تبليغاتX
من و سکوت و صبوری؟ من و تحمل دوری؟
 
 

 

   سلام.

 

بعضی حرف­ها هست که آدم بلند بلند با خودش نگه نمی­تونه باورشون کنه.

بعضی آرزوها هست که فقط شنیده شدنشون از زبون دیگران می­تونه امید به تحققش رو تو دل آدم روشن کنه.

یه سری چیزها هست که آدم حس می­کنه ولی برای باورش تایید دیگران رو احتیاج داره.

یه سری کارها هست که انجامشون جرئت می­خواد. جرئت هم فقط با یقین ایجاد میشه.

دوست دارم یه چیزهایی رو باور کنم. خدایا کمک کن تا یقین کنم. درست و غلطش الان برام مهم نیست. فقط اون یقین رو احتیاج دارم.

 

"سرّ این که آتش بر ابراهیم سرد می­شود یقین است. اگر تو هم یقین کنی که آتش بی اذن صاحب آتش نمی­سوزاند، یر تو هم سرد و گلستان می­شود..."  شهید آوینی

 

چند وقتیه که خواهرم مریضه. زمستون­ها معمولاً اینطوری میشه. با شروع سرما شروع می­کنه به سرفه کردن. سرفه­های وحشتناک. خیلی خشک. از بچگی اینجوری بود. خیلی وقت هم هست که دکتر نمیره. از چند سال پیش به این ور دیگه نرفت پیش دکتر ریه­اش. با یه سری قرص و شربت فقط آرومش می­کردیم. کلاً با دکتر رفتن میونه خوبی نداریم ما! مامانم خیلی حرص می­خوره. امسال دیگه تحمل مامانم تموم شد. کلاً مامانم خیلی رو ما حساسه. با کمترین مریضی­ای که می­گیریم، فکر می­کنه که الانه که بمیریم. چون زورش هم به ما نمی­رسه که مجبورمون کنه بریم دکتر، تنها کاری که می­تونه بکنه اینه که آخرین آرزوهای این جوانان ناکام از دنیا رفته رو برآورده کنه!!! خیلی اذیت می­کنیم مامانم رو. (خدا بچه­هایی مثل ما رو به هیچکس نده، آمین!)

چند وقت پیش یکی از دوست­هامون از سرطان ریه فوت شد. جوون بود خیلی جوون. از مریضی و مرگش چیزی ننوشتم، چون نتونستم. اونقدر غیر قابل باور بود برامون. دوست داییم بود از بچگی. مثل دایی­ام بود. خیلی خاطره از بچگی باهاش داشتم. تازه هم ازدواج کرده بود. سی و خورده­ای سالش بود. تابستون شنیدیم که سرطان ریه گرفته. هر کاری کردند و هر درمانی، فایده­ای نکرد. کمتر از دو هفته پیش فوت کرد. خدا رحمتش کنه. هرچند که هنوز نمی­تونم مرگش رو باور کنم.

بعد از بیماری و فوت این دوست، مامانم حساس­تر شد. امروز به زور خواهرم رو برده دکتر. هنوز برنگشته­اند. قبل از رفتنشون ترس رو تو چشم­های مامانم دیدم. جدی جدی می­ترسید که خواهرم یه بیماری جدی داشته باشه. من که می­دونم فاطمه (خواهرم) چیزیش نیست ولی دلم برای مامانم سوخت. خیلی تنهاست. از بچه­هاش هیچ خیری ندیده.

 

... ای وای مادرم...

 

ای وای مادرم

 

چند روزیه که مدام به کاست لولیان شهرام ناظری گوش می­دم. خیلی قشنگه. اگه خواستید حتماً بخریدش. ضرر نمی­کنید.

 

تلویزیون قراره تو عید فیلم Cold Mountain (کوهستان سرد) رو نشون بده. این فیلم یکی از قشنگ­ترین فیلم­هاییه که من دیدم. مدل عشق تو این فیلم رو بدجور می­پسندم. اصلاً داستانش رو خیلی دوست دارم. وقتی دیدمش، تا دو هفته نمی­تونستم از فکرش بیام بیرون. غمی که داشتم خیلی محسوس بود. اونقدر روم اثر داشت که نمی­تونستم چند بار نبینمش.

حالا من نمی­دونم تلویزیون از این چی می­خواد نشون بده! ما منتظریم که یک ورژن کاملاً جدید، با داستان جدید، شخصیت­های جدید و ... ببینیم.

 

Cold Mountain

 

خدا این فیلم­های صحنه دار خارجی رو خیر بده! باعث میشن خلاقیت نویسندگان تلویزیون زیاد بشه. شخصیت­پردازی­شون تقویت بشه و کلی هم درس و نکته اخلاقی ملت یاد می­گیرن.

مطمئنناً هم IQ ملت عمراً در این حد باشه که متوجه بشن یه چیزهایی تو فیلم اصلاً با هم جور در نمیان ها! جدی می­گم. شوخی هم ندارم! شما چرا باور نمی­کنید؟ دِهه، شما خودتون ذهنتون منحرفه، برداشت غلط از یه فیلم ارزشی می­کنید.

