دیروز برف بدی اومد. خیلی بد. نه به خاطر شدتش. از اون برفهایی که هیچ وقت آدم منتظرش نیست. کله سحر، شنبه، 8 صبح هم کلاس داشته باشی.
با چه عذاب و بدبختیای رسیدم دانشگاه بماند! تاکسی گیر نمیومد که!
جلوی در دانشکده چون آفتاب نمیگیره، همیشه سرسره بازیه، اونم از نوع Coccyx شکننده! نزدیکهای 9 که رسیدم، دیدم چندتا از نیروهای خدماتی دانشکده دارن با پارو برفها رو پاک میکنند. اما بدتر میشد! چون رو برف میشه راه رفت ولی روی لایهی یخ زده روی زمین که پارو پاکش نمیکنه، نه! همینطور که تاتی تاتی کنان میرفتم، به یکیشون که از جلوش رد شدم خسته نباشید گفتم. یه ذره که خیالم راحتتر شد و سرم رو چند درجهای بالا آوردم، آقای ش. مسئول امور اداری دانشکده رو دیدم که یه پالتو پوشیده و دستاش تو جیبشه و بالای پلهها وایساده و نظارت میکنه! هرکی هم میاد با چه عزت و احترامی با اون سلام و علیک می کنه و اونم جواب میده و سری تکون میده.
از خودم پرسیدم که آیا حاضرم جای اون باشم و بالای دست این مردم بیچاره، دیدم نه! میفهمم که بالاخره همه شغلی باید باشه و نمیشه که همه کار آسون داشته باشن و میفهمم که نظارت هم لازمه و آقای ش. هم خداییش مرد خوبیه و ... ولی من هیچ وقت دوست ندارم تو این موقعیت قرار بگیرم که زیردستم آدمهای ضعیف با مشاغل سخت باشن.

خیلی وقته که ننوشتم. چون میخواستم حرفی رو بگم که نمیتونستم.
سحر یک روز یکشنبه، پسرخالهام توی یه تصادف فوت شد. باورم نمیشد. چرا اون؟؟ این اصلیترین سوال همه بود.
یه خانواده نابود شد. یه پسر 26 ساله که فقط یه قدم با قلهی زندگیش فاصله داشت. یه پسر بامعرفت و باادب و.. اه! نمیخوام از اون بگم. فقط ماها میفهمیم که کی بود و چی شد و چی به سر خانوادهاش اومد.

میخوام یه سری حرف از حاشیه بگم. یه حاشیهی دردناک.
- اصفهان عمران میخوند و با یه دوستش که 4 سال همخونه بودن داشتند برای یه امتحان میرفتند اصفهان. 12 شب از تهران راه افتادن و 4 صبح داخل شهر اصفهان تصادف کردند.
- راننده دوستش بود و بدون اجازهی خانوادهاش با ماشین رفته بود.
- طرفهای ظهر به برادرهاش خبر دادن و اونها راهی اصفهان شدند. داییام به بعضی از فامیل که میتونستن تحمل کنن گفته بود. به بعضیهای دیگه گفته بود تصادف کرده و پاش شکسته. به بعضیها هم گفت که تو کماست.
- به مامان من هیچی نگفتن. دم اذان مغرب یه خالهام زنگ زد و به بهش گفت: "پسر یه دوستم تصادف کرده و فوت شده. برای مادرش دعا کن که بتونه تحمل کنه!" مامانم هرچی پرسیده که کدوم دوستت؟ گفته تو نمیشناسیش.
- داشتیم باغ مظفر میدیدیم. قسمتی بود که منصور ازدواج کرد. داشت نشون میداد که چون انتظار مرگ منصور رو داشتن، پارچه سیاه زده بودن و برای عزاداری آماده میشدن. از مامان و فاطمه پرسیدم که وقتی یکی میمیره، از کجا پارچه مشکی میارن و کی دنبال اینجور چیزهاست؟ مامانم گفت خب کاری نداره، یه پارچه فروشی میرن و چندمتر پارچه مشکی میخرن. به این نتیجه رسیدیم که اینها رو دایی مجیدم میدونه و باید از اون بپرسم. هنوز اون سکانس تموم نشده بود که تلفن زنگ زد. خالهام بود. با یه صدای گرفته. من خر هم گفتم خدا بد نده، سرما خوردین! به مامانم گفت که حاضر شو، ما داریم میآییم دنبالت. مهدی تصادف کرده و پاش شکسته. داریم میریم خونهشون. مامانم فهمید. گفت اون پسر دوست فرشته.... آره خودش بود. مامنم تند وتند داشت آماده میشد در حالی که گریه میکرد التماس خدا میکرد که درست نباشه این خبر... و من مات و مبهوت به تلویزیون نگاه میکردم و پارچههای مشکیای که زده بودن...
- باورش سخت بود. سخت سخت.
- مامانش خبر نداشت که با دوستش رفته. بهش گفتن با اتوبوس بوده و با یه تریلی تصادف کردن. اما همه میدونستیم که با سرعت وارد یه میدون شدن و نتونسته کنترل کنه. خورده به یه کامیونی که پارک بوده. مهدی درجا فوت شده ولی دوستش سالمه.
- اول همه از سالم بودن دوستش خوشحال شدن. مهم این نبود که اون راننده بوده و رانندگیاش هم بد. یا اینکه بدون اجازه ماشینی رو که قرار بوده فقط تو اصفهان برونه و تو جاده نیاره رو آورده تهران و خونهی یه دوست قایم کرده و دوباره با هم برگشتن. دوست بودن و جوون و چهارسال دوستی چیزی نبود که با یه حادثه فراموش بشه.
- اما حاصل اینهمه دوستی این بوده که این دوست بعد از تصادف فرار کرد!
- حاصل این دوستی یه جسدی بود که راننده ی کامیون سعی داشته از ماشین درب و داغون درش بیاره. حاصلش یه جسد بود که مجهول الهویه رفت پزشکی قانونی چون یه دزد بیوجدان که حتی از دیدن مرگ متنبه نمیشه، یه جسد تنها و بیکس رو گیر آورده بود و یه فرصت واسه یه دزدی حسابی ازجسدی که کسی کنارش نبود. تنها بود. تنها...
- حاصلش شد روح و روان داغون دوتا برادر که باید دونه دونه جسدهای تو پزشکی قانونی رو میدیدن تا برادرشون رو بینشون پیدا کنن.
- حاصلش خیلی چیزها شد....
- سریال زیر تیغ رو که میدیدم، میگفتم شورش رو درآورده با اینهمه گریه و زاری. ولی گریه و زاری این روزها خیلی بیشتر از اون بود. مگه میشه گریه نکرد.
دوست ندارم بنویسم. نمی نویسم از مادرش که از اون روز تا حالا دیگه نخوابیده. از پدر پیرش که خورد شده. خواهرهای کنکوریاش. برادر بزرگش که بچهی یه سالهاش عکس عموش رو نشون میده و میگه عمو عمو. برادر دیگهاش که بعد از 6 سال تازه داشت بچه دار میشد و الان خانمش با این همه غصه و گریه، تهدید به سقطه. از دوستی که نمیاد بگه اون سه کلمهی آخری که قبل از مرگ گفته، چی بوده... از یه خانواده ی داغون...
از چی بگم؟ نمیگم.
فقط خودمون میفهمیم چی شده. داغیه که حالا حالاها سوزش نمیره. از یاد هم نمیره.
همین بود که نمینوشتم.
براش فاتحه بخوند لطفاً.
|
|
POWERED BY BLOGFA.ir |
|