تبليغاتX
من و سکوت و صبوری؟ من و تحمل دوری؟
 
 

 

فکر نمی­کنم لازم به توضیح باشه اینهمه تاخیر! سابقه من دیگه مشخصه!

 

این مدت نمایشکاه کتاب اومد و رفت. دوست داشتم درباره نمایشگاه و حس خوبش بنویسم. نشد.

من 4 روز رفتم نمایشگاه. روز اولی که داشتم می­رفتم تو تاکسی سه تا پسر دانشجو نشسته بودند. حرف­هاشون در مورد مقاله­هاشون توجه منو جلب کرد. دانشجوی پلیمر بودن و از هر دری حرف می­زدند.

داشتند راجع به اوضاع ایران و ادامه تحصیل تو خارج حرف می­زدند که زدن تو تیریپ روشنفکری و تئوری دادن و رد کردن و ... یکی­شون گفت:

بوی تولد پوزیتیویسم میاد!!!! منو میگی؟ می­خواستم برگردم با چشم­ها از حدفه بیرون زده­ام نگاشون کنم شاید از رو برن! خیلی حیف شد که اینقدر اعتماد به نفس ندارم! وگرنه خیلی باحال میشد!

 

 

 

چه را به نظاره نشسته­ای؟ لحظه­ها را در انتظار کدام واقعه پشت سر می­گذاری؟

شکستن من؟

زهی خیال باطل! نمی­شکنم! نه در برابر چشمانت. آرزوی دیدن خرد شدن مرا به گور خواهی برد. شک مکن!

 

 

قصه دخترای ننه دریا

یکی بود یکی نبود؛ جز خدا هیچی نبود؛

زیر این طاق کبود؛ نه ستاره نه سرود
 
عمو صحرا تپلی با دوتا لپ گلی؛

دوتا دستاش کوچولو؛ ریش و روحش دوقلو
چپقش خالی و سرد؛ دلکش دریای درد؛

درباغو بسته بود؛ دم باغ نشسته بود


"عمو صحرا پسرات کو؟"

            "لب دریان پسرام؛ دخترای ننه دریا رو خاطر خوان پسرام"
طفلیا خسته و مرده میان از مزرعشون؛ تنشون خسته کار، دلشون مرده زار
دساشون پینه ترک؛ لباساشون نمدک؛ پاهاشون لخت و پتی؛ کج کلاشون نمدی
میشکنن با دل تنگ؛ لب دریا سر سنگ؛ طفلیا شب تا سحر گریه کنون،
خوابو از چشم به در دوختشون پس میزنن توی دریای نمور، می ریزن اشکای شور

می خونن ...آخ که چه دل سوز و چه دل دوز می خونن:
"دخترای ننه دریا کومه مون سرد و سیاس؛ چشم امید هممون اول به خدا بعد به شماس"
کوره­ها سرد شدن، سبزه­ها زرد شدن، خنده ها درد شدن
از سر تپه شبا شیهه اسبا نمیاد، کرم شب تاب نمیاد

برکت از کومه­ها رفت؛ رستم از شانومه رفت
تو هوا وقتی که برق می جه و بارون میزنه، کمون رنگ رنگش دیگه بیرون نمیاد
رو زمین وقتی که دیو دنیا رو پرخون می کنه؛ سوار رخش قشنگش دیگه میدون نمیاد


شبا شب نیست دیگه یخدون غمه؛ دیگه شب مرواری دوزون نمیشه
آسمون مث قدیم شبها چراغون نمیشه
غصه کوچیک سردی مث اشک جای هر ستاره سوسو میزنه!
سر هر شاخه خشک از سحر تا دل شب جغده که هو هو میزنه!
دلا از غصه سیاس. آخه پس خونه خورشید کجاس؟


قفله؟       وازش می کنیم.
قهره؟      نازش می کنیم.
می کشیم منتشو  ...می خریم همتشو
مگه زوره؟ به خدا هیچکی به تاریکی شب تن نمیده
موش کورم که میگن دشمن نوره به تیغ تاریکی گردن نمیده

آی دخترای ننه دریا رو زمین عشق نموند

خیلی وقت پیش بارو بندیلشو بست، خونه تکوند
دیگه دل مثل قدیم عاشق و شیدا نمیشه؛

تو کتابم دیگه اون چیزا پیدا نمیشه
دنیا زندون شده؛ نه عشق نه امید نه شور
برهوتی شده دنیا که تا چش کار میکنه مردس و گور


