تبليغاتX
من و سکوت و صبوری؟ من و تحمل دوری؟
 
 

سلام.

 

دوباره یه چند وقتیه که وقت کم میارم!! حال و توان هم همین طور. چیزی­ام نیست، نگران نشین! فقط حال نوشتن یه دنیا خرف که تو سرم می­چرخن رو ندارم.

 

هفته قبل می­خواستم در مورد بیمارستان هاشمی­نژاد بنویسم، وقت نکردم.

پنج­شنبه برای یه طرحی باید می­رفتم هاشمی­نژاد. آدرسی که گرفتم، گفتن از میدون ونک میزی بالاتر، تو یه کوچه است، خیلی نزدیک.

رفتم. سر کوچه تابلو زده بود: بیمارستان شهید هاشمی­نژاد... (بیمارستان فوق تخصصی کلیه و مجاری ادراره!) سر کوچه هم ساختمون شیک اداره بازرگانی پتروشیمی بود. که خب معلومه که باید هم شیک باشه. رفتم تو کوچه تا به بیمارستان برسم، دیدیم در راستای این شرکت وابسته به پتروشیمی، یه ساختمون خیلی شیک دیگه هم هست که نگهباناش همه لباس­های فرم شیکی تنشونه و خیلی باکلاسن! تو دلم گفتم چقدر خوبه که این شرکت­ها اینقدر کارشون درسته، کاش بیمارستان­های ما هم اینجوری بودن. همینطوری که در امتداد کوچه و این ساختمون عظیم می­رفتم، دنبال یه ساختمون قراضه هم می­گشتم که بیمارستان باشه. یه دفعه شوکه شدم. بیمارستان همین ساختمون خوشگل بود! نگهبان­هاش هم همون فرم رو داشتن. حسابی کیفور شدم. رفتم تو درمانگاه، اونجا هم درست و حسابی بود. خیلی خوب. از در و دیوار بگیر تا صندلی و پرسنل و از همه جالب­تر سیتم وقت دهی و صدا کردن کامپیوتری­شون. همه چی رو نظم و برنامه بود. خیلی خوشم اومد. پرسنل هم به خاطر نظم درستش، درگیری خاصی با مریضها نداشتن. فقط مسئله شلوغی بود و راند استادها که نبودن. دیر اومدن و آروم هم می­دیدن، نتیجه این شد که ساعت 11:30 بود و مریض 8 رو تازه دیده بودن در حالی که پذیرش تا 98 شماره داده بود. بیچاره مریض­ها از کله سخر نشسته بودن. من بدشانس هم که خب البته همیشه شانسم خودش رو خوب به من نشون داده و معرفی کرده! استادی که من باهاش کار داشتم خیلی دیرتر اومد و من که ساعت­ها منتظرش بودم که همین که اومد سریع بپرم جلو و بگم که من دانشجو­ام و اول از همه ببینمش، رفتم بیرون که یه زنگ بزنم، 1 دقیقه هم نشد که برگشتم و دیدم که ای داد بیداد! اومده و الان هم 4 تا مریض تو اتاقشن. اینقدر پر بود که نمیشد حتی تو اتاق سرک کشید و دیدش!! بالاخره کارم راه افتاد و خلاص! اما خیلی حال کردم با این بیمارستان. جداً با رسول و فیروزگر و ... قابل مقایسه نبود. به دانشگاهمون امیدوار شدم!!

شاید تخصص رفتم نفرولوژی. از پیوند کلیه خوشم میاد. خیلی خوشم میاد.

 

 

دیروز هم برای یه کار دیگه رفتم بیمارستان علی اصغر، بیمارستان فوق تخصصی اطفال، یه جورایی سانتر اطفال ایرانه مثل اینکه. حداقل تو سرطان اینطور فکر می­کنم.

استادی که من کارش داشتم، فوق تخصص هماتولوژی انکولوژی اطفاله یعنی خون شناسی، سرطان شناسی. مریض­هاش هم بچه­های سرطانی هستند اکثر یا تالاسمی و ...

قرار بود یه جوری برم که بعد از مورنینگ برسم ولی خب من همیشه 1 ساعت زودتر از قرارم می­رسم! دلم خواست برم مورنینگ علی اصغر رو که اینهمه تعریف ازش شنیدم ببینم. رفتم بالا دم سالن، از بخش خون که بری بالاتر به سالن کنفرانس و کتابخونه میرسه که مورنینگ تو سالن کنفرانس بود. من دنبال یکی از اینترن­ها هم بودم، سرک کشیدم و دیدم که هست. داشتم پشت در همین­طور گوش می­دادم. یه استادی که داشت یه انترن بدبخت رو به سلابه می­کشید هم درست دم در نشسته بود و مدام یه سوال از انترنه می­کرد و بلافاصله برمی­گشت و چپ چپ منو نگاه می­کرد. داشتن یه نوزاد رو معرفی می­کردن که یه قل از یه دوقلو بود!! حالا استاده گیر داده بود به انترنه که تو از کجا مطمئنی که اون قل مریض رو دیدی؟ چک کردی که اشتباهی قل سالم رو معاینه و بستری نکرده باشی!!

دیدم که خداییش حق دارن که می­گن تو مورنینگ دهن انترن رو رسماً سرویس می­کنن!

این مریض که تموم شد، یه دفعه استاده برگشت به من گفت: "تو چرا داری اینجا قدم رو می­کنی؟" گفتم: "من با خانم دکتر الف. کار دارم، منتظرم مورنینگ تموم شه باهاشون صحبت کنم. الان دارم گوش می­کنم" با عصبانیت گفت: "اینجا وای نستا، برو تو بخش خون، خانم دکتر هنوز نیومده. نباید که اینجا وایسی." من هم از ترس لال شدم و با دلخوری زیاد رفتم پایین. من رو مثل سوسک پرت کرد بیرون!!

