فکر نمیکنم لازم به توضیح باشه اینهمه تاخیر! سابقه من دیگه مشخصه!
این مدت نمایشکاه کتاب اومد و رفت. دوست داشتم درباره نمایشگاه و حس خوبش بنویسم. نشد.
من 4 روز رفتم نمایشگاه. روز اولی که داشتم میرفتم تو تاکسی سه تا پسر دانشجو نشسته بودند. حرفهاشون در مورد مقالههاشون توجه منو جلب کرد. دانشجوی پلیمر بودن و از هر دری حرف میزدند.
داشتند راجع به اوضاع ایران و ادامه تحصیل تو خارج حرف میزدند که زدن تو تیریپ روشنفکری و تئوری دادن و رد کردن و ... یکیشون گفت:
بوی تولد پوزیتیویسم میاد!!!! منو میگی؟ میخواستم برگردم با چشمها از حدفه بیرون زدهام نگاشون کنم شاید از رو برن! خیلی حیف شد که اینقدر اعتماد به نفس ندارم! وگرنه خیلی باحال میشد!
چه را به نظاره نشستهای؟ لحظهها را در انتظار کدام واقعه پشت سر میگذاری؟
شکستن من؟
زهی خیال باطل! نمیشکنم! نه در برابر چشمانت. آرزوی دیدن خرد شدن مرا به گور خواهی برد. شک مکن!

قصه دخترای ننه دریا
یکی بود یکی نبود؛ جز خدا هیچی نبود؛
زیر این طاق کبود؛ نه ستاره نه سرود
عمو صحرا تپلی با دوتا لپ گلی؛
دوتا دستاش کوچولو؛ ریش و روحش دوقلو
چپقش خالی و سرد؛ دلکش دریای درد؛
درباغو بسته بود؛ دم باغ نشسته بود
"عمو صحرا پسرات کو؟"
"لب دریان پسرام؛ دخترای ننه دریا رو خاطر خوان پسرام"
طفلیا خسته و مرده میان از مزرعشون؛ تنشون خسته کار، دلشون مرده زار
دساشون پینه ترک؛ لباساشون نمدک؛ پاهاشون لخت و پتی؛ کج کلاشون نمدی
میشکنن با دل تنگ؛ لب دریا سر سنگ؛ طفلیا شب تا سحر گریه کنون،
خوابو از چشم به در دوختشون پس میزنن توی دریای نمور، می ریزن اشکای شور
می خونن ...آخ که چه دل سوز و چه دل دوز می خونن:
"دخترای ننه دریا کومه مون سرد و سیاس؛ چشم امید هممون اول به خدا بعد به شماس"
کورهها سرد شدن، سبزهها زرد شدن، خنده ها درد شدن
از سر تپه شبا شیهه اسبا نمیاد، کرم شب تاب نمیاد
برکت از کومهها رفت؛ رستم از شانومه رفت
تو هوا وقتی که برق می جه و بارون میزنه، کمون رنگ رنگش دیگه بیرون نمیاد
رو زمین وقتی که دیو دنیا رو پرخون می کنه؛ سوار رخش قشنگش دیگه میدون نمیاد
شبا شب نیست دیگه یخدون غمه؛ دیگه شب مرواری دوزون نمیشه
آسمون مث قدیم شبها چراغون نمیشه
غصه کوچیک سردی مث اشک جای هر ستاره سوسو میزنه!
سر هر شاخه خشک از سحر تا دل شب جغده که هو هو میزنه!
دلا از غصه سیاس. آخه پس خونه خورشید کجاس؟
قفله؟ وازش می کنیم.
قهره؟ نازش می کنیم.
می کشیم منتشو ...می خریم همتشو
مگه زوره؟ به خدا هیچکی به تاریکی شب تن نمیده
موش کورم که میگن دشمن نوره به تیغ تاریکی گردن نمیده
آی دخترای ننه دریا رو زمین عشق نموند
خیلی وقت پیش بارو بندیلشو بست، خونه تکوند
دیگه دل مثل قدیم عاشق و شیدا نمیشه؛
تو کتابم دیگه اون چیزا پیدا نمیشه
دنیا زندون شده؛ نه عشق نه امید نه شور
برهوتی شده دنیا که تا چش کار میکنه مردس و گور
نه امیدی ــ چه امیدی؟ به خدا حیف امید!