در همه فیلم­ها یا همه خواهر و برادرند، یا ازدواج کرده­اند. مهم نیست که هیچ نشونه­ای از ازدواج ندارند، نه، دلشون باید پاک باشه!

 

دوست دختر و دوست پسر؟ نه، شوخی نفرمایید لطفاً. بفرمایید خواهر و برادر!.... حالا اگه خیلی اصرار دارید که راه نداره و نمیشه، زن و شوهر!

...اِِِ، می­فرمایید که مرده از قبل زن داشته؟ نه، خب چه اشکالی داره؟ از نظر شرعی هم درسته، شرع اجازه داده همسر دوم اختیار کنه یک مرد. خب استطاعت داره... چی؟ می­فرمایید در مسیحیت این قانون نیست؟ خب شما گویا پایه­های دینی­تون زیاد محکم نیست. شما مگر نمی­دانید که سیل گرایش به اسلام همه غرب را دارد می­برد. خب به اسلام مشرف شده دیگه. به سلامتی و شادی. چه ازدواج میمون و مبارکی....   اه آقا شما دیگه خیلی مته به خشخاش می­گذارید ها! پس مسلمان نشده؟ خب اصلاً همین! ببینید چقدر مسیحیت مشکل داره. هی به اسلام حمله می­کنند و اله و بله می­کنند. خودشان بروند مشکلات مسیحیتشان را حل بکنند. اگر نمی­توانند، خب بیایند ما راهنمایی­شان می­کنیم... چی؟ از بحث دور شدم؟ نه آقا بحث همه بر سر همین است دیگر.... کجا بودیم؟ آهان پس زن و شوهر نبودند؟ پس چی بودند؟ آهان فهمیدم، نامزد هستند. عصبانی شدم ها! عمراً از این دیگه پایین­تر بیام. نامزدند همین. با من بحث نکن.

اصلاً می­دانید چیه؟ شما جنبه دیدن فیلم خارجی آن هم آخرین فیلم­های تولید شده را ندارید. باید همان سریال­ها و فیلم­های در حد فهمتان را ببینید.

...آقا جمع کنید این بساط را. این فیلم را پخش نکنید، برایشان همان سریال پلیس جوان بگذارید یا در نهایت فیلم اجاره نشین­ها.

ملت که جنبه ندارند....

 

(پ.ن: قصد توهین به اسلام را نداشتم)

 

 

 

  نوشته شده در  یکشنبه 28 اسفند1384ساعت 19:16  توسط فائزه سوداگری  | 

چقدر مسخره است که برای یه دنیای بی­در و پیکری مثل اینترنت مرز بکشی و حریم تعیین کنی.

چقدر بی­معنی و مزخرفه که برای خواننده­های وبلاگت آشنا و غیر آشنا، دوست و غیر دوست تعیین کنی.

چند وقت شنیدم که یک نفری که من خیلی ازش خوشم نمیاد، وبلاگم رو می­خونه. ناراحت شدم. به خودم گفتم که "اه، فقط مونده بود که این هم بخونه..." الان که فکر می­کنم از این اخلاق گندم بدم میاد. از خودم باید خجالت بکشم. اینترنت مرزبردار نیست. حداقل وبلاگ نویسی اینجوری نیست. مجبور نیستی وبلاگ با اسم اصلی­ات بنویسی و بعد دو قورت و نیمت هم باقی باشه که فلانی چطوری به خودش اجازه میده که در مورد وبلاگ من نظر بده. خیلی خود خواه و مغروری. خیلی!

 

عید خیلی خیلی نزدیکه. همه چیز حال و هوای بهار رو داره ولی من اصلاً حال و هوای بهار رو ندارم. هنوز هیچ چیزی رو تمیز نکردم، درست و حسابی خرید نکرده­ام، هیچی، هیچی. تو اتاق و دلی مثل مال من که عمو نوروز نمیاد. فکر کنم چندشش بشه از اینکه بیاد اینجا.

 

امروز که رفته بودم خرید، یه عالمه ماهی قرمز دیدم. یاد بچگی­هام افتادم. یاد ماهی قرمزهایی که خفه کردم!!! جدی می­گم ها. خیلی­ها می­دونند که من قاتل جک و جونورها بودم.

منی که الان می­بینید، با چیزی که بچگی­هام بودم زمین تا آسمون فرق دارم. من یه بچه شیطون بودم که از دیوار راست هم بالا می­رفتم. کسی از دست من آسایش نداشت. اصلاً شبیه دخترها نبودم. از سر و قیافه گرفته تا رفتار و بازی­ها و دوست­ها. من با عروسک بازی و اینا میونه که نداشتم هیچ، هیچ عروسک یا اسباب بازی­ای از دست من سالم نمی­موند. من یا در حال خاک بازی بودم، یا فوتبال، یا دوچرخه سواری یا نجاری یا آتیش زدن... خلاصه واسه خودم یه شیطون بودم. زمونه آرومم کرد، کرک و پرم رو ریخت!!! شدم اینی که می­بینید.

