تبليغاتX
من و سکوت و صبوری؟ من و تحمل دوری؟
 
 
سلام.

امروز روز سپندارمذگان بوده (اگه درست نوشته باشم.) دقیقاْ نمی دونم تاریخچه اش چیه. گویا ولنتاین ایرانی که خیلی هم سابقه داره و امسال خیلی تلاش کردن که به جای ولنتاین اون رو جشن بگیریم. (البته من که نه، عشاق!).

من قبول دارم که ما ایرانی هستیم و سنت های ایرانی رو باید زنده نگهداریم و براش احترام قائل بشیم.

من قبول دارم که ولنتاین به سبب بیگانه بودنش نباید ریشه در زندگی ما داشته باشه و...

شعار ایرانی جنس ایرانی بخر هم شنیده ام.

ولی

آیینی سنت ما میشه و برامون جا می افته که بشناسیمش. دیده باشیمش. من تا دو سال پیش حتی اسم سپندارمذگان رو هم نشنیده بودم. خیلی ها هنوز هم نشنیده ان. خیلی هایی که ولنتاین حداقل حداقل ۱۰ سال هست که دقیقاْ می شناسنش و ازش خاطره دارن!

منظورم این نیست که چون نمی شناسیمش رهاش کنیم. فقط می خوام بگم که نباید به دیگرانی که هنوز این روز براشون جا نیفتاده خرده گرفت.

اگه سنتی رو مردم قبول کنن و خوششون بیاد، جا می افته.

بخش ناسیونالیست وجودم می گه که ای ول! همین طور اگه اصرار کنید، تا چند سال دیگه این روز هم جا می افته.

بخش بدبینم هم می گه هیچ وقت جای ولنتاین رو نمی گیره!!!

همین!

----------------------------------------------------------------------------------------------------

راستی من امروز برای یکی هدیه شکلات خریدم!

خیلی تعجب نکنید، نه بابا نه از اون لحاظ! برای یک خانم دکتر ۴۵ ساله شوهر و بچه دار!

من اصلاْ یادم نبود که امروز چه خبره بوده! اونم مطمئنم که نمی دونست!

همه رو برق می گیره، ما رو...!

-------------------------------------------------------------------------------------------------------

همچنان درس نمی خونم!

 

  نوشته شده در  یکشنبه 29 بهمن1385ساعت 23:39  توسط فائزه سوداگری  | 

 

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم

همان يک لحظه اول،

که اوّل ظلم را می ديدم از مخلوقِ بی­وجدان؛

جهان را با همه زیبایی و زشتی،

به روی يکدِگر، ويرانه می­کردم.

 متن کامل شعر

 

سوره­ای که بیشتر از همه تو قرآن دوست دارم، سوره المرسلات هستش. آخرین سوره جزء 29.

اگه اهلش هستین یه دور با توجه به معنی آیه­هاش بخونیدش. با یه سری قسم شروع می­کنه و از حشر و قیامت میگه. بعد چند آیه معنی­اش اینه:

...

برای چه روزی تعیین وقت شده؟

برای روز داوری

و تو چه دانی که روز داوری چیست؟

آن روز وای بر تکذیب کنندگان (وَیلٌ یومئیذ للمکذّبین)

...

مراحل خلقت انسان رو میگه و این (وَیلٌ یومئیذ للمکذّبین) همین طور بین آیه­ها تکرار میشه و در نهایت به عذاب­های جهنم میرسه و آخرین آیه­اش رو من خیلی دوست دارم:

"فَبِایِّ حدیث بعدَه یُومنون" پس به کدامین سخن پس از ]قرآن[ ایمان می­آورند؟

بعد از سیر و ریتم تند آیات یه دفعه با این آیه آدم آرامش میگیره.

 

امشب خیلی خیلی به هم ریخته بودم و ناراحت به خاطر غصه یه دوست. طبق یه عادت برای آرامش قرآن رو باز کردم. من با قرآن فال نمی­گیرم فقط از خدا می­خوام که با آیه­هاش باهام حرف بزنه. خواستم که آرامش بده هم به من هم به اون دوست.