نه چراغی ــ چه چراغی؟ چیز خوبی میشه دید؟
نه سلامی ــ چه سلامی؟ همه خون تشنه هم
نه نشاطی ــ چه نشاطی؟ مگه راهش میده غم؟
داش آکل مرد لوطی ته خندق تو قوطی
توی باغ بی بی جون جم جمک برگ خزون
دیگه ده مث قدیم نیس که از آب در می گرفت
باغاش انگار از شکوفه گر می گرفت
آب به چشمه؛ حالا رعیت سرآب خون میکنه
واسه چار چیکه آب چل تارو بیجون میکنه
نعشا می گندن و می پوسن و شالی میسوزه
پای دار قاتل بیچاره همون جور تو هوا چش میدوزه...
چی می جوره تو هوا؟ رفته تو فکر خدا؟
ــ نه برادر! تو نخ ابره که بارون بزنه؛ شالی از خشکی درآد و نشاها دون بزنه
آخ اگه بارون بزنه......آخ اگه بارون بزنه
دخترای ننه دریا دلامون سرد و سیاس؛
ازتون پوست پیازی نمیخوایم!
خودتون بسمونین بقچه جاهازی نمیخوایم؛
چادر یزدی و پاچین نداریم!
زیر پامون حصیره قالیچه و قالی نداریم
بذارین برکت جادوی شما ده ویرونه روآباد کنه؛
شبنم بوی شما جیگر تشنمونو شاد کنه
شادی از بوی شما مست شه همین جا بمونه؛
غم بره گریه کنون... خونه غم جا بمونه
پسرای عمو صحرا لب دریای کبود زیر ابرو مه و دود؛
شبو از راز سیا پر میکنن
توی دریای نمور می ریزن اشکای شور؛
کاسه دریاروپردود می کنن
دخترای ننه دریا ته دریا می شکنن مست و خراب
نیمه عریون تنشون؛ خزه ها پیرهنشون؛
تنشون هرم سراب، خندشون قل قل آب؛
لبشون تنگ نمک؛ وصلشون خنده اشک؛
دلشون دریای خون؛ پای دیوار خزه می خونن ضجه کنون:
"پسرای عمو صحرا لبتون کاسه نبات؛ صدتا هجرون واسه یک وصل شما خمس و زکات"
دریا از اشک شما شور شد و رفت؛
بختمون از دم در دور شد و رفت؛
راز عشقو سر صحرا نریزین؛
اشکتون شور شده تو دریا نریزین؛ا
گه آب شور بشه دریا به زمین دس نمیده؛ ننه دریام دیگه مارو به شما پس نمیده؛
دیگه اونوقت تا قیامت دل ما گنج غمه
اگه تا عمرداریم گریه کنیم بازم کمه؛
عشقتون دق میشه تا حشر میشه همدممون
مگه دیوار خزه موش نداره؟
مگه موش گوش نداره؟
موش دیوار ننه دریارو خبر دار میکنه
اسبای ابر سیا تو هوا شیهه کشون؛
بشکه خالی رعد روی بوم آسمون
آسمون غرومب غرومب؛
طبل آتیش دو دو دومب
نعره موج بلا میره تا عرش خدا؛
صخره ها از خوشی فریاد میزنن
دخترا از دل آب داد میزنن:
پسرای عمو صحرا دل ما پیش شماس
نکنه فکر کنین حقه زیر سر ماس؛
ننه دریای حسود کرده این آتیش و دود
پسرا حیف که جز نعره و دل ریسه باد؛
هیچ صدای دیگهای به گوشاشون در نمیاد
غمشون سنگ صبور؛
کج کلاشون نمدک؛
نگاشون خسته و دور؛
دلشون غصه ترک
تو سیاهی سوت و کور؛
گوش میدن به موج سر
می ریزن اشکای شور توی دریای نمور
جم جمک برق بلا، طبل آتیش تو هوا؛ خیز خیزک موج عبوس تا دم عرش خدا
نه ستاره نه سرود؛
لب دریای حسود
زیر این تاق کبود؛
جز خدا هیچی نبود! جز خدا هیچی نبود!
