تبليغاتX
من و سکوت و صبوری؟ من و تحمل دوری؟
 
 

سلام.

مدت­ها بود که گردنم درد می­کرد. قشنگ مسیر درد رو توش حس می­کنم که بیشتر از سمت راست میگیره و میره به سمت بالا تا ناحیه تمپورال همینطود تیر می­کشه. روز به روز هم داره بدتر میشه دردش. از نظر دکترم نپرسید چون مطمئن میشم که اصلاً تا اینجای وبلاگ منو نخوندید. چون سابقه­ی ما در دکتر رفتن، مشهوره! خانوادگی!

هر چند وقت یه بار دردش اونقدر شدید میشه که به غلط کردن میفتم و میگم که همین فردا میرم دکتر ولی فرداش عمراً این کار رو بکنم.

چند وقت پیش، تو یکی از همین اپیزودهای تنبه که به فکر دکتر رفتن بودم، داشتم فکر می­کردم که به دکتر چی بگم. بگم کجای گردنم درد می­کنه؟ هرچی فکر کردم که اسم چهار تا دونه عصب و عضله تو گردن یادم بیاد، نشد که نشد. حالا خوبه که آناتومی سر و گردن رو یه بار افتاده بودم و خیر سرم دوبار خوندم (خوندم؟ شوخی هم حدی داره!!!) من واقعاً برای همه استید آناتومی دنیا متاسفم که به یکی مثل من هم میگن که آناتومی خونده!

از پریروز دوباره دردش شروع شده ولی وحشتناکتر. کلاً شبکه عصبی گردنم رو درگیر کرده. زده به دست­هام. دیروز داشتم از دست درد می­مردم.

 

حالا بی­خیال این قسمت بشید که میخوام ماجراهای دیروز و کلاس­های عملی انگل شناسی و پاتولوژی رو براتون تعریف کنم.

 

درس انگل ما الان کرم­هاست. من که حالم کلاً از آزمایشگاه انگل به هم می­خوره. پر از شیشه­هاییه که توشون کرمه و انواع جک و جونورهای حال به هم زن دیگه.

یه عالمه میکروسکوپ هست که روی هر کدوم یه کرم یا یه لارو یا یک تخم انگل گذاشتن که همه عین همدیگه. تازه هنر کنی فرق مثلاً این بیست تای این جلسه رو با هم بفهمی و اسمشون رو هم حفظ کنی، دیگه عمراً بتونی با جلسه­های قبلی مقایسه کنی و تشخیص بدی. همه عین همدیگه. تازه من که اصلاً تئوری ماجرا رو نمی­دونم که بخوام عملی تشخیص بدم. فرق کرم و لارو رو هم نمی­دونم. حالا خود لارو کلی دک و پوز و کلاس واسه خودش داره.

باید دونه دونه این میکروسکوپ­ها رو نگاه کنی و تشخیص بدی و مقایسه با قبلی بکنی و ... من هم کلاً کم حوصله. فقط منتظرم که حضور و غیاب بکنند و در برم. بی­معرفت­ها آخر کلاس حضور و غیاب می­کنن.

من فقط یه نگاه می­کنم به میکروسکوپ که چیه. نه به جزئیات کار دارم نه به تفاوتش با یه کرم دیگه نه هیچ چیز دیگه. همین که یه دور چشمم بهشون افتاد کافیه، دِ در رو!

هر چند دقیقه، مثلاً یه ربع یه بار، عذاب وجدان میگیرم و سعی می­کنم که با دقت نگاه کنم ولی خب من که چیزی بلد نیستم. پس چاره­ی کار چیه؟ از کجا یاد بگیرم؟

چاره­ی کار فقط همینه:

 

                        انگل شدن!

