سلام
میخواستم طبق عادت آخر سالها که ترینها رو معرفی میکنن، ترینهای سالم رو بنویسم.
چیزهایی مثل بهترین و بدترین روز و اتفاق، سختترین کاری که انجام دادم، بدترین سوتی، خوشمزهترین و بدمزهترین غذا، بزرگترین پشیمونی، بهترین دوست، سختترین تصمیم و ... اما نمیتونم! یعنی نمیخوام بگم. اینها بمونه پیش خودم بهتره! اما پیشنهاد میکنم اگه کسی میخواد بنویسه. باید جالب باشه خوندن همچین چیزهایی!
مثل اینکه من ناخواسته در یک دوره فشرده کلفتی ثبت نام کردهام و دارم کارآموزی میکنم! امروز به ظرفشویی و گردگیری یک کمد گذشت! ظرفهایی که شستم رو آوردم وسط پذیرایی ول کردهام و هی میرم نیگاه میکنم و میگم: "وااااای من اینهمه ظرف شستم؟" خودم باورم نمیشه! مامانم میگه اینقدر نگو! چشم میزنی خودتو!!
فردا نوبت چیه؟ هنوز نمیدونم! کورسهای کلفتی فشرده و متنوع تشریف دارن!
حقوق یه کار نیمه وقت که دوماهی هست مشغولش شدم رو گرفتم. وقت خیلی زیادی ازم نگرفت و در کل راضی بودم. برای پولش هم نرفتم، موقعیت خوبیه. پول زیادی نیست. همهاش 100 هزار تومنه اما خیلی خوشحالم ازش. بار اولم نیست که حقوق میگیرم که بگم به خاطر ذوق حقوق اوله.
سال اول دانشگاه بودم که تو مدرسه شدم معین! معین یعنی کمک کمک مشاور! اشتباهی دوتا کمک ننوشتم، کمکِ کمک مشاور بودیم! مدرسه ما برای هر پایه یه مشاور داشت که عملاً کار خاصی نمیکرد جز اینکه گاهی با بچهها صحبت کنه! بیشتر نقش مدیریتی داشتند. تصمیم میگرفتن و دستور میدادن. هر مشاور یه کمک مشاور داشت که از فارغالتحصیلهای مدرسه بودن و اکثرن تازه لیسانسشون رو گرفته بودن. کارها و فعالیتهای اصلی و زحمت با اینها بود. خب این برای ما هم بهتر بود. کمک مشاورها خیلی با ما تفاوت سنی نداشتن و خیلی بیشتر باهاشون حال میداد. بخصوص اردوها. یه نقش دیگه مشاورها که خیلی از بقیه نقشهاشون بارزتر بود، شورای مدرسه بود. هفتهای یه روز شورا بود! مدیر و مشاورها عضو شورا بودن و جلسه هم تو دفتر مدیر برگزار میشد. ابهتی داشت ها این شورا! من همیشه خدا آرزوم بود که یه جوری استراغ سمع کنم. انواع و اقسام فکرها هم به ذهنم رسیده بود ولی جرئت اجرای هیچ کدوم رو نداشتم. بهترین راه این بود که یه ضبط رو زیر میز بچسبونیم و بعداً برش داریم. اون موقع هنوز Voice Recorder ها به این گستردگی نبودن و ماها اصلاً از این چیزها نداشتیم. آخر امکاناتمون واکمن بود که خب اونم نمیشد! ماکزیمم 45 دقیقه ضبط میکردو صدا داشت و سنگین هم بود. تازه همه اینها به کنار چجوری میرفتم تو دفتر مدیر؟ اونم دو بار!! نمیشد! میگفتم، اگه از بچههای مدرسه ما-بخصوص اکیپ ما که آخر شیطنت بودیم- بپرسین شورا چیه؟ میگن پرتقال! حالا چرا؟ چون تمام نماد بیرونی این شوراها، خانم مسئول آبدارخونه مدرسه بود که با یه سینی بشقاب و یه ظرف پر از پرتقال میرفت تو دفتر مدیر و بعد از شورا هم با همون سینی و بشقابها ولی بدون پرتقالها و با پوست اونها برمیگشت. البته باید همینجا یه نکته رو. یادآور بشم که مدرسه ما اونقدر ذلیل و بیچاره و بیپول نبود که فقط یه رقم میوه داشته باشه. به فراخور فصل تنقلات شورا فرق میکرد. ولی خب پرتقال بیشتر بود! جالبترینش هم یه دفعه بود که کاهو و سکنجبین برد براشون. حتی تصور اونها در حال خوردن کاهو سکنجبین برای یه هفته خنده و مسخره بازی ما بس بود!!
خیلی دارم از ماجرا پرت میشم!
القصه! بگم چطور ما شدیم معین!
ترم یک دانشگاه بودم که خانم ک. گفت که میخوان از بعضی بچههای دوره ما کمک بگیرن تا به بچههای پیش دانشگاهی کمک کنیم و براشون برنامهریزی کنیم و نظارت کنیم به درس خوندنشون! برای ماها جالب بود! نه برنامه ریزی و این حرفاها! چون عمری من اهل این جینگولک بازیها نبودم! یکی کار کردن جالب بود، یکی وارد شدن به جمع معلمهای مدرسه که خیلی سرگرمی جالبی بود و از همه شون جالبتر اینکه اکثر افرادی که دعوت کرده بودن، بچههای اکیپ خودمون بودن و پایه! پایهی شوخی و مسخره بازی!