نه امیدی ــ چه امیدی؟   به خدا حیف امید!
نه چراغی ــ چه چراغی؟  چیز خوبی میشه دید؟
نه سلامی ــ چه سلامی؟   همه خون تشنه هم
نه نشاطی ــ چه نشاطی؟   مگه راهش میده غم؟

داش آکل مرد لوطی ته خندق تو قوطی
توی باغ بی بی جون  جم جمک برگ خزون
دیگه ده مث قدیم نیس که از آب در می گرفت

باغاش انگار از شکوفه گر می گرفت
آب به چشمه؛ حالا رعیت سرآب خون میکنه

واسه چار چیکه آب چل تارو بیجون میکنه
نعشا می گندن و می پوسن و شالی می­سوزه
پای دار قاتل بیچاره همون جور تو هوا چش میدوزه...

                                          چی می جوره تو هوا؟ رفته تو فکر خدا؟
ــ نه برادر! تو نخ ابره که بارون بزنه؛ شالی از خشکی درآد و نشاها دون بزنه
آخ اگه بارون بزنه......آخ اگه بارون بزنه

دخترای ننه دریا دلامون سرد و سیاس؛

ازتون پوست پیازی نمی­خوایم!
خودتون بسمونین بقچه جاهازی نمیخوایم؛

چادر یزدی و پاچین نداریم!
زیر پامون حصیره قالیچه و قالی نداریم
بذارین برکت جادوی شما ده ویرونه روآباد کنه؛

شبنم بوی شما جیگر تشنمونو شاد کنه
شادی از بوی شما مست  شه همین جا بمونه؛

غم بره گریه کنون... خونه غم جا بمونه


پسرای عمو صحرا لب دریای کبود زیر ابرو مه و دود؛

شبو از راز سیا پر میکنن
توی دریای نمور می ریزن اشکای شور؛

کاسه دریاروپردود می کنن


دخترای ننه دریا ته دریا می شکنن مست و خراب
نیمه عریون تنشون؛ خزه ها پیرهنشون؛

تنشون هرم سراب، خندشون قل قل آب؛

لبشون تنگ نمک؛ وصلشون خنده اشک؛

دلشون دریای خون؛ پای دیوار خزه می خونن ضجه کنون:

"پسرای عمو صحرا لبتون کاسه نبات؛ صدتا هجرون واسه یک وصل شما خمس و زکات"
دریا از اشک شما شور شد و رفت؛

بختمون از دم  در دور شد و رفت؛

راز عشقو سر صحرا نریزین؛

اشکتون شور شده تو دریا نریزین؛ا

گه آب شور بشه دریا به زمین دس نمیده؛ ننه دریام دیگه مارو به شما پس نمیده؛

دیگه اونوقت تا قیامت دل ما گنج غمه
اگه تا عمرداریم گریه کنیم بازم کمه؛

عشقتون دق میشه تا حشر میشه همدممون


مگه دیوار خزه موش نداره؟

مگه موش گوش نداره؟

موش دیوار ننه دریارو خبر دار میکنه
اسبای ابر سیا تو هوا شیهه کشون؛

بشکه خالی رعد روی بوم آسمون

آسمون غرومب غرومب؛

طبل آتیش دو دو دومب
نعره موج بلا میره تا عرش خدا؛

صخره ها از خوشی فریاد میزنن
دخترا از دل آب داد میزنن:

پسرای عمو صحرا دل ما پیش شماس
نکنه فکر کنین حقه زیر سر ماس؛

ننه دریای حسود کرده این آتیش و دود

پسرا حیف که جز نعره و دل ریسه باد؛

هیچ صدای دیگه­ای به گوشاشون در نمیاد
غمشون سنگ صبور؛

کج کلاشون نمدک؛

نگاشون خسته و دور؛

دلشون غصه ترک
تو سیاهی سوت و کور؛

گوش میدن به موج سر

می ریزن اشکای شور توی دریای نمور
جم جمک برق بلا، طبل آتیش تو هوا؛ خیز خیزک موج عبوس تا دم عرش خدا
نه ستاره نه سرود؛

                 لب دریای حسود
زیر این تاق کبود؛

جز خدا هیچی نبود! جز خدا هیچی نبود!