نشستم رو صندلی تا مورنینگ تموم شه. روز شیمی درمانی بچه­ها بود، خیلی دردناک بود دیدنشون. ضجه می­زدن قبل از اینکه برن تو اتاق. مادر و پدرهاشون هم خیلی دردناک بود دیدنشون. همه نگران و داغون. همین طور که علاف این طرف و اون طرف و بچه ها رو نگاه می­کردم، یه دفعه یه عالمه آدم با یه سری جعبه اومدن تو بخش. از طرف جهاد دانشگاهی بودن و رو جعبه­هاشون گل زده بودن و توش پر از کتاب بود. به بچه­ها کتاب می­دادن به مناسبت هفته کتاب. یه نفر هم یه جعبه شیرینی دستش بود و تعارف می­کرد. خوشحالی بچه­ها و بیشتر از اونها پدر و مادرها رو دیدم. جداً دیدم. دنبالشون راه افتادم و همین طور لذت بردم ازدیدن. مسئولشون که قبلاً هم دیده بودمش که اومد، بهش گفتم: "کارتون خیلی قشنگ بود!" یه نگاه عاقل اندر سفیهی به من کرد که ازش بدم اومد. احساس نداشت انگار. یه لحظه فکر کردم برای رفع تکلیف و وظیفه اومده! عصبانی شدم و رفتم به خانومهایی که داشتن کتاب می­دادن خسته نباشید گفتم. اونها انگار خیلی بیشتر لذت می­بردن.

 

 با اینکه خیلی از جهاد دانشگاهی خوشم نمیاد، از این کارشون خوشم اومد.

 

 

آخرهای مورنینگ بود که دکتره اومد پایین. همینطور که از پله ها می­اومد پایین به من گفت: "خانم دکتر الف. رو دیدی؟ اومد." یه دفعه گفتم: "من دانشجوام منتظرشون می­مونم تا مورنینگ تموم شه". گفت: "خب می­اومدی میشستی و گوش میدادی!!" ووووووووواااااااا من بیچاره که از خدام بود، خودش منو راه نداد!! همینه دیگه اگه این زبونم مثل آدم چرخیده بود و همون اول گفته بودم من دانشجوام که با من مثل سوسک برخورد نمی­کرد!

 

علی اصغر رو هم دوست دارم. بیمارستان کوچیک و جمع و جوریه. خانم دکتر الف. هم خیلی مهربونه. نگرانه همه بچه های مریضشه. با خیلی­هاشون هم سال­ها بعد از درمانشون ارتباط داره. چقدر لذت بخشه کار باهاش. از تحقیق و مقاله و ... هم خیلی سرش میشه اما الکی خودش رو نمی­گیره.

مطمئنم خو شناسی سرطان شناسی نمی خونم. چون خود آدم رو پیر می­کنه. من دل دیدن اینهمه ضجر بچه ها رو ندارم.

 

 

هفته کتاب هم مبارک! خیلی کتاب دوست دارم. خیلی.

 

این پست هم تموم شد. من مثل این ندید بدیدها هر رشته­ای رو که می­بینم، اول از همه به این فکر می­کنم که دوست دارم برای تخصص انتخابش کنم یا نه، بعد با توجه به تصمیمم باهاش برخورد می­کنم!!

تخصص خوب سراغ دارین بهم بگین!

 

یه متن خیلی قشنگ تو وبلاگ مرگ پایان زندگی کبوتر نیست، خوندم. اینجا آوردمش:

 

ساعت ۲۵ !   

          گاو ما ما می کرد ... گوسفند بع بع می کرد ... سگ واق واق می کرد ... و همه با هم فریاد می زدند :

     حسنک کجایی ؟

     شب شده بود اما حسنک به خانه نیامده بود . حسنک مدت های زیادی است که به خانه نمی آید . او به شهر رفته و در آن جا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می کند . او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه به موهای خود ژل می زند . موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست چون او به موهای خود گلت می زند . دیروز که حسنک با کبری چت می کرد . کبری گفت تصمیم بزرگی گرفته است . کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند چون او با پتروس چت می کرد . پتروس همیشه پای کامپیوترش نشسته بود و چت می کرد . پتروس دید که سد سوراخ شده اما انگشت او درد می کرد چون زیاد چت کرده بود . او نمی دانست که سد تا چند لحظه دیگر می شکند . پتروس در حال چت کردن غرق شد .

     برای مراسم دفن او کبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود اما کوه روی ریل  ریزش کرده بود . ریزعلی دید که کوه ریزش کرده اما حوصله نداشت . ریزعلی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را در آورد . ریزعلی چراغ قوه داشت اما حوصله دردسر نداشت . قطار به سنگ ها برخورد کرد و منفجر شد . کبری و مسافران قطار مردند اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت . خانه مثل همیشه سوت و کور بود . الان چند سالی است که کوکب خانم همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد او حتی مهمان خوانده هم ندارد . او حوصله مهمان ندارد . او پول ندارد تا شکم مهمان ها را سیر کند .

      او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد ، او کلاس بالایی دارد او فامیل های پولدار دارد . او آخرین بار که گوشت قرمز خرید چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد به همین دلیل است که دیگر در کتاب های دبستان آن داستان های قشنگ وجود ندارد .   

 

خیلی قشنگ بود، نه؟ 

 

خدانگهدار!     

 

  نوشته شده در  دوشنبه 29 آبان1385ساعت 20:41  توسط فائزه سوداگری  | 

 

آي نسيم سحري يه دل پاره دارم چند ميخري؟

 

دیشب رفته بودم کتاب فروشی وکلی حال و حول دوباره. خدایا هر شغلی آدم داشته باشه بهتر از پزشکیه بخصوص کتاب فروشی.

تو سریال زیرزمین، اولش گفتن که برادر خانم اسدی، دکتره و اونه که خرجشون رومیده و... بعد که کلانی دنبالش می­گذشت، نشر چشمه رو نشون داد که صاحب اونجاست، خیلی حال داد! اولش گفتم که وااااا دکتر کتاب فروشی داره؟ بعد سریع با فاطمه به نتیجه رسیدیم که از همه شغل­ها بهتره. مطمئنم هزار درصد که وقتی به نون و نوایی رسیدم و تونستم که کارو کاسبی راه بندازم، حتماً یه کتاب فوشی می­زنم حتی اگه خودم فقط صاحبش باشم و نه فروشنده­اش، حتی اگه یه پزشکی باشم که صبح تا شبش پره، حتی اگه ... کتاب فروشی بهترین مکان دنیاست.