 

منظورم این نیست که به دنیای زیبا و جذاب مثلاً کرم­های داخل روده قدم بذارم (اووووووووغ)، باید انگل بچه درسخون­ها شد. معمولاً یه عده هستند که کامل خوندن و بلدن و تشخیص میدن و تازه کشف هم می­کنن و  واسه هم توضیح می­دن و از استاد می­پرسن و ... خب باید رفت کنارشون وایساد و گفت:

"بچه­ها منم ببینم؟

                   این چیه الان؟

                                     استاد چی چی گفت؟"

حالا هرچی بدبخت­تر به نظر بیای و دلشون بیشتر برات بسوزه، بیشتر یاد می­گیری!

اینها که گفتم رو دیروز سر کلاس انگل کشف کردم.

بعد از انگل، پاتولوژی عملی داشتیم. قشنگ تیریپ انگل رو اونجا هم حس کردم. باید یه سری لام رو تحویل می­گرفتیم ومی­دیدم ولی من رفتم لام­های بچه­ها رو دیدم و برام توضیح هم دادن. البته دستشون درد نکنه. خدا خیرشون بده!

 

 

آیییییی گردنم درد می­کنه، دیگه بیشتر نمی­تونم بنویسم.

 

فعلاً

 

روزی که دلم پیش دلت بود گرو

دستان مرا سخت گرفتی که مرو

حالا که دلت بر دگری مایل شد

کفش کج ما راست نمودی که برو

 

  نوشته شده در  یکشنبه 20 فروردین1385ساعت 22:5  توسط فائزه سوداگری  | 

 

 

بشکن طلسم حادثه را،

                             بشکن!

مُهر سکوت از لب خود بردار

منشین به چاهسار فراموشی

بسپار گام خویش به ره،

                              بسپار!

 

تکرار کن حماسه­ی خود، تکرار

چندان سرود سوک چه می­خوانی؟

نتوان نشست در دل غم،

                             نتوان

از دیده سیل اشک، چه می­رانی؟

 

 

سهرابمرده راست، غمی سنگین

اما،

   - غمی که افکند از پا نیست

برخیز!

رخش سرکش خود                زین کن!

امید نوشداروی تو از کیست؟

 

سهرابمرده­ای و                       - غمت سنگین

بگذر ز نوشداروی نامردان

چشم وفا و مهر نباید داشت

ای گُرد دردمند   

                    - ز بی­دردان

                        

 .....

                    حمید مصدق

 

 خسته­ام. میرم بخوابم:

 

خواب رویای فراموشیهاست

خواب را دریابم، که در آن دولت خاموشیهاست

.... گرچه شب تاریک است

                                 دل قوی دار! سحر نزدیک است

                                                                  حمید مصدق

 

  نوشته شده در  جمعه 18 فروردین1385ساعت 16:58  توسط فائزه سوداگری  | 

سلام.

 

از فردا دوباره باید بریم دانشگاه، اصلاً حوصله این یکی رو ندارم. از صبح عزای دانشگاه رفتن رو گرفته­ام. کاش دانشگاه هیچ وقت باز نمی­شد. جدی حوصله­اش رو ندارم. یه دنیا کار نیمه تموم تو این هفته دارم. چجوری میشه از زیر بارشون در رفت؟ نمی­دونم!

 

میگه:.......... (نمیگم چی میگه!!!)

راست میگه. هردوتاشون راست میگن. ولی خب این چیزها برای من تازگی داره. من هیچ وقت از این دید به مسائل نگاه نکرده­ام. طول میکشه تا یاد بگیرم. طول میکشه تا بفهمم. دلخور نشو! نا امید هم همین طور!

 

امروز نرفتیم سیزده به در! فکر کنم اولین سالیه که نرفتیم.

 

سال 85 خوب شروع نشد، آخرش رو خدا بخیر کنه!

 

 

ما را به مهربانی صیاد الفتی ست

 

                     ورنه به نیم ناله قفس میتوان شکست

 

  نوشته شده در  یکشنبه 13 فروردین1385ساعت 17:19  توسط فائزه سوداگری  | 

سلام.

 

دیروز اصلاً حالم خوب نبود. داغون  داغون بودم. از دو تا پست فرستادنم پیدا بوده!

