سلام.
میگن آدم هرچی بدش بیاد سرش میاد. یه ترم با نفرت رفتم سر کلاس مزخرف انگل، خب جبران شد. افتادم با نه و خردهای. (9.16) یه مدت اینور و اونور دوندگی کردم تا شاید درست بشه و بتونم امتحان علوم پایه رو بدم ولی نشد. شش ترمه شدم. یعنی یه ترم از بچههای خودمون عقب میافتم.
درست و حسابی نمیدونم چه حالی دارم. ناراحتم یا نه.
با بچههای کلاس جز چند نفر صمیمی نبودم که از اون ناراحت بشم ولی خب جدا شدن ازشون و وارد شدن به یه جمع جدید هم جالب نیست.
از اینکه بعضیها فکر کنن که: "هه هه هه. عقب موند!" میترسم.
این چند روز کلی نکته مثبت برای خودم جور کردم که اگه با این ترم بیفتم این میکنم و اون میکنم. درس میخونم و استریت میشم... ولی ته تهش باز میمونم که واقعاً چی میگم.
تحمل این گروه مسخره رو ندارم.

من تو بعضی فیلمها گیر میکنم و دیگه نمیتونم از فضاش بیام بیرون.
اکثراً عقشولانه!!! ولی عقشولانه بودنش مهم نیست.
من عاشق فضای زندگی تو قرن 18 امم. اون هم انگلیس قدیم. زندگی تو قصرها. توی طبیعت. کوهها و تپههای سبز. دشتهای باز. لباسهای نااااااززز. اسب سواری. کلاً همهاش رو دوست دارم.
چند روز پیش فیلم Pride & Prejudice رو دیدم. هنوز توش موندم. شخصیتها تو فیلم خیلی بهتر از توی کتابش بود. بخصوص الیزابت و دارسی {شکلک عقشولانه!}. البته ممکنه به خاطر این باشه که ترجمهای که من خوندمش، بد بود.
خلاصه از فیلمش خوشم اومد. از کلیه جماعت اناث! بخصوص دختران دبیرستانی دعوت میشود که با همراه داشتن یک بسته دستمال کاغذی به تماشای فیلم بنشینند. البته از همین الان اعلام کنم که به هیچ عنوان صحنههایی نداره که مورد علاقه بعضیهاست!!! فیلم کاملاً با حفظ فاصله ایمنی! ساخته شده.
فقط نبینم کسی نگاه چپ به دارسی بکنه که خودم چشماش رو در میارم!!!!

جنگ لبنان و اسرائیل تموم شد. ولی آیا واقعاً تموم شده؟ تا چه حد انسان از انسانیت دوره؟ حدود دو هفته پیش بود فکر کنم که تلویزیون فیلم "عشق من، لبنان" رو نشون داد که ماجرایی یه دختری بود از نیروهای امدادی فرانسوی که اومده بود جنوب لبنان و اسرائیلیها اسیرش کرده بودند و خیلی اتفاقی یه سری چریک لبنانی نجاتش میدن ولی اون بهشون اعتماد نداشته و ماجراهای اونها بود تا اینکه برگردن به لبنان. آخرش رو ندیدم و نمیدونم چی شد. ولی وقتی داشتم میدیدمش، بخصوص صحنههایی که اسرائیلیها دنبالشون بودن، من فقط داشتم به این فکر میکردم که چقدر وحشتناکه که آدم دشمنش اسرائیل باشه! بخصوص اگه خطر اسیر شدن داشته باشه. اسارت به دشت اسرائیلیها خیلی باید وحشتناک باشه.
دلم میخواد برم سینما. به نام پدر حاتمیکیا اومده و کافه ستاره. تا امروز که هنوز امید به علوم پایه داشتم نمیخواستم برم. اما حالا وقت دارم فراوون. احتمالاً تو هفته بعد میرم. دیگه فیلم خوب تو سینما چیه؟
راستی من هنوز از گیوتین بیخبرم! هیچ کس نمیدونه چی شده؟
به خودم قول داده بودم و اینجا هم نوشته بودم که دیگه پارک گفتگو نمیرم ولی رفتم! البته با دوستان بودم و هم مهمونی تولد بود و هم خداحافظی. خیلی هم خوش گذشت. بازهم زیبایی طراحی پارک چشمم رو گرفت ولی بیشتر از همه اینها دیدم که چقدر آسونه که بعضی وقتها یه سری قولها رو آدم زیرش بزنه، یه سری عهد رو بشکنه. جالب بود!
عاشق کتاب فروشیام. هفته پیش یه دو ساعتی توی یه کتاب فروشی ول میگشتم. خیلی خوش گذشت. خوش بحال اونهایی که کتاب فروشی دارن! چقدر شغلهای خوب تو دنیا هست.

