تبليغاتX
من و سکوت و صبوری؟ من و تحمل دوری؟
 
 

یه چیزهایی میره تو قلب آدم، تو جون آدم ولی هرکاری می­کنی، در نمیاد. نه با زور، نه با تهدید، نه با زبون خوش، هیچ رقمه نمیره که نمیره.

این روزها باز دوباره به هم ریخته­ام. یه سری چیزهایی که داشتم دفن می­کردم، داشتم ول می­کردم، فراموش می­کردم، قُل قُل کنان اومده بالا. اذیتم می­کنه.

 

چجوری میشه رها شد؟

 

چند هفته پیش داشتم یه کتاب می­خوندم، "شاید" نوشته لیلیان هلمن. از کتابه خوشم نیومد ولی بعضی جمله­هاش اونقدر برام جالب بود که یادداشتشون کردم.

یه جاش بود که نوشته بود:

                                    "فقط بخشی از زندگیش در زندگی من رسوب کرده بود"

 

یه جای دیگه:

                      "من دلیل محکمی برای فراموش کردنش دارم"

 

اینها در مورد من صادقه. بخصوص دلیل. ولی چرا فراموش نمیشه؟ یعنی خودم نمی­خوام؟ به جان خودم می­خوام که فراموش بشه و نمیشه. دارم نابود میشم.

 

یه سوال: چرا؟ چرا.....................................................................................؟

 

 

گزیده اشعار نادر نادرپور رو تو تعطیلات عید، از نشر شهر تو پارک گفتگو خریدم. (دیگه پارک گفتگو نمیرم!)

خیلی حال داد نشستم روی یه نیمکت و تمام شعرهاش رو خوندم.

یه شعرش رو اینجا الان می­نویسم:

 

 

ناله­ای در سکوت

 

زین محبسی که زندگی­اش خوانند

هرگز مرا توان رهایی نیست

دل بر امید مرگ چه می­بندم

دیگر مرا ز مرگ، جدایی نیست

 

مرگ است، مرگ تیره­ی جانسوزست

این زندگی که می­گذرد آرام

این شام­ها که می­کشدم تا صبح

وین بام­ها که می­کشدم تا شام

 

مرگ است، مرگ تیره­ی جانسوز است

این لحظه­های مستی و هشیاری

این شام­ها که می­گذرد در خواب

وآن روزها که رفت به بیداری

 

تا چند، ای امید عبث، تا چند

دل بر گذشت روز و شبان بستن؟

با این دو دزد حیله­گر هستی

پیمان مهر بستن و بگسستن؟

 

تا کی برآید از دل تاریکی

چشمان روشنی زده­ی خورشید؟

تا کی به بزم شامگهان خندد

این ماه، جام گمشده­ی جمشید؟

 

دندان کینه­جوی خدایانست

چشمان وحشیانه­ی اخترها

خندد چو دست مرگ فرو پیچد

طومار عمر بهمن و آذرها

 

دانم شبی به گردن من لغزد

این دست کینه­پرور خون­آشام

دانم شبی به غارت من خیزد

آن دیدگان وحشی بی­آرام

 

تا کی درون محبس تنهایی

عمری به انتظار فرو مانم

تا کی از آنچه هست سخن گویم؟

تا کی از آنچه نیست سخن رانم؟

 

جانم ز تاب آتش غم­ها سوخت

ای سینه­ی گداخته! فریادی...

ای ناله­های وحشی مرگ­آلود!

آخر فرا رسید به امدادی

 

سوز تب است و واهمه­ی بیمار

مرگ است و راه گمشدگان در پیش

اشک شب است و آه سحرگاهان

وین لحظه­های تیرگی و تشویش

 

در حیرتم که چیست سرانجامم

زیرا از آنچه هست، حذر دارم

زین مرگ جاودانه گریزانم

در دل، امید مرگ دگر دارم

 

اینک تو ای امید عبث بازآی

وینک تو ای سکوت گران! بگریز

ای ماه آرزو که فرو خفتی!

بار دگر، کرشمه­کنان برخیز...

 

جانم به لب رسید و تنم فرسود

ای آسمان، دریچه­ی شب واکن!

ای چشم سرنوشت، هویدا شو!

او را که در منست، هویدا کن!

                        نادر نادرپور

 

فردا اول صبح امتحان دارم و من حتی 3 جلسه هم نخونده­ام. حالم هم خیلی بده.

 

آروم نمیشم.

 

سراسر شب من قصه­­ی مصیبت بود.

