
جا رو میخوام باز کنم. برای چی؟ ...خودم میدونم!
این بازی آرزوها و غول چراغ جادو عجیب اذیتم کننده است برام! شکر خدا که کسی منو دعوت نکرد. هر وبلاگ آشنایی که نوشته بود رو با ترس و لرز خوندم که به من نرسه. از این مدلها بدم میاد. یلدا رو هم ننوشتم البته تو شرایطی هم نبودم که بتونم بنویسم. چند روز پیش برای یه وبلاگ گروهی دوستانه به طنز نوشتم، طنز و مسخرهاش رو میتونم ولی جدی نه! و این یعنی این که من هنوز شفاف نیستم. نه با خودم، نه با دیگران. این جور بازیها آدم رو وسوسه میکنن که خود واقعیاش رو رو کنه. خودی که خودش رو پشت نوشتهها قیام کرده. هنوز نیومده جلو. من اونقدر از این خود قایم شده واهمه دارم و یه جورایی خجالت میکشم ازش و از دیگرون که نمیخوام ذرهای فرصت بروز بهش بدم. غلطه کارم میدونم!
چند روز پیش به نام پدر حاتمیکیا رو از تلویزیون دیدم. موقع اکرانش نشد که برم سینما. فیلم بدی نبود اکا نچسبید بهم خیلی. یعنی مثل بقیه فیلمهاش نبود. کنایههاش کم بود. کم نیش و کنایه داشت. سرراست داشت داستانش رو میگفت. به نظرم پرستویی عالی بود اینجا. به هیچ عنوان معتقد نیستم که خودش رو داشت تکرار میکرد. جداً آدم دیگهای بود.

من عادت داشتم تو هر صحنه و هر شخصیت فیلم حاتمکیا یه ماجرا و آدم واقعی و شناخته شده رو پیدا کنم. تو این فیلم کم بود! بودها. مثلاً موسسه خیریه که نماد بنیاد مستضعفان بود به گمانم عاالی بود ولی کم بود!

دیروز رفتیم اخراجیها با خانواده! هلاک شدیم تا این 6 تا آدم رو دور خودمون جمع کنیم! هر کدوم یه سازی میزدن! دخترخالهام-زهرا- 8 سالشه و تو انگلیس زندگی میکنن. بچه تاحالا سینما نرفته بود. مراسم سینما برون ایشون بود! اخراجیها با وجود فروش فوقالعاده زیاد و رکورد زنیاش و صف شیش کیلومتری دم سینماها بعد از اینهمه مدت اکران تو همه سانسها، به نظرم اصلاً در حد و اندازه سیمرغ نبود! فروشش هم بیشتر به خاطر حاشیهاشه تا اصل! و بعد از اون صف ستارههای فیلم! وگرنه... نقدهای زیادی ازش نوشتن، برین اونا رو بخونین، من منتقد نیستم! فیلم بدی نبود، اما همچین مااالی نبود! جز ارژنگ امیرفضلی که غوغایی بود! همین! راستی، من اصلاً چیزی نشنیده بودم از صحنههای دلخراش و ناراحت کننده آخر فیلم. بچه سینما ندیده ما حسابی فکر کنم از سینما زده شد!!
بحث زهرا شد، یه ماجرایی رو بگم که مدتهاست میخوام بگم.
بچه که بودیم، بعد از فوت بابام، ما خونه مامان بزرگم اینا زندگی میکردیم. تو اون خونه، دوتا خاله و یه دایی مجرد هم بودن. خاله آسیه، بزرگتربود و یه چند سالی از مامان من کوچیکتر، این خاله ما، روانشناسی خونده بود و مدیر مدرسه بود و بعد که اونقدر حرص و جوش خورد که خونریزی معده کرد، مشاور دبیرستان شد! این خاله جان خب معتقد بود که ما –من و فاطمه- درست تربیت نشدهایم. حالا من کار ندارم که نظرش چقدر درست بوده یا غلط و قضاوت رو به شما میسپرم!!! اما خاله جان همه تئوریهای روانشناسی که نمیدونم چقدرش رو تو دانشگاه درست و حسابی یاد گرفته بود و چقدرش رو فراموش کرده بود، رو ما پیاده میکرد! یه جمله هم داشت که چپ و راست میگفت:
من نمیذارم بچهام مثل شما بشه!
خب ما هم نمیخواستیم بچهاش مثل ما بشه. ما تکایم!!
آهان، معتقد هم بود که ما هیچی نمیشیم. از همه هم بیشتر من! جداً معتقد بود به این و از روی دلسوزی و محبت تمام تلاشش رو میکرد که یه جوری منو آدم کنه که دچار این سرنوشت شوم یعنی آدم نشدن نشم!