عصری کسی خونمون نبود. من باید می­رفتم برای دوستم که همسایه­مونه شله زرد می­بردم یه مقدار هم هله هوله می­خریدم. چون حالم هم بد بود، یاد عشق همیشگیم افتادم:

سیگار!

از لبنیات فروشی با یه پاکت پر از پفک و چی پلت و کرانچی دراومدم رسیدم به یه دکه سیگار فروشی.

من رو میگی؟ من حتی اسم سیگارها رو هم نمی­دونستم. چی باید می­گفتم؟

یاد بسته­های سیگاری که تو ماشین داییم دیده بودم افتادم: PINE

خیلی با اعتماد به نفس گفتم: "آقا! سیگار پاین دارید؟"

فروشنده که یه پسر 15-16 ساله بود با چشم­های وق زده به من نگاه کرد و گفت: "بله، پین هم داریم"

آخه یکی نیست بگه تو این همه سالی که ما زبان خوندیم این رو پاین می­خوندند نه پین! من که اصلاً ضایع شدنم رو به روی خودم نیاوردم و گفتم که یک بسته بدید.

حالا از شانس بد یا از خنگی من دو جور بود. پرسید: "کدوم نوعش رو می­خواین؟" من که کلاً هر و از برش تشخیص نمی­دادم همین­طور ساکت مونده بودم. یه بسته رو نشون داد و گفت از این می­خواین یا... هنوز ادامه نداده گفتم همین خوبه بدید.

تا اینجاش گذشته بود ولی من هیچ تصوری از قیمت سیگار نداشتم. همین طور که کیف پول دستم بود، انگشتام به یه دوهزاری بود که همین که قیمت رو گفت بکشم بیرون. گفت: 350  منم هول، همون دوهزاری رو درآوردم. یه جوری نگام کرد و گفت خورد بدین لطفاً سریع یه پونصدی دادم و بقیه­اش رو گرفتم و در رفتم. خیلی ترسیده بودم. وقتی بسته سیگار رو گذاشتم تو کیفم قلبم یه دفعه شروع کرد به تالاپ تالاپ زدن. یه دفعه تمام صحنه­های فیلم­هایی که دیده بودم اومد جلوی چشمم. اینکه پدر و مادرها دارن می­زنن تو گوش پسرشون که این سیگار چی بود تو جیبت؟!!

 

 وای خدا من چیکار کرده بودم؟

 

ولی مهم نبود من باید تا آخرش رو می­رفتم.

اومدم خونه خیلی با کلاس یه سیگار از تو بسته کشیدم بیرون. خودم از این تیریپ خوشم اومده بود. خیلی با کلاس بود!!!

ولی بوش بدجوری بینی­ام رو زد. رفتم توی دستشویی و سیگار رو روشن کردم. اصلاً نمی­دونستم سیگار کی روشن میشه! انتظار داشتم که قشنگ سرش آتیش بگیره ولی نگرفت. فهمیدم که خیلی خنگم. با ترس و لرز یه پوک زدم بهش، هیچی نشد! هیچی! انتظار داشتم سرفه­ام بگیره، گلوم بسوزه، خفه بشم ولی نه، انگار نه انگار. گفتم شاید دارم اشتباه می­کنم و نباید دودش رو فوت کنم بیرون، باید قورتش بدم. ولی باز هم هیچی نشد. به سیگاره لعنت فرستاده که چقدر ضایع است! آخه این چی داره که ملت بهش معتاد میشن؟

دوسوم سیگار رو کشیدم ولی چون هیچ اتفاقی نیفتاد بی­خیال بقیه­اش شدم. از ترس بوی سیگار، کلی اسپری و عطر تو دستشویی زدم و هاله با اسانس هلو هم ریختم همه طرف که مثلاً لو نرم!

خلاصه هیچ اتفاقی که نیفتاد هیچ، فقط این تصور و عشقی که من به سیگار داشتم از بین رفت. امیدم برای معتاد شدن به سیگار جلوی چشمم دود شد و رفت هوا!  

اه. اه. اه. اه.

