تبليغاتX
من و سکوت و صبوری؟ من و تحمل دوری؟
 
 

سلام

می­خواستم طبق عادت آخر سال­ها که ترین­ها رو معرفی می­کنن، ترین­های سالم رو بنویسم.

چیزهایی مثل بهترین و بدترین روز و اتفاق، سخت­ترین کاری که انجام دادم، بدترین سوتی، خوشمزه­ترین و بدمزه­ترین غذا، بزرگ­ترین پشیمونی، بهترین دوست، سخت­ترین تصمیم و ... اما نمی­تونم! یعنی نمی­خوام بگم. اینها بمونه پیش خودم بهتره! اما پیشنهاد می­کنم اگه کسی می­خواد بنویسه. باید جالب باشه خوندن همچین چیزهایی!

مثل اینکه من ناخواسته در یک دوره فشرده کلفتی ثبت نام کرده­ام و دارم کارآموزی می­کنم! امروز به ظرفشویی و گردگیری یک کمد گذشت! ظرف­هایی که شستم رو آوردم وسط پذیرایی ول کرده­ام و هی می­رم نیگاه می­کنم و می­گم: "وااااای من اینهمه ظرف شستم؟" خودم باورم نمیشه! مامانم می­گه اینقدر نگو! چشم می­زنی خودتو!!

فردا نوبت چیه؟ هنوز نمی­دونم! کورس­های کلفتی فشرده و متنوع تشریف دارن!

حقوق یه کار نیمه وقت که دوماهی هست مشغولش شدم رو گرفتم. وقت خیلی زیادی ازم نگرفت و در کل راضی بودم. برای پولش هم نرفتم، موقعیت خوبیه. پول زیادی نیست. همه­اش 100 هزار تومنه اما خیلی خوشحالم ازش. بار اولم نیست که حقوق می­گیرم که بگم به خاطر ذوق حقوق اوله.

سال اول دانشگاه بودم که تو مدرسه شدم معین! معین یعنی کمک کمک مشاور! اشتباهی دوتا کمک ننوشتم، کمکِ کمک مشاور بودیم! مدرسه ما برای هر پایه یه مشاور داشت که عملاً کار خاصی نمی­کرد جز اینکه گاهی با بچه­ها صحبت کنه! بیشتر نقش مدیریتی داشتند. تصمیم می­گرفتن و دستور می­دادن. هر مشاور یه کمک مشاور داشت که از فارغ­التحصیل­های مدرسه بودن و اکثرن تازه لیسانسشون رو گرفته بودن. کارها و فعالیت­های اصلی و زحمت با اینها بود. خب این برای ما هم بهتر بود. کمک مشاورها خیلی با ما تفاوت سنی نداشتن و خیلی بیشتر باهاشون حال می­داد. بخصوص اردوها. یه نقش دیگه مشاورها که خیلی از بقیه نقش­هاشون بارزتر بود، شورای مدرسه بود. هفته­ای یه روز شورا بود! مدیر و مشاورها عضو شورا بودن و جلسه هم تو دفتر مدیر برگزار می­شد. ابهتی داشت ها این شورا! من همیشه خدا آرزوم بود که یه جوری استراغ سمع کنم. انواع و اقسام فکرها هم به ذهنم رسیده بود ولی جرئت اجرای هیچ کدوم رو نداشتم. بهترین راه این بود که یه ضبط رو زیر میز بچسبونیم و بعداً برش داریم. اون موقع هنوز Voice Recorder ها به این گستردگی نبودن و ماها اصلاً از این چیزها نداشتیم. آخر امکاناتمون واکمن بود که خب اونم نمیشد! ماکزیمم 45 دقیقه ضبط می­کردو صدا داشت و سنگین هم بود. تازه همه اینها به کنار چجوری می­رفتم تو دفتر مدیر؟ اونم دو بار!! نمیشد! می­گفتم، اگه از بچه­های مدرسه ما-بخصوص اکیپ ما که آخر شیطنت بودیم- بپرسین شورا چیه؟ می­گن پرتقال! حالا چرا؟ چون تمام نماد بیرونی این شوراها، خانم مسئول آبدارخونه مدرسه بود که با یه سینی بشقاب و یه ظرف پر از پرتقال می­رفت تو دفتر مدیر و بعد از شورا هم با همون سینی و بشقاب­ها ولی بدون پرتقال­ها و با پوست اونها برمی­گشت. البته باید همینجا یه نکته رو. یادآور بشم که مدرسه ما اونقدر ذلیل و بی­چاره و بی­پول نبود که فقط یه رقم میوه داشته باشه. به فراخور فصل تنقلات شورا فرق می­کرد. ولی خب پرتقال بیشتر بود! جالب­ترینش هم یه دفعه بود که کاهو و سکنجبین برد براشون. حتی تصور اونها در حال خوردن کاهو سکنجبین برای یه هفته خنده و مسخره بازی ما بس بود!!

خیلی دارم از ماجرا پرت می­شم!

القصه! بگم چطور ما شدیم معین!

ترم یک دانشگاه بودم که خانم ک. گفت که می­خوان از بعضی بچه­های دوره ما کمک بگیرن تا به بچه­های پیش دانشگاهی کمک کنیم و براشون برنامه­ریزی کنیم و نظارت کنیم به درس خوندنشون! برای ماها جالب بود! نه برنامه ریزی و این حرفاها! چون عمری من اهل این جینگولک بازی­ها نبودم! یکی کار کردن جالب بود، یکی وارد شدن به جمع معلم­های مدرسه که خیلی سرگرمی جالبی بود و از همه شون جالب­تر اینکه اکثر افرادی که دعوت کرده بودن، بچه­های اکیپ خودمون بودن و پایه! پایه­ی شوخی و مسخره بازی!

خلاصه شروع کردیم! مشاور داشتن، کمک مشاور هم بود، ما هم کمک اون کمک مشاور بودیم! باید هفته­ای حداقل یه بار می­رفتیم مدرسه و با بچه­ها حرف می­زدیم و برنامه­ریزی می­کردیم و ساعت­های درس خوندنشون رو چک می­کردیم. جداً خوش می­گذشت. هم با بچه­های خودمون، هم با بچه­های پیش دانشگاهی. هرکس 6-5 تا بچه رو باید نظارت می­کرد. اوایل جهت مسخرگی و بعدها جدی، اسم اونها هم شد نوگل! ما معین بودیم و اونها نوگل!

هیچی بیشتر از اردویی که تو مدرسه باید می­موندن و درس می­خوندن و ما هم هر شب یکی دوتامون بودیم، خوش نگذشت. بچه­های خوبی بودن. دوسال از ما پایینتر بودن و خیلی هم شبیه ما! اصولاً یه سال درمیون بچه­های دوره­ها شبیه هم بودن! یکی­شون همین ضحی ی خودمونه دیگه!

کم کم چون من سرم شلوغ­تر شد و کارهام بیشتر، نمی­رسیدم برم مدرسه و این کار شد برام یه بار اضافی که فقط زحمت بود! دیگه بچه­های خودمون رو خیلی نمی­دیدم و خوش نمی­گذشت.

اون سال تموم شد و بچه­ها هم دانشگاه قبول شدن. نمی­خواستم ادامه بدم. بچه­های سال بعد رو اصلاً نمی­شناختم و یکی دوبار که باهاشون صحبت کردم، ازشون خوشم نیومد، این شد که بی­خیال شدم و زدم بیرون!

