تبليغاتX
من و سکوت و صبوری؟ من و تحمل دوری؟
 
 

سلام

 

از سر ظهر تا حالا دارم تو Wikipedia می­چرخم و الکی می­گردم. حوصله کاری رو ندارم. امشب، شب قدره ولی من حوصله­ی اون رو هم ندارم.

 

 

 

چند وقت کامپیوترمون خراب بود. مردیم از بی­کامپیوتری تو اون یه هفته!! الان دیگه نمی دونم پای کامپیوتر باید چیکار کنم یا کجا برم، ول می چرخم فقط!

 

چند روز پیش با مامانم داشتیم توی یه اتوبان می­رفتیم که ترافیک روان داشت. یه آمبولانس آزیرکشان از عقب رسی بهمون. هی از ماشین­ها می­خواست که راه رو براش باز کنن و بکشن کنار. با اینکه خیلی راحت میشد راهش باز بشه ولی نمی­شد! مامان من داشت از وسط می­رفت. جالب اینجا بود که ما خیلی از آمبولانسه جلوتر بودیم با اینکه اون تو لاین سرعت می­اومد!! دو تا نکته به ذهنم رسید:

چرا راننده آمبولانس با اینکه لاین وسط بازتر بود اصلاً بهش توجه نمی­کرد؟ چون تو ذهن ما هست که لاین سرعت یعنی سرعت!، ولش نمی­کنیم و همون رو ادامه می­دیم. این اصرار به بودن تو لاین سرعت دقیقاً عین خیلی رفتارهای خودمونه. یه چیزی رو چسبیدیم و ولش نمی­کنیم!

چرا ماشین­ها به این راحتی راه رو باز نمی­کنن؟ این خیلی مسخره است. دقت کردید، یه سری که فکر می­کنن خیلی زرنگن، می­اندازن پشت آمبولانس تا راه که برای اون باز میشه، اونها هم دنبالش تند برن و از ترافیک در برن!

 

 

دوباره گردن دردام شروع شده، اه که چقدر این گردن عنصر زائدیه!!! فقط به درد شکستن می­خوره!! (شوخی کردم! به دردهای دیگه­ای هم می­خوره!!)

روزها که معمولاً خونه نیستم، سر افطار می­رسم و یه بندتا شب سریال­ها رو می­بینم. از همه هم جالب­تر "زیرزمین"ه که واقعاً خنده­داره.

این روزها زیاد تو راهروهای دانشکده نمی­رم، دوست ندارم بچه­های کلاسمون رو ببینم، اگه ببینم یکی جلومه، راهم رو عوض می­کنم تا سلام علیک یا حرفی پیش نیاد. حوصله نگاه­هاشون یا سوال­هاشون رو ندارم.

شده­ام بچه آدم. شنبه رفتم سر کلاس انگل عملی، نه تنها گوش دادم، بلکه جزوه هم نوشتم!! (من و ای غلط­ها؟ کی باور می­کنه؟!)

ذهنم درگیر یه تصمیمه، نمی­دونم آخرش چی میشه!

 

خدا نگهدار!

 

  نوشته شده در  پنجشنبه 20 مهر1385ساعت 17:16  توسط فائزه سوداگری  | 
سلام.

امروز هم از اون روزهاییه که اونقدر حالم بده که دوتا پست فرستادم. ایندفعه هم توضیخ نمی دم که چرا! اما زمین تا هوا با دلیل اون دفعه ای فرق داره!

تو شرایطی بودم امروز که هیچی نتونستم بگم و هیچ کاری نتونستم بکنم که دل یه دوست که شکسته بود رو بند بزنم! نشد! چرا اینجوری شد و اون دلخور و ناراحت گذاشت و رفت رو نم دونم ولی اصلاْ و ابداْ دلم نمی خواست اینجوری بشه. خدا کنه که همه چیز حل بشه.

 

ماه رمضونه و حال و هوا دوباره یه جور دیگه است. چقدر یه سال زود گذشت. این یه سال عجیب سالی بود برای من. از ماه رمضون قبل تا این ماه رمضون. پیر شدم تو این مدت. خیلی پیر.

پارسال این موقع شندره خوشحال بودم و امسال...   گذشت امسال هم.

امیدوارم ماه رمضون خوبی داشته باشین همه. منم همین طور!

دل در گرو غصه ی بی پایانی ست

آشفتگی درون، ساز بی سامانی ست

مامور هواشناسی قلبم گفت

تا صبح هوای دیده ام بارانی ست

 

  نوشته شده در  چهارشنبه 5 مهر1385ساعت 20:19  توسط فائزه سوداگری  | 
 

.... دلم گرفت از این غارهای بی منفذ

                                                 به آفتاب بگو نیزه های نورش کو؟

به آفتاب بگو لاله بی تو پرپر شد

چراغ باد فرو مرد،

                       - پس غرورش کو؟

 

بیا، بیا برویم

کجاست نغمه ی عشق و نسیم آزادی

در این کویر نبینم نشان آبادی     -نشانه ی شادی

 

دلم گرفت ازین شیوه های شدادی

 

بیا بیا برویم   خوشا که رستن و رفتن

                                                - به سوی آزادی

                                                                                                                               (حمید مصدق)

 

چرا آدم ها حرف همدیگه رو نمی فهمن؟!

دلم گرفت.... اون فقط معذرت خواسته بود و توضیح داده بود، همین!

 

بیچاره من که خرمن عمرم را

با دست خویشتن

         در شعله های خشمم نشانده ام!

  نوشته شده در  چهارشنبه 5 مهر1385ساعت 9:17  توسط فائزه سوداگری  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.ir