این بود ماجرای دیروز من!

خیلی مسخره بود. خیلی!

 

نمی دونم مشکل چیه که عکس ها رو نشون نمیده. اگه دیده نمیشه این لینکشه!

 عکس 1

امروز به این نتیجه رسیدهام که باید آدم اختیار زندگیش رو بده دست عقلش. دل هیچ غلطی نمی­تونه بکنه. جز اینکه آدم رو کور کنه، از زندگی بندازه، آدم خودش رو گول بزنه. همین!

یه اتفاقی افتاد که باعث شد چشمام رو باز کنم. ببینم دارم دارم با خودم چیکار می­کنم. نه، نباید تا ته خط رفت. چیزی که من همیشه بهش معتقد بودم. نه، باید محتاط بود. باید "عاقلانه" رفتار کرد. همیشه می­گفتند که عقل مصلحت طلبه. خب چه اشکالی داره که آدم به فکر مصلحتش باشه؟

 

 

 عکس 2

 

 

سال 83 یه تقویم رومیزی گرفتم که هر رفته­اش یه متن داشت. متن­هاش جالب بودن.

یکیش رو خیلی دوست دارم:

 

دنیا بهم میگه:

ساده نباش،

رو بازی نکن

قضیه رو بپیچون،

به همه لبخند نزن،

خودت رو سنگین نگه دار،

جدی برخورد کن،

علاقه­ات رو به کسی که دوست داری نشون نده،

سرت به کار خودت باشه،

برای رسیدن به کسی که دوست داری تلاش نکن،

تو فرعی نپیچ،

راه مستقیم رو برو...

اینا همش سخته، چون من اینجوری نیستم

ولی برای زندگی تو دنیا باید اینجوری بشم

حالا که همه اینجوری دوست دارن، باشه، حرفی نیست

از این پس نقاب بر صورتم خواهم زد.

 

 

حالا من هم می­خوام اینجوری باشم. یه دوست خیلی خوب می­گفت که همیشه یه فاصله اطمینان میذاره که غافلگیر نشه. کاش من هم اینجوری میشدم. شاید لازمه که من هم سکوت کنم و صبوری!

آره درست همینه. حداقل تصمیم من الان اینه.

چرا دنبال دلم راه بیفتم؟ نه، این اشتباهه. تا جوونم باید منطقی دنبال هدفهام باشم. باید ببینم دنبال چی هستم، چجوری باید بهش برسم. آره من عوض شده­ام. حداقل تصمیم گرفته­ام که عوض بشم.

همین!

 

مي‌کند يادش دل بيتاب و از خود مي‌رود

مي‌برد نام شراب ناب و از خود مي‌رود

هر که چون شبنم درين گلزار چشمي باز کرد

مي‌شود از آتش گل آب و از خود مي‌رود

از محيط آفرينش هر که سر زد چون حباب

مي‌زند يک دور چون گرداب و از خود مي‌رود

پاي در گل ماندگان را قوت رفتار نيست

ياد دريا مي‌کند سيلاب و از خود مي‌رود

زاهد خشک از هواي جلوه‌ي مستانه‌اش

مي‌کشد خميازه چون محراب و از خود مي‌رود

وصل نتواند عنان رفتن دل را گرفت

موج مي‌غلتد به روي آب و از خود مي‌رود

نيست اين پروانه را سامان شمع افروختن

مي‌کند نظاره‌ي مهتاب و از خود مي‌رود

دست و پايي مي‌زند هر کس درين دريا چو موج

بر اميد گوهر ناياب و از خود مي‌رود

بي‌شرابي نيست صائب را حجاب از بيخودي

جاي صهبا مي‌کشد خوناب و از خود مي‌رود

     صائب تبریزی

 

 

  نوشته شده در  جمعه 11 فروردین1385ساعت 14:6  توسط فائزه سوداگری  | 

 

 گل چه مي‌داند که سير نکهت او تا کجاست

 

                                      عاشقان را از سرانجام دل شیدا مپرس

     

 