سلام.
من از قیر بدم میاد. از رد شدن از خیابونها و کوچههایی که دارن آسفالتشون میکنن، متنفرم. حس چسبناک کف کفش...
دوهفته پیش، شروع کردند به کندن آسفالت خیابون شهرک ما. رد شدن ازش شده بود مصیبت، باید مراقب میبودی که تو پات تو چاله چوله گیر نکنه که با مخ، شپلق بیفتی زمین!
بعد هم که شروع کردن به آسفالت کردن که دیگه مصیبت... دو روز نصف این طرف خیابون، دو روز اون یکی نصف این طرف خیابون، دو رو نصف اون طرف خیابون و دو روز هم اون یکی نصف اون طرف خیابون! (فهمیدی چی شد؟ نه؟ خب پس برگرد و از اول جمله، شمرده بخون و برای خودت توضیح بده!)
یه روز صبح که اومدم از خیابون رد بشم، پام رو که گذاشتم تو خیابون کفش سوخت! خیلی داغ بود. انگار همون موقع تازه قیر داغ رو ریخته بودن، خیلی بد بود.
امروز صبح، دیدم که به سلامتی و شادی، سریال دنبالهدار آسفالت خیابون تموم شده و همه چیز بر وفق مراد است و نه چالهای و نه چولهای.
رفتم دانشگاه. ولی از اونجایی که همیشه ضدحالها صف کشیدن که خودشون رو به من برسونن، وقتی از سلف بر میگشتم، دیدم یه راهی که پشت دانشکده بود رو آسفالت کردن. تازه تازه بود. اه اه اه، پام رو که روش گذاشتم قشنگ فرو رفت. اییشششششششش باز هم کف کفشم چسبناک شد!
خداییش، راه بهتری برای داشتن یه خیابون صاف جز آسفالت وجود نداره؟

موعظه غوک
در هجوم تشنگی، در سوز خورشید تموز
پای در زنجیرِ خاک تفته، مینالد گون:
"روزها را میکنم پیمانه، با آمد شدن"
غوک نیزارانِ لای و لوش گوید در جواب:
"چند و چند این تشنگی؟ خود را رها کن همچو ما
پیش نه گامی و جامی نوش و کوته کن سخن"
بوتهی خشک گون در پاسخش گوید: "خمش!
پای در زنجیر خوشتر، تا که دست اندر لجن"
شفیعی کدکنی
فریادی و دیگر هیچ،
چرا که امید،
آنچنان توانا نیست
که پا بر سر یاس بتواند نهاد
احمد شاملو
حالم به هم میخوره از آدمهایی که فقط از دیگران انتظار دارن، خیلی راحت دستور میدن، بعد هم دو قورت (؟) و نیمشون هم باقیه.
آدمهایی که فقط خودشون و خواستهشون مهمه، زحمتی که دیگران کشیدهاند رو نه تنها نمیبینن، خیلی راحت هم بیمنتش میکنند.
متنفرم از کسایی که کاری جز مسخره کردن بلد نیستند و هرچی تو کوتاه میای، زبونشون برات درازتر میشه.
چقدر بده که یه حرف، میتونه اینقدر سوزاننده و داغون کننده باشه، اونقدر که برای خودت هم تمام زحمتهایی که کشیدی، وقتی که گذاشتی، جونی که کندی یه دفعه میاد جلوی چشم و همونجا هم به خاطر حرف دیگرانِ همیشه طلبکار، دود میشه و میره هوا.
دیگه نه لذتی که بردی میمونه، نه تمام احساسهای خوبی که موقع انجام اون کار و زحمت کشیدن برای دیگران بهت دست داده بود.