یه کتاب فروش یه همسر پزشک نمی­خواد؟؟؟!!!

 

یه شعر از سیمین بهبهانی می­نویسم، خیلی قشنگه. به خدا مخاطب یا قصد و غرض نداره، یه وقت به دوستها برنخوره ها!

سنگ صبور

امشب به لوح خاطر مغشوشم
یادی از آن گذشته­ی دور آید
 از قصه­های دایه به یاد من
افسانه­ای ز سنگ صبور آید
زان دختری که قصه­ی ناکامی
 بر سنگ سخت تیره فرو می­خواند
 یاران دل سیاه­، کم از سنگند
زین رو فسانه­،‌ در بر او می­خواند
لیکن مرا چو دختر پندارم
همصحبتی و سنگ صبوری نیست
سنگ صبور پیشکش دوران
سنگ سیاه خانه­ی گوری نیست
یاری چه چشم دارم از این یاران­؟
کاینان هزار صورت و صد رنگند
در روی من به یاوری­ام کوشند
پنهان ز من­،‌ به خصم هماهنگند
 اشکم ز دیده رفت و نمی­دانم
 کاین اشک­ها نثار که می­باید
 وین نیمه جان خسته ز ناکامی
 بر لب به انتظار که می­باید

                 سیمین بهبهانی

 

از پاییز متنفرم! هرسال، هرسال، هرسال....

کی تموم میشی بری پی کارت؟ از این هوای گند و حس مزخرف پاییز حالم به هم

می خوره. 

 

این عکس رو امروز دیدم. جالب بود.

خیلی از کارهایی که می کنیم، بدون اینکه ببینیم و بدونیم همین کاره. با همین نهایت و عاقبت.

 

 

 طوریم نیست، خرد و خمیرم فقط همین

                                                           کم مانده است بی تو بمیرم، فقط همین

 

 

 ----------------------------------------------------------------------------------

امروز وبلاگ     من و سکوت و صبوری؟ من و تحمل دوری؟

 

  !یک ساله شد                                                                 

 

!همین

 

  نوشته شده در  چهارشنبه 17 آبان1385ساعت 20:36  توسط فائزه سوداگری  | 

سلام

حالم خوب نیست. اصلاً خوب نیست.

 

امروز پدرم مرد، نه امروز، 19 سال پیش! و امروز تنها چیزی که من به یادش نبودم همین بود. 13 آبان، بچه­تر که بودیم و مدرسه می­رفتیم پر بود از کلی اتفاق: روز دانش­آموز، روز تبعید امام، روز... (یادم نمیاد دیگه!!) ولی برای من همیشه یه چیز دیگه هم بود. یه اتفاق خیلی ملموس، نبودن همیشه­اش.

 خدا رحمتش کنه.

 

  

امروز صبح دیر رسیدم کلاس انگل عملی. مجبور شدم ساعت بعد برم، غیبت هم خوردم ولی برام مهم نبود! عجیب بود. من که همین جوری وقتی باهام خوبن و خوش با نفرت سر کلاس بودم و ته دلم بهشون فحش می­دادم، امروز ناراحت نشدم از اینکه با اینکه سر کلاس برای جبران رفتم برام حاضری نزدن. برای منِ آتشفشانِ همیشه در معرض فوران جالب بود!! پیشرفت کرده­ام!

 

چقدر چیزها و اتفاق­های به ظاهر بی­اهمیت برای ما می­تونه برای بعضی­های دیگه جالب باشه.

سر کلاس انگل عملی که بودم برای گروه انکوباتور جدید آوردن، همه اساتید گروه تو چشماشون برقی بود و خوشحال بودن، یه دانشجویی PhD اومد و بهشون تبریک گفت همه­شون ذوق­زده تشکر کردن ازش. یه لحظه تو دلم گفتم وااااا چه مسخره.... ولی بعد یاد خودمون افتادم که با کوچکترین چیزی که به کمیته میرسه یا تشویقی یا توجهی چه ذوقی می­کنیم. آدم همینه. خاصیتش اینه که ذوق می­کنه وقتی به چیزی که انتظارشو می کشیده یا کمبودشو داشته میرسه. اونوقت دیدن اینکه ذوقش از نظر یکی دیگه خیلی مسخره است، براش دردناک و سوزنده میشه.

ما الان تو ذوق 10 ملیونی هستیم که قول دادن به کمیته میدن. همه دارن نقشه می­کشن و پیشنهاد می­کنن که چی بخریم یا این پول رو چیکار کنیم.

ذوق همه رو بعد از اینهمه سختی و بی­پولی می­بینم و ذوق می­کنم.

هرچقدر سختی و ناراحتی باشه، هرچقدر کار، هرچقدر خستگی، می­ارزه به دیدن این برق چشم­ها و احساس غرور.

نمیشه دل کند از اینجا، هیچ جور، تو هیچ شرایطی. حتی وقتی تو بدترین شرایط روحی می­شنوی که دورت زدن خیلی قشنگ!! دل نمیشه کند. شده یه بخشی از وجودم که روز به روز بیشتر رشد می­کنه و وجود و حضورش رو بهم نشون میده.

بچه­هاش شدن مهم­ترین آدم­ها توی زندگی­ام و ناراحتی­شون دردناک­ترین صحنه­ها.

دلم می­گیره ، نه، آتیش می­گیرم وقتی می­بینم که یه عده آدم جاه­طلب و سودجو می­خوان این دنیای قشنگ رو به خاطر منافع شخصی­شون خراب کنن. امروز با یکی­شون بدجور دعوا کردم. جوری حرف زدم که تاحالا با کسی حرف نزده بودم. شخصیت خودم رو خراب کردم، دهن به دهن آدمی گذاشتم و از کسی حرف سنگین شنیدم که شاید لیاقت حرف زدن رو هم نداشت فقط برای اینکه نذارم به حریم کمیته، به یه بخش بزرگی از زندگی من آسیب بزنه.

فعلاً دوست دارم خیلی خیلی درگیر اینجا باشم. مهم نیست بهم بگن خرحمال یا آدم دیوونه­ای که انگار جز این کاری تو زندگی­ش نداره.