الان که می­بینم، تجربه جالبی بود و جداً خیلی خوش گذشت ولی فقط برای همون یه سال خوب بود. خیلی از بچه­ها هم دیگه نرفتن. یکی دونفر از معین­های الان فقط از بچه­های مان! نمی­دونم اونها چه حسی دارن و با این کار چجوری کنار اومدن. برای من دیگه ارضاکننده نبود. از اون مدل کارهایی که یه بارش بسه. دوبارش دیگه تکراری میشه و عذاب!

دیگه الان ارتباطم با مدرسه خیلی کم شده. فقط بعضی مراسم خاص رو می­رم. دیگه بچه­ها ناآشنان! بعضی وقتا گذر زمان باعث میشه که از یه جایی که دوست داری ببری، با اینکه هنوز دوستش داری. ببری چون تو دیگه جایی نداری اونجا. تو سوار یه قطاری که داره می­بردت. نمی­تونی اصرار کنی که توی اون شهر بمونی. بعضی تعلقات گذشته مثل یه کاروانسراییه که آدما میان و میرن. جای موندن نیست. مدرسه هم برای من اینجوری شده الان. مال الان من نیست. مال گذشته من بوده. الان دیگه مدرسه برای من مدرسه نیست. چون دیگه نه دوستهام اونجان، نه جو، اون جویه که من بودم توش. نه برخوردا با من همون برخوردیه که قبلاً بود. من دیگه محصل اونجا نیستم که جایی توش داشته باشم. من الان فارغ­التحصیلم! اینها خیلی با هم فرق دارن. باید رفت و گذشت. باید گذشت و گذاشت که خاطره­ها فقط بمونن. خاطره­هایی که هیچ وقت تکرار نمیشن. نباید الکی سعی کرد بازسازی­شون کرد. همه زندگی همینه.

رفتن و رفتن و تا همیشه رفتن!

پشت سری وجود نداره. نباید یه تیکه از قلب رو جا گذاشت یه جا و هی برگشت نیگاش کرد که چجوری شده و در چه حالیه. باید یه تیکه از اونجا و اون خاطره­ها رو برداشت و تو قلب نگه داشت و با اون رفت. اون رو باید آورد تو قلب. چون انسان محکوم به رفته. باید بره تا مرداب نشه. همه زندگی اینجوریه. همه مرحله­هاش.

ببین از کجا به کجا رسیدم!!

داشتم از ذوق 100 تومن ناقابلم می­گفتم!

ولی خوب شد. یاد دوران معین بودن افتادم. فقط خود بچه­هامون مثل گیگیلی و رضو می­فهمن که من چی می­گم وقتی ازش حرف می­زنم. معجونی از احساس­های مختلف. مایی که هنوزم آدم نشدیم و بزرگ نشدیم، هم می­خواستیم شیطنتمون رو داشته باشیم هم خانوم باشیم. موقعیت جالبی بود!

پی نوشت: من جداً از مدرسه­ام (روشنگر) راضی بودم و خیلی خوشحالم از اینکه از راهنمایی اونجا بودم. بعضی اوقات حرف­هایی که می­زنم باعث برداشت غلط نشه. مثلاً همین ماجرای شورا! اینها سرگرمی ماها بود به هرحال!

اینم لینک روشنگر تو wikimapia:

http://wikimapia.org/1609454/

 

اینم برای خالی نبودن عریضه از عکس!

فعلاً

 پی نوشت ۲:

من معمولاً هیچ کاری به هیچ تجمعی ندارم و از هیچ کدوم حمایتی نمی کنم. چون نمی دونم حرفشون چیه و حوصله اینکه برم ببینم دردشون چیه رو هم ندارم. اما معلم جماعت رو خوب می شناسم و دردش و حرفش رو می فهمم. برام غیر قابل باوره این برخوردهای وحشیانه که با تجمع کننده هاشون شده. خواسته های صنفی و مشکلات معیشتی رو نباید براندازی و سیاسی قلمداد کرد. به خدا هیچ جای دنیا معلم ها اینقدر که تو ایران ضعیف و کم درآمد هستند، نیستند. ما فقط بلدیم بگیم که معلمی شغل انبیاست! و با این یه جمله خرشون کنیم!

من از خواسته های صنفی معلمان حمایت می کنم و بازداشت اون ها رو در این موقع سال و در شب عید محکوم می کنم!

 

  نوشته شده در  شنبه 26 اسفند1385ساعت 19:59  توسط فائزه سوداگری  | 
 سلام

شدم یانگوم! تمام مدت در حال آشپزی بودم این روزها. مدام پوست کندن و خرد کردن و رنده کردن و سرخ کردن و هم زدن و چشیدن و ... آخه چراااااااااااااااااااا؟

الانم خیلی دپم! سوپم افتضاح بی مزه ار آب در اومده. نمی دونم چرا اینجوری شده. دایی ام سرما خورده و میخواستم این سوپ رو برای اون ببرم ولی اگه اینو ببرم، آبروی خودم رو هم برده ام!

حوصله ندارم.

اومده بودم اینجا بنویسم که تا اطلاع ثانوی تعطیل است و کرکره رو بکشم پایین تا زمانی که مودم برگرده، اما پشیمون شدم! من خیلی رو تصمیم هایی که می گیرم مصمم تشریف دارم!

همین!

پی نوشت: یه میل برام فرستاده بودن که کمی تا قسمتی جالب بود:

  CIA شروع به گزينش فرد مناسبي براي انجام كارهاي تروريستي كرد. اين كار بسيار محرمانه و در عين حال مشكل بود؛ به طوريكه تستهاي بيشماري از افراد گرفته شد و سوابق تمام افراد حتي قبل از آنكه تصميم به شركت كردن در دوره ها بگيرند، چك شد.