خاله جون بچه که بودیم، نمیدونم چه دلیل داشت که یه روز تمام بچههای فامیل رو جمع کرد و تست IQ گرفت. اصلاً یادم نمیاد که من چه نمرهای گرفتم. فقط یادمه که فاطمه بیشتر شده بود و من و یه پسر خالهام نمرهمون یکی شده بود.
اینقدر حس بدی داشتم از این تست IQ و اینکه نمره من از فاطمه کمتر شده بود که دیگه هیچ وقت تو عمرم تست IQ ندادم. یه بار هم که تو دبیرستان زورکی ازمون گرفتن، اصلاً سراغ نمرهاش نرفتم. برای همینه که من الان هیچ تصوری از IQ خودم ندارم!
گذشت و گذشت تا اینکه خاله عزیز ما ازدواج کرد و چون شوهرش هم انگلیس بود، اون از ایران رفت و هر دو سال یه بار دو-سه ماه میاومد ایران. من یکی که همهاش منتظر بودم که ببینم بچه خاله ما چی از آب درمیاد. خب البته الان دلم نمیاد در مورد این بچه یکی یه دونه لوس قضاوت کنم تا شاید لذت ببرم از شکست خوردن تئوریهای تربیتی خاله جون. چون بچه خیلی تنهاست. من نمیدونم این اخلاق عجیب و لوسش از تنهاییشه یا از شیوههای تربیتی. برای همین عطای این قضاوت رو به لقاش فعلاً بخشیدهام.
یه بار دیگه که من خیلی آتیشی شدم از خاله آسیه جون، سال کنکورم بود که دوباره اومده بود ایران. یه روز با مامان اومده بودن دم مدرسه دنبالم. خاله خیلی با محبت به من گفت که ببین، خیلی خودت رو اذیت نکن، هرچی شدی مهم نیست. نباید خیلی از خودت انتظار داشته باشی. و... طبق خبرهای ارسالی از خبرگزاری خواهر جان! فهمیدم که خاله ما از سر مهر و محبت و دلسوزی به مامانم گفته که خیلی به این بچه فشار نیار! این رتبهاش میشه شبیه م. (همون پسرخاله هم IQ که یه سال بزرگتر بود و تو کنکور رتبهاش 9000 شده بود) چون IQ اینها اندازه هم بوده و هردوتاشون هم اندازه هم شیطونن و درس نخون. پس فائزه هم رتبهاش همون حدود میشه! ایجا بود که باز من از هرچی IQ تو عالمه حالم به هم خورد!!
این ماجراها گذشت و من هم کنکورم خوب شد و خیر سرم پزشکی قبول شدم و... (این یعنی اینکه من چقدر از اینکه خاله رو اینجا ضایع کنم لذت میبرم!!)
چند وقتی بود که خاله جون چپ و راست و تلفنی و پیغوم پسغوم به مامانم میگفت که فاطمه روبفرسته پیش اونها برای فوق لیسانس. مامان من هم که از خدا خواسته. هی از اون به فاطمه اصرار و اون هم که مثل خودم حال درس نداره، هی انکار و ... هرچی هم ما تلاش کردیم که آخه مگه آدم مغز خر خورده که کلی پول بده بره انگلیس به اون گرونی درس بخونه؟! اگر احیاناً روزی، سنگی از آسمون خورد تو سر ما و قصد درس خوندن بیشتر داشتیم، آدم میره یه جای دیگه و ... ولی مامان هنوزم که هنوزه ول کن ماجرا نیست!
خاله جان الان چندین هفتهای هست که اومده ایران! در دومین روز اقامت، وقتی ما رفتیم به دیدنشون، بعد از یه سری بحث از اینور و اون ور، دوباره بحث دانشگاه داغ شد و فوق لیسانس و خاله که فاطمه رو گیر آورده بود، کلی اندر فواید ادامه تحصیل پیش اونا داشت میگفت. بحث رسید به اینجا که چه سنی مناسبه برای یه پسر که بره خارج برای ادامه تحصیل و خاله معتقد بود که پسرها باید فوقشون رو تو ایران بگیرن و بعدش برن خارج، چون تو اون سن قشنگ عاقل و جا افتادهان و وقتی برن خارج و دور از پدر و مادر تو اون جوووووو! باشن، گمراه نمیشن! ولی زودتر نه! هنوز شخصیتشون شکل نگرفته. چندین بار هم به این نکته اشاره کردند که ولی دختر اینجوری نیست. میتونه حتی برای لیسانس بره چون به این راحتیها به راههای خلاف کشیده نمیشه!