سينه‌اي چاک نکرديم درين فصل بهار

صبحي ادراک نکرديم درين فصل بهار

گريه‌اي از سرمستي به تهيدستي خويش

چون رگ تاک نکرديم درين فصل بهار

ابر چون پنبه‌ي افشرده شد از گريه و ما

مژه‌اي پاک نکرديم درين فصل بهار

جگر سنگ به جوش آمد و ما سنگدلان

ديده نمناک نکرديم درين فصل بهار

لاله شد پاک فروش از عرق شبنم و ما

عرقي پاک نکرديم درين فصل بهار

غنچه از پوست برون آمد و ما بيدردان

جامه‌اي چاک نکرديم درين فصل بهار

با دو صد خرمن اميد، ز غفلت صائب

تخم در خاک نکرديم درين فصل بهار

                               صائب تبریزی

 

 

      پای در گل ماندگان را قوت رفتار نیست

 

                             یاد دریا می کند سیلاب و از خود می رود

 

 

 

  نوشته شده در  پنجشنبه 10 فروردین1385ساعت 16:24  توسط فائزه سوداگری  | 

سلام.

 

امروز سالگرد شهادت امام رضاست. چقدر دلم هوای مشهد رو کرده، هوای غروب­های حرم، صحن انقلاب که من عاشقشم. هوای اون گنبد طلایی.

ما بعد از عید میریم مشهد. 23 فروردین میریم.

مامانم امروز داره شله زرد درست می­کنه. از خواب با این صدا بلند شدم که "بیا نیت کن، هم بزن" اصلاً حوصله نداشتم. از دنده چپ بلند شده بودم!

نرفتم و نرفتم تا اینکه دیدم مامانم داره تلفنی صحبت می­کنه و اگه من به داد شله زرده نرسم، به جای شله زرد باید سنگ سیاه بخوریم!!! این شد که رفتم بالای سرش و هم زدم. صلوات فرستادم. تو دلم هم نیت کردم. دلم گرفته بود و خیلی حال نداد.

یک ربع نگذشته بود یه جورایی اون نیت برآورده شد. چقدر خدا مهربونه.

 

 

 

دامنى اشك

 مى­رسم خسته، مى­رسم غمگين            

گـرد غـربت نشسته بر دوشم

 آشـنـايـى نـديـده چـشمانم               

آشـنـايـى نـخوانده در گوشم

 مـى­رسـم چون كويرى از آتش             

چون شب تيره­اى كه نزديك است

 تـشـنـه آفـتـاب و بـارانـم          

چـشم كم آب و سينه تاريك است

 مـى­رسـم تـا كـنـار مرقد تو          

دامــنــى اشــك و آه آوردم

 مـثـل آهـوى خـسته از صياد     

بـه ضـريـحـت پـناه آوردم

 مـثـل پـروانه در طواف حرم         

هـسـتي­ام را به باد خواهم داد

 تـا نـگـاهم كنى، تو را سوگند        

بـه عـزيـزت جواد خـواهم داد   

                        مصطفى محدثى خراسانى

 

 

  نوشته شده در  پنجشنبه 10 فروردین1385ساعت 11:59  توسط فائزه سوداگری  | 

سلام.

چه بارونی اومد امروز. بارون که نه، بگو سیل!

خیلی باحال بود. من تو اوج بارون تو خیابون دربه در دنبال یک تاکسی بودم. ولی خیلی خوب بود. مثل موش آب­کشیده شده بودم. شلپ شلپ، خوش خوشک تو آب­ها راه می­رفتم. خوبه مردم همه در فکر فرار و یک سرپناه بودند وگرنه سوژه جالبی بودم برای خندیدن!

ببار ای بارون ببار...

 

 

من هیچ وقت از شعرهای فروغ خوشم نمی­اومد. زیاد هم نخونده بودم.

چند وقت پیش یک دیوان فروغ هدیه گرفتم. خوب شد هدیه گرفتم چون اگه به من بود محال بود بخرم.