 

                           احمد شاملو

  نوشته شده در  پنجشنبه 28 اردیبهشت1385ساعت 11:48  توسط فائزه سوداگری  | 

سلام.

من از قیر بدم میاد. از رد شدن از خیابون­ها و کوچه­هایی که دارن آسفالتشون می­کنن، متنفرم. حس چسبناک کف کفش...

دوهفته پیش، شروع کردند به کندن آسفالت خیابون شهرک ما. رد شدن ازش شده بود مصیبت، باید مراقب می­بودی که تو پات تو چاله چوله گیر نکنه که با مخ، شپلق بیفتی زمین!

بعد هم که شروع کردن به آسفالت کردن که دیگه مصیبت... دو روز نصف این طرف خیابون، دو روز اون یکی نصف این طرف خیابون، دو رو نصف اون طرف خیابون و دو روز هم اون یکی نصف اون طرف خیابون! (فهمیدی چی شد؟ نه؟ خب پس برگرد و از اول جمله، شمرده بخون و برای خودت توضیح بده!)

یه روز صبح که اومدم از خیابون رد بشم، پام رو که گذاشتم تو خیابون کفش سوخت! خیلی داغ بود. انگار همون موقع تازه قیر داغ رو ریخته بودن، خیلی بد بود.

امروز صبح، دیدم که به سلامتی و شادی، سریال دنباله­دار آسفالت خیابون تموم شده و همه چیز بر وفق مراد است و نه چاله­ای و نه چوله­ای.

رفتم دانشگاه. ولی از اونجایی که همیشه ضدحال­ها صف کشیدن که خودشون رو به من برسونن، وقتی از سلف بر می­گشتم، دیدم یه راهی که پشت دانشکده بود رو آسفالت کردن. تازه تازه بود. اه اه اه، پام رو که روش گذاشتم قشنگ فرو رفت. اییشششششششش باز هم کف کفشم چسبناک شد!

خداییش، راه بهتری برای داشتن یه خیابون صاف جز آسفالت وجود نداره؟

 

 

 بدون شرح!

 

 

موعظه غوک

در هجوم تشنگی، در سوز خورشید تموز

پای در زنجیرِ خاک تفته، می­نالد گون:

"روزها را می­کنم پیمانه، با آمد شدن"

غوک نیزارانِ لای و لوش گوید در جواب:

"چند و چند این تشنگی؟ خود را رها کن همچو ما

پیش نه گامی و جامی نوش و کوته کن سخن"

بوته­ی خشک گون در پاسخش گوید: "خمش!

پای در زنجیر خوش­تر، تا که دست اندر لجن"

                              شفیعی کدکنی

 

 

فریادی و دیگر هیچ،

                 چرا که امید،

                      آنچنان توانا نیست

                              که پا بر سر یاس بتواند نهاد

                                             احمد شاملو

 

  نوشته شده در  دوشنبه 18 اردیبهشت1385ساعت 20:59  توسط فائزه سوداگری  | 

 

حالم به هم می­خوره از آدم­هایی که فقط از دیگران انتظار دارن، خیلی راحت دستور میدن، بعد هم دو قورت (؟) و نیمشون هم باقیه.

آدم­هایی که فقط خودشون و خواسته­شون مهمه، زحمتی که دیگران کشیده­اند رو نه تنها نمی­بینن، خیلی راحت هم بی­منتش می­کنند.

متنفرم از کسایی که کاری جز مسخره کردن بلد نیستند و هرچی تو کوتاه میای، زبونشون برات درازتر میشه.

 

چقدر بده که یه حرف، می­تونه اینقدر سوزاننده و داغون کننده باشه، اونقدر که برای خودت هم تمام زحمت­هایی که کشیدی، وقتی که گذاشتی، جونی که کندی یه دفعه  میاد جلوی چشم و همونجا هم به خاطر حرف دیگرانِ همیشه طلبکار، دود میشه و میره هوا.

دیگه نه لذتی که بردی می­مونه، نه تمام احساس­های خوبی که موقع انجام اون کار و زحمت کشیدن برای دیگران بهت دست داده بود.

 

زبون گزنده داشتن هنر نیست. دل شکستن هم هنر نیست،

 بی­منت کردن و ناچیز شمردن، هیچ وقت نمی­تونن نشون دهنده برتری آدم باشن.