خلاصه شروع کردیم! مشاور داشتن، کمک مشاور هم بود، ما هم کمک اون کمک مشاور بودیم! باید هفتهای حداقل یه بار میرفتیم مدرسه و با بچهها حرف میزدیم و برنامهریزی میکردیم و ساعتهای درس خوندنشون رو چک میکردیم. جداً خوش میگذشت. هم با بچههای خودمون، هم با بچههای پیش دانشگاهی. هرکس 6-5 تا بچه رو باید نظارت میکرد. اوایل جهت مسخرگی و بعدها جدی، اسم اونها هم شد نوگل! ما معین بودیم و اونها نوگل!
هیچی بیشتر از اردویی که تو مدرسه باید میموندن و درس میخوندن و ما هم هر شب یکی دوتامون بودیم، خوش نگذشت. بچههای خوبی بودن. دوسال از ما پایینتر بودن و خیلی هم شبیه ما! اصولاً یه سال درمیون بچههای دورهها شبیه هم بودن! یکیشون همین ضحی ی خودمونه دیگه!
کم کم چون من سرم شلوغتر شد و کارهام بیشتر، نمیرسیدم برم مدرسه و این کار شد برام یه بار اضافی که فقط زحمت بود! دیگه بچههای خودمون رو خیلی نمیدیدم و خوش نمیگذشت.
اون سال تموم شد و بچهها هم دانشگاه قبول شدن. نمیخواستم ادامه بدم. بچههای سال بعد رو اصلاً نمیشناختم و یکی دوبار که باهاشون صحبت کردم، ازشون خوشم نیومد، این شد که بیخیال شدم و زدم بیرون!
الان که میبینم، تجربه جالبی بود و جداً خیلی خوش گذشت ولی فقط برای همون یه سال خوب بود. خیلی از بچهها هم دیگه نرفتن. یکی دونفر از معینهای الان فقط از بچههای مان! نمیدونم اونها چه حسی دارن و با این کار چجوری کنار اومدن. برای من دیگه ارضاکننده نبود. از اون مدل کارهایی که یه بارش بسه. دوبارش دیگه تکراری میشه و عذاب!
دیگه الان ارتباطم با مدرسه خیلی کم شده. فقط بعضی مراسم خاص رو میرم. دیگه بچهها ناآشنان! بعضی وقتا گذر زمان باعث میشه که از یه جایی که دوست داری ببری، با اینکه هنوز دوستش داری. ببری چون تو دیگه جایی نداری اونجا. تو سوار یه قطاری که داره میبردت. نمیتونی اصرار کنی که توی اون شهر بمونی. بعضی تعلقات گذشته مثل یه کاروانسراییه که آدما میان و میرن. جای موندن نیست. مدرسه هم برای من اینجوری شده الان. مال الان من نیست. مال گذشته من بوده. الان دیگه مدرسه برای من مدرسه نیست. چون دیگه نه دوستهام اونجان، نه جو، اون جویه که من بودم توش. نه برخوردا با من همون برخوردیه که قبلاً بود. من دیگه محصل اونجا نیستم که جایی توش داشته باشم. من الان فارغالتحصیلم! اینها خیلی با هم فرق دارن. باید رفت و گذشت. باید گذشت و گذاشت که خاطرهها فقط بمونن. خاطرههایی که هیچ وقت تکرار نمیشن. نباید الکی سعی کرد بازسازیشون کرد. همه زندگی همینه.
رفتن و رفتن و تا همیشه رفتن!
پشت سری وجود نداره. نباید یه تیکه از قلب رو جا گذاشت یه جا و هی برگشت نیگاش کرد که چجوری شده و در چه حالیه. باید یه تیکه از اونجا و اون خاطرهها رو برداشت و تو قلب نگه داشت و با اون رفت. اون رو باید آورد تو قلب. چون انسان محکوم به رفته. باید بره تا مرداب نشه. همه زندگی اینجوریه. همه مرحلههاش.
ببین از کجا به کجا رسیدم!!
داشتم از ذوق 100 تومن ناقابلم میگفتم!
ولی خوب شد. یاد دوران معین بودن افتادم. فقط خود بچههامون مثل گیگیلی و رضو میفهمن که من چی میگم وقتی ازش حرف میزنم. معجونی از احساسهای مختلف. مایی که هنوزم آدم نشدیم و بزرگ نشدیم، هم میخواستیم شیطنتمون رو داشته باشیم هم خانوم باشیم. موقعیت جالبی بود!
پی نوشت: من جداً از مدرسهام (روشنگر) راضی بودم و خیلی خوشحالم از اینکه از راهنمایی اونجا بودم. بعضی اوقات حرفهایی که میزنم باعث برداشت غلط نشه. مثلاً همین ماجرای شورا! اینها سرگرمی ماها بود به هرحال!
اینم لینک روشنگر تو wikimapia:
اینم برای خالی نبودن عریضه از عکس!