تو این مدت هم یه نگاه درست و حسابی بهش ننداخته بودم تا چند روز پیش که از زور بیکاری و بی­کتاب موندن بازش کردم و خوندم.

همچنان از شعرهاش خوشم نمیاد ولی خب بهتر شد دیدم بهش، بعضی شعرهاش به دلم نشست.

دلیل این دوست نداشتنم هم اینه که شعرهاش خیلی "مادی" اند. خیلی دم دستی! قشنگه ولی سبکی نیست که به دل من بشینه.

یه چند تا شعر که خوشم اومد رو می­نویسم:

 

در برابر خدا

 

از تنگنای محبس تاریکی

از منجلاب تیره­ی این دنیا

بانگ پر از نیاز مرا بشنو

آه، ای خدای قادر بی­همتا

 

یک دم ز گرد پیکر من بشکاف

بشکاف این حجاب سیاهی را

شاید درون سینه­ی من بینی

این مایه­ی گناه و تباهی را

 

دل نیست این دلی که به من دادی

در خون تپیده، آه، رهایش کن

یا خالی از هوی و هوس دارش

یا پای­بند مهر و وفایش کن

 

تنها تو آگهی و تو می­دانی

اسرار آن خطای نخستین را

تنها تو قادری که ببخشایی

بر روح من، صفای نخستین را

                         

آه، ای خدا چگونه تو را گویم

کز جسم خویش خسته و بیزارم

هر شب بر آستان جلال تو

گویی امید جسم دگر دارم

 

از دیدگان روشن من بستان

شوق به سوی غیر دویدن را

لطفی کن ای خدا و بیاموزش

از برقِ چشمِ غیر رمیدن را

 

عشقی به من بده که مرا سازد

همچون فرشتگان بهشت تو

یاری به من بده که در او بینم

یک گوشه از صفای سرشت تو

 

یکشب ز لوح خاطر من بزدای

تصویر عشق و نقش فریبش را

خواهم به انتقام جفاکاری

در عشق تازه، فتحِ رقیبش را

 

آه، ای خدا که دست توانایت

بنیان نهاده عالم هستی را

بنمای روی و از دل من بستان

شوق گناه و نفس پرستی را

 

راضی مشو که بنده­ی ناچیزی

عاصی شود، به غیر تو روی آرد

راضی مشو که سیل سرشکش را

در پای جام باده فرو ریزد

 

از تنگنای محبس تاریکی

از منجلاب تیره­ی این دنیا

بانگ پر از نیاز مرا بشنو

آه، ای خدای قادر بی­همتا

                             فروغ فرخزاد

     

 

 

دست کوتاه من و دامن آن سرو بلند

 

دیو شب

 

لای لای، ای پسر کوچک من

دیده بربند که شب آمده است

دیده بربند که این دیو سیاه

خون به کف، خنده به لب آمده است

 

سر به دامان منِ خسته گذار

گوش کن بانگ قدم­هایش را

کمر نارون پیر شکست

تا که بگذاشت بر آن پایش را

 

آه، بگذار که بر پنجره­ها

پرده­ها را بکشم سرتاسر 

با دوصد چشم پر از آتش و خون

می­کِشد دم به دم از پنجره سر

 

از شرار نفسش بود که سوخت

مرد چوپان به دل دشت خموش

وای، آرام که این زنگیِ مست

پشت در داده به آوای تو گوش

 

یادم آید که چو طفلی شیطان

مادر خسته­ی خود را آزرد

دیو شب در دل تاریکی­ها

بی­خبر آمد و طفلک را برد

 

شیشه­ی پنجره­ها می­لرزد

تا که او نعره­زنان می­آید

بانگ سر داده که کو آن کودک

گوش کن، پنجه به در می­ساید

 

نه! برو، دور شو ای بدسیرت

دور شو، از رخ تو بیزارم

کی توانی بربائیش از من

تا که من در بر او بیدارم

 

ناگهان خامشی خانه شکست

دیو شب بانگ برآورد که آه!