یه دفعه یکی بهم گفت: "به اینجا هرچی بدی، می­گیری" دیدم که می­گیرم. شاید خیلی بیشتر از اونی که دادم.

دیدن درس دادن خیلی قشنگ یکی که قبلاً خیلی استرس داشت، ذوق کسی که یه کاری رو به خوبی انجام داده، و... برام یه دنیا شده.

خوشحالم از این.

دوست ندارم هیچ مشکل شخصی­ای با افراد مختلف در نهایت باعث دوری یا دلخوری من از کل این دنیای قشنگی که ساختیم برای همدیگه بشه.

 

می­خوام از دنیای خیلی­ها دور بشم، از زندگی­شون و از فکرشون. خیلی ها، بیشتر از 10 نفرن حداقل. دنیای خودم رو می­خوام داشته باشم.

همیشه اتفاق­هایی تو زندگی آدم­های اطراف می­افته که لازم می­کنه که من هم خیلی تغییرها رو بدم، تو رفتارم، تو برخوردم و تو دوستیم. تو چند موردش بدجور کوتاهی کردم، ضررش رو هم دیدم، فقط من نه، دوست ندارم دوباره از این ضررها کنم.

خط قرمزها و حریم­ها الکی نیستن. اون موقع که ازش رد میشی نمی­فهمی، فقط وقتی که درد لگد رو چشیدیه که می­فهمی خیلی از خط رد شدی. فقط وقتی که سوختی می­فهمی که خیلی نزدیک شدی.

 

مراقب باش!

 

 

  نوشته شده در  شنبه 13 آبان1385ساعت 22:53  توسط فائزه سوداگری  | 

 

 

سرد است روزگار
وين سرد روزگار به چنگال آهنين
در گرمخانه­هاي دل و جان نشسته است
پژمرده آن چراغ
افسرده اين زمين
من سرد مي­شوم
من سنگ مي­شوم
يخ مي­زند به سينه دل گرمسوز و من
دل­تنگ مي­شوم
دل تنگ مي­شوم من و باز اين شكسته دل
زهدان خواهشي است
چون سنگ مي­شوم من و باز اين صبور سنگ
زندان آتشي است


در من هر آنچه بود همه سنگ مي­شود
در من تو سنگ مي­شوي و ياد روي تو
در من تو خاك مي­شوي و خواب موي تو
اي كاش اگر به جاي بماند به جان سنگ
ديرينه دلنشين من آن رنگ و بوي تو
آري دريغ و درد كه در انتهاي شب
من سنگ مي­شوم
با ‌آتشي به دل
با نغمه­اي به لب
چون ذره چون زمين
چون موج چون گياه

 

 

اي مـن­! اي زنـدگـي !
در ميان اين پرسش­هاي تکراري
در ميان زنجيره بي پايان بي ايمانان
در شهرهاي آکنده از ابلهان
اي من، اي زندگي! به چه بايد دل خوش داشت؟
جواب:
به اينکه تو اينجايي
که زندگي هست و يگانگي
که نمايش بزرگ هنوز بر جاست
تا تو هم کلامي بر آن بيفزايي

 

در سحرگاه یک سه­شنبه آغاز شد
در بعد از ظهر یک چهارشنبه به پایان رسید
هیچ
اثری از خود درهیچ خاطره­ای بر جای نگذارد
و تنها با یک جمله توصیف شد:
نه چیزی آغاز شد، و نه چیزی به پایان رسید

 

پ.ن: شعرها رو از یه جا دزدیده بودم!! از صاحبش ممنون! (می شناسمش، اجازه گرفتم)

 

  نوشته شده در  پنجشنبه 11 آبان1385ساعت 19:43  توسط فائزه سوداگری  | 

 

کاش چون پاییز بودم، کاش چون پاییز بودم

کاش چون پاییز خاموش و ملال انگیز بودم
برگ های آرزوهایم یکایک زرد می­شد
آفتاب دیدگانم سرد می­شد
آسمان سینه­ام پردرد می­شد
ناگهان طوفان اندوهی به جانم چنگ می­زد
اشک­هایم همچو باران
دامنم را رنگ می­زد
وه چه زیبا بود اگر پاییز بودم!
وحشی و پرشور و رنگ آمیز بودم

 

 

آسمان را بارها
با ابرهایی تیره­تر از این
دیده­ام
اما بگو
ای برگ!
در افق این ابر شبگیران
کاین چنین دلگیر و
بارانی ست،
پاره اندوهِ کدامین یارِ زندانی ست؟

 

 

  نوشته شده در  پنجشنبه 11 آبان1385ساعت 19:31  توسط فائزه سوداگری  | 

 

از كسی نمی‏پرسند چه هنگام می‏تواند خدانگهدار بگوید

از عادات انسانیش نمی‏پرسند
از خویشتنش نمی‏پرسند
زمانی به ناگاه باید با آن رودررو درآید
بپذیرد درد مرگ را
فرو ریختن را
وداع را
تا دیگر بار و دیگر بار بتواند كه برخیزد

 

شک داری باورم کنی
می­دانم
باور نمیکنی
نکته غم انگیز اینجاست که
اینبار بی­دروغ گرگ به گله­ات زده کدخدا
آهای کدخدا!

  نوشته شده در  پنجشنبه 11 آبان1385ساعت 19:26  توسط فائزه سوداگری  | 
سلام.

چند تا پست فقط می خوام شعر بنویسم. مخاطب نداره، حرفی رو هم  نمی خوام باهاشون بزنم.

فقط شعره که آرومم میکنه، واسه این می نویسم.