زبون گزنده داشتن هنر نیست. دل شکستن هم هنر نیست،
بیمنت کردن و ناچیز شمردن، هیچ وقت نمیتونن نشون دهنده برتری آدم باشن.
آدم اونیه که دل دیگران رو شاد کنه، نه که ....
تو اگر میدانستی
که چه رنجی دارد،
که چه دردی دارد،
خنجر از دست رفیقان خوردن،
از منِ خسته نمیپرسیدی:
"آه! ای دوست! چرا تنهایی؟"
حمید مصدق
این هم قیافه من، وقتی امروز بهم گفت:...

سلام
این چند روز نشد بنویسم. برام عجیبه. تا میام سرم رو خلوت کنم و یه استراحتی بکنم، یه اتفاقی میفته که نمیشه! یه دفعه یه خروار کار میریزه سرم!
راستی دوشنبه روز من بود:
روز کارگر!
جدی میگم. اخیراً حس میکنم که تبدیل شدهام به یه کارگر! فقط تفاوتم تو اینه که مجبور نیستم هر روز بشینم گوشهی میدون تا یکی بیاد و انتخابم کنه و پرتم کنه بالای وانت! فقط همین!

دیروز روز معلم بود! صبح تو خیابونها ولو بودم. حواسم هم به همه بود. اول صبح که بچهها بودند با دسته گلهایی که دستشون بود، بعد هم طرفهای ظهر و عصر، معلمها بودند با همون دستههای گل و بستههای کادو!
من معلم دور و برم زیاد دیدم. حس عجیبی هم ئنسبت بهش دارم. همیشه هم یه سوال برام هست:
آخه چرا؟
چرا معلمی؟ چطور میشه که یکی تصمیم میگیره همه عمرش بشه سروکله زدن با یه عده بچه که کارشون فقط مسخره بازیه! جدی میگم. حداقل خودم دانشآموز بودهام دیگه! میدونم.
معلمی یه جوریه! یه شغل سخت، بدون مزایا. بدتر از همهاش، سکون و یه جا موندنشه.
میثمی توی یه کتاب اندیشه سازان نوشته بود، ماجرای حرفی که یه روز یکی از استادهاش بهش میزنه. اینکه معلم مثل کسی میمونه که وسط یه رودخونه وایساده و دست بچهها رو میگیره و کمکشون میکنه که از رودخونه رد بشن و همه هم میرن و وقتی که رد شدن، اگه برگردن به عقب، میبینن که اون معلم هنوز همونجا وایساده و داره بقیه رو رد میکنه.

چند وقت پیش هم داشتم به همین فکر میکردم. من سال پیش دانشگاهی کلاس ریاضی میرفتم که معلمش "حسین نادری" بود. واقعاً یکی از بهترین معلمهایی بود که تو عمرم داشتم. منی که از ریاضی متنفر بودم، با علاقه همیشه تستهام رو میزدم و خوب هم میزدم. واقعاً هم یاد گرفتم. علاوه بر درس دادن معرکهاش، خیلی هم آدم بود! کلاسهاش واقعاً شاد بود. اونقدر تیکههای بامزه میانداخت که رودهبر میشدیم. هنوز هم که هنوزه، جزوههاش رو نگه داشتهام و خودم رو مدیونش میدونم.
چند وقت پیش یاد اون افتادم. یه لحظه فکر کردم که اون هنوز که هنوزه، داره همون درسها رو میده. تصورش سخته، هر روز هفته، چند ساعت، حرفهایی که سالها گفته رو باید بگه.
این شغل از نظر من فاجعه است.
دوست دارم به همه معلمها روزشون رو تبریک بگم. شاید این تنها دلخوشی اونها تو سال باشه. نمیدونم البته! باید خودشون نظر بدن.
کسی وبلاگ یه معلم رو سراغ نداره؟
بند کفش!