آدم اونیه که دل دیگران رو شاد کنه، نه که ....

 

تو اگر می­دانستی

    که چه رنجی دارد،

    که چه دردی دارد،

                           خنجر از دست رفیقان خوردن،

از منِ خسته نمی­پرسیدی:

                                 "آه! ای دوست! چرا تنهایی؟"

                                                                     حمید مصدق

 

این هم قیافه من، وقتی امروز بهم گفت:...

 

این منم ها!

  نوشته شده در  شنبه 16 اردیبهشت1385ساعت 23:39  توسط فائزه سوداگری  | 

سلام

 

این چند روز نشد بنویسم. برام عجیبه. تا میام سرم رو خلوت کنم و یه استراحتی بکنم، یه اتفاقی میفته که نمیشه! یه دفعه یه خروار کار میریزه سرم!

 

راستی دوشنبه روز من بود:

 

                                    روز کارگر!

 

جدی میگم. اخیراً حس می­کنم که تبدیل شده­ام به یه کارگر! فقط تفاوتم تو اینه که مجبور نیستم هر روز بشینم گوشه­ی میدون تا یکی بیاد و انتخابم کنه و پرتم کنه بالای وانت! فقط همین!

 

 

     

دیروز روز معلم بود! صبح تو خیابون­ها ولو بودم. حواسم هم به همه بود. اول صبح که بچه­ها بودند با دسته گل­هایی که دستشون بود، بعد هم طرف­های ظهر و عصر، معلم­ها بودند با همون دسته­های گل و بسته­های کادو!

من معلم دور و برم زیاد دیدم. حس عجیبی هم ئنسبت بهش دارم. همیشه هم یه سوال برام هست:

آخه چرا؟

چرا معلمی؟ چطور میشه که یکی تصمیم میگیره همه عمرش بشه سروکله زدن با یه عده بچه که کارشون فقط مسخره بازیه! جدی میگم. حداقل خودم دانش­آموز بوده­ام دیگه! می­دونم.

معلمی یه جوریه! یه شغل سخت، بدون مزایا. بدتر از همه­اش، سکون و یه جا موندنشه.

میثمی توی یه کتاب اندیشه سازان نوشته بود، ماجرای حرفی که یه روز یکی از استادهاش بهش میزنه. اینکه معلم مثل کسی می­مونه که وسط یه رودخونه وایساده و دست بچه­ها رو می­گیره و کمکشون می­کنه که از رودخونه رد بشن و همه هم می­رن و وقتی که رد شدن، اگه برگردن به عقب، می­بینن که اون معلم هنوز همون­جا وایساده و داره بقیه رو رد می­کنه.

معلمی شغل انبیاست!

چند وقت پیش هم داشتم به همین فکر می­کردم. من سال پیش دانشگاهی کلاس ریاضی می­رفتم که معلمش "حسین نادری" بود. واقعاً یکی از بهترین معلم­هایی بود که تو عمرم داشتم. منی که از ریاضی متنفر بودم، با علاقه همیشه تست­هام رو می­زدم و خوب هم می­زدم. واقعاً هم یاد گرفتم. علاوه بر درس دادن معرکه­اش، خیلی هم آدم بود! کلاس­هاش واقعاً شاد بود. اونقدر تیکه­های بامزه می­انداخت که روده­بر می­شدیم. هنوز هم که هنوزه، جزوه­هاش رو نگه داشته­ام و خودم رو مدیونش می­دونم.

چند وقت پیش یاد اون افتادم. یه لحظه فکر کردم که اون هنوز که هنوزه، داره همون درس­ها رو میده. تصورش سخته، هر روز هفته، چند ساعت، حرف­هایی که سال­ها گفته رو باید بگه.

این شغل از نظر من فاجعه است.

دوست دارم به همه معلم­ها روزشون رو تبریک بگم. شاید این تنها دلخوشی اون­ها تو سال باشه. نمی­دونم البته! باید خودشون نظر بدن.

کسی وبلاگ یه معلم رو سراغ نداره؟

  بند کفش!