سلام.
یه سری وبلاگها هست که من هر وقت آن میشم اگه نخونمشون، DC نمیکنم. تمام کامنتهاشون رو هم همینطور.
یکیشون گیوتین بود. ولی چند وقتیه که نیست. تو صفحهاش هیچی نیست. فقط یه اسم گیوتین. دلم برای نوشتههاش تنگ شده. کسی از گیوتین خبر نداره؟
مریض بودم این روزها. توی دوهفته، دوبار کارم به اورژانس کشید. خیلی بد بود. گردنم درد میکنه. نصف صورتم هم از درد داره میترکه. فقط با مسکنه که آروم میشم.
امرزو روز پدره. چقدر دلم میخواست امروز سر خاک بابام برم. نشد. یعنی تو این نشدن خودم هم مقصر بودم. همه خانواده ما قبرهاشون یه جاست. تو طالقان. ما اصالتاً طالقانی هستیم ولی فقط برای تفریح و تو تابستون آخر هفتهها میریم خونههامون یا برای مرگ و میر و کفن و دفن یکی از فامیلها!!!
آب و هواش تو تابستون خیلی خوبه. خنک و دلچسب. همه فامیل خونه دارن بعضی وقتها که دسته جمعی هستیم اونجا خیلی خوش میگذره. بچهتر که بودم زیاد میرفتیم. آخه مامانم بیشتر زورش به ما میرسید. الان ما نمیریم زیاد.
اونجا پنجشنبهها عصر همه میرن سر مزار. میرن سر قبر رفتگانشون.
قبرستان، بالای یه تپه است. پیاده رفتنش نفس آدم رو میگیره. ولی شیب زیادی هم که جادهاش داره مامان منو میترسونه که ماشین ببره تا اون بالا. اینه که من هیچ وقت دل خوشی از رفتن به سر مزار نداشتم. تازه باید کلی این ور اون ور میرفتی. قبر بابام همون پایینهاست، زیاد سخت نیست رسیدن بهش. یه مدت میشینی اونجا و فاتحه میخونی. مامانم که مفاتیح و قرآنش رو در میاره و شروع میکنه. اونقدر میخونه که حوصلهات سر میره. این وسط هم کلی آدم میان و سلام وعلیک میکنن و فاتحه میخونن. به زور بعد نیم ساعت که مامان رو بلند میکنی که خسته شدیم پاشو، نوبت مامان بزرگم میرسه. مامان بابام. من و خواهرم تا حالا بعد از 7 سال از مرگش هنوز براش یه فاتحه هم نفرستادیم. اونهمه اذیتی که ما رو کردن با اون عموهام هیچئقت نمیذاره که حتی یه نگاه به قبرش بندازیم ولی مامانم نمیتونه مثل ما کینهای باشه. میره سر قبر اون هم قرآن میخونه! راحت میبخشه! بلند که شد، میری سمت چپ، قبر پدرشوهر خالهام. این وسط هم کلی قبر رو رد میکنی و اسمهاشون رو میخونی. هر چند قدم مامانم وای میسته و برای بعضیهاشون فاتحه میخونه. بعد میری از یه شیب زیاد بالا تا به محوطه قبرهای خانوادگی پدر بزرگم (بابای مامان) برسی. آقاجون رو خیلی دوست داشتم. جای قبرش رو هم همینطور منظره خیلی قشنگی داره. همه جا زیر پاته. کلی اونجا میشینم. اخه دوستش دارم. اونقدر هم عمو و عمه اونجا قبر دارن که مامانم تا برای اونها فاتحه بخونه شب میشه!!! بعد باید سمت راست موازی همین قبرها، ولی کلی دورتر، قبر مادربزرگمه (مامان مامانم). وصیت کرده بوده که پیش خانواده خودش دفنش کنن. اون طرف فامیلهای پدربزرگ، این طرف فامیلهای مادربزرگ. سر قبر هر کدوم اگه فقط 3 دقیقه هم باشی، کم کم 2-3 ساعتی تو قبرستون هستی. نزدیک تاریکی و اذان که میشه از بالای کوه، دامدارها، گاوهاشون رو میارن. فقط اون موقع است که با کلی جیغ و ویغ میشه مامان رو راضی کرد که از قبرستون دل بکنه. برگشتش حال میده. یه سرازیری خوب.
این سر مزار رفتن شب جمعهها خیلی بیشتر از اونی که فاتحه خونی باشه، دید و بازدیده! آدمهایی که نمیشناسیشون ولی اونها میشناسنت. پس تنها کاری که میشه کرد اینه که کنار مامان یا خالهها یا داییها که اونها رو میشناسن وایسی و لبحند بزنی!
من دو سالی میشه که نرفتم سر خاک بابام. نمیدونم چرا! شاید چون دلم ازش گرفته. از اینکه نیست. از اینکه هیچوقت نبوده. (از دوسالگی من!)