کی گفته اگه بند کفش آدم باز باشه، میفته زمین؟

چند وقتیه که دارم این فرضیه رو امتحان میکنم. تا حالا که نیفتادم. صبحها بند کفشم رو میبندم ولی از آسانسور که میام بیرون میبینم که باز شده، من هم که حال ندارن خم بشم و ببندمش، پس حداقل تا عصر همینطور باز میمونه ولی نمیافتم. شاید بند کفش باز فقط باعث زمین خوردن بچهها میشه! با بند کفش باز راه رفتن هم حال داره. روزهایی که بند کفشم بازه، همیشه انتظار افتادن رو دارم. اینش جالبه! یکی از بدترین دردهایی که زمین خوردن داره، جدا از درد جسمی، شوکیه که یه دفعه به آدم وارد میشه، چون اصلاً انتظار افتادن رو نداشته. حداقل بند کفش باز، مانع این شوک میشه! از این ببعد، لطفاً بندهای کفشتان را نبندید!!!
چقدر بعضی وقتها، خوابها دوست داشتنی میشن!
چند شب پیش یه خوابی دیدم. یه خواب خیلی خوب. حس قشنگ داشتم وقتی از خواب بلند شدم. روز بدی بود اون روز، ولی وقتی تو بدترین شرایطی که داشتم، وقتی یاد خواب شب پیشش میافتادم، شارژ میشدم. خیلی برام جالب بود. واقعاً خواب چیه؟ چه اتفاقی تو مغز میفته؟ چرا بعضی خوابها خیلی ملموسن؟ چرا حسسی که آدم تو خواب داره، خیلی واقعیه؟ ترسش، شادیش، غمش، لذتش!
تا حالا از این خوابهایی دیدید که آدم در اوج ترس میخواد فریاد بزنه ولی صداش در نمیاد؟ چه حس باحالی داره!
یا وقتی که داره مرگ خودش رو میبینه! یا میبینه که زخمی میشه! وقتی بلند میشه، اون شکری که میکنه که زنده است!
جدیداً نمیدونم چه مرگم شده، راحت دیگران رو آزار میدم. حرفها تلخ و گزنده میزنم. باید بیشتر به فکر باشم. بیشتر مواظب باشم. آهای ضحی که دیروز رنجوندمت، ببخش!
باز هم بیحوصلهام. حرفهای بیشتر باشه برای بعد!
سلام.
امروز یه عالمه داستان میخوام بگم. اگه حال ندارین، نخونید!
توی یه طرح تحقیقاتی عضوم که قراره توش، میزان و علتهای مرگ و میر کودکان زیر 5 سال غرب تهران رو دربیاریم. یه جماعتیم که هر کدوم 3-4 تا بیمارستان رو باید پوشش بدیم و آمارشون رو جمع کنیم. مال من دولتی، فیروزگر بود و حضرت زینب (س) و خصوصی هم پارس و آسیا.
آسیا که از همون اول آب پاکی رو ریخت رو دستم و همکاری نکرد. (نه همون اول ها! بعد چند هفته دوندگی و علاف شدن) فیروزگر هم که مریضش کجا بود که مرگ و میر داشته باشه! موند پارس و حضرت زینب که کلافهام کردهان از آبان تا حالا.
بیمارستان حضرت زینب رو هیچ کس حتی نمیدونست کجاست! با بدبختی آدرسش رو پیدا کردم. دفعه اول با آژانس رفتم. اصلاً هم نمیدونستم چطور بیمارستانیه. وقتی رفتم توش و با ریاست و مدیریت و دفتر پرستاری و اسناد پزشکی و پذیرش و ... طرف شدم، تازه دستم اومد که چه خبره. بیمارستان باحالی بود. تخصصی زنان و زایمان بود و مال دانشگاه شاهد. همه مسئولها توی بیمارستان خانم بودند. تنها مرد بیمارستان گمونم نگهبان بود. همه هم چادری و خیلی ساده و عجیب! همه کارها هم بصورت کاملاً ابتدایی انجام میشد. عمراً کامپیوتر و این چیزها. شاید فقط پذیرش توش یه کامپیوتر بود. آمارها و اطلاعات همه تو دفتر. اون هم به صرفه جویانه ترین حالت ممکن! چشم آدم درمیومد تا یه صفحه رو بخونه! ولی در کل من از برخوردهاشون خوشم اومد. مهربون بودند و کار رو راه میانداختند.