آیه­هایی اومد که یکی­اش خیلی برام قشنگ بود:

و اَن اَتلُوَا القرآنَ فَمَنِ اهتَدَي فانَّما يَهتَدِي لِنَفسِه و مَن ضَلَّ فَقُل اِنَّما اَنَا مِنَ المُنذَرينَ

و قُلِ الحَمدُ لِلََّهِ سَيُرِيکُم آياتِه فَتَعرِفونَها و ما رَبُّکَ بِغافِل عَمّا تَعمَلونَ

 

و اینکه قرآن را بخوانم. پس هرکه راه یابد تنها به سوی خود راه یافته است و هرکه گمراه شود، بگو: "من فقط از هشداردهندگانم"

و بگو: "ستایش از آن خداست. به زودی آیاتش را به شما نشان خواهد داد و آن را خواهید شناخت" و پروردگار تو از آنچه می­کنید غافل نیست.

 

خدا میگه که از کارهایی که ما می­کنیم غافل نیست. می­بینه و حواسش هست نه برای اینکه شمارش غلط­هامون رو داشته باشه یا اینکه داره ما رو میپاد که دست از پا خطا نکنیم. معنی­ای که من ازش با این حالم دریافت کردم اینه که نترس خدا خودش می­بینه و هوای بنده­اش رو داره. با اینکه ما نمی­فهمیم.

خیلی برام دوست داشتنی بود. ما تو مشکلاتی که داریم، خودمون رو تنها حس می­کنیم و می­شکنیم. حداقل من که اینجوری­ام. تصور کنین که به یقین این جمله رو قبول کنیم. جوری که تو ذهنمون ملکه بشه. مثل یه درس حفظ شده نباشه، یه ایمان و اعتقاد قلبی بهش، به اینکه خدا از کارهایی که ما می­کنیم غافل نیست، هیچ وقت نباید احساس تنهایی کنیم. خدا می­بینه.

تو دهه محرم بود که یه روز تلویزیون یه فیلم سینمایی داد. نمی­دونم اسمش چی بود. در مورد یه پسری بود که دزدی کرده بود و 3 سال زندان بود. توبه کرده بود و اومده بود دنبال زنش. ولی پدر زنش بهش اطمینان نداشت. قرار شد دهه اول محرم با ماشین پدر زنش کار کنه و ... کلی مشکل براش پیش اومد و کلی بدشانسی و همه هم فکرکردن که ماشین رو دزدیده و در رفته. در نهایت با کارهایی که کرد و پشیمونی قلبی­اش و ... همه قدرش رو دونستن و ...

یه جای فیلم پسره داشته تو یه پارک زار می­زده و به خدا گله می­کرد. یه رفتگر براش یه داستان تعریف کرد.

خدا مثل یه مادره که بنده­ مثل بچه تو بغلشه. بعضی وقت­ها خدا از دیدن این بچه­اش اونقدر لذت می­بره که لوپ بچه رو می­کشه. بچه دردش میاد و گریه می­کنه و فکر می­کنه ولی نمی­فهمه که این درد به خاطر لذتیه که خدا از دیدن اون برده و برای ابراز محبتش لوپ اون بچه رو کشیده.

خیلی این داستان برام جالب بود.

چرا ما خدا رو کردیم یه لولوی ترسناک که منتظره یه خطا از ما ببینه و سیخ و میخ آهنی به تنمون فرو کنه؟

در حالیکه خدا خودش میگه:

یا ایُّها الَّذین آمَنوا اِتَقوا الله و امِنوا برَسولِه یُوتِکُم کِفلَین مِن رَحمَته و یَجعَل لَکُم نوراًَ تَمشُونَ بِه و یَغفِر لَکُم واللهُ غفورٌ رحیمٌ

ای کسانی که ایمان آوردید، از خدا پروا دارید و به پیامبر او بگروید تا از رحمت خویش شما را دو بهره عطا کند و برای شما نوری قرار دهد که به کمک آن راه سپرید و بر شما ببخشاید. و خدا آمرزنده همیشه مهربان است

یعنی خدا به آدم نوری میده که باهاش راه رو پیدا کنه. تازه اگه با این حال نتونست، می­بخشه و همیشه هم مهربون می­مونه. اشتباه آدم باعث نمیشه که خدا مهربونیش رو از بنده­اش بگیره. جداً ما آدما کجاییم و کجا داریم میریم؟

 

فَبِایِّ حدیث بعدَه یُومنون

 

  نوشته شده در  شنبه 28 بهمن1385ساعت 20:25  توسط فائزه سوداگری  | 
سلام.