 

Lying
Trying
Crying
I'm Dying

 

 

در این بن بست کج و پیچ سرما
آتش را
به سوختبار سرود و شعر
فروزان
میدارند
به اندیشیدن
خطر مکن
آنکه بر در می­کوبد شباهنگام
به کشتن چراغ آمده است
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد

 

از كسی نمی‏پرسند چه هنگام می‏تواند خدانگهدار بگوید
از عادات انسانیش نمی‏پرسند
از خویشتنش نمی‏پرسند
زمانی به ناگاه باید با آن رودررو درآید
بپذیرد درد مرگ را
فرو ریختن را
وداع را
تا دیگر بار و دیگر بار بتواند كه برخیزد

 

سوگندها غلیظتر از شهد کندوان
در روزهای بودن من با تو
پیمان جاودان

دیدی به سنگ حادثه ناگاه
کندو شکست و ریخت
زنبور پر کشید
از این آشیان گریخت
و رشته­ی مودت ما
این رشته­های بافته
-
اما چه بی دوام-
پاره شد و گسیخت؟

باور نداشتیم،
ولی باور
افسانه­ای­ست،
نیست؟

 

 

  نوشته شده در  پنجشنبه 11 آبان1385ساعت 19:19  توسط فائزه سوداگری  | 
 

این چیزهایی که می نویسم، مخاطبش فقط دو نفرن که خودشون هم

می دونن که کی هستن!

اگه می بینید نمی فهمید چی میگم، پس شما نیستید!!

--------------------------------------------------------------------------

وبلاگ من، جزو اموال خودمه! هرچی دلم بخواد می نویسم!

هیچ هم خوشم نمیاد که شما دوتا بیاین و بخونیدش، من می دونم که وب، مرز و حد و حصار نداره اما کاش وبلاگ داشت، که اگه داشت به روی شماها می بستمش با ۱۰ تا قفل و زنجیر.

از این به بعد هم هیچ خوش ندارم که این طرفا ببینمتون. پاتون رو دیگه اینجا نذارین.

آی پی تون رو هم پیدا کردم امشب، چک می کنم. دوست ندارم نشونی از شما اینجا ببینم.

همین!

 

  نوشته شده در  چهارشنبه 10 آبان1385ساعت 20:27  توسط فائزه سوداگری  | 

سلام.

دو روزه که می­خوام یه چیزی بنویسم وقت نمی­کنم.

 

سرشماری نفوس و مسکن.

نمی­دونم چرا اینقدر عشق این سرشماری رو دارم. الان دو- سه ماه هست که تو ذوقشم. به نظرم خیلی جذابه که کلی اطلاعات تو یه زمان محدود جمع بشه.

10 سال پیش که دوره قبل سرشماری بود من خیلی بچه بودم. روزی که اومدن دم خونه­مون، من تنها بودم. اون موقع­ها وقتی مامانم خونه نبود ما در رو باز نمی­کردیم، روی هیچ کس حتی زن همسایه، دیگه مرد غریبه که جای خود داشت. دقیقاً زمانی بود کهمن انتظارداشتم مامانم بیاد خونه، در زدن، رفتم پشت در، چون سختم بود تا خودم رو بکشم و دراز کنم تا برسم که چشمی، به خیال اینکه مامانمه گفتم: "صبر کن الان باز می­کنم" باز که کردم یه آقاهه بود پشت در! سریع در رو بستم! بیچاره آقاهه فکر کنم شوکه شده بود!! هی در می­زد که باز کنید برای سرشماری اومدم. من موندم تو معذوریت! مانتو پوشیدم و در رو باز کردم. شروع کرد یه سری سوال پرسیدن و من هم جواب دادم، یه سری رو هم که نمی­دونستم یه چاخانی براش سر هم کردم که زودتر بره ردّ کارش!!

 طبقه­ خونه­­ی ما چهارتا واحد هست، راجع به یکی­شون که نبودن هم سوال پرسید. من هم زیر و بم زندگی اونها رو براش گفتم. نه اینکه فضول باشم و زندگی همه همسایه­ها رو بدونم، نه، من جز یکی از همسایه­ها که صمیمی هستیم باهاشون، حتی فامیلی بقیه رو هم نمی­دونم ولی ماجرای اونها رو همه می­دونستن. یه پدر بود و مادر و دوتا بچه، یه دختر و یه پسر، فکر کنم حدود سن دبستان و راهنمایی بودن. عید که رفته بودن سفر، تصادف کردن، مادره و پسره فوت شدن، موند باباهه و دختره، داغون شده بودن. دیگه خیلی به ندرت می­اومدن این خونه تا اینکه بعد چند ماه هم رفتن ار اینجا. خونواده­شون کامل از هم پاشید. اون موقع زمانی بود که هر ماه شاید یکی دو بار سر می­زدن. من هم همه این ماجراها رو تعریف کردم برای مامور سرشماری!

تا یه مدت نمی­تونستم اینهمه شجاعت و جسارت خودم رو هضم کنم! در رو که باز کرده بودم، هیچ کلی به بحث و گفتگو.... من هنوزم که هنوزه از اینکه در رو روی غریبه­ها باز کنم می­ترسم. اون موقع که پنجم دبستان بودم چی بودم!!

 

یه بار دیگه هم سرشماری برم جذاب شد، اول راهنمایی که بودیم برای کلاس کامپیوترمون یه کتاب داشتیم که خیلی جالب و دوست داشتنی بود. با کلی عکس و کاریکاتور مطالب رو نشون داده بود. در مورد تاریخچه ساخت کامپیوتر نوشته بود که تو امریکا، هر 10 سال یه بار می­اومدن سرشماری می­کردن و آمار جمع می­کردن، بابای پاسکال مسئول جمع زدن عدد و رقم­های مامورهای مختلف بوده و باید اونهمه عدد رو جمع می­زده، اینجوری شده که پاسکال به فکر افتاده که یه ماشین حساب درست کنه. آخه اون موقع اینقدر این کار سخت بوده و وقت­گیر که نتایج سرشماری، 10 سال طول می­کشیده تا جمع بشه و دربیاد!!

خیلی خوشم اومد از اینکه یه نیاز ساده، حالا رسیده به اینجا و جالب­تر اینکه قبل از اینکه ماشین حساب باشه، اونها اهمیت سرشماری رو می­دونستن و با مشقت تمام انجامش می­­دادن.

 

 

نمی­دونم چرا اینقدر از جمعیت و آمار و اینها خوشم میاد. ترم پیش هم با علاقه می­رفتم سر جلسه­های جمعیت درس بهداشت 3. برام جذاب بود. حالا هم که دوباره سرشماریه، من تو پوستم نمی­گنجم!! تبلیغتشون هم جالبه. اینکه یکی میگه "من رو هم بشمارید!" جالب­ترین نوع تبلیغیه که ممکنه بکنن، آخه همه یه جوری طمع برشون می­داره که شمرده بشن! هواسشون هست که یه وقت جا نمونن از قافله و نادیده گرفته بشن!