 

  نوشته شده در  دوشنبه 19 تیر1385ساعت 22:49  توسط فائزه سوداگری  | 

 

Art is a collaboration between God and the artist, and the less the artist does the better."
  -
Andre Gide

 

دیگه حالم داره از خودم به هم می­خوره.

درسته، تابستونه، هوا گرمه، این سستی و بی­حالی دم عصر حال میده. لم دادن زیر باد پنکه خیلی می­چسبه، آما تنبلی نه! تنبل شده­ام. شک ندارم. وقت دارم فراوون. صبح­ها دیر پا میشم زود از دانشگاه میام، پای کامپیوتر هستم، وبلاگ­های همه رو می­خونم، ولی حال نوشتن ندارم.

جدیداً ها خسته­ام. از خودم. از این موجود تنبل بی­عار بی­اعتبار (عجب جمله­ای شد!)

کارم شده بود فوتبال دیدن و لذت بردن، حالم گرفته شد. آلمان عزیز دوست داشتنی من! این ایتالیای مزخرف نابود کرد حس قشنگ منو. سه تا تیم محبوب من (آلمان، فرانسه، پرتغال) بازی دارن. رده بندی، آلملن باید ببره و فینال فرانسه پیر و مهربون. همین و بس! بحث نکنید!

 

 

 

تو هفته پیش دوست داشتم یه مطلبی رو بنویسم، تنبلی مانع شد.

13 تیر، جشن تیرگان بود. روزی که آرش تیرش رو پرت کرد و مرز ایران رو مشخص کرد، آرش کمانگیر!

این رو توی چلچراغ خوندم. برای من، آرش کمانگیر معادل زمستونه. با شب یلدا پیوند خورده. به خاطر شعر سیاوش کسرایی.

 برف می­بارد

برف می­بارد به روی خار و خارا سنگ

 کوه­ها خاموش، دره­ها دلتنگ،

 راه­ها چشم­انتظار کاروانی با صدای زنگ....

 

نه! آرش هیچ وقت نمی­تونه برای من تو تابستون جا بگیره، توی این گرمای خفه کننده، تیر آرش نور نداره، داستانش سوز نداره، شور نداره.

منظومه آرش کمانگیر رو اینجا میارم ولی بدونید که خوندنش تو یه شب برفی زمستونی، حال میده نه توی هوای خفه کننده تابستون.

 

آرش کمانگیر

برف مي­بارد؛
 برف مي­بارد به روي خار و خاراسنگ.
كوه­ها خاموش،
 دره­ها دلتنگ؛
 راه­ها چشم انتظار كارواني با صداي زنگ...

 


بر نمي­شد گر ز بام كلبه­ها دودي،
يا كه سوسوي چراغي گر پيامي­مان نمي­آورد،
 ردّ پاها گر نمي­افتاد روي جاده­ها لغزان،
ما چه مي­كرديم در كولاك دل آشفته دمسرد؟
آنك، آنك كلبه­اي روشن،
 روي تپه، روبروي من...

 
 در گشودندم.
مهرباني ها نمودندم.
زود دانستم، كه دور از داستان خشم برف و سوز،
در كنار شعله آتش،
قصه مي­گويد براي بچه­هاي خود عمو نوروز:


"... گفته بودم زندگي زيباست.
گفته و ناگفته، اي بس نكته­ها كاينجاست.
آسمان باز؛
 آفتاب زر؛
 باغ­هاي گل؛
دشت­هاي بي­در و پيكر؛

 
سر برون آوردن گل از درون برف؛
تاب نرم رقص ماهي در بلور آب؛
 بوي خاك عطر باران خورده در كهسار؛
 خواب گندمزارها در چشمه مهتاب؛
 آمدن، رفتن، دويدن؛
عشق ورزيدن؛
در
 غم انسان نشستن؛
پا به پاي شادماني­هاي مردم پاي كوبيدن؛

 
كار كردن، كار كردن؛
 آرميدن؛
چشم انداز بيابان­هاي خشك و تشنه را ديدن؛
 جرعه­هايي از سبوي تازه آب پاك نوشيدن؛

 
 گوسفندان را سحرگاهان به سوي كوه راندن؛
 همنفس با بلبلان كوهي آواره خواندن؛
در تله افتاده آهوبچگان را شير دادن؛
 نيمروز خستگي را در پناه دره ماندن؛

 
 گاه گاهي،
 زير سقف اين سفالين بام­هاي مه گرفته،
 قصه­هاي در هم غم را ز نم نم­هاي باران شنيدن؛
 بي­تكان گهواره رنگين كمان را
 در كنار بام دیدن؛


يا، شب برفي،
 پيش آتش­ها نشستن،
دل به روياهاي دامنگير و گرم شعله بستن...