 

ماهی قرمز ناز نازی!!!

 

بحث ماهی­ها رو داشتم می­گفتم: من بالای تنگ ماهی­ها وای میستادم و زل می­زدم به ماهی­ها، بعد در یک لحظه یک دفعه دستم رو می­بردم تو تنگ و یه ماهی رو می­گرفتم و از آب در میاوردم. حالا بسته به مودی که داشتم، یا چند لحظه صبر می­کردم و بعدش ماهیه رو ول می­کردم تو آب یا اینکه یه قرچ تو دستم لهش می­کردم و بعد می­انداختمش تو آب. ولی از همه اینها جالب تر این بود که خیلی تمیز و مرتب ماهی رو می­پیچیدم تو یه دستمال کاغذی و میذاشتمش تو کشوم!!! ترسیدید الان؟! ترس نداره که من همینم. الان چند سالیه که آروم شدم ولی ذاتم همونه. همون ماهی کُش!

تازه ماهی­ها که مهم نیستند، باید سر فرصت انواع و اقسام بلاهایی که سر مورچه­ها و گربه­ها و جوجه­ها می­آوردم رو براتون تعریف کنم. تازه با مگس­ها هم کلی ماجرا داشتیم. فقط اینو بگم که من و پسر خالم مگس­ها رو می­گرفتیم و می­زدیمشون به نوک سیخ و بعد کبابشون می­کردیم!!!

اه. نترسید، فرار نکنید....

 

دیروز کتاب دو دنیای گلی ترقی رو خوندم. خیلی قشنگ بود. تعریفش رو تو چلچراغ خونده بودم. داستان­هاش به دلم نشست.

داستان­های ایرانی کم می­خونم. آخه از این رمان­های مسخره مخصوص دختر دبیرستانی­ها خیلی واهمه دارم. باید مطمئن بشم که یه کتاب ارزش خوندن داره بعد بخونمش. دو دنیا برام جالب بود. ذهنم رو درگیر کرد. دوست دارم کتاب اینجوری باشه. آشنا بزنه شخصیت­هاش، محله­هاش، زمان­هاش.

 

چقدر خوشحالم که تعطیلات داره شروع میشه، روزهای تعطیلی و خواب و کتاب و فیلم. وای که چقدر خوش میگذره!

  نوشته شده در  جمعه 26 اسفند1384ساعت 21:47  توسط فائزه سوداگری  | 

 

چه آتشی

 

چه آتشی، جه آتشی،

چه پیچ و تاب دلکشی.

جرقه­ها، ستاره­های زرنشان

زبانه­ها، شراره­های زرفشان

ستاره بارد از زمین،

                         بر آسمان و کهکشان!

 

صدای خشک سوختن،

نوید می­دهد به من،

که می­رسی به جان، ز تن،

اگر رهی ز خویشتن!

 

تو ای بهار بی­خزان

شکفته همچو ارغوان

کنار آتش روان

 

تو ای صفای چهره­ات،

ز تاب شعله، آتشین!

رُخَت ز رقص شعله­ها،

گل آفرین، گل آفرین

ربوده هوش ما ز سر

به نغمه­های دلنشین

 

به آسمان نگاه کن

میان این جرقه­ها

تبسمی به ماه کن!

به آن ستاره هم بگو:

- تو نیز اگر جرقه­ای ز آتشی،

در آتش کدام یار نازنین

چو من زبانه می­کشی...؟

                              فریدون مشیری

 

این که من عاشق آتشم رو که حتماً مستحضر هستید! اما من با وجود این همه عشق به عمرم چهارشنبه سوری آتیش بازی نکرده­ام. حداقل به این شکلی که الان هست، بازی نکرده­ام.

وحشتناکه این کارها. دم خونه ما (اکباتان) که اصلاً کسی امنیت جانی نداره. تا صبح سرو صدا و انفجاره. دوده و شعله که زبونه می­کشه.

چطوری مردم این همه خطر می­کنند. خود آتیش هیچ مشکلی نداره. آدم از این ترقه­ها و نارنجک­ها می­ترسه که از قصد می­اندازند زیر پای مردم.

خدا امشب رو به خیر بگذرونه. چند نفر می­سوزند؟ چند نفر می­میرند؟ چند نفر تا آخر عمر یه چهره­ی دفرمه رو تو آینه می­بینند؟ سوزش رو با تمام وجود حس می­کنند؟

برای چی آخه؟

 

 

 

 

 

  نوشته شده در  سه شنبه 23 اسفند1384ساعت 20:29  توسط فائزه سوداگری  | 

سلام.

امروز اصلاً حال خوبی ندارم. حال و هوای بدی دارم. دلم داغونه.