فعلاً
پی نوشت ۲:
من معمولاً هیچ کاری به هیچ تجمعی ندارم و از هیچ کدوم حمایتی نمی کنم. چون نمی دونم حرفشون چیه و حوصله اینکه برم ببینم دردشون چیه رو هم ندارم. اما معلم جماعت رو خوب می شناسم و دردش و حرفش رو می فهمم. برام غیر قابل باوره این برخوردهای وحشیانه که با تجمع کننده هاشون شده. خواسته های صنفی و مشکلات معیشتی رو نباید براندازی و سیاسی قلمداد کرد. به خدا هیچ جای دنیا معلم ها اینقدر که تو ایران ضعیف و کم درآمد هستند، نیستند. ما فقط بلدیم بگیم که معلمی شغل انبیاست! و با این یه جمله خرشون کنیم!
من از خواسته های صنفی معلمان حمایت می کنم و بازداشت اون ها رو در این موقع سال و در شب عید محکوم می کنم!

شدم یانگوم! تمام مدت در حال آشپزی بودم این روزها. مدام پوست کندن و خرد کردن و رنده کردن و سرخ کردن و هم زدن و چشیدن و ... آخه چراااااااااااااااااااا؟
الانم خیلی دپم! سوپم افتضاح بی مزه ار آب در اومده. نمی دونم چرا اینجوری شده. دایی ام سرما خورده و میخواستم این سوپ رو برای اون ببرم ولی اگه اینو ببرم، آبروی خودم رو هم برده ام!
حوصله ندارم.
اومده بودم اینجا بنویسم که تا اطلاع ثانوی تعطیل است و کرکره رو بکشم پایین تا زمانی که مودم برگرده، اما پشیمون شدم! من خیلی رو تصمیم هایی که می گیرم مصمم تشریف دارم!
همین!
پی نوشت: یه میل برام فرستاده بودن که کمی تا قسمتی جالب بود:
CIA شروع به گزينش فرد مناسبي براي انجام كارهاي تروريستي كرد. اين كار بسيار محرمانه و در عين حال مشكل بود؛ به طوريكه تستهاي بيشماري از افراد گرفته شد و سوابق تمام افراد حتي قبل از آنكه تصميم به شركت كردن در دوره ها بگيرند، چك شد.
حالم بده! توضیحی نمیدم که چرا بده. بده دیگه. از خیلی چیزها دلم گرفته.
..............................................................................................................................
..............................................................................................................................
..............................................................................................................................
..............................................................................................................................
یه سری حرف دلم میخواست که بنویسم. ولی تو وبلاگی که آدم با اسم واقعی مینویسه و با بعضی خوانندههاش چشم تو چشمه و حرفی که میخواد بزنه.....، لعنت به هرچی خودسانسوریه! بیخیال!
چقدر آدما تو محضور گیر کردهان! تو کلی حصار و لفافه و ...
نمرههای علوم پایه اومد. شدم 126. خوب نیست ولی من راضیام. خوشحالم که از هیچ چیزم برای اون یکی نمیگذرم. به هرچی برام مهمه و دوست دارم انجام بدم میرسم. خدا رو شکر که همیشه هم کمکت خدا هست و مشکل حادی پیش نمیاد. شکر خدا.
کشتند ما رو تا نمرهها رو دادن. اون دوستم رد شد. دلم خیلی براش سوخت. مشکلات زیادی داره. خدا به اون هم کمک کنه.
پریروز رفته بودم مهمونی. دیدن مامان مریم و علیرضا. واااای که چقدر این بچه نانازه. (مامانش براش اسفند دود کن!) خونهشون سه تا نینی ناناز دیگه هم بودن. یکی زهرا (خاله فائزه رو میشناسین؟ خواهرزاده اون!) و محمد حسن، نمیدونم چجوری آدرس بدم! مامان این سه تا بچه ناز، با هم دوست بودن و تو مدرسه هم کمک مشاور ما بودن. چندتا چیزخیلی جالب بود:
۱- چقدر اخلاق بچهها با هم فرق میکنه. این سه تا خیلی با هم فرق داشتن. یکی از دوستام میگفت به خاطر سنهای مختلفشونه و بچهها تو هر سن یه سری خصوصیات اخلاقی دارن. حسن خیلی بامزه بود. تا حالا بچه به این مهربونی و خوش اخلاقی و آرومی ندیده بودم. 1 سال و چهار ماهش بود (فکر کنم!) همهاش بهت لبخند میزد و میخندید، پسته تعارف میکرد و ظرفا رو جمع میکرد و اسباب بازی بهت میداد و ... خیلی ازش خوشم اومد. (خاله اش که می دونم اینا رو می خونی، براش اسفند دود کن) من بچه های زیادی رو ندیدم. اینها ۳ سال و خرده ای و دو سال و خرده ای و یه سال و خورده ای بودن. شاید اینهمه تفاوتشون به این خاطر باشه. نمی دونم. هر کدوم یه مدل جییییگر بودن!
۲- زهرا حسابی خانوم بود و خجالت میکشید از ما. خیلی هم زود رفتن و نشد خیلی اذیتش کنیم!!! یه چندتا سوال که ازش پرسیدیم، تو گوش مامانش گفت که اینها چرا به من گیر میدن!
۳- علیرضا اصلاً محل ... هم به ما نمیذاشت. نخوابیده بود و یه کم بداخلاق شده بود واسه همین. این پسرک از عکساشم خوشگلتره. ماشاالله! چشم نخوره ایشاالله!
۴- مامان بودن چقدر انرژی لازم داره. مدام باید دنبال بچه بود و مراقب. خیلی سخته!
۵- چقدر زندگی میتونه شیرین باشه اگه آدم رشتهاش پزشکی نباشه! چون اعصابم خورد میشه بیشتر توضیح نمیدم!
۶- چقدر دلم برای شیطنتهای دوران مدرسه تنگ شده.
۷- خاله فائزه چند وقتی هست که عقد کرده. وقتی رسیدیم و خواهرش رو دیدیم، پرسیدیم فائزه نمیاد؟ خواهرش گفت فائزه الان تو راه مشهده. ما یه دفعه گفتیم اااا خوش بحالش، با دانشگاه رفته؟ خواهرش هم گفت که نه، با آقاشون رفته! ماها از خجالت آب شدیم و کلی هم خندیدم به اینکه ما چقدر از مرحله پرتیم و شوت! هنوز برامون جا نیفتاده که تنها راه رفتن به مسافرت با خانواده یا با دانشگاه نیست! بالاخره مردم یکی رو دارن! ماییم که...!!! جالبه که بقیه بچهها هم که اومدن و سراغش رو گرفتن عین همین ماجرا تکرار شد. همهمون سر و ته یه کرباسیم! گاگول! (شرمنده از دوستایی که میخونن! خودمو گفتم!!)
علیرضا 
آقا حسن مهربون! 

امروز یه خونه تکونی حسابی داشتیم تو کمیته. اصلاً باورم نمیشد اینهمه کثیفی قابل جمع شدن باشه. خیلی خوش گذشت.
الان یه وری شدم. یه پام از کمر به پایین دیگه کار نمیکنه. داغووونم! ولی به خوش گذشتنش میارزید!! خیلی حال داد.

فعلاً همین!
اگه من خودم رو کشتم نگید چرا!
صبح اومدم کمیته و دیدم که نتایج اومده ذوق کنان به بقیه SMS زدم که نتایج اومده. حالا نگو همون شب اومده! من کشتم خودمو هوشتصدبار رفتم تو سایتش و رفرش و کنترل اف5 و هزار جینگولک دیگه هم در آوردم ولی نبود. غافل از اینکه همه صحیح کرده ان و خیالشون راحته. بیچاره اون دوستم که معطل من بود و چپ و راست زنگ می زد.
جداً الان عصبانی شدم از این.
109 تا درست دارم. بقیه هم همون حول و حوشن.
وقتی داشتم میشمردم در حال مرگ بودم. خوب بود بچه ها دورم بودن. ممنونم ازتون!
چرا من اینقدر مشکل دارم؟ چرا باید عدل برای من استرسی صفحه رفرش نشه؟
آخه چرااااااااا؟
اون همه فحش و نفرینی که دسته جمعی نثارشون کردیم بر می گرده به خودم!!![]()
سلام.
تلویزیون همیشه و به صورت مداوم بهمون ثابت کرده که نباید خیلی سطح انتظاراتمون ازش بالا باشه. سریالهای در پیت با فیلمنامههای پر از مشکل. آب بستن به سریال، کش دادن و کش دادن اعصاب بیننده و یه دفعه تو یه قسمت همه معماها و داستانهای پیچ در پیچ حل میشن و دو سه تا عروسی هم آخرش!
نمیخوام از این چیزها بگم که خودتون همه رو میدونید.