پس از برسي موقعيت خانوادگي و آموزش ها و تستهاي لازم، دو مرد و يك زن ازميان تمام شركت كنندگان مناسب اين كار تشخيص داده شدند. در روز تست نهايي تنها يك نفر از ميان آنها براي اين پست انتخاب مي گرديد. در روز مقرر، مامور  CIA یكي از شركت كنندگان را به دري بزرگ نزديك كرد و در حاليكه اسلحه اي را به او مي   داد گفت :
"- ما بايد بدانيم كه تو همه دستورات ما را تحت هرگونه شرايطي اطاعت مي كني، وارد اين اتاق شو و همسرت را كه بر روي صندلي نشسته است بكش!"
مرد نگاهي وحشت زده به او كرد و گفت:
" حتما شوخي مي كنيد، من هرگز نمي توانم به همسرم شليك كنم."
مامور CIA  نگاهي كرد و گفت : " مسلما شما فرد مناسبي براي اين كار نيستيد."
بنا براين آنها مرد دوم را مقابل همان در بردند و در حاليكه اسحه اي را به او مي دادند گفتند:
"- ما بايد بدانيم كه تو همه دستورات ما را تحت هر شرايطي اطاعت مي كني. همسرت درون اتاق نشسته است اين اسلحه را بگير و او بكش "
مرد دوم كمي بهت زده به آنها نگاه كرد  اما اسلحه را گرفت و داخل اتاق شد. براي مدتي همه جا سكوت برقرار شد و پس از 5 دقيقه او با چشماني اشك آلود از اتاق خارج شد و گفت:
" – من سعي كردم به او شليك كنم، اما نتوانستم ماشه را بكشم و به همسرم شليك كنم. حدس مي زنم كه من فرد مناسبي براي اين كار نباشم،"
كارمند CIA پاسخ داد:
"- نه! همسرت را بردار و به خانه برو."
حالا تنها خانم شركت كننده باقي مانده بود. آنها او را به سمت همان در و همان اتاق بردند و همان اسلحه را به او دادند:
" – ما بايد مطمئن باشيم كه تو تمام دستورات ما را تحت هر شرايطي اطاعت مي كني. اين تست نهايي است. داخل اتاق همسرت بر روي صندلي نشسته است . اين اسلحه را بگير و او را بكش."
او اسلحه را گرفت و وارد اتاق شد. حتي قبل از آنگه در اتاق بسته شود آنها صداي شليك 12 گلوله را يكي پس از ديگري شنيدند. بعد از آن سر و صداي وحشتناكي در اتاق راه افتاد، آنها صداي جيغ، كوبيده شدن به در و ديوار و ... را شنيدند. اين سرو صداها براي چند دقيقه اي ادامه داشت. سپس همه جا ساكت شد و در اتاق خيلي آهسته باز شد و خانم مورد نظر را كه كنار در ايستاده بود ديدند. او در حاليكه عرق را از پشاني اش پاك مي كرد گفت:
"- شما بايد مي گفتيد كه گلوله ها مشقی است است. من مجبور شدم مرتيكه را آنقدر با صندلي بزنم تا بميرد"
 
خوشمان آمد! 
 
  نوشته شده در  جمعه 25 اسفند1385ساعت 16:38  توسط فائزه سوداگری  | 

 

حالم بده! توضیحی نمیدم که چرا بده. بده دیگه. از خیلی چیزها دلم گرفته.

..............................................................................................................................

..............................................................................................................................

..............................................................................................................................

..............................................................................................................................

 

 یه سری حرف دلم می­خواست که بنویسم. ولی تو وبلاگی که آدم با اسم واقعی می­نویسه و با بعضی خواننده­هاش چشم تو چشمه و حرفی که می­خواد بزنه.....، لعنت به هرچی خودسانسوریه! بی­خیال!

چقدر آدما تو محضور گیر کرده­­ان! تو کلی حصار و لفافه و ...

نمره­های علوم پایه اومد. شدم 126. خوب نیست ولی من راضی­ام. خوشحالم که از هیچ چیزم برای اون یکی نمی­گذرم. به هرچی برام مهمه و دوست دارم انجام بدم می­رسم. خدا رو شکر که همیشه هم کمکت خدا هست و مشکل حادی پیش نمیاد. شکر خدا.

کشتند ما رو تا نمره­ها رو دادن. اون دوستم رد شد. دلم خیلی براش سوخت. مشکلات زیادی داره. خدا به اون هم کمک کنه.

پریروز رفته بودم مهمونی. دیدن مامان مریم و علیرضا. واااای که چقدر این بچه نانازه. (مامانش براش اسفند دود کن!) خونه­شون سه تا نی­نی ناناز دیگه هم بودن. یکی زهرا (خاله فائزه رو می­شناسین؟ خواهرزاده اون!) و محمد حسن، نمیدونم چجوری آدرس بدم! مامان این سه تا بچه ناز، با هم دوست بودن و تو مدرسه هم کمک مشاور ما بودن. چندتا چیزخیلی جالب بود:

۱- چقدر اخلاق بچه­ها با هم فرق می­کنه. این سه تا خیلی با هم فرق داشتن. یکی از دوستام می­گفت به خاطر سن­های مختلفشونه و بچه­ها تو هر سن یه سری خصوصیات اخلاقی دارن. حسن خیلی بامزه بود. تا حالا بچه به این مهربونی و خوش اخلاقی و آرومی ندیده بودم. 1 سال و چهار ماهش بود (فکر کنم!) همه­اش بهت لبخند می­زد و می­خندید، پسته تعارف می­کرد و ظرفا رو جمع می­کرد و اسباب بازی بهت می­داد و ... خیلی ازش خوشم اومد. (خاله اش که می دونم اینا رو می خونی، براش اسفند دود کن) من بچه های زیادی رو ندیدم. اینها ۳ سال و خرده ای و دو سال و خرده ای و یه سال و خورده ای بودن. شاید اینهمه تفاوتشون به این خاطر باشه. نمی دونم. هر کدوم یه مدل جییییگر بودن!

۲- زهرا حسابی خانوم بود و خجالت می­کشید از ما. خیلی هم زود رفتن و نشد خیلی اذیتش کنیم!!! یه چندتا سوال که ازش پرسیدیم، تو گوش مامانش گفت که اینها چرا به من گیر میدن!

۳- علیرضا اصلاً محل ... هم به ما نمی­ذاشت. نخوابیده بود و یه کم بداخلاق شده بود واسه همین. این پسرک از عکساشم خوشگل­تره. ماشاالله! چشم نخوره ایشاالله!

۴- مامان بودن چقدر انرژی لازم داره. مدام باید دنبال بچه بود و مراقب. خیلی سخته!

۵- چقدر زندگی می­تونه شیرین باشه اگه آدم رشته­اش پزشکی نباشه! چون اعصابم خورد میشه بیشتر توضیح نمیدم!

۶- چقدر دلم برای شیطنت­های دوران مدرسه تنگ شده.

۷- خاله فائزه چند وقتی هست که عقد کرده. وقتی رسیدیم و خواهرش رو دیدیم، پرسیدیم فائزه نمیاد؟ خواهرش گفت فائزه الان تو راه مشهده. ما یه دفعه گفتیم اااا خوش بحالش، با دانشگاه رفته؟ خواهرش هم گفت که نه، با آقاشون رفته! ماها از خجالت آب شدیم و کلی هم خندیدم به اینکه ما چقدر از مرحله پرتیم و شوت! هنوز برامون جا نیفتاده که تنها راه رفتن به مسافرت با خانواده یا با دانشگاه نیست! بالاخره مردم یکی رو دارن! ماییم که...!!! جالبه که بقیه بچه­ها هم که اومدن و سراغش رو گرفتن عین همین ماجرا تکرار شد. همه­مون سر و ته یه کرباسیم! گاگول! (شرمنده از دوستایی که می­خونن! خودمو گفتم!!)

 علیرضا      

 

آقا حسن مهربون!

 

امروز یه خونه تکونی حسابی داشتیم تو کمیته. اصلاً باورم نمیشد اینهمه کثیفی قابل جمع شدن باشه. خیلی خوش گذشت.

الان یه وری شدم. یه پام از کمر به پایین دیگه کار نمی­کنه. داغووونم! ولی به خوش گذشتنش می­ارزید!! خیلی حال داد.

     

فعلاً همین!

  نوشته شده در  چهارشنبه 23 اسفند1385ساعت 23:4  توسط فائزه سوداگری  | 
سلام.

اگه من خودم رو کشتم نگید چرا!

صبح اومدم کمیته و دیدم که نتایج اومده ذوق کنان به بقیه SMS زدم که نتایج اومده. حالا نگو همون شب اومده! من کشتم خودمو هوشتصدبار رفتم تو سایتش و رفرش و کنترل اف5 و هزار جینگولک دیگه هم در آوردم ولی نبود. غافل از اینکه همه صحیح کرده ان و خیالشون راحته. بیچاره اون دوستم که معطل من بود و چپ و راست زنگ می زد.