کی گفته اگه بند کفش آدم باز باشه، میفته زمین؟

چند وقتیه که دارم این فرضیه رو امتحان می­کنم. تا حالا که نیفتادم. صبح­ها بند کفشم رو می­بندم ولی از آسانسور که میام بیرون می­بینم که باز شده، من هم که حال ندارن خم بشم و ببندمش، پس حداقل تا عصر همین­طور باز می­مونه ولی نمی­افتم. شاید بند کفش باز فقط باعث زمین خوردن بچه­ها میشه! با بند کفش باز راه رفتن هم حال داره. روزهایی که بند کفشم بازه، همیشه انتظار افتادن رو دارم. اینش جالبه! یکی از بدترین دردهایی که زمین خوردن داره، جدا از درد جسمی، شوکیه که یه دفعه به آدم وارد میشه، چون اصلاً انتظار افتادن رو نداشته. حداقل بند کفش باز، مانع این شوک میشه! از این ببعد، لطفاً بندهای کفشتان را نبندید!!!

 

 

چقدر بعضی وقت­ها، خواب­ها دوست داشتنی میشن!

چند شب پیش یه خوابی دیدم. یه خواب خیلی خوب. حس قشنگ داشتم وقتی از خواب بلند شدم. روز بدی بود اون روز، ولی وقتی تو بدترین شرایطی که داشتم، وقتی یاد خواب شب پیشش می­افتادم، شارژ می­شدم. خیلی برام جالب بود. واقعاً خواب چیه؟ چه اتفاقی تو مغز میفته؟ چرا بعضی خواب­ها خیلی ملموسن؟ چرا حسسی که آدم تو خواب داره، خیلی واقعیه؟ ترسش، شادیش، غمش، لذتش!

تا حالا از این خواب­هایی دیدید که آدم در اوج ترس میخواد فریاد بزنه ولی صداش در نمیاد؟ چه حس باحالی داره!

یا وقتی که داره مرگ خودش رو می­بینه! یا می­بینه که زخمی میشه! وقتی بلند میشه، اون شکری که می­کنه که زنده است!

 

جدیداً نمی­دونم چه مرگم شده، راحت دیگران رو آزار میدم. حرف­ها تلخ و گزنده می­زنم. باید بیشتر به فکر باشم. بیشتر مواظب باشم. آهای ضحی که دیروز رنجوندمت، ببخش!

 

 

باز هم بی­حوصله­ام. حرف­های بیشتر باشه برای بعد!

 

 

 

  نوشته شده در  چهارشنبه 13 اردیبهشت1385ساعت 6:58  توسط فائزه سوداگری  | 

سلام.

 

امروز یه عالمه داستان می­خوام بگم. اگه حال ندارین، نخونید!

 

توی یه طرح تحقیقاتی عضوم که قراره توش، میزان و علت­های مرگ و میر کودکان زیر 5 سال غرب تهران رو دربیاریم. یه جماعتیم که هر کدوم 3-4 تا بیمارستان رو باید پوشش بدیم و آمارشون رو جمع کنیم. مال من دولتی، فیروزگر بود و حضرت زینب (س) و خصوصی هم پارس و آسیا.

آسیا که از همون اول آب پاکی رو ریخت رو دستم و همکاری نکرد. (نه همون اول ها! بعد چند هفته دوندگی و علاف شدن)  فیروزگر هم که مریضش کجا بود که مرگ و میر داشته باشه! موند پارس و حضرت زینب که کلافه­ام کرده­ان از آبان تا حالا.

 

بیمارستان حضرت زینب رو هیچ کس حتی نمی­دونست کجاست! با بدبختی آدرسش رو پیدا کردم. دفعه اول با آژانس رفتم. اصلاً هم نمی­دونستم چطور بیمارستانیه. وقتی رفتم توش و با ریاست و مدیریت و دفتر پرستاری و اسناد پزشکی و پذیرش و ... طرف شدم، تازه دستم اومد که چه خبره. بیمارستان باحالی بود. تخصصی زنان و زایمان بود و مال دانشگاه شاهد. همه مسئول­ها توی بیمارستان خانم بودند. تنها مرد بیمارستان گمونم نگهبان بود. همه هم چادری و خیلی ساده و عجیب! همه کارها هم بصورت کاملاً ابتدایی انجام میشد. عمراً کامپیوتر و این چیزها. شاید فقط پذیرش توش یه کامپیوتر بود. آمارها و اطلاعات همه تو دفتر. اون هم به صرفه جویانه ترین حالت ممکن! چشم آدم درمیومد تا یه صفحه رو بخونه! ولی در کل من از برخوردهاشون خوشم اومد. مهربون بودند و کار رو راه می­انداختند.