روز اول وقتی کارم تموم شد، خواستم تا برگردم. پام رو که از در بیمارستان گذاشتم بیرون، هرچی این ور رو دید زدم، به اون ور گردن کشیدم، دیدم نه بابا. اصلاً نمیدونم اینجا کجاست یا اینکه من از کدوم طرف باید برم. از هرکی پرسیدم که از اینجا چجوری میشه رفت انقلاب، کسی نمیدونست، میدون ولیعصر، باز هم، نه! دیدم یه خانومه از بمارستان اومد بیرون و تند تند داره میره. منم دنبالش راه افتادم. بالاخره از یه جایی سر در میارم دیگه. بعد از یه مقدار پیاده روی رسیدم به خیاون طالقانی. خدا رو شکر، ایستگاه مترو. حداقل از این ببعدش رو میتونستم برم. اون رو ز به خیر گذشت. امروز هم رفته بودم. با مترو رفتم و همون مسیر رو تکرار کردم. تو بیمارستان، با اینکه کارم راه نیفتاد ولی خوشم اومد. رفتم تو بخش نوزادان. یه سری بچه خیلی خیلی کوچولو دیدم. اصلاً تا حالا بچه این سن ندیده بودم. ووووییی یه جوری شدم. احساس میکردم هرآن ممکنه این بچهها یه چیزیشون بشه! خیلی کوچولو و ظریف بودن.

برای برگشت، IQ زدم و گفتم که من که میدونم خیابون طالقانی حدودن کجا میشه، بلوار هم بالای همونه. درسته که ما یه مقداری از میدون ولیعصر دور دیم ولی خب بالاخره یه راهی که پیدا میشه. از در بیمارستان که اومدم بیرون، به تاکسی گفتم مستقیم. میخواستم به چهارراه بالای طالقانی برسم که قاعدتاً باید بشه در امتداد بلوار اما نشد! مستقیم صاف میخورد توی یه دیوار. یه دور اهی بود که هر دو طفش میشد بری! ولی من که نظری نداشتم که کدوم درسته! اصلاً هم نمیدونستم کدوم حدودیم یا کجا نزدیکه که من به راننده بگم که میخوام برم اونجا. میترسیدم یه حرف خیلی پرت بزنم و مضحکه بشم. به روی خودم نیاوردم و انگار نه انگار که من مسافر تاکسیام. هیچ کس دیگهای هم سوار نبود. گفتم بالاخره یه جایی میره دیگه! کوچه پس کوچه بود و راننده مدام از دو راهیهای مختلف میرفت و هر کدوم رو هم یه طرفی میرفت. من هم که مثل مجسمه. انگار هرجایی که میره، دقیقاً مسیر منه!
شکر خدا رسید به کریمخان. از اونجا ببعد رو بلد بودم. با همون اعتماد به نفس گفتم من همینجا پیاده میشم. خوبه که رانندهاش باشخصیت بود وگرنه میتونست کلی مسخرهام کنه. چون این مسیری که من باهاش اومدم، تنها چیزی که نبود، مستقیم!
حالا برسیم به بیمارستان پارس.
این بیمارستان، عشق منه. خیلی دوستش دارم. محیطش رو از بچگی دوست داشتم. به همین خاطر هم انتخابش کردم.
اینها اون اوایل با کلی دنگ و فنگ و بدبختی و امروز برو، فردا بیا و مدیر عامل و ببین و ... کار رو راه انداختند. بیچارهام کردند.
اصولاً بیمارستانهای خصوصی از آمار مرگ و میر واهمه دارن! حالا هرچی قسم و آیه که والله بالله آمار تک تک بیمارستانها گزارش نمیشه و ما همه رو پوشش میدیم و کسی کاری به کارتون نداره، باز فایده نداشت.