جداً الان عصبانی شدم از این.

109 تا درست دارم. بقیه هم همون حول و حوشن.

وقتی داشتم میشمردم در حال مرگ بودم. خوب بود بچه ها دورم بودن. ممنونم ازتون!

چرا من اینقدر مشکل دارم؟ چرا باید عدل برای من استرسی صفحه رفرش نشه؟

آخه چرااااااااا؟

اون همه فحش و نفرینی که دسته جمعی نثارشون کردیم بر می گرده به خودم!!

 

  نوشته شده در  یکشنبه 20 اسفند1385ساعت 9:59  توسط فائزه سوداگری  | 

سلام.

تلویزیون همیشه و به صورت مداوم بهمون ثابت کرده که نباید خیلی سطح انتظاراتمون ازش بالا باشه. سریال­های در پیت با فیلم­نامه­های پر از مشکل. آب بستن به سریال، کش دادن و کش دادن اعصاب بیننده و یه دفعه تو یه قسمت همه معماها و داستان­های پیچ در پیچ حل میشن و دو سه تا عروسی هم آخرش!

نمی­خوام از این چیزها بگم که خودتون همه رو می­دونید.

                                    

الان می­خوام در مورد برنامه­های مزخرفی که روز به روز تعدادشن تو تلویزیون بیشتر میشه حرف بزنم. برنامه­هایی که هیچ فایده­ای ندارن و فقط یه کارکرد دارن:

دلقک پروری!

 

از کله ی سحر شروع می­کنن یه مشت آدم مزخرف بی­مزه که خودشون رو بامزه فرض کردن دارن چرت و پرت میگن. از واحدی شروع شد با صبح به خیر ایران تو شبکه یک. حالا همه شبکه­ها صبح کله سحر واسه ملت برنامه میذارن و فکر می­کنن با برنامه­هاشون روز خوبی رو برای آدم رقم می­زنن. جدیداً تمام تلاشم رو می­کنم که یا خواب باشم یا از خونه بیرون زده باشم که صداشون رو نشنوم. از همه بدتر رضا رشیدپور بود که قبلنا سر صبح یه مشت جوک بی­مزه تکراری می­گفت و هرهر و کرکر می­خندید!! دیوانه کننده بود! صبح آدم خراب می­شد.

یه مشت روزنامه­خونی و گزارش ترافیک و آب و هوا و دو سه نفر که افاضات می­کنن. شش شبکه همزمان! آخه یکیش بسه، چرا اینهمه؟

حالا این به درک! دندون میذاریم رو جگر. میرسه به برنامه­های خاله زنکی. از همه بدترش مال شبکه سه. نمی­دونم دقیقاً اسم مجری­اش چیه. یه دختر لوس که فکر کرده خیلی خوشگل و خوش حرفه! دلقک بازی یه تمام معنا! آشپزی و گلدوزی و خیاطی و ... آخه اینهمه برنامه مزخرف نشون دادن، چرا کسی آشپز و خیاط نشده؟ مگه میشه این شکلی چیزی یاد گرفت. البته گویا یه مشت آدم بیکار که تو خونشون کاری ندارن و پاشون رو هم از خونه زندگی­شون بیرون نمیذارن، دلخوشی­شون به اینه که ببینن این دختره امروز دیگه چه لباسی می­پوشه یا چه قر و قمیشی میاد!

                        

بعد از اینا میرسیم به برنامه­های پزشکی. دیگه ننه قمر هم با دیدن این برنامه­ها خودش رو فوق تخصص روماتولوژی و کولورکتال می­دونه! سه شبکه همزمان!

شبکه قرآن یه روحانی رو میاره که در مورد تربیت و این چیزها حرف میزنه. ملت زنگ میزنن و مشکلاتشون رو می­گن، اونم راه حل ارائه می­ده. همه چیز، از مشکلات اعتقادی و مبطلات غسل و وضو گرفته تا شب ادرای بچه­اش تا خواستگار و ... جالب­ترینش هم یه دفعه یه مادری بود که در مورد بیش فعالی بچه­اش زنگ زده بود و این آقا هم براش قرص تجویز کرد که روزی دو بار فلان قرص با دوز فلان رو بخوره اگه نتیجه نداد دوز بهمان رو بهش بدین؟! مااااااااااااااااااا؟ دیگه تجویز دارو چرا؟ چند وقت پیشا خاله­ام که کارش 24 ساعته دیدن هشت تصویر همزمان تلویزیون و گوش دادن به دو شبکه رادیو هست، داشت از این برنامه تعریف می­کرد و می­گفت که یه دفعه در مورد این صحبت کرده که زن و شوهرها چیکار کنن و چی بخورن و چی نخورن که بچه­شون پسر یا دختر بشه! خاله­ام با خوشحالی می­گفت که کتابش هم چاپ شده و اون خریده! واقعاً نمی­دونم چی باید گفت.

سر ظهر میشه و برنامه مزخرف اندر مزخرف خانواده. از بچگی تا حالا عذاب سر ظهر این بود برام. شجاعی مهر! سمبل مرد خانواده!!! یه مشت حرف تکراری و خواب آور. هنوز بعد از اینهمه سال هیچ تغییر عمده­ای این برنامه نداشته. جدیداً گویا یه بخش گذاشتن به اسم تازه­ها! 2-3 بار بیشتر ندیدم. یه دختر مسخره که اون هم فقط قر و قمیش بلده. یه عالمه تپق! حرفای مزخرف. یه قسمت داشت در مورد آموزش کامپیوتر. یه پسره که بازیگر و دوبلوره رو آورده بودن. هر رو از بر تشخیص نمی­داد. ملت هم زنگ می­زدن و اشکالات سخت افزاری می­پرسیدن. پسره هم که خوب هیچی، فقط بلد بود به مونیتور لپ تاپ نگاه کنه و اوج فعالیتش تغییر زاویه اون بود. می­گفت این مشکلی که گفتی یه راه حلی داره که من می­دونستما، الان یادم نمیاد. مهندس برنامه امرز نیست!!

خدا رو شکر می­کنم که به ندرت پیش میاد روزها خونه باشم و این شکنجه­ها رو تحمل کنم!

حدودای ساعت 3 تا 5 برنامه­ای برای دیدن گیرت نمیاد. بهتین مستندهای شبکه چهار این موقع است. مستندهایی که فکر کنم جز خودم مخاطب دیگه­ای نداشته باشن! البته بعضی وقتا هم یه سری برنامه خواب­آور میزگردی هست که اگه مثل من در خواب عصرانه مشکل دارین، نقش خواب­آور رو داره.

واااااااااااااااااااای الان رسیدیم به چی؟ مطمئنم همه­تون می­دونین!

خسته اما با لبخند

خسته اما با امید

با امید به فراداهای بهتر

به خانه برمی­گردیم!!!!

وااای اوج مزخرفی اینه! دو سه تا مجری وار فته و خواب­آور که در مورد همه­چیز از غذای موش و گربه تا مدل موی شینیون نظر می­دن! اون دکتر نظری هم که یه اواخواهر حسابی. یه کدبانو! همه غذا ها رو که بلده و اشکال­های مربی محترم آشپزی برنامه رو می­گیره. در مورد خیاطی و سجاف و چاک لباس و کوبلن و منجوق دوزی و ... هم حسابی وارده! حال آدم به هم می­خوره!