روز اول وقتی کارم تموم شد، خواستم تا برگردم. پام رو که از در بیمارستان گذاشتم بیرون، هرچی این ور رو دید زدم، به اون ور گردن کشیدم، دیدم نه بابا. اصلاً نمی­دونم اینجا کجاست یا اینکه من از کدوم طرف باید برم. از هرکی پرسیدم که از اینجا چجوری میشه رفت انقلاب، کسی نمی­دونست، میدون ولیعصر، باز هم، نه! دیدم یه خانومه از بمارستان اومد بیرون و تند تند داره میره. منم دنبالش راه افتادم. بالاخره از یه جایی سر در میارم دیگه. بعد از یه مقدار پیاده روی رسیدم به خیاون طالقانی. خدا رو شکر، ایستگاه مترو. حداقل از این ببعدش رو می­تونستم برم. اون رو ز به خیر گذشت. امروز هم رفته بودم. با مترو رفتم و همون مسیر رو تکرار کردم. تو بیمارستان، با اینکه کارم راه نیفتاد ولی خوشم اومد. رفتم تو بخش نوزادان. یه سری بچه خیلی خیلی کوچولو دیدم. اصلاً تا حالا بچه این سن ندیده بودم. ووووییی یه جوری شدم. احساس می­کردم هرآن ممکنه این بچه­ها یه چیزیشون بشه! خیلی کوچولو و ظریف بودن.

 

 

برای برگشت، IQ زدم و گفتم که من که می­دونم خیابون طالقانی حدودن کجا میشه، بلوار هم بالای همونه. درسته که ما یه مقداری از میدون ولیعصر دور دیم ولی خب بالاخره یه راهی که پیدا میشه. از در بیمارستان که اومدم بیرون، به تاکسی گفتم مستقیم. می­خواستم به چهارراه بالای طالقانی برسم که قاعدتاً باید بشه در امتداد بلوار اما نشد! مستقیم صاف می­خورد توی یه دیوار. یه دور اهی بود که هر دو طفش میشد بری! ولی من که نظری نداشتم که کدوم درسته! اصلاً هم نمی­دونستم کدوم حدودیم یا کجا نزدیکه که من به راننده بگم که می­خوام برم اونجا. می­ترسیدم یه حرف خیلی پرت بزنم و مضحکه بشم. به روی خودم نیاوردم و انگار نه انگار که من مسافر تاکسی­ام. هیچ کس دیگه­ای هم سوار نبود. گفتم بالاخره یه جایی میره دیگه! کوچه پس کوچه بود و راننده مدام از دو راهی­های مختلف میرفت و هر کدوم رو هم یه طرفی میرفت. من هم که مثل مجسمه. انگار هرجایی که میره، دقیقاً مسیر منه!

شکر خدا رسید به کریمخان. از اونجا ببعد رو بلد بودم. با همون اعتماد به نفس گفتم من همین­جا پیاده میشم. خوبه که راننده­اش باشخصیت بود وگرنه می­تونست کلی مسخره­ام کنه. چون این مسیری که من باهاش اومدم، تنها چیزی که نبود، مستقیم!

 

حالا برسیم به بیمارستان پارس.

این بیمارستان، عشق منه. خیلی دوستش دارم. محیطش رو از بچگی دوست داشتم. به همین خاطر هم انتخابش کردم.

اینها اون اوایل با کلی دنگ و فنگ و بدبختی و امروز برو، فردا بیا و مدیر عامل و ببین و ... کار رو راه انداختند. بیچاره­ام کردند.

اصولاً بیمارستان­های خصوصی از آمار مرگ و میر واهمه دارن! حالا هرچی قسم و آیه که والله بالله آمار تک تک بیمارستان­ها گزارش نمیشه و ما همه رو پوشش میدیم و کسی کاری به کارتون نداره، باز فایده نداشت.