 
آري، آري، زندگي زيباست.
 زندگي آتشگهي ديرنده پا برجاست.
گر بيفروزيش، رقص شعله­اش در هر كران پيداست.
 ورنه، خاموش است و خاموشي گناه ماست."


پير مرد، آرام و با لبخند،
كنده­اي در كوره افسرده جان افكند.
 چشم­هايش در سياهي­هاي كومه جست و جو مي­كرد؛
 زير لب آهسته با خود گفتگو مي­كرد:

 
"زندگي را شعله بايد برفروزنده؛
شعله­ها را هيمه سوزنده.

 
 جنگلي هستي تو اي انسان!

 
جنگل، اي روييده آزاده،
بي­دريغ افكنده روي كوه­ها دامن،
 آشيان­ها بر سر انگشتان تو جاويد،
چشمه­ها در سايبان­هاي تو جوشنده،
 آفتاب و باد و باران بر سرت افشان،
جان تو خدمتگر آتش...
سر بلند و سبز باش اي جنگل انسان!
"

 
"زندگاني شعله مي­خواهد"  صدا سر داد عمو نوروز،
"شعله­ها را هيمه بايد روشني افروز.
كودكانم، داستان ما ز آرش بود.
 او به جان خدمتگزار باغ آتش بود.


روزگاري بود؛
 روزگار تلخ و تاري بود.
بخت ما چون روي بدخواهان ما تيره.
دشمنان بر جان ما چيره.
شهر سيلي خورده هذيان داشت؛
 بر زبان بس داستان­هاي پريشان داشت.
زندگي سرد و سيه چون سنگ؛
 روز بدنامي،
 روزگار ننگ.


غيرت اندر بندهاي بندگي پيچان؛
 عشق در بيماري دلمردگي بيجان.


 فصل­ها فصل زمستان شد،
 صحنه گلگشت­ها گم شد، نشستن در شبستان شد.
در شبستان­هاي خاموشي،
 مي­تراويد از گل انديشه­ها عطر فراموشي.


 ترس بود و بال­هاي مرگ؛
كس نمي­جنبيد، چون بر شاخه برگ از برگ.
سنگر آزادگان خاموش؛
خيمه­گاه دشمنان پر جوش.


مرزهاي ملك،
همچو سر حدات دامنگستر انديشه، بي­سامان.
 برج­هاي شهر،
همچو باروهاي دل، بشكسته و ويران.
دشمنان بگذشته از سر حد و از بارو...


هيچ سينه كينه­اي در بر نمي­اندوخت.
هيچ دل مهري نمي ورزيد.
هيچ كس دستي به سوي كس نمي­آورد.
هيچ كس در روي ديگر كس نمي خنديد.


باغ­هاي آرزو بي­برگ؛
 آسمان اشك­ها پر بار.
گرمرو آزادگان دربند؛
روسپي نامرد
مان در كار...

 
انجمن­ها كرد دشمن،
رايزن­ها گرد هم آورد دشمن؛
تا به تدبيري كه در ناپاك دل دارند،
 هم به دست ما شكست ما بر انديشند.
نازك انديشانشان، بي شرم،-
كه مباداشان دگر روزبهي در چشم،-
 يافتند آخر فسوني را كه مي جستند...

 
چشم­ها با وحشتي در چشمخانه هر طرف را جست و جو مي­كرد؛
وين خبر را هر دهاني زير گوشي بازگو مي­كرد:
"آخرين فرمان، آخرين تحقير...
مرز را پرواز تيري مي دهد سامان!
گر به نزديكي فرود آيد،
خانه­هامان تنگ
 آرزومان كور...
 ور بپرد دور،
تا كجا؟... تا چند؟...
آه!... كو بازوي پولادين و كو سر پنجه ايمان؟
"


هر دهاني اين خبر را بازگو مي­كرد؛
چشم­ها بي گفت و گويي هر طرف را جست و جو مي­كرد.
"


پير مرد، اندوهگين دستي به ديگر دست مي­ساييد.
از ميان دره­هاي دور، گرگي خسته مي ناليد.
برف روي برف مي­باريد.
 باد بالش را به پشت شيشه مي­ماليد.


"صبح مي­آمد - پير مرد آرام كرد آغاز،-


"پيش روي لشكر دشمن سپاه دوست؛ دشت نه، دريايي از سرباز...

 
آسمان الماس اخترهاي خود را داده بود از دست.
بي­نفس مي­شد سياهي در دهان صبح؛
 باد پر مي­ريخت روي دشت باز دامن البرز.
 لشكر ايرانيان در اضطرابي سخت درد آور،
دو دو و سه سه به پچ پچ گرد يكديگر؛
 كودكان بر بام؛
دختران بنشسته بر روزن،
 مادران غمگين كنار در.