موضوعات خیلی مزخرفه. چند روز پیش در مورد اینترنت برای پدر و مادرها صحبت می­کردن. قراره یه آقای مهندسی برای پدرها و مادرهای عزیز توضیح بده که اینترنت جییییززززز نیست! خوردنی هم نیست! که یلد بگیرن و اونها هم با بچه­هاشون بشینن پای اینترنت! وااااای دیوونه میشم این برنامه رو که می­بینم.

طرفای شب که سریال­ها شروع میشن تلویزیون یه کم قابل تحمل میشه.

بعدش دوباره جُنگ­های شبانه شروع میشه و یه مشت دلقک دیگه که شبکارن میان روی صحنه. شهریاری و فرزاد حسنی و رضا رشیدپور و امثالهم!

هرکدوم هم فکر می­کنن که چقدر جذاب و بامزه­ان! از همه­شون بدتر اون فرزاد حسنی! (به دلیل حال به هم خوردگی نویسنده، این قسمت رو ادامه نمی­دیم!)

نصف شب باز یه ذره تلویزیون قابل تحمل میشه. چرا؟ چون سریال­های 10 بار تکراری رو یه بار دیگه هم می­دن!!!

نمی­خواستم از این برنامه­ها بگم، اونقدر تعدادشون زیاده و مسخرگی­ها بالا که حق مطلب ادا نمیشه!

می­خوام فقط اینو بگم که هدف تلویزیون شده دلقک پروری همین!

خیلی خوشحالم که خونه نیستم معمولاً. این چند وقت که به خاطر امتحان پابست خونه بودم و مامانم هم بپام، مردم از اعصاب خوردی. بیست و چهار ساعتع مامانم داره این برنامه­ها رو می­بینه! آخه چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟

       

آهان یه قسمت جا موند. اخبارگوها! افتضاحیه این شبکه خبر. من معمولاً شبکه خبر رو می­بینم نه به خاطر سطح بالای برنامه­هش، به خاطر فرار از بقیه شبکه­ها. اخبارگوهاشون یه عالمه من و من و تپق دارن. اخبار پزشکی­اش جالبه. اسم قرص و وداو بیماری­ها رو نمی­تونن بخونن، با هر تلفظی که راحتن می­خونن! یه قسمتی هم هست گفتگوی سلامت که با یه پزشک صحبت می­کنن. مجری هیچی حالیش نیست. یه روز یه خانمی رو آدروده بودن داشت می­گفت که انرژی درمانی دروغه و شیادیه و ازین حرفا. مجریه که حالیش نبود که جریان چیه، مدام داشت در حمایت از انرژی درمانی حرف می­زد و مثال از آدم­هایی که خوب شدم میاورد. دآخه خواهر من گوش کن! ببین یارو چی داره میگه.

من و من و گیر کردنشون از همه­اش بدتره. یه دور، اگه فقط یه دور از روی متن خونده بودن اینجوری نمی­شد.

دیگه ادامه نمی­دم.

-----------------------------------------------------------------------------------------

بحث از تلویزیون و برنامه­هاش شد، اینم بگم که من خیلی سریال زیرتیغ رو دوست دارم. جدا از تمایلات مازوخیستی من که این برنامه به شدت ارضاشون می­کنه، نوع بازی­ها و فیلم­بردای و ... سریال خیلی قابل قبوله. واقعاً چندین سر و گردن از سطح تلویزیون بالاتره! گاه گاهی بعضی برنامه­های تلویزیون مانع از خورد کردن شیشه تلویزیون میشن (جدا از بحث پول اون!). بعضی سریال­ها مثل صاحبدلان، تاصبح، زیرتیغ، به دنیا بگویید بایستد و.... (فقط ایرانی­ها رو گفتم!)

این قسمت اخیر زیرتیغ جداً حالی به اعصاب خورد و خاکشیر ما داد. ذوق مرگ شدیم. بعد از یه عالمه حرص و عذاب عمو قدرت ضایع شد! وسطای سریال از خوشی داشتیم می­مردیم. یه شب نریده بود به اعصاب ما! (بی­ادب شدم!!)

                             

درست همون شب تکرار به دنیا بگویید بایستد هم بود. تو هردوتا سریال دادگاه بود و یه قاضی خوب و دستگاه قضایی گل و بلبل! خب فیلمه دیگه! برای اونهایی که دادگاه ندیدن! چیزی که من از دادگاه دیدم، یه قاضی رشوه­گیره که مظلم کشه به جای ظالم کش!

چند سال دوندگی و عذابه و آخرش ساخت و پاخت و هیچی به هیچی. تازه باید حواست باشه که پدر خودتو در نیارن و یه جرمی برات جور نکنن!

                       

دادگاه: داد+ گاه. داد:عدل. دادگاه جایی است که حق مظلوم از ظالم گرفته می­شود.

اینو تو کتاب ادبیات سوم راهنمایی داشتیم ولی من همون موقع هم می­دونستم که نخیر این یک جناس تام داره!

داد: داد و فریاد. دادگاه جاییه که دادت رو در میارن. فریاد باید بزنی تا صدات رو بشنون!

دادگاه­ها خیلی محیط­های جالبی­ان. زور توشون حاکمه نه عدل، نه حق!

مواظب باشید گذرتون بهشون نیفته. کلاتون هم افتاد، قیدش رو بزنین! بهتره!

 

 

همین!

 

 

  نوشته شده در  شنبه 19 اسفند1385ساعت 23:27  توسط فائزه سوداگری  | 
 

سلام

تصمیم داشتم دیگه گزارش لحظه به لحظه ننویسم. می خواستم تا یکشنبه بهش زیاد فکر نکنم. به خودم قبولونده بودم که کلید سوالا رو نمی دن!

مشغول کتاب خوندن بودم. آخرای کتاب بادبادکباز بودم و خیلی دردناک بود ماجرا! چون اشکم هم دم مشکمه داشتم گریه هم می کردم! یه دفعه دیگ دینگ! صدای SMS موبایلم بود. به امید یه جوک برش داشتم ولی یکی از بچه های پره ای مون بود که گفت کلیدهای پره رو تو یه سایت دیگه زدن ولی اون چیزی از علوم پایه ندیده!

مثل یه ملخ از جام پریدم و جیغ کشیدم که جوابا اومده. دویدم طرف کامپی. ضربان قلبم وحشتناک بود! هنوز اونقدر پایین نیومده. دستام می لرزید!

ولی نه! همه جا رو گشتم. جوابای ما رو ندادن.

به پره ای ها گفته بودن جواباشون یکشنبه میاد. به ما گفته بودم همون پنجشنبه عصر. حالا مال اونها اومده و مال ما نه. خب تعجبی نداره. شانس من بارها خودشو بهم ثابت کرده. اینم یکی دیگه.