بیمارستان پارس تو بلوار کشاورزه. یه حیاط کوچولو داره که حتی برای ماشین­های دکترها هم جا نداره. اگه دوست دارین یه ساعت تفریح سالم داشته باشید و بخندید، برین بشینید تو این حیاط و به سیستم پارک ماشین­ها نگاه کنید. اونقدر جای پارک کمه و تنگه و ترش که اگه یه ماشین بخواد از پارک دربیاد، حداقل سه تا ماشین پارک شده رو باید جابجا کرد تا راه باز بشه و خارج بشه.

بامزه­ترین چیز این بیمارستان، دکترهاشن!

کمتر از شصت سال ندارن! همه یه سری پیرمرد فسیل شده (جسارت نباشه ولی خب خیلی پیرن!) که به زور حتی راه میرن. اینکه چجور طبابت می­کنن رو من نمی­دونم!

من با دفتر پرستاری باید هماهنگ می­کردم. تک تک پرستارها وقتی با من حرف می­زدن مهربون بودن و می­خواستن کمک کنند ولی جلوی یه مقام بالاتر که بودند اصلاً انگار نه انگار که دو دقیقه پیش کلی قول همکاری بهم دادن.

سخت بود راضی کردنشون که از این به بعد هرچی مرگ داشتن رو تو فرم­های مخصوص ما بنویسن. آذر ماه بالاخره راضی­شون کردم و قرار شد که ثبت کنن. امروز رفتم که ببینم چه خبره و اوضاع چطوریه. سرشون شلوغ بود و کلی طول کشید تا گوش بدن چی می­گم. خیلی معطل شدم. خسته شده بودم و کم کم داشتم عصبانی می­شدم که مترون بیمارستان که من مدت­ها منتظرش بودم رو بالاخره گیر آوردم. خیلی معذرت خواست و گفت که یه مورد فوت بالا داشته که باید میرفته. دو نفر رو قبلش آورده بودن تو اتاق پرستاری. یه جوری بودن. گیج و منگ. توجه منو جلب کرده بودن. بعدش فهمیدم اینها همراه همون کسی بودن که فوت شده و سرپرستار وقتی جواب منو داد و کارم رو راه انداخت خیلی بامحبت بهشون گفت تسلیت می­گم. هنوز زنگ صداش تو گوشمه. یه لحظه خیلی از خودم بدم اومد. دلم برای پرستارها سوخت.

مطمئنآً برخورد با اون خانواده داغدیده و توضیح دادن دلیل مرگ و ... مهم­تر از چند تا برگه ثبت اطلاعات من بوده. کار سختیه. خیلی سخت. بخصوص تو یه بیمارستان خصوصی که باید وجهه و مشتری­ها رو هم حفظ کنه و کسی ناراضی از بیمارستان نره.

سخته تو اولین خط مواجهه بودن! سخت!

 

 

تو این هفته رکورد شکوندم. 4 تا فیلم رو رفتم سینما و دیدم. دوشنبه شب با بچه­ها رفتیم ازدواج به سبک ایرانی. خیلی خنده­دار بود.

دیروز هم 5 دقیقه مونده به شروع فیلم تصمیم گرفتیم بریم سینما. با شیما رفتم. زیر درخت هلو. خنده­دار بود ولی نه خیلی.اونقدر به دلم ننشست. بعدش هم یک تکه نان بود که اون رو هم دیدیم. یه جوری بود. بعضی جاهاش مو به تن آدم سیخ میشد. شخصیت­های کیانیان و حرف­هایی که می­زد خیلی باحال بودن ولی آخر فیلم یه جوری بودی. انگار کتک خوردی! گیج و ویج از سینما میای بیرون.

چهارشنبه سوری رو نرفته بودم. دلم خیلی می­خواست ببینمش. می­دونستم سینما بهمن سانس 12 اون رو داره. کارم تو بیمارستان­ها رو جمع و جور کردم و رفتم سینما. از تنهایی سینما رفتن خیلی خوشم میاد. خودتی و خودت. خیلی بیشتر آدم تو فیلم غرق میشه. دوم دبیرستان بودم که تنهایی سینما رفتن رو شروع کردم. حال خاصی داره.

چهارشنبه سوری قشنگ بود. از بازی هدیه تهرانی خیلی شنیده بودم. الحق که این بازی، یه چیز دیگه بود. عالی بود. با اینکه من ازش اصلاً خوشم نمیومد، مجبور شدم که یه تجدید نظری بکنم و به عنوان یه بازیگر خیلی توانا قبولش کنم.