الان میخوام در مورد برنامههای مزخرفی که روز به روز تعدادشن تو تلویزیون بیشتر میشه حرف بزنم. برنامههایی که هیچ فایدهای ندارن و فقط یه کارکرد دارن:
دلقک پروری!
از کله ی سحر شروع میکنن یه مشت آدم مزخرف بیمزه که خودشون رو بامزه فرض کردن دارن چرت و پرت میگن. از واحدی شروع شد با صبح به خیر ایران تو شبکه یک. حالا همه شبکهها صبح کله سحر واسه ملت برنامه میذارن و فکر میکنن با برنامههاشون روز خوبی رو برای آدم رقم میزنن. جدیداً تمام تلاشم رو میکنم که یا خواب باشم یا از خونه بیرون زده باشم که صداشون رو نشنوم. از همه بدتر رضا رشیدپور بود که قبلنا سر صبح یه مشت جوک بیمزه تکراری میگفت و هرهر و کرکر میخندید!! دیوانه کننده بود! صبح آدم خراب میشد.
یه مشت روزنامهخونی و گزارش ترافیک و آب و هوا و دو سه نفر که افاضات میکنن. شش شبکه همزمان! آخه یکیش بسه، چرا اینهمه؟
حالا این به درک! دندون میذاریم رو جگر. میرسه به برنامههای خاله زنکی. از همه بدترش مال شبکه سه. نمیدونم دقیقاً اسم مجریاش چیه. یه دختر لوس که فکر کرده خیلی خوشگل و خوش حرفه! دلقک بازی یه تمام معنا! آشپزی و گلدوزی و خیاطی و ... آخه اینهمه برنامه مزخرف نشون دادن، چرا کسی آشپز و خیاط نشده؟ مگه میشه این شکلی چیزی یاد گرفت. البته گویا یه مشت آدم بیکار که تو خونشون کاری ندارن و پاشون رو هم از خونه زندگیشون بیرون نمیذارن، دلخوشیشون به اینه که ببینن این دختره امروز دیگه چه لباسی میپوشه یا چه قر و قمیشی میاد!

بعد از اینا میرسیم به برنامههای پزشکی. دیگه ننه قمر هم با دیدن این برنامهها خودش رو فوق تخصص روماتولوژی و کولورکتال میدونه! سه شبکه همزمان!
شبکه قرآن یه روحانی رو میاره که در مورد تربیت و این چیزها حرف میزنه. ملت زنگ میزنن و مشکلاتشون رو میگن، اونم راه حل ارائه میده. همه چیز، از مشکلات اعتقادی و مبطلات غسل و وضو گرفته تا شب ادرای بچهاش تا خواستگار و ... جالبترینش هم یه دفعه یه مادری بود که در مورد بیش فعالی بچهاش زنگ زده بود و این آقا هم براش قرص تجویز کرد که روزی دو بار فلان قرص با دوز فلان رو بخوره اگه نتیجه نداد دوز بهمان رو بهش بدین؟! مااااااااااااااااااا؟ دیگه تجویز دارو چرا؟ چند وقت پیشا خالهام که کارش 24 ساعته دیدن هشت تصویر همزمان تلویزیون و گوش دادن به دو شبکه رادیو هست، داشت از این برنامه تعریف میکرد و میگفت که یه دفعه در مورد این صحبت کرده که زن و شوهرها چیکار کنن و چی بخورن و چی نخورن که بچهشون پسر یا دختر بشه! خالهام با خوشحالی میگفت که کتابش هم چاپ شده و اون خریده! واقعاً نمیدونم چی باید گفت.
سر ظهر میشه و برنامه مزخرف اندر مزخرف خانواده. از بچگی تا حالا عذاب سر ظهر این بود برام. شجاعی مهر! سمبل مرد خانواده!!! یه مشت حرف تکراری و خواب آور. هنوز بعد از اینهمه سال هیچ تغییر عمدهای این برنامه نداشته. جدیداً گویا یه بخش گذاشتن به اسم تازهها! 2-3 بار بیشتر ندیدم. یه دختر مسخره که اون هم فقط قر و قمیش بلده. یه عالمه تپق! حرفای مزخرف. یه قسمت داشت در مورد آموزش کامپیوتر. یه پسره که بازیگر و دوبلوره رو آورده بودن. هر رو از بر تشخیص نمیداد. ملت هم زنگ میزدن و اشکالات سخت افزاری میپرسیدن. پسره هم که خوب هیچی، فقط بلد بود به مونیتور لپ تاپ نگاه کنه و اوج فعالیتش تغییر زاویه اون بود. میگفت این مشکلی که گفتی یه راه حلی داره که من میدونستما، الان یادم نمیاد. مهندس برنامه امرز نیست!!
خدا رو شکر میکنم که به ندرت پیش میاد روزها خونه باشم و این شکنجهها رو تحمل کنم!
حدودای ساعت 3 تا 5 برنامهای برای دیدن گیرت نمیاد. بهتین مستندهای شبکه چهار این موقع است. مستندهایی که فکر کنم جز خودم مخاطب دیگهای نداشته باشن! البته بعضی وقتا هم یه سری برنامه خوابآور میزگردی هست که اگه مثل من در خواب عصرانه مشکل دارین، نقش خوابآور رو داره.
واااااااااااااااااااای الان رسیدیم به چی؟ مطمئنم همهتون میدونین!
خسته اما با لبخند
خسته اما با امید
با امید به فراداهای بهتر
به خانه برمیگردیم!!!!
وااای اوج مزخرفی اینه! دو سه تا مجری وار فته و خوابآور که در مورد همهچیز از غذای موش و گربه تا مدل موی شینیون نظر میدن! اون دکتر نظری هم که یه اواخواهر حسابی. یه کدبانو! همه غذا ها رو که بلده و اشکالهای مربی محترم آشپزی برنامه رو میگیره. در مورد خیاطی و سجاف و چاک لباس و کوبلن و منجوق دوزی و ... هم حسابی وارده! حال آدم به هم میخوره!
موضوعات خیلی مزخرفه. چند روز پیش در مورد اینترنت برای پدر و مادرها صحبت میکردن. قراره یه آقای مهندسی برای پدرها و مادرهای عزیز توضیح بده که اینترنت جییییززززز نیست! خوردنی هم نیست! که یلد بگیرن و اونها هم با بچههاشون بشینن پای اینترنت! وااااای دیوونه میشم این برنامه رو که میبینم.
طرفای شب که سریالها شروع میشن تلویزیون یه کم قابل تحمل میشه.
بعدش دوباره جُنگهای شبانه شروع میشه و یه مشت دلقک دیگه که شبکارن میان روی صحنه. شهریاری و فرزاد حسنی و رضا رشیدپور و امثالهم!
هرکدوم هم فکر میکنن که چقدر جذاب و بامزهان! از همهشون بدتر اون فرزاد حسنی! (به دلیل حال به هم خوردگی نویسنده، این قسمت رو ادامه نمیدیم!)
نصف شب باز یه ذره تلویزیون قابل تحمل میشه. چرا؟ چون سریالهای 10 بار تکراری رو یه بار دیگه هم میدن!!!
نمیخواستم از این برنامهها بگم، اونقدر تعدادشون زیاده و مسخرگیها بالا که حق مطلب ادا نمیشه!
میخوام فقط اینو بگم که هدف تلویزیون شده دلقک پروری همین!
خیلی خوشحالم که خونه نیستم معمولاً. این چند وقت که به خاطر امتحان پابست خونه بودم و مامانم هم بپام، مردم از اعصاب خوردی. بیست و چهار ساعتع مامانم داره این برنامهها رو میبینه! آخه چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟

آهان یه قسمت جا موند. اخبارگوها! افتضاحیه این شبکه خبر. من معمولاً شبکه خبر رو میبینم نه به خاطر سطح بالای برنامههش، به خاطر فرار از بقیه شبکهها. اخبارگوهاشون یه عالمه من و من و تپق دارن. اخبار پزشکیاش جالبه. اسم قرص و وداو بیماریها رو نمیتونن بخونن، با هر تلفظی که راحتن میخونن! یه قسمتی هم هست گفتگوی سلامت که با یه پزشک صحبت میکنن. مجری هیچی حالیش نیست. یه روز یه خانمی رو آدروده بودن داشت میگفت که انرژی درمانی دروغه و شیادیه و ازین حرفا. مجریه که حالیش نبود که جریان چیه، مدام داشت در حمایت از انرژی درمانی حرف میزد و مثال از آدمهایی که خوب شدم میاورد. دآخه خواهر من گوش کن! ببین یارو چی داره میگه.
من و من و گیر کردنشون از همهاش بدتره. یه دور، اگه فقط یه دور از روی متن خونده بودن اینجوری نمیشد.
دیگه ادامه نمیدم.
-----------------------------------------------------------------------------------------
بحث از تلویزیون و برنامههاش شد، اینم بگم که من خیلی سریال زیرتیغ رو دوست دارم. جدا از تمایلات مازوخیستی من که این برنامه به شدت ارضاشون میکنه، نوع بازیها و فیلمبردای و ... سریال خیلی قابل قبوله. واقعاً چندین سر و گردن از سطح تلویزیون بالاتره! گاه گاهی بعضی برنامههای تلویزیون مانع از خورد کردن شیشه تلویزیون میشن (جدا از بحث پول اون!). بعضی سریالها مثل صاحبدلان، تاصبح، زیرتیغ، به دنیا بگویید بایستد و.... (فقط ایرانیها رو گفتم!)
این قسمت اخیر زیرتیغ جداً حالی به اعصاب خورد و خاکشیر ما داد. ذوق مرگ شدیم. بعد از یه عالمه حرص و عذاب عمو قدرت ضایع شد! وسطای سریال از خوشی داشتیم میمردیم. یه شب نریده بود به اعصاب ما! (بیادب شدم!!)


درست همون شب تکرار به دنیا بگویید بایستد هم بود. تو هردوتا سریال دادگاه بود و یه قاضی خوب و دستگاه قضایی گل و بلبل! خب فیلمه دیگه! برای اونهایی که دادگاه ندیدن! چیزی که من از دادگاه دیدم، یه قاضی رشوهگیره که مظلم کشه به جای ظالم کش!
چند سال دوندگی و عذابه و آخرش ساخت و پاخت و هیچی به هیچی. تازه باید حواست باشه که پدر خودتو در نیارن و یه جرمی برات جور نکنن!

دادگاه: داد+ گاه. داد:عدل. دادگاه جایی است که حق مظلوم از ظالم گرفته میشود.
اینو تو کتاب ادبیات سوم راهنمایی داشتیم ولی من همون موقع هم میدونستم که نخیر این یک جناس تام داره!
داد: داد و فریاد. دادگاه جاییه که دادت رو در میارن. فریاد باید بزنی تا صدات رو بشنون!
دادگاهها خیلی محیطهای جالبیان. زور توشون حاکمه نه عدل، نه حق!
مواظب باشید گذرتون بهشون نیفته. کلاتون هم افتاد، قیدش رو بزنین! بهتره!

همین!
سلام![]()
تصمیم داشتم دیگه گزارش لحظه به لحظه ننویسم. می خواستم تا یکشنبه بهش زیاد فکر نکنم. به خودم قبولونده بودم که کلید سوالا رو نمی دن!
مشغول کتاب خوندن بودم. آخرای کتاب بادبادکباز بودم و خیلی دردناک بود ماجرا! چون اشکم هم دم مشکمه داشتم گریه هم می کردم! یه دفعه دیگ دینگ! صدای SMS موبایلم بود. به امید یه جوک برش داشتم ولی یکی از بچه های پره ای مون بود که گفت کلیدهای پره رو تو یه سایت دیگه زدن ولی اون چیزی از علوم پایه ندیده!
مثل یه ملخ از جام پریدم و جیغ کشیدم که جوابا اومده. دویدم طرف کامپی. ضربان قلبم وحشتناک بود! هنوز اونقدر پایین نیومده. دستام می لرزید!
ولی نه! همه جا رو گشتم. جوابای ما رو ندادن.
به پره ای ها گفته بودن جواباشون یکشنبه میاد. به ما گفته بودم همون پنجشنبه عصر. حالا مال اونها اومده و مال ما نه. خب تعجبی نداره. شانس من بارها خودشو بهم ثابت کرده. اینم یکی دیگه.
این کتاب بادبادک باز جداً قشنگه. انتظار نداشتم که خوشم بیاد ازش ولی واقعاً توصیه می کنم بخونیدش. البته اگه اهل کتابید. با حال و هوای افغانستان آدم خیلی از نزدیک آشنا میشه و درک هم می کنه. فکر می کنم به خاطر حس تحقیر یا شاید نفرت ناخودآگاهی که ما از افغان ها داریم، هیچ وقت برامون مهم نبوده که درموردشون و کشورشون چیزی بدونیم. این قصه خیلی راحت و ملموس در کنار تعریف ماجراهاش وقایع و فجایعی که به سر این کشور و ملتشون اومده رو نشونت میده. خیلی قابل لمسه.
خوب تونسته حواس منو از امتحان هم پرت کنه.