این کتاب بادبادک باز جداً قشنگه. انتظار نداشتم که خوشم بیاد ازش ولی واقعاً توصیه می کنم بخونیدش. البته اگه اهل کتابید. با حال و هوای افغانستان آدم خیلی از نزدیک آشنا میشه و درک هم می کنه. فکر می کنم به خاطر حس تحقیر یا شاید نفرت ناخودآگاهی که ما از افغان ها داریم، هیچ وقت برامون مهم نبوده که درموردشون و کشورشون چیزی بدونیم. این قصه خیلی راحت و ملموس در کنار تعریف ماجراهاش وقایع و فجایعی که به سر این کشور و ملتشون اومده رو نشونت میده. خیلی قابل لمسه.

خوب تونسته حواس منو از امتحان هم پرت کنه.

نقد این کتاب 1

نقد این کتاب 2

نقد این کتاب 3

 

  نوشته شده در  جمعه 18 اسفند1385ساعت 20:51  توسط فائزه سوداگری  | 
 

هیچ!

 

  نوشته شده در  جمعه 18 اسفند1385ساعت 0:52  توسط فائزه سوداگری  | 
سلام۳

دیگه دارم دیوونه میشم.

هیچی! هیچ خبری از کلید سوالات نیست. فکر کنم تا یکشنبه هم خبری نشه. کدوم کارمندی میاد جمعه تعطیل و شنبه اربعین رو بذاره و اسکن پاسخنامه رو آپلود کنه؟

خیلی بی شرفن! خب یه کلام بگن که نم دیم جوابارو. تو انتظار و تعلیق گذاشتن یه نوع شکنجه است.

امروز یه DVD Writer خریدیم. دوستی که زحمت خریدن رو بهش داده بودم، تو کمیته بهم یاد داد که چجوری وصلش کنم. اما هرکاری می کنیم درست نمیشه. از ساعت ۷ تا الان مدام کیس رو کول می کنیم می بریم یه طرف رو زمین می ذاریم هی این کابل ها و سیم ها رو در میاریم و می کنیم تو اما انگار نه انگار. این Master و Slave شون ما رو کشته. نمی دونیم هارد رو چجوری مستر کنیم. از ا ساعت پیش استرس جوابا رو گرفتم و التماس می کردم که بی خیالش بشیم و برگردونیم مثل روز اولش که بالا بیاد و من بیام جوابا رو ببینم. الان اومدم کیس هم که دل و روده اش بیرونه و قاب هم نداره و دکمه هاش آش و لاشن الان. لعنت به آدم های نفهم این مرکز سنجش آموزش پزشکی. بدجور علافم کردن. الهی آب خوش از گلوشون پایین نره! الهی به زمین گرم بخورن. الهی... عینهو پیرزنا دارم نفرینشون می کنم.

تمام درد و مرض هام این روزها برگشته بودن. گردنم داره منو می کشه. معده که نابود. دندون درد و سردرد و پادرد رو هم که حسابی داشتم. هیچی نگفتم اینجا چون خودم هم می دونم که اینها سایکوسوماتیکه. الان هم که دیگه هیچی. دارم می میرم. از کدوم درد معلوم نیست. هیچ کدوم دامیننت نیستن. البته چرا این گردن درد از همه اش بدتره. گفتم که عین پیرزنا شدم!

بیچاره یه دوستم. خوابگاهه و دسترسی به اینترنت نداره. خیلی هم اضطراب داره. قرار شده جوابا که اومد براش بخونم. مدام زنگ می زنه و می پرسه که چی شد. منم که همون جواب قبلی: هیچی!

الان حال ندارم خلاصه میگم. اما بعداً در موردش یه چیزهایی می نویسم. زندگی جالبی داره. متاهله، یه پسر 6 ساله داره. شوهرش تو تبریز پزشکه. بچه اش پیش مامانش اینا قزوینه، خودش اینجا خوابگاهه! وحشتناکه! لیسانس برق داره. دوباره کنکور داده تا پزشکی قبول شه. ترم پیش چون اسباب کشی داشتن نتونسته علوم پایه بده. خیلی اضطراب داره الان. براش دعا کنید.

من دارم کم کم دیوونه هم میشم.

الهی بمیرن!

 

 

  نوشته شده در  پنجشنبه 17 اسفند1385ساعت 21:45  توسط فائزه سوداگری  | 
 

سلام ۲

دارم دیوونه میشم. گفته بودن ساعت ۶ کلید میاد روی سایت.

مشغول کتاب خوندن بودم. یه دوستی بهم خیلی وقت پیش کتاب بادبادک باز رو هدیه داد، به خاطر این امتحان مزخرف لاشو باز نکرده بودم. هر روز می دیدمش و دلم می خواست که بخونم ولی به خودم اجازه نمیدادم!

امرزو بعد از کلی علافی تو اینترنت اونم بی حوصله، رفتم سراغ کتابه. تا ساعت ۶ خوندم. یه نگاه به ساعت انداختم به خودم گفتم نه! من نمیرم الان چک کنم. ساعت ۷ میرم. الان می خوام کتاب بخونم!!!

من در تصمیم هام خیلی قاطعم، نتیجه این شد که ساعت ۶ و ۶ دقیقه من تو سایتم! ولی جوابا نیست. قاعدتاْ می بایست جوابا باشه و من نباشم!!

نیست!

لعنت بهشون. من دیگه تحمل ندارم. جداْ نمی دونم پاس میشم یا نه. پاس نشدن یعنی ۶ ماه دیگه...

یعنی یه دنیا حرف

یه دنیا زخم زبون

یه عالمه نگاه پر ترحم

خنگ محسوب شدن

دید بدشون نسبت به کمیته

دروغ

خجالت

فرار از بچه های کلاس.....

پاس نشدن برام مثل مرگه!

نه برای خودم. اگه خودم بودم و خودم مهم نبود! مامانم حساسه بهش!!

دارم دیوونه میشم!

گزارس لحظه به لحظه می نویسم!

 

  نوشته شده در  پنجشنبه 17 اسفند1385ساعت 18:36  توسط فائزه سوداگری  | 

سلام.

امتحان رو خیلی بد دادم. وحشتنااااک بود. این اواخر تست­های 5-6 دوره اخیر رو زده بودم و نمره­ام پاس بود و بدک نبود برا همین دیگه به افتادن فکر نمی­کردم. مطمئن شده بودم که نمره ام بین 120 تا 140 میشه اما امروز....

اصلاً به درک! امروز حوصله ندارم به این فکر کنم. عصر که جوابا اومد اگه خوب میشدم بیشتر در مورد امتحان می­نویسم!

فعلاً فقط همین!

 

  نوشته شده در  پنجشنبه 17 اسفند1385ساعت 15:36  توسط فائزه سوداگری  | 

 

از عشق وافرم به آتشفشان و فورانش فکر کنم قبلاً اینجا نوشته­ام، اگه هم نه که خوب همه می­دونن! لازم به گفتن نیست.

من عاشق آتشفشانم. عاشق فوران دود و خاکستر و حرکت مواد مذاب! اما حیف! حیف که هیچ وقت سعادت حضور در صحنه­اش رو نداشته­ام.

د آخه خدای من! چی میشد من تو جزیره استرومبولی به دنیا می­اومدم؟ هان؟

                           

حالا از آتشفشان بگذریم، جدیداً کشف کرده­ام که کلاً عاشق پدیده­های زمین شناسی­ام. سیل و طوفان و صاعقه و گردباد! وااااااااااااای که چه حالی میده همه­اش تو بطن این جور ماجراها باشی.