اینطور که میگن امروز ولنتاین بوده! جدی برای من در همین حد دوره و بی اهمیت!!

هیچ سالی ولنتاین برام با روز قبل و بعدش تفاوتی نداشته! خب همینه که عقده ای ام دیگه!!!

اما با وجود اینها تو حال و هواش بودم و از چند روز قبلش می دونستم چه خبره. دیشب طبق عادت هر روز یه سری به وب نوشت زدم و دیدم که نوشته فردا ولنتاینه!! اصلاً باورم نمیشد. حتی برای محکم کاری تقویم رو هم نگاه کردم. آره بود!

همین رو فقط درمورد ولنتاین می تونم بگم. بارون امروز هم حتماً یه حال اساسی به تمام زوج های عاشق داده. فضا خیلی رومانتیک بود.

این روزها قاعدتاً باید درس بخونم. بعضی روزها می خونم، بعضی روزها هم نه. همه اش دنبال یه بهونه ام که در رم از درس و از سرش پا شم.

تست ها رو سریع می زنم. چون نظر خاصی نسبت بهشون ندارم! همین جوری شانسی. قدیما شانسم خوبتر بود. الان هفتاد درصد جوابام غلط در میاد. می دونم علتش چیه. من سر امتحانای ترم هیچ نظری نسبت به هیچ گزینه ای نداشتم و از روی قشنگی گزینه ها یا با مقایسه با چیدمان گزینه ها می زدم. البته اونهایی رو که بلد نبودم. الانا نه که یه کم درس خوندم!!، در مورد گزینه ها نظر دارم و کلی حساب و کتاب می کنم و ارتباط بین دانسته هام برقرار می کنم و ... بعد می زنم. کلی شون غلط در میاد. من اگه چیزی بلد نباشم بهتر تست می زنم!!

گفتم، زدن تستها خیلی اذیتم نمی کنه. بعدش باید دونه دونه سوالا رو با جواباشون بخونم تا یاد بگیرم. اینجا بیچاره میشم. آخه یه غلطی هم کردم، از درس هایی که بلد نیستم شروع کردم. جونم بالا میاد تا تموم شن. برا همین همش میخوام در رم.

دیروز با خودم قرار گذاشتم که هر ۵۰ تا جوابی که خوندم، هربار یه SMS جوک برای یکی از دوستام بزنم.

اولش خوب جلو رفتم ولی بعد بی خیال شدم و کیلویی و هر دفعه برای چند نفر SMS زدم. از دست خودم در رفتم و کلی هم ذوق می کردم وقتی از خودم فرار می کردم! این کودک درون که میگن همینه؟

دیشب تا 3:30 بیدار بودم و رکورد زدم. (البته برای شب هایی که کار خاصی ندارم. سابقه ۴۸ ساعت بیداری رو دارم!!) ولی خب امروزم تمام به هدر رفت. صبح کار داشتم جایی. انتظار داشتم تا 3 یا 4 طول بکشه ولی 11:40 تموم شد. یه چیزی تو درونم هی می گفت حالا که وقت داری! برو یه سر کمیته ببین چه خبره ولی یه چیز دیگه هم میگفت تو غللللللللط میی کنیییییی. کلی دعوا بود بینشون. آخرش مصمم تصمیم گرفتم برم خونه. ساعت 12:30 خونه بودم نمی دونستم چیکار باید بکنم. من از این عادتا ندارم که! ساعت 2 خوابیدم تا 7:30 ! بعد هم سریال های تلویزیون و مجله خوندن، الانم که اینجام! تمام کار مفیدم امروز همینا بوده. دریغ از یه دونه تست!

می بینید که. من هر وقت نزدیک امتحانی میشه و کلی کار دارم، اینجا هم زیاد سر و کله ام پیدا میشه!