بیمارستان پارس تو بلوار کشاورزه. یه حیاط کوچولو داره که حتی برای ماشینهای دکترها هم جا نداره. اگه دوست دارین یه ساعت تفریح سالم داشته باشید و بخندید، برین بشینید تو این حیاط و به سیستم پارک ماشینها نگاه کنید. اونقدر جای پارک کمه و تنگه و ترش که اگه یه ماشین بخواد از پارک دربیاد، حداقل سه تا ماشین پارک شده رو باید جابجا کرد تا راه باز بشه و خارج بشه.
بامزهترین چیز این بیمارستان، دکترهاشن!
کمتر از شصت سال ندارن! همه یه سری پیرمرد فسیل شده (جسارت نباشه ولی خب خیلی پیرن!) که به زور حتی راه میرن. اینکه چجور طبابت میکنن رو من نمیدونم!
من با دفتر پرستاری باید هماهنگ میکردم. تک تک پرستارها وقتی با من حرف میزدن مهربون بودن و میخواستن کمک کنند ولی جلوی یه مقام بالاتر که بودند اصلاً انگار نه انگار که دو دقیقه پیش کلی قول همکاری بهم دادن.
سخت بود راضی کردنشون که از این به بعد هرچی مرگ داشتن رو تو فرمهای مخصوص ما بنویسن. آذر ماه بالاخره راضیشون کردم و قرار شد که ثبت کنن. امروز رفتم که ببینم چه خبره و اوضاع چطوریه. سرشون شلوغ بود و کلی طول کشید تا گوش بدن چی میگم. خیلی معطل شدم. خسته شده بودم و کم کم داشتم عصبانی میشدم که مترون بیمارستان که من مدتها منتظرش بودم رو بالاخره گیر آوردم. خیلی معذرت خواست و گفت که یه مورد فوت بالا داشته که باید میرفته. دو نفر رو قبلش آورده بودن تو اتاق پرستاری. یه جوری بودن. گیج و منگ. توجه منو جلب کرده بودن. بعدش فهمیدم اینها همراه همون کسی بودن که فوت شده و سرپرستار وقتی جواب منو داد و کارم رو راه انداخت خیلی بامحبت بهشون گفت تسلیت میگم. هنوز زنگ صداش تو گوشمه. یه لحظه خیلی از خودم بدم اومد. دلم برای پرستارها سوخت.
مطمئنآً برخورد با اون خانواده داغدیده و توضیح دادن دلیل مرگ و ... مهمتر از چند تا برگه ثبت اطلاعات من بوده. کار سختیه. خیلی سخت. بخصوص تو یه بیمارستان خصوصی که باید وجهه و مشتریها رو هم حفظ کنه و کسی ناراضی از بیمارستان نره.
سخته تو اولین خط مواجهه بودن! سخت!

تو این هفته رکورد شکوندم. 4 تا فیلم رو رفتم سینما و دیدم. دوشنبه شب با بچهها رفتیم ازدواج به سبک ایرانی. خیلی خندهدار بود.
دیروز هم 5 دقیقه مونده به شروع فیلم تصمیم گرفتیم بریم سینما. با شیما رفتم. زیر درخت هلو. خندهدار بود ولی نه خیلی.اونقدر به دلم ننشست. بعدش هم یک تکه نان بود که اون رو هم دیدیم. یه جوری بود. بعضی جاهاش مو به تن آدم سیخ میشد. شخصیتهای کیانیان و حرفهایی که میزد خیلی باحال بودن ولی آخر فیلم یه جوری بودی. انگار کتک خوردی! گیج و ویج از سینما میای بیرون.
چهارشنبه سوری رو نرفته بودم. دلم خیلی میخواست ببینمش. میدونستم سینما بهمن سانس 12 اون رو داره. کارم تو بیمارستانها رو جمع و جور کردم و رفتم سینما. از تنهایی سینما رفتن خیلی خوشم میاد. خودتی و خودت. خیلی بیشتر آدم تو فیلم غرق میشه. دوم دبیرستان بودم که تنهایی سینما رفتن رو شروع کردم. حال خاصی داره.
چهارشنبه سوری قشنگ بود. از بازی هدیه تهرانی خیلی شنیده بودم. الحق که این بازی، یه چیز دیگه بود. عالی بود. با اینکه من ازش اصلاً خوشم نمیومد، مجبور شدم که یه تجدید نظری بکنم و به عنوان یه بازیگر خیلی توانا قبولش کنم.