این طوفان­های آلاباما باعث شد که من دوباره یاد این عشقم بیفتم. دو هفته پیش هم چند ساعتی پای تلویزیون بودم و از دیدن یه مستند در مورد طوفان و صاعقه لذت می­بردم.

د آخه خدا، چرا من تو فلوریدای امریکا به دنیا نیومدم که همه­اش با طوفان حال کنم؟

                                           

  

اینها رو که گفتم از قدیم و ندیم عشقم بودن و اصلاً چیزی جای اینها رو تو قلب من نمیگیره ها. از همین اول گفته باشم!!

امروز تلویزیون یه مستند در مورد اهرام و رازهاشون داشت. کلی باهاش حال کردم.

مصر باستان و راز و رمزها و تمدن باشکوهش همیشه برام جالب بوده و جذاب. باستانشناسی رو دوست ندارم. فقط دوست دارم به عنوان یه توریست، نه یه کم بیشتر و دقیق­تر از توریست در مورد اهرام و کلاً مصر بدونم.

د آخه خدا، چرا من تو مصر به دنیا نیومدم که برم و این همه رمز و راز و شگفتی رو از نزدیک ببینم و حس کنم؟

همچنان امروز تلویزیون یه مستند در مورد پانداها داشت. وااااااااااای که چقدر عقشولانه بودن اینا. چاقالوی پشمالوی نازنازیییییییییی. اونقدر حرکات کند و هیکل سنگینشون رو دوست دارم که نگووووو. با اون رنگ بامزه پوستشون!

فقط پاندا نیست ها. من عاشق حیوون­هام. عاشق اینکه بشینم و نگاشون کنم. اینقدر دوست دارم که توی یه پارک حفاظت شده کار می­کردم و مراقب حیوونا بودم که نگوووو. پستاندارا برام جذاب ترن چون پشمالو ان و فکر می­کنم بیشتر می­فهمن.

دآخه خدا، چرا من تو یه کشوری که حیوونای جذاب­تری از مرغ و خروس و گاو و الاغ دارن به دنیا نیومدم؟ چرا من تو یه پارک حفاظت شده درست و حسابی کار نمی­کنم؟ چرا من یه پاندا، یا یه ببر یا یه کوالا ندارم؟

                                               

هر روز که می­گذره، می­بینم که تعداد چیزهایی که دوست دارم و حسرت داشتن یا در کنارشون بودن رو دارم، زیاد میشه. بدون اینکه من بهشون برسم یا اندکی نزدیک بشم.

د آخه خدا من تو این رشته مزخرف پزشکی چیکار می­کنم؟؟؟

                               

------------------------------------------------------------------------------------------------

17 اسفند امتحان دارم.

17 اسفند روز جشن نیکوکاریه. یه نیکوکار پیدا نمیشه که بره جای من امتحان بده؟

از بقیه دوستانی که نمی­تونن این لطف رو به من بکنن (یعنی به نفع منه که نرن جای من امتحان بدن چون از من کمتر بلدن!!) خواهشمندم که دعاهاشون رو به نام من به حساب خدا واریز کنن. جداً وضعم خرابه و همین طور هم که کاملاً مشهوده، من تمام مدت دارم درس می­خونم!!!!!!

 

  نوشته شده در  شنبه 12 اسفند1385ساعت 19:38  توسط فائزه سوداگری  | 

 

دیشب رفته بودیم نی نی چلونی!

یکی از دوستای دبیرستانمون بچه­اش به دنیا اومده بود و دعوت کرده بود خونشون. مهمونی­های دوستای دبیرستان بهترین لحظه­های زندگی منه. خیلی خوش می­گذره. با اینکه معمولاً هرچند وقت یه بار همدیگه رو می­بینیم، بازهم دلم برای همه یه ذره است! هر بهانه­ای هم می­تونه ما رو دور هم جمع کنه. این دفعه بهانه ما یه نی نی گل پسر قند عسل دو هفته­ای بود.

SMS مامان نی­نی با این کلمه شروع میشد: خاله­های عزیز...    وااااااااااااااای جدی ما خاله­ایم؟ یکی دیگه از بچه­ها هم مامان شده بود قبلاً اونم دوبار!!! ولی اصلاً مفهومی برامون نداشت. خیلی از ما دور بود. اما اینیکی مامان خیلی نزدیک­تر بود.

مامان مریم رو هم قبلاً داشتیم ولی اونم باز از ما بزرگتر بود و دورتر. اما این دفعه خیلیییییییی نزدیک بود. قابل لمس!

تو دانشگاه به چند نفر که گفتم می خوام برم پیش نی­نی، گفتن چه مامانش جرئتی داره که بچه به این کوچولویی رو می­خواد بده دست شما. راست می­گفتند. عمق آپاچی­گری ما رو فقط خودمون می­دونیم!!

وقتی رسیدم تو ذوق و شوق دیدن بچه­ها و مامان نی­نی بودم حسابی. نی­نی هم خواب بود.

بیشتر از اینکه به فکر نی­نی باشیم، به شیطنت­ها و جوک و خاطره تعریف کردن خودمون مشغول بودیم. نی­نی که بیدار شد ولوله شد. تا قبل از اینکه ببینمش فکر نمی­کردم حس خاصی نسبت بهش داشته باشم. من بچه کوچیکتر از شش ماه رو از نزدیک ندیده بودم! اما عجیب مهرش به دلم نشست! منی که برای چلوندن نی­نی رفته بودم، فقط یه لحظه کوچیک سرشو ناز کردم و جرئت نزدیک شدن بیشتر رو بهش نداشتم.

از همه هم بدتر این بود که این خاله­های فسقلی، بچه رو ول کرده بودن و حسابی با عروسکاش حال می­کردن. هرکی می­خواست یه دونه از عروسکاش رو بدزده!

خاله های دزد!

 

اصلاً نمی­تونستم مامان نی­نی رو تصور کنم. همش فکر می­کردم کسی که مامان میشه خیلی از ماها دور میشه ولی خودش بود! خیلی عوض نشده بود! خیلی خوب بود این!

مامان بزرگ نی­نی خیلی جوونه. داشت برای یه سری از بچه­ها می­گفت که بچه­دار شدن حین تحصیل خیلی وحشتناک نیست و عقب افتادن نیست و نباید از این بترسید... و تجربه خودش رو می­گفت. ما هم اونورتر داشتیم می­گفتیم و می­خندیدیم که کار ما چند مرحله قبل­تر گیر کرده و هنوز قبلی­هاش رو نداریم کوووو تا نی­نی!!!

یه چیزی خیلی برام جالب بود. بابای نی­نی مهندسه. عمران و کامپیوتر خونده. حالا کدوم رو لیسانس و کدوم رو فوق، یادم نمیاد ولی این بابای جالب، تخت و کمد بچه رو خودش با کمک یه استاد نجار ساخته بود. خیلی برام قشنگ بود. عکس­های مراحل کارشم به دیوار بود. خیلی جالبه. در مدتی که مامان نی­نی اون رو می­سازه، باباش هم می­سازه! خیلی قشنگ بود.

دعا می­کنم این نی­نی ناز، زیر سایه مامان و باباش و خانواده­اش خوب و سالم و شاد بزرگ بشه. به قول یکی، بشه باقیات صالحات مامان و باباش. الهی آمین.

ما خاله­های ضایع هم در آینده­ای نزدیک می­چلونیمش حسابی!