بس کن ای زن که نترسم از تو

دامنت رنگِ گناه است، گناه

 

دیوم اما تو ز من دیوتری

مادر و دامنِ ننگ­آلوده؟!

آه، بردار سرش از دامن

طفلکِ پاک، کجا آسوده؟ 

 

بانگ می­­میرد و در آتش درد

می­گدازد دل چون آهن من

می­کنم ناله که کامی! کامی!

وای بردار سر از دامن من

                                فروغ فرخزاد

 

 

 

تو عید شبکه 3 یک یه سریال داره به اسم "وفا"

من درست و حسابی ندیدمش. این دو سه قسمت اخیر رو دیدم ولی از همون اول خیلی اتفاقی تیتراژ پایانی اون رو دیدم و آوازش رو شنیدم. خیلی قشنگ بود:

 

عشق است و آتش و خون، داغ است و دردِ دوری

 

                             کی می­توان نگفتن؟ کی می­توان صبوری؟

                      

خوش باشید!

 

  نوشته شده در  دوشنبه 7 فروردین1385ساعت 17:54  توسط فائزه سوداگری  | 

سلام.

 

سال 85 هم اومد. 84 رفت. عجب سالی بود این 84. از رفتنش خوشحالم. هرچند که همچین به 85 امیدی ندارم. دیروز داشتم به این فکر می­کردم که دارم پیر میشم (چه وحشتناک پیر می­شوم این روزها...) نه پیری سنی و ظاهری. دارم سنگین میشم و کرخت. یاد شیطنت­هام افتادم و سوتی­هایی که می­دادم هر جا، جلوی همه. قدیم­ها شندره خوشحال بودم. الان بیشتر وقت­ها نگرانم. این نگرانی رو دوست ندارم. این یه حس پیر شدن بهم میده.

84 گذشت، 85 هم می­گذره. چی می­مونه؟

اه! بدجور اسیر نوستالژی­ام ها! می­بینید. بدترین چیزش هم اینه که من لحظه­های حال، به چشم گذشته­های آینده نگاه می­کنم و حال رو با این دید می­خوام بسازم. مسخره است!

 

یه قسمت از یه شعر فریدون مشیری:

اگر احساس می­گنجید در شعر،

بجز خاکستر از دفتر نمی­ماند

وگر الهام می­جوشید با حرف،

زبان، از ناتوانی در نمی­ماند

 

باز دوباره من یه لیست بلند بالا دارم از کارهایی که می­خوام تو تعطیلات بکنم، کتاب­هایی که بخونم، درس­هایی که یاد بگیرم، جاهایی که برم، فیلم­های که ببینم و ... ولی مطمئنم آخر عید من می­مونم و همون لیست! آخه یکی نیست بگه تو مگه مریضی که لیست می­نویسی؟!!!

 

 

 

شب تاريك و سنگستان ومن مست

 

قدح از دست من افتاد و نشكست

 

نگهدارنده­اش نيكو نگه داشت

 

وگرنه صد قدح نفتاده بشكست

 

---------------------------------------------------------------------

چیزی که تا اینجا خوندید رو من روز اول فروردین نوشتم که آپ کنم ولی وقت نشد اون لحظه. Save کردمش که بعداً بفرستم. ولی به دلیل تنبلی نشد. اگه توضیح بدم، عمق فاجعه تنبلی من رو می­فهمید.

من معمولاً این نوشته­ها رو روی    desktop کامپیوترم save می­کنم بعد آپ می­کنم. این یکی رو توی My Documents ام save کردم. بعد هم حال این رو نداشتم که از اون تو بازش کنم!!! تنبلی رو حال کردید؟!

 

الان هم حال بیشتر حرف زدن رو ندارم.

تازه این روزها شده­ام دختر خوب خونه! اهل تمیزی و جارو و ظرف و ...

تا کی دووم میارم رو نمی­دونم.

 

خب فعلاً

 

  نوشته شده در  شنبه 5 فروردین1385ساعت 14:25  توسط فائزه سوداگری  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.ir