سلام.
انتخابات هم تموم شد و روسیاهی اش موند واسه...؟؟!! چه ضرب المثل بی ربطی!
از انتخابات هیچی نمی گم جز:
صندوق های رای!
جداْ لذت بردم از دیدنشون! همیشه برام سوال بود که آخه این صندوق های مقوایی که دورش پارچه چلوار پیچیدن و مهر و موم قرمز ضایعی هم دارن رو جچوری روشون میشه تو تلویزیون و اخبار خارجی نشون بدن. عقده ای میشدم وقتی صندوق های درست و حسابی بقیه کشورها رو تو اخبار می دیدم. بخصوص صندوق های شفاف. چند روز پیش که انتخابات ونزوئلا بود، اخبار گفت که ونزوئلا و برزیل پیشرفته ترین کشورها در رای گیری کامپیوتری هستند. خیلی تعجب کردم.
دست کسی که بالاخره این صندوق های پلاستیکی شبیه سطل زباله رو خریده درد نکنه. خیلی شرف داره به اون قبلی ها!

قابل مقایسه نیست!
این هم از اون کارهاییه که آدم اونقدر کار جانبی داره که به ذهنش نمیرسه! وگرنه سفارش چند تا پلاستیک خیلی گرون در نمیاد برای مملکتی که هر سال حداقل یه انتخابات داره!

من رای می دهم
تو رای می دهی
ما رای می دهیم.
تو این شرایط من می دونم که هیچ جناح و دسته ای نمی تونن درد زندگی مردم رو دوا کنن ولی رای دادن لازمه. اگه حتی این آدم ها رو قبول ندارین، به آدم هایی رای بدین که کمتر ضرر بزنن و بلا سر ملت بیچاره بیارن. کسایی که دنبال مقام و منصب و اسم و رسم و ... نیستن. کسایی که اگه شهرتو آباد نمی کنن و ترافیک و ... رو حل نمی کنن، درد و مشکل اضافه نکنن. حداقل دلشون با مردم باشه، نه فقط زبونشون سر ملت، دراز!
میگن آدم نباید بگه به کی رای میده و رای مخفیانه است. اما من به لیست اصلاح طلبان رای میدم!!

لازمه که رای بدیم. به هرکس که دشمن ملت نباشه. هرکی رو که خودتون دشمن ملت نمی دونین. نه اینکه من بخوام بگم که باید به اصلاح طلبان رای داد.
فردا روز مهمیه. بخصوص به خاطر انتخاب خبرگان. شورای شهر اینقدر مهم نیست!!

:voting Quotes
Bad officials are elected by good citizens who do not vote
Voters quickly forget what a man says

کلاًً چند وقته که اعصاب ندارم. ضعیف شدهام. نه از نظر جسمی، و نه حتی از نظر روحی، ضعیف شدم در مقابل یه عده، در مقابل خوم- خود سابقم- دیگه خودم نیستم، من حسابی عوض شدم. بیخیال خیلی کارها، فکرها، برنامهها، هدفها و امیدها. میخوام ول کنم. چیزهایی رو که ساختم و جلو رفتن و رشد کردنش رو خودم دیدم و اون موقع لذتش رو بردم.
احساس نقاشی رو دارم که میخواد با دستهای خودش آثارش رو بکوبه و بشکنه و آتیش بزنه. مثل کوزهگری که میخواد کوزههاش رو پرت کنه و بشکنه.
با تمام وجود میدونم این احساس و تصمیمم غلطه ولی دیگه اعصاب ندارم. حرص میخورم فقط.
اعتماد به نفسم داره میره. اعتمادی که یک سال طول کشید تا بدست آوردمش. اعتمادی که با تجربه کسب شد.
این روزها ترجیح میدم لال باشم. چون توان حرف زدن رو از دست دادم. چون دوباره اون توفانهای آزار دهندهای که قبلاً وقتی میخواستم یه نظری بدم میاومد تو سرم و لالم میکرد، دوباره برگشته. دارم خودم رو خراب میکنم. ناتوانی بد احساسیه. همه این اتفاقات تقصیر خودمه، خودم به خودم شک کردم، تصمیم گرفتم که عوض شم، اما الان که نگاه میکنم، تو این یه ماه خراب کردم هرچیزی رو که ساخته بودم.
داغون شدهام.
بیخیال شدم. شاید خوب به نظر بیاد بیخیالی، اما وقتی من بیخیال بشم نسبت به مهمترین چیزهای زندگیام، یعنی اینکه اوضاع خیلی خرابه!
نفهمیدید، میدونم. خودم فقط این درد رو میفهمم و باید بکشم. این دفعه سادهترین راه رو میخوام انتخاب کنم،
فرار!

|
|
POWERED BY BLOGFA.ir |
|