یه سری اشتباه افتضاح امروز کردم. جایی که باید خفه می­شدم و زبونم رو نگه می­داشتم، نتونستم. حرف­هایی که نباید می­زدم، زدم. دلی رو که نباید می­شکستم، شکستم. از دست خودم دلخورم.

ولی یه چیزهایی تو دلم ریخت. یه حرمت­هایی شکست، یه بندهای محبتی پاره شد.

 

یه دوست که برام خیلی مهم بود، دیگه نیست. یکی که بود و نبودش برام مهم بود، دیگه فکر نمی­کنم دلنگرانش بشم یا انتظار دیدنش رو بکشم. دلم یه حال بدی داره. حس می­کنم داره سنگ می­شه. قشنگ محکم شدنش رو در مورد اون دوست حس می­کنم. اصلاً جالب نیست ولی یه واقعیته. دارم حس می­کنم که دل کندن یعنی چی. قبل از این نمی­تونستم حال کسی رو که قهر طولانی مدت می­کنه، کسی که طلاق می­گیره، کسی که قید دیگران رو می­زنه حس کنم ولی امروز خیلی راحت حسش کردم. راحت که نه، درست­تر اینه که بگم خیلی از نزدیک حس کردم. اینکه رشته­های محبت بریده شد، بهترین تفسیرشه.

نه دنبال مقصر می­گردم، نه دلیل. ولی شکست بد هم شکست...

 

سوگندها غلیظ­تر از شهد کندوان

در روزهای بودن من با تو

پیمان جاودان

 

دیدی به سنگ حادثه ناگاه

کندو شکست و ریخت

زنبور پر کشید

           از این آشیان گریخت

و رشته­ی مودت ما

این رشته­های بافته

                    - اما چه بی­دوام-

پاره شد و گسیخت؟

 

باور نداشتیم،

                ولی باور

افسانه­ای­ست،

                 نیست؟

                     حمید مصدق   

 

اعتراف

 

 

 

گفتم که امروز حالم خوب نیست. نمی­دونم چرا اما می­خوام اعتراف کنم. اعتراف به چیزی که تا حالا بدجور کتمانش کرده­ام. فقط یه نفر ازش خبر داره – ضحی- حالا تو نبودن ضحی دلم اونقدر گرفته و تنگه که نتونستم به نقشم به عنوان یه بی­تفاوت و بی­احساس ادامه بدم. اعتراف می­کنم:

من یک نفر رو دوست دارم. یه دوست داشتن یک طرفه. کسی رو دوست دارم که خیلی از من دوره، حداقل دنیاش خیلی خیلی از من دوره. خیلی به ندرت می­بینمش. یه دوست داشتن مسخره!

گاهی فکر می­کنم این همه مشغولیتی که برای خودم درست کرده­ام، اینهمه وقت گذروندن، تا شب بیرون بودن و نبودن، پرسه زدن­های بی­هدف، فقط و فقط برای فرار از فکر و یادشه. برای اینکه اونقدر خودم رو خسته کنم که شب قبل از خواب فکرش آزارم نده. برای اینکه به خودم بقبولونم که برام مهم نیست، چیزهای خیلی خیلی مهم­تری دارم که باید به فکرشون باشم. امان از دست این دل صاحب مرده! آخه یکی نیست بگه چه مرگته؟ مریضی؟ چی می­خوای؟ اصلاً واسه چی؟ که چی؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟

 

 

مدت­هاست دارم سعی می­کنم بی­خیال شم. برام مهم نباشه. اونقدر مشغول باشم که حتی فکرش هم سراغم نیاد ولی نمی­تونم. هرچند وقت یه بار می­رم تو ترک ولی شکست می­خورم. دوباره روز از نو، روزی از نو.

امروز که خیلی داغون بودم، دیدم که خیلی خسته تنهام. خیلی تحت فشارم. دلم یکی رو خواست که بتونم حرفهام رو باهاش بزنم. شاید این مسخره­ترین دلیل برای دوست داشتن باشه، یه نیاز خیلی خیلی دون، ولی خوب من همینم دیگه! دلم کوچیکه. طاقت کشیدن بارهای بزرگ غم رو تنهایی ندارم. خیلی تنهام و دلم یه همسخن می­خواد بیشتر از هر چیز و هر کس دیگه.

 

 

او هوایم را داشت

که پیاده روها لیز و یخبندان بود

بی­هوا رفت

بی هوا ماندم

چه هوایش امروز

که پیاده روها لیز و یخبندان است،

در سرم پیچیده است

                                                            محمد زهری

 

امشب اصلاًَ حالم خوب نیست.

                          

 

  نوشته شده در  دوشنبه 22 اسفند1384ساعت 22:35  توسط فائزه سوداگری  | 

 

چقدر سخته زندگی!

دوباره چم شده؟ نمی­دونم چرا دارم این حرف رو می­زنم. اصلاً زندگی چی هست که من از سختی و آسونی­اش بگم؟....