 

بعد از انقلاب کوبیدم رفت تا میرداماد و دوتا کتاب برای یه گروهمون خریرم. بعد اومدم دانشگاه و تا 6 هم اونجا بودم. از اینهمه توان تعجب می­کنم! احیاناً من دوپینگ نمی­کنم؟

 

خب خسته نباشد. من میرم بخوابم. کلی تکلیف ناتموم دارم.

امشب شعر هم نداریم، آهان فقط یه بیت:

 

به باد سست نهاد اعتماد شاید کرد

 

        به یار سست نهاد اعتماد؟  ای فریاد!...

 

خوش باشد همگی.

 

  نوشته شده در  یکشنبه 3 اردیبهشت1385ساعت 22:16  توسط فائزه سوداگری  | 

سلام.

یه مدت وقت نشد که بنویسم. حالش هم خیلی نبود!

 

رفتم مشهد. خیلی خوب بود. خوب وقتی رفته بودم. جای همه خالی!!!

 

چند وقت پیش پوپک گلدره فوت کرد. بعد از مدت­ها کما. خدا رحمتش کنه. کما باید خیلی وحشتناک باشه. نمی­دونم آدمی که تو کماست، چه حالی داره ولی انتظار و ترس اطرافیان اون آدم خیلی وحشتناکه. با کوچکترین تغییری تو وضع مریض، قلبشون میاد تو دهنشون و برمی­گرده! خیلی باید سخت باشه. بلاتکلیفی، ترس، انتظار، واهمه، نگرانی، انتظار، انتظار، انتظار...

 

 

24 فروردین، 21 ساله شدم. این سن رو دوست ندارم، 20 قشنگه، 22 هم همین طور. ولی 21، نه، اصلاً خوشم نمیاد. یه جور پا درهواییه! برای من هم که کلاً خوب شروع نشد.

 

یکی نيست بگه:

              ای بی­خبر ز عمر تو سالی دگر گذشت!

 

یه تصمیمی گرفته­ام، تو مایه­های تصمیم کبری! می­خوام یه آدم دیگه باشم تو این سال. نمی­خوام بیست و یک سالگیم مثل قبلی­ها باشه. اینکه چجور آدمی و یا اینکه چرا رو دوست ندارم بگم! همین!

 

امروز اول اردیبهشت بود. روز سعدی. شعرهای سعدی رو دوست دارم به خصوص غزلیاتش رو. نه فقط شعرهاش رو. بوستان هم قشنگه. مدرسه که می­رفتیم، تمرین­های خوشنویسی­مون، حکایت­های بوستان بود. من هم چون خطم توپ بود، مجبور بودم برای اینکه یه نوشته­ای بشه که تو سطل آشغال نره، حداقل چهار یا پنج بار از روش بنویسم. این شد که همه­شون رو حفظ می­شدم. بیشتر از همه این حکایت رو دوست داشتم:

 

هرگز از دور زمان ننالیده و روی از گردش آسمان در هم نکشیده بودم؛ مگر وقتی که پایم برهنه مانده بود و استطاعت پای­پوشی نداشتم.

به جامع شهر درآمدم دلتنگ، یکی دیدم که پای نداشت. پس شکر نعمت حق به جای آوردم و بر بی­کفشی صبر کردم.

 

واقعاً ها! اگه اینطوری نگاه کنیم، خیلی راحت­تر زندگی می­کنیم. شاید هم خیلی آدمانه تر!

 

 

 اردی بهشت برای همه شاد و خرم است

     اردی بهشت ماست که اردی جهنم است

 

زنهار...

 

ای شاخه­ی شکوفه بادام!

خوب آمدی

               - سلام!

لبخند می­زنی؟

اما

این باغ بی­نجابت

                      با این شب ملول...

 

زنهار از این نسیمکِ آرام!

وین گاه گه نوازشِ ایام!

 

بیهوده خنده می­زنی افسوس!

بفشار در رکاب خموشی

                               پای درنگ را

 

باور مکن که ابر...

باور مکن که باد...

باور مکن که خنده­ی خورشید بامداد...

من می­شناسم این­همه نیرنگ و ننگ را

                                     شفیعی کدکنی

 

 

  نوشته شده در  جمعه 1 اردیبهشت1385ساعت 22:17  توسط فائزه سوداگری  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.ir