استاد جمعیت می­گفت اکثر کشورها سرشماری رو تو سالهایی که به عدد یک ختم میشن انجام میدن، 91، 2001، 2011 و ... تا آمارها با هم مقایسه بشن و بشه تصمیم­های درست با مقایسه گرفت. ولی بعضی­ها هم مثل ایران تو سالهایی که به پنج ختم میشه این کار رو می­کنن.

دو مدل سرشماری می­کنن، تو یه مدل یه روز خاص رو اعلام می­کنن که هرکی هرجا هست سر جاش بمونه و تکون نخوره، یه عالمه مامور همه خونه­ها میرن و می­شمرن، اگه کسی خونه­ی یکی دیگه مهمون باشه، جزو اون خانواده شمرده میشه. کار سختیه چون مردم نمی­تونن دندون رو جگر بذارن و یه دقیقه سرجاشون آروم بگیرن، کلی هم نیرو می­خواد که تو فرصت کم، مناطق زیادی رو پوشش بدن.

مدل دیگه هم مثل الانه، تو یه بازه زمانی مشخص مامورها راه می­افتن دم در خونه­ها و از هرکی که بود، اطلاعات مربوط به خانواده ساکن در اونجا رو می­گیرن، مهم نیست که تک تک اعضا خونه باشن، کاری ندارن که کی الان کجاست، اگه تو خونه­ای وقتی اونها اومدن کسی نبود، تا سه بار بر­می­گردن اگه نشد، اون خونه رو رد می­کنن. احتمال از دست دادن داده­هاش بیشتره ولی احت­تر و کم­هزینه­تره.

 

تو فیلم هزاردستان هم اولین سرشماری رو تو ایران نشون داد، رضاخان از ترکیه یاد گرفت که این کار رو بکنه. مدلش از نوع اول بود، چهار ساعت حکومت نظامی بود و مامورهای شهربانی هم هرکی رو که می­دیدن که وله، زندانی و جریمه می­کردن. البته این فقط تو تهران بوده و اون موقع رضاخان این عظمت و ابهت رو داشته که مردم بترسن و گوش کنن حرفشو. هرچند که مثل قصه فیلم، فرصت مناسبی برای دزدها فراهم شده بود!!

 

من الان خیلی خوشحالم. تصور اینکه یه همچین کار باعظمتی داره این روزها صورت می­گیره برام جالبه. هر روز صبح از دیدن تبلیغ­هاشون خوشحال میشم.

حتی طالقان هم که رفته بودیم، پارچه نویسی تشویق مردم بود، از بلندگوی مسجد هم اعلام کرد که چقدر مهمه که سرشماری کنن و اطلاعاتش برای تصمیم­ها مهمه و شهرداری و شورای شهر ازشون می­خوان که تو این روزها سعی کنند همیشه یه آدم بزرگ! تو خونه باشه. لذت بردم!

 

فکر کنم بس باشه اظهار شعف از سرشماری! مامانم وقتی می­بینه که من اینهمه ذوق دارم، از چند وقت قبل تا الان میگه خب برو اظهار آمادگی کن و تو هم آمارگیرشون بشو!! من از این کارش که خوشم نمیاد، من از عظمت و مدیریت کارش و اینکه چقدر می­تونه مهم و تاثیرگذار باشه این اطلاعات تو کیفم!

 

همین!

 

دو روز فقط تا همایش مونده.

نمی­تونم باور کنم. امشب راننده آژانسی که باهاش میومدم خونه، CD رضا صادقی گذاشته بود، آهنگی که میگه:

 

گفتم شاید ندیدنت، از خاطرت دورم کنه

دیدم ندیدنت فقط می­تونه که کورم کنه

 

گفتم صداتو نشنوم، شاید که از یادم بری

دیدم تو گوشام جز صدات، نیستش صدای دیگری

                                                          .....

یادم اومد که پارسال اینموقع­ها با شنیدن این آهنگ حس خیلی بامزه­ای داشتم.

یکی از بچه­های کمیته بود که سر یه ماجرای عقشولانه و جواب ردی که شنیده بود، یه سال از تهران رفت خونه­شون و اونجا مهمان شده بود. من که زمانی که اونها ماجرا داشتم نبودم ولی همیشه با اومدن اسم اون پسر یا اشاره­ای به رفتنش، همه یه حسرتی می­خوردن و می­گفتن که حیف شد ولی یک کلام کسی بیشتر نمی­گفت. من هیچ نمی­دونستم که اون دختره کی بوده یا یه ماجراهایی پیش اومده، این­ور و اونور، با اشاره و کنایه می­گفتن از شدت عشق اون و حتی تهدید به خودکشی­ای که کرده، از خاطرات بدش و ...

خداییش بچه بودم اون موقع­ها و شندره خوشحال و کلی هم برام جذاب بود که بدونم دختره کی بوده و ماجرا چی! کلی هم حدس و گمان می­زدیم ما بچه­های کوچیکتر و بی­خبر از همه­جا که کسی هم ما رو راه نمی­داد تو این جو و چیزی نمی­گفت. فقط داستان رو شنیده بودیم خیلی مختصر، بدون اسم دختر، بدون اینکه آخرش چی شد، چرا اون ول کرد و رفت.

گذشت تا اینکه خبر رسید که داره بر­می­گرده. اوایل که تا دم در کمیته می­اومد ولی تو نمی­اومد، پاشو از دم در توتر نمیذاشت. بعدترهااومد، کم کم هم معلوم شد که دختره کی بود، کسی که من همه رو فکر کرده بودم که ممکنه باشه الا اون! زمین تا هوا تفاوت! از خود پسره هم شنیدم که کی بوده دلیل ول کردن و رفتنش، خب قطعه­های پازلی که هیچ کس کمک نمی­کرد که چیده بشه، کم کم داشت چسبیده میشد. ما هم کلی بحث جالب گیرمون اومده بود برای صحبت. پنج-شش تا بچه! بودیم. صفایی داشت بحث­های این مورد.