 

 

ضحی برای مسابقات بسکتبال رفته ساری. چند روزی هست که رفته و حالا حالاها هم برنمی­گرده. دلم براش تنگ شده. دوبار تلفنی باهاش حرف زدم. وسوسه اینکه پاشم برم شمال بدجور تو سرمه. حیف که پروبالم بسته است! اگه می­تونستم پا می­شدم با اولین ماشینی که گیرم میومد می­رفتم. دلتنگشم. چقدر رفیق بامعرفت داشتن خوبه. چقدر رفیق بی­معرفت بودن بده!

 

پنج­شنبه خیلی خیلی بهم خوش گذشت.

صبح رفتم دانشگاه. باید می­رفتم خونه خاله­ام اینا برای خواهرم یک مقدار دارو می­گرفتم! (توضیح بیشتر نمیدم که چرا باید از خونه خاله­ام اینا دارو می­گرفتم، چون سابقه ما در دکتر نرفتن مشهور خاص و عامه!)

ظهر با فاطمه رفتیم ناهار خوردیم. خوش گذشت. دلم باز شد. گرفته بود. تنگ بود، دلتنگ بود...

فاطمه باید می­رفت کلاس زبان. سر میرداماد پیاده شدم که خودم برم تا نیاوران. تمام خیابون میرداماد رو پیاده رفتم تا شریعتی. آی خوشم میاد از علاف قدم زدن. از لِک و لِک رفتن و با خود حرف زدن و فکر کردن.

برگشت هم همین­طور خوش خوشک می­اومدم. نزدیک خونه­مون یه کتاب فروشی هست. از این "نشر شهر" ها. قبلاً خیلی بهش سر نمی­زدم، شهر کتاب رو بیشتر دوست داشتم ولی جدیداً زیاد سراغش می­رم. همه کتابی داره. دو تا کتاب شعر گرفتم. یکی از حمید مصدق، یکی هم فریدون مشیری. شعرهاشون رو هم نشستم همه رو خوندم. خیلی خیلی روز خوبی بود. کاش بیشتر از این وقت صرف خودم می­کردم. صرف علافی­هام و دلم.

 

مرا به من بگذار

به خویشتن بگذار

من و تلاطم دریا

تو و صلابت سنگ

من و شکوهِ تو

                - ای پر شکوهِ خشم آهنگ

 

من و سکوت و صبوری؟

من و تحمل دوری؟

 

مگر چه بود محبت،

     که سنگ سنگش را

                           - به سر زدم با شوق؟

 

من از هجوم هجاهای عشق می­ترسم

امید بی­ثمری خانه در دلم کرده­­ست

به دشت و باغ و بیابان

به برگ برگ درختان،

و روح سبز گیاهان

گر از کمند تو دل رست

دوباره آورم ایمان

                       - که عشق بیهوده­ست!

 

مرا به خود بگذار

مرا به خاک سپار

کسی؟!

     نه، هیچ کسی را دگر نمی­خواهم

خوشا صفای صبوحی

                   صدای نوشانوش

                                       ز جمله می­خواران

خوشا شراب و

 - ترنم باران

 

گلی برای کبوتر

گلی برای بهاران

گلی برای کسی که

                مرا صدا می­زد

                                     - ز پشتِ نیزاران

                                                           حمید مصدق

 

 

 

  نوشته شده در  جمعه 19 اسفند1384ساعت 22:10  توسط فائزه سوداگری  | 

سلام.

دیشب یک کتاب خیلی قشنگ خوندم:

"خرده جنایت­های زَناشوهری" نوشته اریک امانوئل اشمیت

خیلی قشنگ بود. چند وقت پیش یکی دو صفحه اولش رو خوندم، خیلی خوشم اومد. نشد که بقیه­اش رو بخونم تا دیشب. یک قسمتش رو که برام خیلی جالب بود که می­نویسم. البته همه­اش جالب بود ولی نمی­خوام داستان رو لو بدم. خودتون برید بخونیدش. یه کتاب خیلی کوچیک و لاغره!!!

 

دیالوگ یک زوجه:

 

ژیل:    .... از عشق توقع داری

لیزا:     آره

ژیل:     در حالی که این عشقه که از تو توقع داره. تو می­خوای که عشق بهت ثابت کنه که وجود داره. چه اشتباهی! این تویی که باید ثابت کنی که اون وجود داره.

لیزا: چطوری؟

ژیل: با اعتماد کردن

....

 

 دیروز با یک دوستم حرف می­زدم که باعث شد یاد وبلاگ یکی از بچه­های دانشگاه بیفتم. وبلاگ دفترچه ی آبی یه شعر اونجا خوندم که خیلی خیلی ازش خوشم اومد. بدون اجازه از صاحب وبلاگ و شاعر شعر اون رو اینجا می­نویسم.  نمی دونم چرا دیگه نمی نویسه. شاید به خاطر امتحان علوم پایه است.

 

شمع

 

وقتی عاشق بود،  نگران معشوقش بود...

                          نگران همه­ی چيزهايی که شايد نشود...