همین برای امروز!

 

  نوشته شده در  چهارشنبه 25 بهمن1385ساعت 23:38  توسط فائزه سوداگری  | 
 

سلام.

یه سوال دارم:

شما حالتون به هم نخورد از بس اومدین اینجا و اشک و ناله و غم و غصه دیدین؟

خودم که رسماْ از خودم بدم اومد و حالم بد شد!

 دیشب داشتم تو آرشیوم ول می گشتم دیدم که چقدر فرق داره با الان! توصیه می کنم به جای اینکه این صفحه رو بخونید، برین آرشیو رو بخونین. شدم ننگ کل بلاگستان با این وبلاگ نوشتن.

با دیدن پست های قبلیم، ای من خجالت کشیدم، ای من خجالت کشیدم! (این مال یه جوکه و باید با یه لهجه خاصی خونده بشه!)

یه چند تا موضوع پیشنهاد بدین که من در موردشون بنویسم چون خودم هیچ ایده ای ندارم در حال حاضر.

چند وقتیه دیگه نه شعر می خونم، نه فیلم می بینم، نه کتاب می خونم، نه به اطرافم نگاه می کنم، نه... خوب معلومه که حرفی ندارم واسه گفتن!

فعلاْ

داشتم دنبال عکس گربه می گشتم اینو دیدم. خداییش این گربه است یا خرس؟؟؟

(بدم خوابیده و صحنه داده!!)

 

  نوشته شده در  یکشنبه 22 بهمن1385ساعت 20:27  توسط فائزه سوداگری  | 

 

طبق یه عادت، یه اتفاقی باید می­افتاد که من شک داشتم بیفته.

 سرش شرط بستم با خودم.

... نیفتاد و من فهمیدم که این بار هم باختم!

 

خنک آن قماربازی که بباخت هرچه بودش

                                             بنماند هیچش الّا هوسِ قمارِ دیگر

 

  نوشته شده در  پنجشنبه 19 بهمن1385ساعت 12:58  توسط فائزه سوداگری  | 
 

چند روز پیش پدرام نوشت:

امشب گرفته گریه ها دست دلم را

دریا کمک کن تا بیابم ساحلم را

این نوشته اش برای خیلی ها عجیب به نظر اومد. بخصوص برای خودم. چطور یه آدم به جایی میرسه که همچین چیزی رو می نویسه؟!

اما امشب حالی دارم

که نگوووووووووووووووووووووووووووووو!

خودم خیلی داغونم. داغونتر از اونی که حتی دریایی بتونه بهم کمک کنه.

یه باری رو از روی دوشم برداشتم که باید قاعدتاْ سبکم کنه. ولی نشده که. تموم خستگی و تموم

 دردهاش امشب رو کت و کولمه و داره بهم فشار میاره. داره اشکام رو گوله گوله میریزونه.

کی میگذره این روزها؟

دیگه نمی کشم.

 

  نوشته شده در  سه شنبه 17 بهمن1385ساعت 21:46  توسط فائزه سوداگری  | 
 

هوس مردن دارم! بدون هیچ دلیل و علتی. دوست دارم در حال مرگ باشم!! مرگ یه دفعه ای رو اصلاْ نمی خوام. دوست هم ندارم با مرض طولانی مدت و تحلیل برنده مزمن بمیرم. سرطان خوبه. حالا هر نوعش که ماکزیمم ۴ تا ۶ ماه باشه خوبه.

عاشق اینم که در حال مرگ باشم و مطمئن ازش. اونوقته که بی پروا میشم و اینشه که لذت بخشه به نظرم. نه ترسی و نه نگرانی ای نسبت به دنیا. سرد شدنی که سرمای مرگ برات میاره. باید جالب باشه.

همین!

امشب همین مود رو دارم. تا فردا چی بشه.

لطفاْ الکی از این کامنت ها که واااایی چی شده و نگرانت شدم و ... نذارین. هیچ علتی نداره. مودیه!!

همین!

----------------------------------------------------------------------------------------

 

  نوشته شده در  پنجشنبه 5 بهمن1385ساعت 19:40  توسط فائزه سوداگری  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.ir