دیگه دارم دیوونه میشم.
هیچی! هیچ خبری از کلید سوالات نیست. فکر کنم تا یکشنبه هم خبری نشه. کدوم کارمندی میاد جمعه تعطیل و شنبه اربعین رو بذاره و اسکن پاسخنامه رو آپلود کنه؟
خیلی بی شرفن! خب یه کلام بگن که نم دیم جوابارو. تو انتظار و تعلیق گذاشتن یه نوع شکنجه است.
امروز یه DVD Writer خریدیم. دوستی که زحمت خریدن رو بهش داده بودم، تو کمیته بهم یاد داد که چجوری وصلش کنم. اما هرکاری می کنیم درست نمیشه. از ساعت ۷ تا الان مدام کیس رو کول می کنیم می بریم یه طرف رو زمین می ذاریم هی این کابل ها و سیم ها رو در میاریم و می کنیم تو اما انگار نه انگار. این Master و Slave شون ما رو کشته. نمی دونیم هارد رو چجوری مستر کنیم. از ا ساعت پیش استرس جوابا رو گرفتم و التماس می کردم که بی خیالش بشیم و برگردونیم مثل روز اولش که بالا بیاد و من بیام جوابا رو ببینم. الان اومدم کیس هم که دل و روده اش بیرونه و قاب هم نداره و دکمه هاش آش و لاشن الان. لعنت به آدم های نفهم این مرکز سنجش آموزش پزشکی. بدجور علافم کردن. الهی آب خوش از گلوشون پایین نره! الهی به زمین گرم بخورن. الهی... عینهو پیرزنا دارم نفرینشون می کنم.
تمام درد و مرض هام این روزها برگشته بودن. گردنم داره منو می کشه. معده که نابود. دندون درد و سردرد و پادرد رو هم که حسابی داشتم. هیچی نگفتم اینجا چون خودم هم می دونم که اینها سایکوسوماتیکه. الان هم که دیگه هیچی. دارم می میرم. از کدوم درد معلوم نیست. هیچ کدوم دامیننت نیستن. البته چرا این گردن درد از همه اش بدتره. گفتم که عین پیرزنا شدم!
بیچاره یه دوستم. خوابگاهه و دسترسی به اینترنت نداره. خیلی هم اضطراب داره. قرار شده جوابا که اومد براش بخونم. مدام زنگ می زنه و می پرسه که چی شد. منم که همون جواب قبلی: هیچی!
الان حال ندارم خلاصه میگم. اما بعداً در موردش یه چیزهایی می نویسم. زندگی جالبی داره. متاهله، یه پسر 6 ساله داره. شوهرش تو تبریز پزشکه. بچه اش پیش مامانش اینا قزوینه، خودش اینجا خوابگاهه! وحشتناکه! لیسانس برق داره. دوباره کنکور داده تا پزشکی قبول شه. ترم پیش چون اسباب کشی داشتن نتونسته علوم پایه بده. خیلی اضطراب داره الان. براش دعا کنید.
من دارم کم کم دیوونه هم میشم.
الهی بمیرن!
سلام ۲
دارم دیوونه میشم. گفته بودن ساعت ۶ کلید میاد روی سایت.
مشغول کتاب خوندن بودم. یه دوستی بهم خیلی وقت پیش کتاب بادبادک باز رو هدیه داد، به خاطر این امتحان مزخرف لاشو باز نکرده بودم. هر روز می دیدمش و دلم می خواست که بخونم ولی به خودم اجازه نمیدادم!![]()
امرزو بعد از کلی علافی تو اینترنت اونم بی حوصله، رفتم سراغ کتابه. تا ساعت ۶ خوندم. یه نگاه به ساعت انداختم به خودم گفتم نه! من نمیرم الان چک کنم. ساعت ۷ میرم. الان می خوام کتاب بخونم!!!
من در تصمیم هام خیلی قاطعم، نتیجه این شد که ساعت ۶ و ۶ دقیقه من تو سایتم! ولی جوابا نیست. قاعدتاْ می بایست جوابا باشه و من نباشم!!
نیست!
لعنت بهشون. من دیگه تحمل ندارم. جداْ نمی دونم پاس میشم یا نه. پاس نشدن یعنی ۶ ماه دیگه...
یعنی یه دنیا حرف
یه دنیا زخم زبون
یه عالمه نگاه پر ترحم
خنگ محسوب شدن
دید بدشون نسبت به کمیته
دروغ
خجالت
فرار از بچه های کلاس.....
پاس نشدن برام مثل مرگه!
نه برای خودم. اگه خودم بودم و خودم مهم نبود! مامانم حساسه بهش!!
دارم دیوونه میشم!
گزارس لحظه به لحظه می نویسم!
سلام.
امتحان رو خیلی بد دادم. وحشتنااااک بود. این اواخر تستهای 5-6 دوره اخیر رو زده بودم و نمرهام پاس بود و بدک نبود برا همین دیگه به افتادن فکر نمیکردم. مطمئن شده بودم که نمره ام بین 120 تا 140 میشه اما امروز....
اصلاً به درک! امروز حوصله ندارم به این فکر کنم. عصر که جوابا اومد اگه خوب میشدم بیشتر در مورد امتحان مینویسم!
فعلاً فقط همین!
از عشق وافرم به آتشفشان و فورانش فکر کنم قبلاً اینجا نوشتهام، اگه هم نه که خوب همه میدونن! لازم به گفتن نیست.
من عاشق آتشفشانم. عاشق فوران دود و خاکستر و حرکت مواد مذاب! اما حیف! حیف که هیچ وقت سعادت حضور در صحنهاش رو نداشتهام.
د آخه خدای من! چی میشد من تو جزیره استرومبولی به دنیا میاومدم؟ هان؟

حالا از آتشفشان بگذریم، جدیداً کشف کردهام که کلاً عاشق پدیدههای زمین شناسیام. سیل و طوفان و صاعقه و گردباد! وااااااااااااای که چه حالی میده همهاش تو بطن این جور ماجراها باشی.
این طوفانهای آلاباما باعث شد که من دوباره یاد این عشقم بیفتم. دو هفته پیش هم چند ساعتی پای تلویزیون بودم و از دیدن یه مستند در مورد طوفان و صاعقه لذت میبردم.
د آخه خدا، چرا من تو فلوریدای امریکا به دنیا نیومدم که همهاش با طوفان حال کنم؟