وقتی معشوق شد، نگران عاشقش شد..

                          نگران همه­ی چيزهايی که شايد بشود...

عشق همواره برايش آتشی بود سوزان..

                              بار اول دلش سوخت...

                          بار ديگر چشمانش سوخت...

 

 

 

 

امشب یه حال عجیبی دارم. رفلکس ندارم. خیلی عادی­ام. احساس خاصی ندارم. نه شادم، نه غمگین، نه عصبانی، نه دلخور نه ... هیچی... عادی عادی. عجیبه. دوست ندارم اینجوری باشم. طبیعی نیست اصلاً.

ز بس که توبه نمودم، زبس که توبه شکستم

فغان توبه برآمد زبس شکستم و بستم...

 

  نوشته شده در  یکشنبه 14 اسفند1384ساعت 22:17  توسط فائزه سوداگری  | 

سلام.

تاخیر دارم و چند فازی عقبم. ولی مهم نیست.

امروز خوبم و خوش و سرحال. یه کارگاهی که داشتیم به خوبی تمام برگزار شد و تموم شد. خسته شدم ولی تمام خستگی­هام از تنم در رفت امروز. دو تا از بچه­ها خداحافظی­شون بود با کارگاه روش تحقیق. آخرین کارگاهی بود که به عنوان دانشجو تدریس می­کردند. دلم براشون تنگ میشه. این روزها دارم می­بینم که دلم به زودی برای خیلی­ها تنگ میشه. چقدر آدم­هایی که وارد زندگی آدم میشند و بعضی­ها خیلی آروم و بعضی­ها هم با سختی و مثل یه حادثه و یا فاجعه و یا سخت از اون خارج میشن.

بعضی وقت­ها آدم حس می­کنه که داره تنها میشه با اینکه دور و برش پر از آدم­های مختلفه. با اینکه شاید کسی که داره دور میشه خیلی بهش نزدیک نیستند ولی دل عجیب براشون تنگ میشه.

 

پریروز (چهارشنبه) خیلی خسته بودم، به زور خودم رو سر پا نگه داشته بودم. با این حال برای شام با بچه­ها رفتیم بیرون. خوش گذشت. خیلی وقت بود اینجوری نرفته بودیم بیرون. فرداش هم تدریس داشتم و هنوز اسلاید درست نکرده بودم. تا صبح یک دقیق هم نخوابیدم. تمام مدت هم می­ترسیدم که تموم نشه، درست شد شکر خدا. خوب هم شد ازش راضی بودم. کم پیش میاد که از یه چیزی راضی باشم ولی با اینکه اون چیزی که از قبل دوست داشتم باشه نبود ولی راضی­ام کرد. تمام روز چشم­هام قرمز بود. مامانم که می­ترسید بذاره برم دانشگاه. آخه من اصلاً از این سابقه­ها ندارم. من حالم خوب بود و پر انرژی هم بودم. عجیبه­ها! تازه عصر هم رفتم یه کتاب فروشی و کلی حال کردم. من جلوی بعضی مغازه­ها پاهام سست میشه و نمی­تونم راهم رو بکشم و برم. دست و دلم می­لرزه!!! یکی از این مغازه­ها کتاب فروشی­هاست. چند روز پیش با یکی از دوست­ها داشتیم به این فکر می­کردیم که چقدر حال میده آدم با پونصد ششصد هزار تومن بره تو کتاب فروشی­ها و با یه عالمه کتاب بیاد بیرون. هههههیییییللللکککک (این صداییه که آدم وقتی یه غذای خوشمزه رو می بینه با در آوردن زبونش در میاره. امتحانش کنید!!!)

 

یه دوستم این روزها دلگیره وناراحت. دیدن ناراحتی­اش برام سخته. خودش به فکر همه هست و همه رو نصیحت می­کنه. خوب هم نصیحت می­کنه و سنگ صبور آدمه ولی نمی­خواد قبول کنه که خودش هم به سنگ صبور احتیاج داره. می­گه: "خودت رو اذیت نکن" ولی خودش بیشتر از همه خودش رو اذیت می­کنه. نمی­دونم در چه حالیه. هیچ وقت گله نمی­کنه. می­ریزه تو خودش ولی اگه اینجوری ادامه بده داغون میشه. دوست ندارم داغون شدنش رو ببینم. چقدر از ناتوانی خودم در کمک بهش ناراحتم. خدایا من نمی­تونم، تو کمکش کن.