چند روز پیشنوشتههای گیلاسی تو وبلاگش، تشنهام کرد که امسال روز پدر برم سر خاکش، ولی نشد. انها رو الان برای آروم شدن خودم نوشتم. یه شعری محمدعلی بهمنی داره در مورد مرگ پدر اون رو امروز مینویسم. میدونم که روز عیدی از مرگ پدر نوشتن جالب نیست ولی من چیام جالبه ک این یکی باشه!
سایهای بود و پناهی بود و نیست
هستیام را تکیهگاهی بود و نیست
سخت دلتنگم کسی چون من مباد
سوگ حتی قسمت دشمن مباد
گفتنش تلخ است و دیدن تلخ تر
"هست" ناگه "نیست" گردد از نظر
باورم شد این من ناباورم
روی دوش خویش او را می برم
می برم او را که آورده مرا
پاس ایامی که پرورده مرا
می برم در خاک مدفونش کنم
از حساب خویش بیرونش کنم
راست میگویم جز این منظور نیست
چشم شاعر از حواشی دور نیست
مثل من دهها تن دیگر به راه
جامههاشان مثل دلهاشان سیاه
منتظر تا بارشان خالی شود
نوبت نشخوار و نقالی شود
هر یکی هم صحبتی پیدا کند
صحبت از هر جا به جز اینجا کند
گفتنش تلخ است و دیدن تلختر
خوش به حالت، خوش به حالت، ای پدر!
محمدعلی بهمنی
از اسرائیل متنفرم. از عربها و دولتهایی که همینطور نشستن تا ببینن آخر این قصه چی میشه هم همینطور. بعد اینهمه روز از جنگ، تازه دولتهای عرب دارن فکر میکنن که جلسه اضطراری (!) شون رو کجا برگزار کنن!!! حالم از این همه بیاعتنایی و ناتوانی به هم میخوره.
چند هفته پیش یه دوستی که تازه باهاش دوست شدم ولی هنوز ندیدمش، ازم خواست که بگم چرا اومدم پزشکی. خودش هم پزشکی میخونه تو بابل.
جوابش رو درست و حسابی ندادم یعنی نشد که بدم. اما خودم بهش فکر کردم. تصوری که من از پزشکی داشتم خیلی فرق داشت. من وقتی راجع به خودم به عنوان یه پزشک فکر میکردم، چزی نبود که الان تو اطرافیانم میبینم.
من همیشه عاشق این بودم که پزشک بدون مرز باشم. در حال دویدن زیر باش خمپارهها، تو جنگلهای افریقا، خیلی اکتیو، خیلی فداکار، توی یه چادر زیر بارون در حالی که از سقف چادر آب میاد تو!!!

یادمه اون اوایل که Orkut هنوز فیلتر نشده بود و دنیایی بود برای خودش، لذت میبردم از اینکه میدیدم اکثر دانشحوهای پزشکی عضو Community های پزشکان بدون مرز هستند. برام خیلی قشنگ بود.
کم کم از این رشته دارم زده میشم. اون چیزی نیست که من میخواستم. شاید زود باشه برای این حرفها. شاید خودمم که تنبل شدهام. درگیر کارهایی شدم که از اول فکرشون رو نمیکردم. من از دبیرستان دوست داشتم عضو محک بشم. فعالیت کنم. به بچهها گل بدم، اسباب بازی ... ولی راهی به محک نداشتم. فقط تو سایتشون میچرخیدم. الان اگه بخوام خیلی راحته که برم ولی نمیرم. پست شدهام. غرق مادیات و سود و زیان.
فکر کنم باید یه وقتی بشینم سنگهام رو با خودم وابکنم. من چی میخوام تو این رشته و این راه؟
فعلاً خدانگهدار.
|
|
POWERED BY BLOGFA.ir |
|