 كم كمك در اوج آمد پچ پچ خفته.
 خلق، چون بحري بر آشفته،
 به جوش آمد؛
 خروشان شد؛
 به موج افتاد؛
برش بگرفت وم ردي چون صدف
 از سينه بيرون داد."

"منم آرش،-
چنين آغاز كرد آن مرد با دشمن؛-
منم آرش، سپاهي مردي آزاده،
به تنها تير تركش آزمون تلختان را
اينك آماده.


مجوييدم نسب،-
                 فرزند رنج و كار؛
گريزان چون شهاب از شب،
چو صبح آماده ديدار.


مبارك باد آن جامه كه اندر رزم پوشندش؛
 گوارا باد آن باده كه اندر فتح نوشندش.
 شما را باده و جامه
گوارا و مبارك باد!


 دلم را در ميان دست مي­گيرم
 و مي­افشارمش در چنگ،-
 دل، اين جام پر از كين پر از خون را؛
 دل، اين بي­تاب خشم آهنگ...


كه تا نوشم به نام فتحتان در بزم؛
 كه تا بكوبم به جام قلبتان در رزم!
 كه جام كينه از سنگ است.
 به بزم ما و رزم ما، سبو و سنگ را جنگ است.


 در اين پيكار،
 در اين كار،
 دل خلقي است در مشتم؛
اميد مردمي خاموش هم پشتم.


كمان كهكشان در دست،
 كمانداري كمانگيرم.
شهاب تيزرو تيرم؛
ستيغ سر بلند كوه ماوايم؛
 به چشم آفتاب تازه­رس جايم.
 مرا نير است آتش پر؛
 مرا باد است فرمانبر.

 

 و ليكن چاره را امروز زور و پهلواني نيست.
 رهايي با تن پولاد و نيروي جواني نيست.
 در اين ميدان،
بر اين پيكان هستي سوز سامان ساز،
پري از جان ببايد تا فرو ننشيند از پرواز.
"

 
 پس آنگه سر به سوي آسمان بر كرد،
 به آهنگي دگر گفتار ديگر كرد:


درود، اي واپسين صبح، اي سحر بدرود!
كه با آرش ترا اين آخرين ديداد خواهد بود.
به صبح راستين سوگند!
 به پنهان آفتاب مهربار پاك بين سوگند!
كه آرش جان خود در تير خواهد كرد،
پس آنگه بي­درنگي خواهدش افكند.

 
 زمين مي­داند اين را، آسمان­ها نيز،
كه تن بي­عيب و جان پاك است.
نه نيرنگي به كار من نه افسوني؛
نه ترسي در سرم، نه در دلم باك است.
"


درنگ آورد و يك دم شد به لب خاموش.
نفس در سينه­هاي بي­تاب مي­زد جوش.


"ز پيشم مرگ،
 نقابي سهمگين بر چهره، مي­آيد.
 به هر گام هراس افكن،
مرا با ديده خونبار مي­پايد.
 به بال كركسان گرد سرم پرواز مي­گيرد،
 به راهم مي­نشيند، راه مي­بندد؛
به رويم سرد مي­خندد؛
به كوه و دره مي­ريزد طنين زهرخندش را،
 و بازش باز ميگيرد.


دلم از مرگ بيزار است؛
 كه مرگ اهرمن خو آدمي خوار است.
ولي، آن دم كه ز اندوهان روانِ زندگي تار است؛
ولي، آن دم كه نيكي و بدي را گاهِ پيكاراست؛
فرو رفتن به كام مرگ شيرين است.
 همان بايسته آزادگي اين است.

 
 هزاران چشم گويا و لب خاموش
 مرا پيك اميد خويش مي­داند.
 هزاران دست لرزان و دل پر جوش
گهي مي­گيردم، گه پيش مي­راند.


 پيش مي­آيم.
دل و جان را به زيورهاي انساني مي­آرايم.
به نيرويي كه دارد زندگي در چشم و در لبخند،
نقاب از چهره ترس آفرين مرگ خواهم كند.
"


نيايش را، دو زانو بر زمين بنهاد.
به سوي قله­ها دستان ز هم بگشاد:
"برآ، اي آفتاب، اي توشه اميد!
 برآ، اي خوشه خورشيد!
تو جوشان چشمه­اي، من تشنه­اي بي­تاب.
برآ، سر ريز كن، تا جان شود سيراب.