 

سوک پیری

من موی خویش را نه از آن می­کنم سیاه

تا باز نوجوان شوم و نو کنم گناه

چون جامه­ها به وقت مصیبت سیه کنند

من موی از مصیبتِ پیری کنم سیاه

                                          رودکی

 

 

دود غم

اگر غم را چو آتش دود بودی

چهان، تاریک بودی جاودانه

در این گیتی سراسر گر بگردی

خردمندی نیابی شادمانه

                        شهید بلخی

 

دعا

دعوت من بر تو آن شد کایزدت عاشق کُناد

بر یکی سنگین دل نامهربان، چون خویشتن

تا بدانی درد عشق و داغ مهر و غم خوری

تا به هجر اندر بپیچی و بدانی قدر من

                                     رابعه

 

اندر همه دشت خاوران سنگی نیست

کز خون دل و دیده بر آن رنگی نیست

در هیچ زمان و هیچ فرسنگی نیست

کز دست غمت نشسته دلتنگی نیست

                     ابوسعید ابوالخیر

 

 

زدرد عشق تو با كس حكايتي كه نكردم
چرا جفاي تو كم شد؟ شكايتي كه نكردم
چه شد كه پاي دلم را ز دام خويش رهاندي؟
از آن اسير بلاكش حمايتي كه نكردم

                                 رهی معیری

 

 

 

 

  نوشته شده در  جمعه 12 اسفند1384ساعت 22:4  توسط فائزه سوداگری  | 

سلام.

دو سه روزی هست که داغونم. سه هفته است بدون اینکه پنج­شنبه یا جمعه استراحت کنم مدام دارم دوندگی می­کنم. خسته­ام. از خودم. از همه. از هرکی که دور و برمه. کم آوردم. می­دونم کم طاقتم. اه! اصلاً نمی­فهمم چه مرگمه. چند روز پیش نوشتم که تحملم زیاد شده، قوی شده­ام، امروز اونقدر خسته و ناتوان شدم که دوست دارم قید همه چیز رو بزنم. قید زندگی لعنتی رو. قید خودم رو. قید دیگران رو. دیگه نمی­تونم. نمی­تونم. نمی­تونم...

دیروز عصبی بودم و فقط پاچه دیگران رو می­گرفتم. امروز خسته­ام و حتی حال حرف زدن با دیگران روهم نداشتم. به زور خودم رو نگه داشتم. فردا چی میشه، خدا می­دونه.

امروز هم گذشت به هر سختی­ای که بود

                      در انتظار محنت فردا نشسته­ام

 

چند روزه که این بیت تو سرم می­چرخه:

طوریم نیست، خرد و خمیرم، فقط همین

 

                                   کم مانده است بی تو بمیرم، فقط همین

 

این بی­حوصلگی­ها مال پاییز بود، نه الان! مطمئنم که ساعت بیولوژیکم بدجور قاط زده. من یه حساسیت پوستی دارم که مخصوص بهاره. دستم جوش­های بدی می­زنه و می­خاره. اونقدر می­خارونمش که خون میاد. صورتم هم همین طور. اواسط بهار شروع میشه تا اوایل تابستون هم هست. از پریروز صورتم شروع کرد، امروز هم دستم رو داغون کردم اونقدر خاروندمش. مطمئنم که فصل­ها قاطی پاتی شده. مود پاییز و حساسیت بهار و کلافگی تابستون رو با هم دارم. نه، دیگه نمی­تونم. من تحملم تموم شده.

 

یه مدتیه که یه فکری تو سرمه که جرئت بیانش رو ندارم. اصلاً هروقت این فکر میاد تو سرم، سعی می­کنم بفرستمش اون گوشه موشه­های ذهنم و نذارم که جلو بیاد.

چند وقتیه که از خودم حالم بهم می­خوره. از این اخلاق سگی­ام! از اینهمه حرصی که می­خورم و حرصی که می­دم. من تا حالا از خیلی­­ها انتقاد کرده­ام. خیلی­ها رو زیر سوال برده­ام، گله کرده­ام. حالا می­بینم که چقدر ظلم کرده­ام. خیلی چیزها رو نادیده گرفته­ام. زحمت­ها رو بی­منت کرده­ام. منت گذاشته­ام....

نه، من خیلی خیلی آدم بدی هستم.

چقدر انسان ناسپاسه. چقدر کور و نفهمه (خودم رو می­گم، نه شما رو!)

 

محبت از درخت بیاموز که سایه از سر هیزم­شکن هم بر نمی­دارد.

 

این رو یه جا خوندم، نمی دونم از کیه ولی به دلم نشست:

 

..... و من باور نمی کنم

که تنها

به قدر تعداد انگشتان يک دست

از آن آغاز کذائی

رفته باشد

چه وحشتناک پير می شوم اين روزها

 ....

 

 

 

من برم تا بیشتر از این دپرستون نکرده­ام.

 

 

  نوشته شده در  دوشنبه 8 اسفند1384ساعت 21:25  توسط فائزه سوداگری  | 

سلام.

امشب فقط شعر می­نویسم. حال و حوصله حرف زدن (!) ندارم. به این نتیجه رسیده­ام که این دلتنگی­های جمعه هیچ ربطی به تعطیلی و بیکاری آدم نداره. امروز من بیکار نبودم ولی

 

جمعه­ها دل یاد دلبر می­کند....