اینجا بود که خاله جون دوباره یه لطف بزگ در حق من کرد و من رو مورد الطاف خود قرار داد:
به فاطمه میگفت که بره پیششون چون خیلی خوبه و اینا و فاطمه بچه عاقلیه اما ..جمله رو دقت داشته باشین: اما مثلاً فئزه نه، فائزه اگه بیاد اونجا خراب میشه!!!!!!!!!!!!!!! ماااااااااااااااااااااااا؟ من ؟ من؟ من؟ من نمیدونم اینا راجع به من چی فکر میکنن!
جالبتر از همه هم مامانم بود که تمام مدت با سر تصدیق کرد و به اینجای بحث که رسید گفت اون همین الانشم خیلی بچه بدی شده و .... جداً دیگه من نمیدونم به اینا چی باید بگم!!
برای خودم متاسف شدم. انگار نزدیکترین آدمهای زندگیام من رو با یه چهره دیگه میبینن! شاید هم این خود منم که خودم رو نمیشناسم. نمیدونم. شاید اونها راست میگن. شاید جداً من خراب(!) میشم یا هستم یا بودم یا است بود شد گشت گردید... نمیدونم!
پی نوشت: جداً و بدون شوخی این حرفها و رفتار خالهام از روی محبت و دوست داشتنه و من هم اون رو دوست دارم. اما بعضی وقتها بعضی محبتها بیشتر از دشمنیها آدم رو ناراحت میکنه. نمیدونم چرا اینجوریه اما حس میکنم تو فامیلمون هیچ کس ذرهای من رو نمیشناسه. هرکس راجع به من نظری داره که به نظرم خیلی از من دوره اما هیچ تلاشی هم نمیکنم که نظرش رو تغییر بدم. بذار هرجور که دوست داره فکر کنه. ..هرکسی بر حسب فهم گمانی دارد!... شخصیت داخل خانوداه من خیلی با بیرونم فرق داره! خیلی! من هیچ تلاشی نمیکنم که تو چشم بقیه بیام یا منو آدم حساب کنن. اینجوری راحتترم. من دوست دارم از دور شاهد باشم. دوست دارم من ناظر باشم. از دیدن هم لذت میبرم. خانواده جالبیان این خالهها و داییها و بچههاشون و سایر وابستگان نزدیک! همین حسه که با اینکه آتیش گرفتم از حرف خالهام، هیچی که نگفتم هیچ، مثل پپهها و ببوها همچنان به ادامه بحث با علاقه گوش دادم تا خاله همچنان این نظرش رو حفظ کنه واسه خودش. خدا رو چه دیدی؟ شاید اون درست بگه و من خراب بشم. اگه خراب شدم، یه جوری دینم رو به خاله ادا میکنم و از طریق همین تریبون اعلام میکنم تا دین این حرفهایی که پشت سرش زدم به گردنم نمونه!
الان که دارم اینو مینویسم صبح فردا شده. اذان صبح رو دارن میگن! امروز سیزده به دره! من هم اومدم نحسیام رو اینجا در کنم!!
من تا حالا سبزه گره نزدم. اصلاً از این یه رسم خوشم نمیاد. اینجا هم که از این چیزها خبری نیست! اگه خیلی اصرار دارین، یکی گردنشو رو بده که من گره بزنم!!!!
امشب اعصابم خورده! معلومه نه؟ نه از کسی دلخورم، نه اتفاقی افتاده. دپم از دست خودم. از حماقتهایی که گاه و بیگاه میکنم! این دفعه میدونم اشکال کارم کجاست. میدونم باید چیکار کنم. همینش هم پیشرفت خوبیه. اما عادتها و رفتار آدم چیزی نیست که تو یه روز یا دو روز بشه اصلاحش کرد. زمان میگیره. درست مثل معتادی که میخواد ترک کنه. اولش خیلی سخته. یه مدت آسون میشه، بعدش باید خیلی مراقب باشه که برنگرده. من تو خیلی از عادتهای بدم مرحله اولم، تو بعضیها دوم، ولی کمند سومیها! ضعفم بیشتر اونجاست. دعا کنید درست بشم. خودم هم میخوام و تلاش میکنم.
پس فردا شب میریم مشهد. با سه تا از خالهها، و سه تا از دخترخالهها. جداً حوصله اینها روندارم. هرکدوم همیشه یه ساز جدا میزنن و مدام با هم جر و بحث میکنن. اما باز بدون همدیگه نمیتونن جایی برن! من و فاطمه قرار گذاشتیم اونجا کلاً برنامهمون رومستقل کنیم و ازشون جدا باشیم! ولی بعید میدونم که بشه!