 

 

اون موقع­هم ما درگیر همایش بودیم و تازه CD رضا صادقی هم دستمون رسیده بود و صبح تا شب آهنگاش پخش میشد. من هروقت این آهنگ رو می­شنیدم، یاد ماجرای اونها می­افتادم و فکر می­کردم که این شعر دیگه انگ انگ خودشه، اینکه

 

گفتم شاید ندیدنت، از خاطرت دورم کنه

دیدم ندیدنت فقط می­تونه که کورم کنه

 

گفتم صداتو نشنوم، شاید که از یادم بری

دیدم تو گوشام جز صدات، نیستش صدای دیگری

                                                          .....

من هنوزم که هنوزه درست و حسابی نفهمیدم ماجرا چی بوده و دقیقاً چی شده. الان اون پسر، ازدواج کرده. هنوزم که هنوزه، خیلی­ از بزرگترها نمی­گن که چه خبر بوده، دلیل اصلی­ش فکر کنم شخصیت اون دختر باشه. کم حرفی­ش و اینکه هیچ وقت از احساساتش حرفی نمی­زنه، هیچ اشاره­ای هم به اون ماجرا نمی­کنه یا رفتارش در مقابل اون عجیب و مشکوک نیست. ولی برعکسش نمی­دونم چرا اون پسره، خیلی راحت با اینکه الان ازدواج کرده به ماجرا اشاره می­کنه به عاشقی­ش افتخار می­کنه خیلی هم دختره رو سعی می­کنه خراب کنه، ازش بد بگه، ول نمی­کنه، ولی من و خیلی­های دیگه هنوز نمی­دونیم این حرف­ها از دوست داشتنه یا از نفرت، می­خواد فراموش بشه یا نه، با اشاره بهش می­خواد یاد اون ماجرا رو همیشه زنده نگه داره.

 

امشب که دوباره ان آهنگ رو شنیدم، با خودم فکر کردم، واقعاً پارسال این موقع­ها، این حرف دل اون بوده یا نه؟ اون موقع دوستش داشته هنوز یا نه، برگشتنش برای این بوده که تونسته بوده دل ببره ازش یا اینکه به امیدی برگشته بوده، خیلی سوال­ها هست که هیچ وقت جوابی براش پیدا نکردیم ما.

 

قبلاً فکر می­کردم که این شعر درست می­گه:

 

گفتم شاید ندیدنت، از خاطرت دورم کنه

دیدم ندیدنت فقط می­تونه که کورم کنه

 

گفتم صداتو نشنوم، شاید که از یادم بری

دیدم تو گوشام جز صدات، نیستش صدای دیگری

                                                          .....

 

اما امشب دیدم که واقعاً همین­طوره،

 

 از دل برود هرآنکه از دیده برفت.

 

اگه نبیندش، خیلی راحت­تر از یادش میره. هم دردش، هم سوزش، دیدن و شنیدن مداوم و دوباره فقط داغون می­کنه و میسوزونه. نمیذاره اون زخم کهنه بشه. هی چنگولش می­کنه و نمک می­باشه، هی میسوزونه و جز میده.

 

شاید درست­ترین کار تو شرایطی که می­خوایم فراموش کنیم و فراموش بشیم اینه که دور بشیم، نه ببینیم، نه بشنویم، نه ببینه و نه بشنوه. همینه راهش!

 

 ------------------------------------------------------------------------------------------

 

این بلاگفا دیگه شورش رو درآورده، همیشه مشکل داره. خیلی افتضاحه، باید کوچ کرد از اینجا، موندن نداره دیگه. همیشه داغونه. جدیداً داره دیوونه کننده میشه.

اگه سرور خوبی سرغ دارین بگین، بلاگ اسکای برم یا بلاگ اسپات؟ کجا؟

پرشین بلاگ نمیرم اینو مطمئنم!

 

 

این عکس پیشی ناناز رو تازه پیدا کردم. الهی من بمیرم براش!

 

 

 

 

  نوشته شده در  یکشنبه 7 آبان1385ساعت 22:51  توسط فائزه سوداگری  | 

سلام.

عید فطر همه مبارک باشه!

عجب کاری کردن این دولتی­های عزیز با این تعطیل کردنشون! بیچاره شدیم رفت.

چهارشنبه دهم ما همایش داریم و کلی کار انجام نشده و طبق رسم همه ایرانی­ها تمام کارها جوری تنظیم شده بود که دقیقه نود انجام بشه، حالا چی شد؟ ما بدبخت شدیم!!

خدا کنه بتونیم برسونیم به اون روز. می­ترسم آبروریزی راه بیفته! (خیلی هم بعید نیست!!)

 

از صدقه سر این تعطیلی ما هم هوس کردیم که بریم تعطیلات! رفتیم طالقان، اما کاش که نمی­رفتیم!!

چهارشنبه صبح بار و بنه رو جمع کردیم و بسم الله که رفتیم.

ما خیلی کم به خونمون سر می­زنیم و کم سر زدن یعنی روبه راه نبودن خونه و تاسیساتش. خبر رسیده بود که گردوها رسیده و باید بریم بچینیمشون. فقط این امید بود که منِ گریزپا رو راهی کرده بود. (البته دلیل اصلی­ش این بود که تعطیل رسمی بود و منو دیگه دانشگاه راه نمی­دادن وگرنه من...!!)

رسیدیم و دیدیم که بله! جا تره و بچه نیست! گردوهامان غارت شده!! یکی قبل از ما اومده بوده و کنده بوده. برای اینکه دیگه خیلی ما دلمون نسوزه، یه چندتایی روی زمین گذاشته بود بمونه و یهچندتایی هم نوک نوک درخت که عمراً بتونیم بکنیمشون. ما رو بگو که کلی هماهنگ کرده بود که علم­زن (کسی که میاد و گردوها رو می­چینه) بیاد!

تا عصر کارمون شد جمع کردن گردو از لای برگ و علف و چوب و پوست کندنشون.

هوا خیلی سرد بود. همیشه از شهریور به بعد هوا سرد میشه جوری که بدون کاپشن نمیشه بود.

برق خونه­ی ما قطع بود و روز تعطیلی هم هیچ بنی بشری رو نمیشد پیدا کرد که بیاد و برق رو وصل کنه.