اینها رو که گفتم از قدیم و ندیم عشقم بودن و اصلاً چیزی جای اینها رو تو قلب من نمیگیره ها. از همین اول گفته باشم!!
امروز تلویزیون یه مستند در مورد اهرام و رازهاشون داشت. کلی باهاش حال کردم.
مصر باستان و راز و رمزها و تمدن باشکوهش همیشه برام جالب بوده و جذاب. باستانشناسی رو دوست ندارم. فقط دوست دارم به عنوان یه توریست، نه یه کم بیشتر و دقیقتر از توریست در مورد اهرام و کلاً مصر بدونم.
د آخه خدا، چرا من تو مصر به دنیا نیومدم که برم و این همه رمز و راز و شگفتی رو از نزدیک ببینم و حس کنم؟

همچنان امروز تلویزیون یه مستند در مورد پانداها داشت. وااااااااااای که چقدر عقشولانه بودن اینا. چاقالوی پشمالوی نازنازیییییییییی. اونقدر حرکات کند و هیکل سنگینشون رو دوست دارم که نگووووو. با اون رنگ بامزه پوستشون!
فقط پاندا نیست ها. من عاشق حیوونهام. عاشق اینکه بشینم و نگاشون کنم. اینقدر دوست دارم که توی یه پارک حفاظت شده کار میکردم و مراقب حیوونا بودم که نگوووو. پستاندارا برام جذاب ترن چون پشمالو ان و فکر میکنم بیشتر میفهمن.
دآخه خدا، چرا من تو یه کشوری که حیوونای جذابتری از مرغ و خروس و گاو و الاغ دارن به دنیا نیومدم؟ چرا من تو یه پارک حفاظت شده درست و حسابی کار نمیکنم؟ چرا من یه پاندا، یا یه ببر یا یه کوالا ندارم؟


هر روز که میگذره، میبینم که تعداد چیزهایی که دوست دارم و حسرت داشتن یا در کنارشون بودن رو دارم، زیاد میشه. بدون اینکه من بهشون برسم یا اندکی نزدیک بشم.
د آخه خدا من تو این رشته مزخرف پزشکی چیکار میکنم؟؟؟

------------------------------------------------------------------------------------------------
17 اسفند امتحان دارم.
17 اسفند روز جشن نیکوکاریه. یه نیکوکار پیدا نمیشه که بره جای من امتحان بده؟
از بقیه دوستانی که نمیتونن این لطف رو به من بکنن (یعنی به نفع منه که نرن جای من امتحان بدن چون از من کمتر بلدن!!) خواهشمندم که دعاهاشون رو به نام من به حساب خدا واریز کنن. جداً وضعم خرابه و همین طور هم که کاملاً مشهوده، من تمام مدت دارم درس میخونم!!!!!!
دیشب رفته بودیم نی نی چلونی!
یکی از دوستای دبیرستانمون بچهاش به دنیا اومده بود و دعوت کرده بود خونشون. مهمونیهای دوستای دبیرستان بهترین لحظههای زندگی منه. خیلی خوش میگذره. با اینکه معمولاً هرچند وقت یه بار همدیگه رو میبینیم، بازهم دلم برای همه یه ذره است! هر بهانهای هم میتونه ما رو دور هم جمع کنه. این دفعه بهانه ما یه نی نی گل پسر قند عسل دو هفتهای بود.

SMS مامان نینی با این کلمه شروع میشد: خالههای عزیز... وااااااااااااااای جدی ما خالهایم؟ یکی دیگه از بچهها هم مامان شده بود قبلاً اونم دوبار!!! ولی اصلاً مفهومی برامون نداشت. خیلی از ما دور بود. اما اینیکی مامان خیلی نزدیکتر بود.
مامان مریم رو هم قبلاً داشتیم ولی اونم باز از ما بزرگتر بود و دورتر. اما این دفعه خیلیییییییی نزدیک بود. قابل لمس!
تو دانشگاه به چند نفر که گفتم می خوام برم پیش نینی، گفتن چه مامانش جرئتی داره که بچه به این کوچولویی رو میخواد بده دست شما. راست میگفتند. عمق آپاچیگری ما رو فقط خودمون میدونیم!!
وقتی رسیدم تو ذوق و شوق دیدن بچهها و مامان نینی بودم حسابی. نینی هم خواب بود.

بیشتر از اینکه به فکر نینی باشیم، به شیطنتها و جوک و خاطره تعریف کردن خودمون مشغول بودیم. نینی که بیدار شد ولوله شد. تا قبل از اینکه ببینمش فکر نمیکردم حس خاصی نسبت بهش داشته باشم. من بچه کوچیکتر از شش ماه رو از نزدیک ندیده بودم! اما عجیب مهرش به دلم نشست! منی که برای چلوندن نینی رفته بودم، فقط یه لحظه کوچیک سرشو ناز کردم و جرئت نزدیک شدن بیشتر رو بهش نداشتم.
از همه هم بدتر این بود که این خالههای فسقلی، بچه رو ول کرده بودن و حسابی با عروسکاش حال میکردن. هرکی میخواست یه دونه از عروسکاش رو بدزده!