چقدر دلم هوای صحن انقلاب رو کرده تو شب.قنوت نماز. وقتی چشمت به گنبده. یه گنبد طلایی تو پس زمینه مشکی مشکی مشکی. هوای سلام دادنهایی که دیگه موقع سلام به امام رضا به سمت چپ نمیچرخی. هوای صحن آزادی تو ظهر. وقتی که آفتاب صاف میتابه وسط کلهات و میشینی وسط یه عالمه فرش قرمز پهن شده. دور تا دورت خالیه. اگه مشهد نبود چقدر سخت بود! همیناست که میکشوندم این روزها.

ای منتظر غمگین مباش، قدری تحمل بیشتر
گردی به پا شد در افق، گویی سواری می رسد

خبر آمد خبری در راه است
سرخوش آن دل که از آن آگاه استشاید این جمعه بیاید...شاید
پرده از چهره گشاید...شایددست افشان...پای کوبان می روم
بر در سلطان خوبان می روممیروم بار دگر مستم کند
بیسر و بیپا و بیدستم کندمیروم کز خویشتن بیرون شوم
در پی لیلا رخی مجنون شومهر که نشناسد امام خویش را
بر که بسپارد زمام خویش رابا همهی لحن خوش آواییم
در به در کوچهی تنهاییمای دو سه تا کوچه ز ما دورتر
نغمهی تو از همه پر شورترکاش که این فاصله را کم کنی
محنت این قافله را کم کنیکاش که همسایهی ما میشدی
مایهی آسایهی ما میشدیهر که به دیدار تو نایل شود
یک شبه حلال مسائل شوددوش مرا حال خوشی دست داد
سینهی ما را عطشی دست دادنام تو بردم لبم آتش گرفت
شعله به دامان سیاوش گرفتنام تو آرامهی جان من است
نامهی تو خط امان من استای نگهت خاستگه آفتاب
در من ظلمت زده یک شب بتابپرده برانداز ز چشم ترم
تا بتوانم به رخت بنگرمای نفست یار و مددکار ما
کی و کجا وعدهی دیدار ما
ببوسم خاک پاک جمکران را
تجلی خانهی پیغمبران راخبر آمد خبری در راه است
سر خوش آن دل که ار آن آگاه است
شاید این جمعه بیاید...شاید
پرده از چهره گشاید...شاید
مرحوم محمدرضا آقاسی
یابن الحسن روحی فداک
متی ترانا و نراک
۸۶!
قرار نیست امسال هم معجزه ای بشه یا تفاوت خاصی با سالهای قبل داشته باشه. هر روز همونه و هر سال همون رنگ! فرقی نمی کنه. فقط یه اسمه! ۸۵ نشد، ۸۶! من هم که کلاْ با تاریخ مشکل دارم. تو ۸۵ باشیم، می نویسم ۸۴، یا ۸۶! کلاْ غاطی ام! تا حالا بدجور تو مواردی که تاریخ مهم بوده سوتی دادم و در نهایت هم چیزی نشد. پس فرقی نمی کنه!
۸۵ سال گندی بود!! شروع خوبی نداشتم، آخرش هم گندتر از چیزی بود که حتی میشد تصور کرد! اون وسط مسطا یه چندتا اتفاق خوب و بد افتاد، ولی خب بدی اش می چربید به خوبی. تموم شد رفت پی کارش! حوصله بدرقه اش رو هم ندارم!
امسال کلاْ مود ندارم. هیچ تبریک سال نویی نگفتم و نمی خوام بگم. نه میلی نه کامنتی، نه SMS ای، فقط اگه کسی بهم تبریک گفت، تو جوابش منم تبریک گفتم! که اونم نمی دونم رسید بهشون یاد نه، موبایل ها رسماً این روزها تعطیله!
همین!
از بی کاری و فقط محض عادت سرسری و بدون وقت گذاشتن یه تبریک درست کردم که میل کنم، اما چون نمی کنم، می ذارمش اینجا. هر کی اومد و خوند، خب تبریک بهش گفتم دیگه!!
فقط در مورد نوروز بگم که من عاشق این بیتم:
ساقیا آمدن عید مبارک بادت
وان مواعید که کردی مرود از یادت
عاشق این مصرع دومش. چون همیشه مواعید یادش میره!

همین! فکر کنم برای گند زدن روز اول سالتون کافی بود!
|
|
POWERED BY BLOGFA.ir |
|