بعد از انقلاب کوبیدم رفت تا میرداماد و دوتا کتاب برای یه گروهمون خریرم. بعد اومدم دانشگاه و تا 6 هم اونجا بودم. از اینهمه توان تعجب میکنم! احیاناً من دوپینگ نمیکنم؟
خب خسته نباشد. من میرم بخوابم. کلی تکلیف ناتموم دارم.
امشب شعر هم نداریم، آهان فقط یه بیت:
به باد سست نهاد اعتماد شاید کرد
به یار سست نهاد اعتماد؟ ای فریاد!...
خوش باشد همگی.
سلام.
یه مدت وقت نشد که بنویسم. حالش هم خیلی نبود!
رفتم مشهد. خیلی خوب بود. خوب وقتی رفته بودم. جای همه خالی!!!
چند وقت پیش پوپک گلدره فوت کرد. بعد از مدتها کما. خدا رحمتش کنه. کما باید خیلی وحشتناک باشه. نمیدونم آدمی که تو کماست، چه حالی داره ولی انتظار و ترس اطرافیان اون آدم خیلی وحشتناکه. با کوچکترین تغییری تو وضع مریض، قلبشون میاد تو دهنشون و برمیگرده! خیلی باید سخت باشه. بلاتکلیفی، ترس، انتظار، واهمه، نگرانی، انتظار، انتظار، انتظار...

24 فروردین، 21 ساله شدم. این سن رو دوست ندارم، 20 قشنگه، 22 هم همین طور. ولی 21، نه، اصلاً خوشم نمیاد. یه جور پا درهواییه! برای من هم که کلاً خوب شروع نشد.
یکی نيست بگه:
ای بیخبر ز عمر تو سالی دگر گذشت!
یه تصمیمی گرفتهام، تو مایههای تصمیم کبری! میخوام یه آدم دیگه باشم تو این سال. نمیخوام بیست و یک سالگیم مثل قبلیها باشه. اینکه چجور آدمی و یا اینکه چرا رو دوست ندارم بگم! همین!
امروز اول اردیبهشت بود. روز سعدی. شعرهای سعدی رو دوست دارم به خصوص غزلیاتش رو. نه فقط شعرهاش رو. بوستان هم قشنگه. مدرسه که میرفتیم، تمرینهای خوشنویسیمون، حکایتهای بوستان بود. من هم چون خطم توپ بود، مجبور بودم برای اینکه یه نوشتهای بشه که تو سطل آشغال نره، حداقل چهار یا پنج بار از روش بنویسم. این شد که همهشون رو حفظ میشدم. بیشتر از همه این حکایت رو دوست داشتم:
هرگز از دور زمان ننالیده و روی از گردش آسمان در هم نکشیده بودم؛ مگر وقتی که پایم برهنه مانده بود و استطاعت پایپوشی نداشتم.
به جامع شهر درآمدم دلتنگ، یکی دیدم که پای نداشت. پس شکر نعمت حق به جای آوردم و بر بیکفشی صبر کردم.
واقعاً ها! اگه اینطوری نگاه کنیم، خیلی راحتتر زندگی میکنیم. شاید هم خیلی آدمانه تر!
اردی بهشت برای همه شاد و خرم است
اردی بهشت ماست که اردی جهنم است

زنهار...
ای شاخهی شکوفه بادام!
خوب آمدی
- سلام!
لبخند میزنی؟
اما
این باغ بینجابت
با این شب ملول...
زنهار از این نسیمکِ آرام!
وین گاه گه نوازشِ ایام!
بیهوده خنده میزنی افسوس!
بفشار در رکاب خموشی
پای درنگ را
باور مکن که ابر...
باور مکن که باد...
باور مکن که خندهی خورشید بامداد...
من میشناسم اینهمه نیرنگ و ننگ را
شفیعی کدکنی
|
|
POWERED BY BLOGFA.ir |
|