اصلاً نمیتونستم مامان نینی رو تصور کنم. همش فکر میکردم کسی که مامان میشه خیلی از ماها دور میشه ولی خودش بود! خیلی عوض نشده بود! خیلی خوب بود این!
مامان بزرگ نینی خیلی جوونه. داشت برای یه سری از بچهها میگفت که بچهدار شدن حین تحصیل خیلی وحشتناک نیست و عقب افتادن نیست و نباید از این بترسید... و تجربه خودش رو میگفت. ما هم اونورتر داشتیم میگفتیم و میخندیدیم که کار ما چند مرحله قبلتر گیر کرده و هنوز قبلیهاش رو نداریم کوووو تا نینی!!!
یه چیزی خیلی برام جالب بود. بابای نینی مهندسه. عمران و کامپیوتر خونده. حالا کدوم رو لیسانس و کدوم رو فوق، یادم نمیاد ولی این بابای جالب، تخت و کمد بچه رو خودش با کمک یه استاد نجار ساخته بود. خیلی برام قشنگ بود. عکسهای مراحل کارشم به دیوار بود. خیلی جالبه. در مدتی که مامان نینی اون رو میسازه، باباش هم میسازه! خیلی قشنگ بود.
دعا میکنم این نینی ناز، زیر سایه مامان و باباش و خانوادهاش خوب و سالم و شاد بزرگ بشه. به قول یکی، بشه باقیات صالحات مامان و باباش. الهی آمین.
ما خالههای ضایع هم در آیندهای نزدیک میچلونیمش حسابی!
گفتم که مامانبزرگ نینی خیلی جوونه. من هروقت میبینم که یه خانم نسبتاً جوون مادربزرگ میشه یاد یه شعر اخوان میافتم. خیلی ناخودآگاه. (توهینی به مامان بزرگ نی نی نمکنم ها!)
پدر بزرگ شدم، دخترم پسر زایید
خجسته بادا گفتم که این بباید گفت
زنم که او هم مادربزرگ شد، نوه را
به بر گرفت و ببوسید و شاد گشت و شکفت
فرا رسید چو شب، گفتم: ای خدا! چه کنم؟
زنم "چه گفتی" پرسید و پاسخی نشنفت
پدر بزرگ شدن خود به خود ندارد عیب
چگونه در بر مادر بزرگ باید خفت؟!
اخوان ثالث
اولندش که این شعر یکی از جنبههای دیگه آقایون رو رو میکنه! (بیشتر توضیح نمیدم!)
بعدم انگار نه انگار که خودشون هم پیرن!
شعر دردناکیه! واسه همینم وقتی مامان بزرگهای جوون رو میبینم یادش میافتم!
واقعاً که!
سلام.
میخوام در مورد کابوسهای بچگیام بنویسم. فکر میکنم خیلی از این کابوسها بین ماها مشترک باشه.
ترتیب این ها اولویت نیست، هرکدوم رو که یادم اومده نوشتم.
اولیور تویست
اون کوچه های تنگ و باریک و مه گرفته و چهرههای ترسناک آدمهای بد داستان وحشتناک بود. این تلویزیون خیال کرده هر فیلمی که توش شخصیت اول بچه باشه واسه بچههاست. یکی نیست بهش بگه که چقدر باعث وحشت بچهها میشد این جور سریالها و فیلمهای ترسناک!
طوفان
سیلاس، پسری که توی یه سیرک بود و گیر یه سری آدم بد بود. داستان کلی یادم نیست فقط وحشتی که از دیدن صحنه قورت دادن شمشیرش داشتم رو یادم نمیره. آهنگش هم یه جوری بود. واقعاً از تیترش واهمه داشتم.
بچهها مواظب باشید!
صدای یه کبریت زدن و شعلهاش، یه صدایی که میگفت بچهها مواظب باشید و پشت سرش یه عالمه حادثه و خین و خینریزی و سوختگی و دست قطع شده و ... واقعاً کابوسی بود!
چرخ گوشت
اینقدر ماجراهای دست گیرکرده و انگشتای قطع شده به ما گفتن که اسم چرخ گوشت که میاد تن من مور مور میشه. واسه همین من و خواهرم هیچ وقت نذاشتیم مامانم چرخ گوشت استفاده کنه. از خونه قبلیمون که اسباب کشی کردیم، چرخ گوشت رو گذاشتیم همونجا موند! الان هم گوشت رو میدیم بقیه برامون چرخ کنن!!!
فیلمهای جنگی بخصوص افق
صحنه بریدن سر یه اسیر ایرانی توسط عراقیها، کوسه و یه عالمه غواص که همینجوری هم قیلفه شون وحشتناک بود، چی میشه وقتی کلی صحنه وحشتناک و آهنگ استرسزا هم بهش اضافه بشه!
تلویزیون در دهه فجر
شکنجههای ساواک، جیغ و سوزوندن و منقل و شلاق و خون و ... بیشتر توضیح نمیدم!
جنگجویان کوهستان (لین چان)
همهاش پر صحنههای سر بریدن و کشتن و ...
شیر سنگی
یه سکانس داره که سر یکی رو میبرن یه تشت هم بود. من یادم نمیاد دقیقاً نقش این نشته چی بود ولی تو همهاش فکر میکردم که خون اون یارو رو ریختن تو تشت و گردوندن. اما فکر کنم نقش تشته این نبودها! تو کابوس من این شکلی بود.
چوبین
فقط صحنههاییش که اون یارو (اسمش یادم نمیاد) که چوبین رو میپایید رو نشون میداد. آهنگ وحشتناک میذاشت و یه صفحه گردن رو نشون میداد. من اونجاها چشمام رو میبستم.
کتاب دستغیب
خواهرم یه کتابی تو کتابخونهمون پیدا کرده بود که مربوط بوده به شهادت شهید دستغیب. تو کتابه کلی عکس از جسد تیکه پاره شده و دست و پای قطع شده و دل و روده بیرون ریخته بود. من رو حسابی باهاش میترسوند. جوری شد که داییام کتاب رو ازش گرفت. بعدها دیگه نفهمیدم چی شد ولی اسم دستغیب که میاد من تمام تنم یخ میکنه.
تیتراژ هاچ زنبور عسل
فکر کنم دیگه کابوس بس باشه. همونطور که میبینید اکثر این کابوسهای کودکی من ریشه در تلویزیون داره! د آخه یکی نیست بهشون بگه چرا فکر بچهها نیستید! میترسن خوب! آثار سوء روانی داره! خل و چل میشن مثل من!
اگه شما هم کابوسی یادتون اومد تو کامنت ها بنویسین!

هفته پیش خیلی اتفاقی وبلاگ عباس معروفی رو دیدم. نوشته جالبی داشت. از اون به بعد بهش سر میزنم. چند روز پیش یه قسمت از یه شعر نوشته بود. شاعرش ارفع کرمانی، از کتاب یاس ها و داس ها هرچی گشتم نتونستم شعر کامل رو گیر بیارم. همین رو مینویسم اینجا.
همان یاری که دوشش مامن من بود باور کن
نقاب از چهرهاش افتاد دشمن بود باور کن
همان اشکی که آب آسیاب چشم ما میشد
شبانگه از حریم خویش سرزن بود باور کن
پگاهان آنچنان کوچید ایل مهر از این وادی
که گویی جاده هم مشغول رفتن بود باور کن
اگر حلقوم دشت از جرئت تکبیر خالی شد
دل پژواک غرشها سترون بود باور کن
کسی گر بوسه بر قندیل محراب شبستان زد
کنار بقعه نانش توی روغن بود باور کن
تو رمز چشمک گرگ و شبان را دیر فهمیدی
همان اول حساب گله روشن بود باور کن
...
ارفع کرمانی
جداً شعر زیبایی بود. خیلی از بیت اول و پنجم و آخرش خوشم اومد. خیلی.
پیشرفتم خیلی خوب وده. من ماکزیمم تا 11 شب بیدار میموندم، الان ها زودتر از 2 نمیخوابم. خیلی حال میده! شب واسه خودش کلی صفا داره حتی اگه به علافی بگذره.
فعلاً
|
|
POWERED BY BLOGFA.ir |
|