 

گفتم که مامان­بزرگ نی­نی خیلی جوونه. من هروقت می­بینم که یه خانم نسبتاً جوون مادربزرگ میشه یاد یه شعر اخوان می­افتم. خیلی ناخودآگاه. (توهینی به مامان بزرگ نی نی نم­کنم ها!)

 

پدر بزرگ شدم، دخترم پسر زایید

خجسته بادا گفتم که این بباید گفت

زنم که او هم مادربزرگ شد، نوه را

به بر گرفت و ببوسید و شاد گشت و شکفت

فرا رسید چو شب، گفتم: ای خدا! چه کنم؟

زنم "چه گفتی" پرسید و پاسخی نشنفت

پدر بزرگ شدن خود به خود ندارد عیب

چگونه در بر مادر بزرگ باید خفت؟!

اخوان ثالث

 

اولندش که این شعر یکی از جنبه­های دیگه آقایون رو رو می­کنه! (بیشتر توضیح نمیدم!)

بعدم انگار نه انگار که خودشون هم پیرن!

شعر دردناکیه! واسه همینم وقتی مامان بزرگ­های جوون رو می­بینم یادش می­افتم!

واقعاً که!

 

  نوشته شده در  دوشنبه 7 اسفند1385ساعت 20:11  توسط فائزه سوداگری  | 

سلام.

می­خوام در مورد کابوس­های بچگی­ام بنویسم. فکر می­کنم خیلی از این کابوس­ها بین ماها مشترک باشه.

ترتیب این ها اولویت نیست، هرکدوم رو که یادم اومده نوشتم.

اولیور تویست

اون کوچه های تنگ و باریک و مه گرفته و چهره­های ترسناک آدم­های بد داستان وحشتناک بود. این تلویزیون خیال کرده هر فیلمی که توش شخصیت اول بچه باشه واسه بچه­هاست. یکی نیست بهش بگه که چقدر باعث وحشت بچه­ها میشد این جور سریال­ها و فیلم­های ترسناک!

طوفان

سیلاس، پسری که توی یه سیرک بود و گیر یه سری آدم بد بود. داستان کلی یادم نیست فقط وحشتی که از دیدن صحنه قورت دادن شمشیرش داشتم رو یادم نمیره. آهنگش هم یه جوری بود. واقعاً از تیترش واهمه داشتم.

بچه­ها مواظب باشید!

صدای یه کبریت زدن و شعله­اش، یه صدایی که می­گفت بچه­ها مواظب باشید و پشت سرش یه عالمه حادثه و خین و خین­ریزی و سوختگی و دست قطع شده و ... واقعاً کابوسی بود!

چرخ گوشت

اینقدر ماجراهای دست گیرکرده و انگشتای قطع شده به ما گفتن که اسم چرخ گوشت که میاد تن من مور مور میشه. واسه همین من و خواهرم هیچ وقت نذاشتیم مامانم چرخ گوشت استفاده کنه. از خونه قبلی­مون که اسباب کشی کردیم، چرخ گوشت رو گذاشتیم همونجا موند! الان هم گوشت رو میدیم بقیه برامون چرخ کنن!!!

فیلم­های  جنگی بخصوص افق

صحنه بریدن سر یه اسیر ایرانی توسط عراقی­ها، کوسه و یه عالمه غواص که همینجوری هم قیلفه شون وحشتناک بود، چی میشه وقتی کلی صحنه وحشتناک و آهنگ استرسزا هم بهش اضافه بشه!

تلویزیون در  دهه فجر

شکنجه­های ساواک، جیغ و سوزوندن و منقل و شلاق و خون و ... بیشتر توضیح نمیدم!

جنگجویان کوهستان (لین چان)

همه­اش پر صحنه­های سر بریدن و کشتن و ...

شیر سنگی

یه سکانس داره که سر یکی رو می­برن یه تشت هم بود. من یادم نمیاد دقیقاً نقش این نشته چی بود ولی تو همه­اش فکر می­کردم که خون اون یارو رو ریختن تو تشت و گردوندن. اما فکر کنم نقش تشته این نبودها! تو کابوس من این شکلی بود.

چوبین

فقط صحنه­هاییش که اون یارو (اسمش یادم نمیاد) که چوبین رو می­پایید رو نشون می­داد. آهنگ وحشتناک میذاشت و یه صفحه گردن رو نشون می­داد. من اونجاها چشمام رو می­بستم.

کتاب دستغیب

خواهرم یه کتابی تو کتابخونه­مون پیدا کرده بود که مربوط بوده به شهادت شهید دستغیب. تو کتابه کلی عکس از جسد تیکه پاره شده و دست و پای قطع شده و دل و روده بیرون ریخته بود. من رو حسابی باهاش می­ترسوند. جوری شد که دایی­ام کتاب رو ازش گرفت. بعدها دیگه نفهمیدم چی شد ولی اسم دستغیب که میاد من تمام تنم یخ می­کنه.

تیتراژ هاچ زنبور عسل

یه جایی بود که یه جونوری که نمی­دونم چی بود (بدجنس بود ولی) دستاش رو تکون می­داد. اونقدر از این صحنه می­ترسیدم که درست و حسابی نیگاش نکرده­ام.

 

فکر کنم دیگه کابوس بس باشه. همونطور که می­بینید اکثر این کابوس­­های کودکی من ریشه در تلویزیون داره! د آخه یکی نیست بهشون بگه چرا فکر بچه­ها نیستید! می­ترسن خوب! آثار سوء روانی داره! خل و چل میشن مثل من!

اگه شما هم کابوسی یادتون اومد تو کامنت ها بنویسین!

 

 

 

هفته پیش خیلی اتفاقی وبلاگ عباس معروفی رو دیدم. نوشته جالبی داشت. از اون به بعد بهش سر می­زنم. چند روز پیش یه قسمت از یه شعر نوشته بود. شاعرش ارفع کرمانی، از کتاب یاس ها و داس ها هرچی گشتم نتونستم شعر کامل رو گیر بیارم. همین رو می­نویسم اینجا.

 

همان یاری که دوشش مامن من بود باور کن

نقاب از چهره­اش افتاد دشمن بود باور کن

همان اشکی که آب آسیاب چشم ما می­شد

شبانگه از حریم خویش سرزن بود باور کن

پگاهان آنچنان کوچید ایل مهر از این وادی

که گویی جاده هم مشغول رفتن بود باور کن

اگر حلقوم دشت از جرئت تکبیر خالی شد

دل پژواک غرش­ها سترون بود باور کن

کسی گر بوسه بر قندیل محراب شبستان زد

کنار بقعه نانش توی روغن بود باور کن

تو رمز چشمک گرگ و شبان را دیر فهمیدی

همان اول حساب گله روشن بود باور کن

...

ارفع کرمانی

 

جداً شعر زیبایی بود. خیلی از بیت اول و پنجم و آخرش خوشم اومد. خیلی.

 

 

پیشرفتم خیلی خوب وده. من ماکزیمم تا 11 شب بیدار می­موندم، الان ها زودتر از 2 نمی­خوابم. خیلی حال میده! شب واسه خودش کلی صفا داره حتی اگه به علافی بگذره.

 

فعلاً

 

  نوشته شده در  پنجشنبه 3 اسفند1385ساعت 1:57  توسط فائزه سوداگری  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.ir