 
چو پا در كام مرگي تند خو دارم،
چو در دل جنگ با اهريمني پرخاش­جو دارم،
 به موج روشنايي شست و شو خواهم؛
ز گلبرگ تو، اي زرينه گل، من رنگ و بو خواهم.

 
 شما، اي قله­هاي سركش خاموش،
 كه پيشاني به تندرهاي سهم انگيز مي­ساييد،
كه بر ايوان شب داريد چشم انداز رويايي،
 كه سيمين پايه­هاي روز زرين را به روي شانه مي­كوبيد،
كه ابر ‌آتشين را در پناه خويش مي­گيريد؛
غرور و سربلندي هم شما را باد!
امدم را برافرازيد،
 چو پرچم­ها كه از باد سحرگاهان به سر داريد.
 غرورم را نگه داريد،
 به سان آن پلنگاني كه در كوه و كمر داريد."

 
"زمين خاموش بود و آسمان خاموش.
 تو گويي اين جهان را بود با گفتار آرش گوش.
به يال كوه­ها لغزيد كم كم پنجه خورشيد.
هزاران نيزه زرين به چشم آسمان پاشيد.


"نظر افكند آرش سوي شهر، آرام.
كودكان بر بام؛
دختران بنشسته بر روزن؛
مادران غمگين كنار در؛
مردها در راه.
 سرود بي­كلامي، با غمي جانكاه،
ز چشمان برهمي شد با نسيم صبحدم همراه.
كدامين نغمه مي­ريزد،
 كدام آهنگ آيا مي­تواند ساخت،
طنين گام­هاي استواري را كه سوي نيستي مردانه مي­رفتند؟
 طنين گام­هايي را كه آگاهانه مي­رفتند؟


 دشمنانش، در سكوتي ريشخند آميز،
راه وا كردند.
 كودكان از بام­ها او را صدا كردند.
مادران او را دعا كردند.
 پيرمردان چشم گرداندند.
 دختران، بفشرده گردن­بندها در مشت،
همره او قدرت عشق و وفا كردند.


 آرش، اما همچنان خاموش،
 از شكاف دامن البرز بالا رفت.
 وز پي او،
 پرده­هاي اشك پي در پي فرود آمد."

 
بست يك دم چشم­هايش را عمو نوروز،
خنده بر لب، غرقه در رويا.
كودكان، با ديدگان خسته وپي­جو،
در شگفت از پهلواني­ها.
شعله­هاي كوره در پرواز،
 باد در غوغا.


"شامگاهان،
 راه­جوياني كه مي­جستند آرش را به روي قله­ها، پي­گير،
 باز گرديدند،
 بي­نشان از پيكر آرش،
با كمان و تركشي بي­تير.

 
 آري، آري، جان خود در تير كرد آرش.
 كار صدها صدهزاران تيغه شمشير كرد آرش.


 تير آرش را سواراني كه مي­راندند بر جيحون،
به ديگر نيمروزي از پي آن روز،
 نشسته بر تناور ساق گردويي فرو ديدند.
 و آنجا را، از آن پس،
مرز ايرانشهر و توران بازناميدند.


 آفتاب،
درگريز بي شتاب خويش،
سال­ها بر بام دنيا پاكشان سر زد.


ماهتاب،
 بي­نصيب از شبروي­هايش، همه خاموش،
 در دل هر كوي و هر برزن،
سر به هر ايوان و هر در زد.
 آفتاب و ماه را در گشت
سال­ها بگذشت.
 سال­ها و باز،
در تمام پهنه البرز،
 وين سراسر قله مغموم و خاموشي كه مي­بينيد،
وندرون دره­هاي برف­آلودي كه مي­دانيد،
 رهگذرهايي كه شب در راه مي­مانند
 نام آرش را پياپي در دل كهسار مي­خوانند،
 و نياز خويش مي­خواهند.

 
 با دهان سنگ­هاي كوه آرش مي­دهد پاسخ.
 مي­كُندشان از فراز و از نشيب جاده­ها آگاه؛
مي­دهد اميد،
 مي­نمايد راه."

 
 در برون كلبه مي­بارد.
 برف مي بارد به روي خار و خارا سنگ
 كوه­ها خاموش،
دره­ها دلتنگ؛
راه­ها چشم انتظاري كارواني با صداي زنگ...
 كودكان ديري است در خوابند،
 در خوابست عمو نوروز.
 مي­گذارم كنده­اي هيزم در آتشدان.
 شعله بالا مي رود پر سوز...
                                                                         سیاوش کسرایی
                                                                       شنبه 23 اسفند 1337

 

 

  نوشته شده در  جمعه 16 تیر1385ساعت 21:45  توسط فائزه سوداگری  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.ir