سرما وحشتناک، بدون غذا، بدون برق، وحشتناک بود.

یه چراغ علاءالدین گذاشته بودیم که گرم کنه هوا رو، برای روشنایی هم فانوس!!

سر شب رفتیم که بخوابیم، آخه کار دیگه­ای نمیشد کرد. چهارتا لباس پوشیده بودم، با کاپشن زیر سه تا لحاف و پتو بودم و سعی می­کردم بتمرگم!! من وسط فاطمه و مامانم خوابیده بودم و کافی بود یکی­شون یه جم بخوره تا کوران هوای یخ بیاد زیر پتو! بیرون هم بارون میومد، رعد و برق و طوفان! یکی نبود بگه آخه نونتون نبود، آبتون نبود، دیگه اینجا اومدنتون چی بود!!

به زور تازه چشمام گرم شده بود که صدای یوهاهای موبایل فاطمه دراومد و منو پروند! SMS داشت، خودش که پا نشد، من هم بی­خیالش بودم وخوابیدم، هنوز دوباره مثل آدم نخوابیده بودم که ونگ موبایل خودم دراومد، به خودم گفتم که نه بابا، خواب دیدی! تو این خیال خوش بودم که دوباره جیغ کشید، مجبور شدم بیام بیرون و کلی برم اونورتر تا از تو کیفم درش بیارم، به خودم فحش می­دادم که چرا خاموشش نکردم! جواب SMS رو جوری دادم که دیگه اون طرف جوابی نداد :D  موبایل رو silent کردم و گذاشتم بالای سرم، فکر می­کردم نصف شبه ولی نگو که تازه 8 شب بود! تمرگیدم دوباره! دم دمای صبخ بود به خیالم که با ویبره موبایل و انواع و اقسام نورهای جیغش بیدار شدم، اشکم داشت در می­اومد دیگه!!  SMS سرکاری بود. یه چندتا SMS رد و بدل کردم دیدم از سرماانگشتام کار نمی­کنن که بنویسم، مامانم هم غر می­زد، موبایل رو خاموش کردم و تمرگیدم! تازه اینکه من فکر می­کردم دم صبخه و شب به سراومده، خیال باطل بود، ساعت تازه 12 بود!

تمرگیدم با هزار دردسر، صدای بارون هم که می­خورد به شیروونی آروم نمی­گرفت که!

صبح برای نماز مامانم بیدارم کرد، مثل چوب خشک شده بودم. آب هم که نگووووووووووووو، یخ مایع انگار. مردم.

ای دلم می­خواست اون موقع یه SMS سرکاری واسش بفرستم که حالش رو بگیره ولی دستام کار نمی­کرد!!

خوابیدم تا 10:30 یا 11 بود فکر کنم. صبحونه خوردیم ده به کار که ایندفعه من در رفتم. بارون می­اومد. من وایسادم به غذا پختن.

عصری گفتیم که بریم یه سری به باغ سیبمون برنیم ببینیم سیب داره یا نه، فقط به عشق اینکه سر راه یه مغازه گیر بیاریم و هله هوله بخریم، من و فاطمه رفتیم اون ور و  مامانم هم رفت سر مزار تا برای درگذشتگان فاتحه بخونه!

مغازه بسته بود و توی باغ هم سیب درست و حسابی نبود، اونها رو هم کنده بودن!! فقط تمشک­ بود که کلی چیدیم. دست­هام پر خار بود.

برگشتیم خونه و توی راه هم مغازهه باز کرده بود، هله و هوله رو خریدیم و برگشتیم. دوباره هوا تاریک شده بود. قرار نبود اون شب بمونیم ولی مثل اینکه به مامانم خوش گذشته بوده می­خواست حتماً بمونیم.

بارون می­اومد، دوباره تاریکی، دوباره سرما، حوصله­مون هم سر رفته بود، چپ و راست به موبایل­هامون نگاه می­کردیم ولی دریغ از یه SMS. تلفن خونه هم اصلاً زنگ نمی­زد. همه می­ذارن وقتی ما می­خوابیم زنگ می­زنن.

برای شش هفت تا زا بچه­ها SMS فرستادم که برام SMS بفرستن، یه دفعه چپ و راست سیل SMS اومد. هنوز یکی رو نخونده، اونیکی می­اومد. ولی از اونجایی که خوشی به من نیومده، شارژ موبایلم داشت تموم میشد و یه ریز اخطار می­داد.

بالاخره مرد! با موبایل فاطمه خبر دادم که شارژ ندارم، دیگه SMS نفرستین!! دوباره بیکار شدیم.

خلاصه می­کنم، دوباره شب یخ زدیم، دوباره صبح مثل چوب خشک پاشدیم. جمع و جور کردیم و دم ظهری راه افتادیم. سر راه یه سری به نسیم (دخترخاله­ام که تو طالقان طرحش رو می­گذرونه) زدیم. فاطمه بدجور سرما خورده بود، برای اون یه سری دارو گرفتیم و برگشتیم. تو اتوبان هم که همه­اش وحشی بازی این پرسپولیسی ها بود. مگه چه خبره؟

واقعاً عذابی بود این سفر. خسته و کوفته می­خوام دوهفته فاجعه رو بگذرونم. یه سیل کاری دارم این دو هفته. همایش و یه کارگاه! خدااااااااااا من چه بدی به تو کرده­ام؟؟؟؟؟

از الان با من همدردی کنید!!

بعد از اینهمه غر چندتا چیز رو که نگفتم هم بگم:

1-     دلم برای خونه­مون تنگ شده بود، خوب شد که رفتیم.

2-     هوا تو روز معرکه بود.

3-     درخت­ها اونقدر خوشگل بودن که تصورش رو هم نمی­تونید بکنید، زرد و قرمز و نارنجی و شبز کنار هم. محشر بود واقعاً

 دلم از الان دوباره براش تنگ شده، طبیعت اونجا رو هیچ جا نداره!

 نتونستم عکس بریزم رو کامپیوتر، بعداْ میریزم!

  نوشته شده در  جمعه 5 آبان1385ساعت 17:20  توسط فائزه سوداگری  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.ir