تبليغاتX
من و سکوت و صبوری؟ من و تحمل دوری؟
 
 

سلام.

انتخابات هم تموم شد و روسیاهی اش موند واسه...؟؟!! چه ضرب المثل بی ربطی!

از انتخابات هیچی نمی گم جز:

صندوق های رای!

جداْ لذت بردم از دیدنشون! همیشه برام سوال بود که آخه این صندوق های مقوایی که دورش پارچه چلوار پیچیدن و مهر و موم قرمز ضایعی هم دارن رو جچوری روشون میشه تو تلویزیون و اخبار خارجی نشون بدن. عقده ای میشدم وقتی صندوق های درست و حسابی بقیه کشورها رو تو اخبار می دیدم. بخصوص صندوق های شفاف. چند روز پیش که انتخابات ونزوئلا بود، اخبار گفت که ونزوئلا و برزیل پیشرفته ترین کشورها در رای گیری کامپیوتری هستند. خیلی تعجب کردم.

دست کسی که بالاخره این صندوق های پلاستیکی شبیه سطل زباله رو خریده درد نکنه. خیلی شرف داره به اون قبلی ها!

قابل مقایسه نیست!

این هم از اون کارهاییه که آدم اونقدر کار جانبی داره که به ذهنش نمیرسه! وگرنه سفارش چند تا پلاستیک خیلی گرون در نمیاد برای مملکتی که هر سال حداقل یه انتخابات داره!

 

 

  نوشته شده در  یکشنبه 26 آذر1385ساعت 18:46  توسط فائزه سوداگری  | 

 

من رای می دهم

تو رای می دهی

ما رای می دهیم.

 

تو این شرایط من می دونم که هیچ جناح و دسته ای نمی تونن درد زندگی مردم رو دوا کنن ولی رای دادن لازمه. اگه حتی این آدم ها رو قبول ندارین، به آدم هایی رای بدین که کمتر ضرر بزنن و بلا سر ملت بیچاره بیارن. کسایی که دنبال مقام و منصب و اسم و رسم و ... نیستن. کسایی که اگه شهرتو آباد نمی کنن و ترافیک و ... رو حل نمی کنن، درد و مشکل اضافه نکنن. حداقل دلشون با مردم باشه، نه فقط زبونشون سر ملت، دراز!

میگن آدم نباید بگه به کی رای میده و رای مخفیانه است. اما من به لیست اصلاح طلبان رای میدم!!

لیست کاندیداهای اصلاح طلبان

لازمه که رای بدیم. به هرکس که دشمن ملت نباشه. هرکی رو که خودتون دشمن ملت نمی دونین. نه اینکه من بخوام بگم که باید به اصلاح طلبان رای داد.

فردا روز مهمیه. بخصوص به خاطر انتخاب خبرگان. شورای شهر اینقدر مهم نیست!!

                                                                                                  :voting Quotes

Bad officials are elected by good citizens who do not vote 

Voters quickly forget what a man says

 

  نوشته شده در  پنجشنبه 23 آذر1385ساعت 21:42  توسط فائزه سوداگری  | 

 

کلاًً چند وقته که اعصاب ندارم. ضعیف شده­ام. نه از نظر جسمی، و نه حتی از نظر روحی، ضعیف شدم در مقابل یه عده، در مقابل خوم- خود سابقم- دیگه خودم نیستم، من حسابی عوض شدم. بی­خیال خیلی کارها، فکرها، برنامه­ها، هدف­ها و امیدها. می­خوام ول کنم. چیزهایی رو که ساختم و جلو رفتن و رشد کردنش رو خودم دیدم و اون موقع لذتش رو بردم.

احساس نقاشی رو دارم که می­خواد با دستهای خودش آثارش رو بکوبه و بشکنه و آتیش بزنه. مثل کوزه­گری که می­خواد کوزه­هاش رو پرت کنه و بشکنه.

با تمام وجود می­دونم این احساس و تصمیمم غلطه ولی دیگه اعصاب ندارم. حرص می­خورم فقط.

اعتماد به نفسم داره میره. اعتمادی که یک سال طول کشید تا بدست آوردمش. اعتمادی که با تجربه کسب شد.

این روزها ترجیح می­دم لال باشم. چون توان حرف زدن رو از دست دادم. چون دوباره اون توفان­های آزار دهنده­ای که قبلاً وقتی می­خواستم یه نظری بدم می­اومد تو سرم و لالم می­کرد، دوباره برگشته. دارم خودم رو خراب می­کنم. ناتوانی بد احساسیه. همه این اتفاقات تقصیر خودمه، خودم به خودم شک کردم، تصمیم گرفتم که عوض شم، اما الان که نگاه می­کنم، تو این یه ماه خراب کردم هرچیزی رو که ساخته بودم.

داغون شده­ام.

بی­خیال شدم. شاید خوب به نظر بیاد بی­خیالی، اما وقتی من بی­خیال بشم نسبت به مهم­ترین چیزهای زندگی­ام، یعنی اینکه اوضاع خیلی خرابه!

 

نفهمیدید، می­دونم. خودم فقط این درد رو می­فهمم و باید بکشم. این دفعه ساده­ترین راه رو می­خوام انتخاب کنم،

                                 فرار!

 

 

 

 

 

 

 

 

این عکس ربطی نداره. فقط بدجور منو یاد خودکشی می اندازه. کاری که من یه جورایی دارم الان می کنم.ء

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  نوشته شده در  پنجشنبه 16 آذر1385ساعت 15:2  توسط فائزه سوداگری 
 
  POWERED BY BLOGFA.ir