 

 

 

خوشامد گویی

 

وه چه خوب آمدی صفا کردی

چه عجب شد که یاد ما کردی

ای بسا آرزوت می­کردم

خوب شد آمدی صفا کردی

آفتاب از کدام سمت دمید

که تو امروز یاد ما کردی؟

از چه دستی سحر بلند شدی

که تفقّد به بینوا کردی؟

قلم پا به اختیار تو بود

یا ز سهوالقلم خطا کردی؟

بی­وفایی مگر چه عیبی داشت

که پشیمان شدی، وفا کردی؟

شب مگر خواب تازه دیدی تو

که سحر یاد آشنا کردی؟

هیچ دیدی که اندرین مدت

ز فراقت به ما چها کردی؟

دست بردار از دلم ای شاه

که تو این ملک را گدا کردی

با تو هیچ آشتی نخواهم کرد

با همان پا که آمدی برگرد

                                                  ایرج میرزا

 

 

 

 

دردا و دریغا که چنین در هوسی

کردیم تن عزیز خس بهر خسی

زهر غم روزگار خوردیم بسی

از دست دل خویش، نه از دست کسی

                                     ازرقی هروی

 

 

 

 

 

خوشا دلی که مدام از پی نظر نرود

به هر درش که بخوانند بی­خبر نرود

طمع در آن لب شیرین نکردنم اولی

ولی چگونه مگس از پی شکر نرود

سواد دیده­ی غمدیده­ام به اشک مشوی

که نقش خال توام هرگز از نظر نرود

ز من چو باد صبا بوی خود دریغ مدار

چرا که بی سر زلف توام به سر نرود

دلا مباش چنین هرزه گرد و هرجایی

که هیچ کار زپیشت بدین هنر نرود

مکن به چشم حقارت نگاه در من مست

که آبروی شریعت بدین قدر نرود

من گدا هوس سروقامتی دارم

که دست در کمرش جز به سیم و زر نرود

تو کز مکارم اخلاق عالمی دگری

وفای عهد من از خاطرت به در نرود

سیاه نامه­تر از خود کسی نمی­بینم

چگونه چون قلمم دود دل به سر نرود

به تاج هدهدم از ره مبر که باز سفید

چو باشه در پی هر صید مختصر نرود

بیار باده و اول به دست حافظ ده

به شرط آن که ز مجلس سخن به در نرود

                                                   حافظ

 

 

 

شرح این قصه شنو از دو لب دوخته­ام

تا بسوزد دلت از بهر دل سوخته ام...

                                            فرخی یزدی

 

  نوشته شده در  جمعه 5 اسفند1384ساعت 21:40  توسط فائزه سوداگری  | 

سلام

 

من برگشتم.

بعد از اینهمه وقت.

مهم این نیست که چرا یه مدت ننوشتم؛ تو شرایط بدی بودم اما اگه می­خواستم می­تونستم. من یه چیزی رو تو این مدت خیلی خوب فهمیدم: همیشه ول کردن و آسون­ترین کار رو کردن، علاج نیست. خیلی وقت­ها هست ولی نه همیشه.

ول کردن، پشت پا زدن و رها کردن هیچ چیزی رو درست نمی­کنه. هر کاری آدم تو هر مرحله از زندگی­اش که انجام می­ده یه جزئی از وجودشه. اصلاً هر آدم چیز جدایی از کارهایی که انجام داده و می­ده که نیست. "من" اگه الان "من" هستم، با کارهایی که کرده­ام هستم، با حرف­هایی که زده­ام، با فکرهایی که کرده­ام. همه اینها به اضافه هزاران چیز دیگه در کنارش "من" رو ساخته­اند. من که نباید به خودم پشت پا بزنم. آدم می­تونه پشیمون بشه (خیلی وقت­ها میشه) ولی نباید همه کارهایی که کرده رو زیر سوال ببره و بی­خیالش بشه. نمیشه هرچند وقت یه بار کل وجودش رو فرمت کنه و بره از نو شروع کنه. این اصطلاح "پل­ها رو پشت سرش خراب کنه" رو نمی­خواستم بگم ولی هیچ جمله­ای گویاتر از این نیست. دوست ندارم آدمی باشم که هرچند وقت یه بار از کل گذشته­اش پشیمون میشه و از نو شروع می­کنه و راه دیگه­ای رو امتحان می­کنه. هنوز به وسط این راه جدید نرسیده، پشیمون میشه و یاد راه قبلی رو می­کنه. راهی که دیگه بهش بر نمی­گرده. سعی می­کنه یه راه جدید پیدا کنه اما اون هم سرنوشت بهتری از دو تا راه قبلی نداره.

بگذریم از این حرف­های بی­سرو ته من. من عادت دارم فکرهام رو بلند بلند با خودم بگم! بیشتر این­هایی که گفتم، حرف­هایی بود که دوست داشتم به یه دوست بگم ولی نتونستم. هیچ وقت اون موقعی که باید حرفی بزنم، نمی­زنم. الان هم اینها رو می­گم چون مطمئنم که اون دوست اینجا گذرش نمیفته و اینها رو نمی­خونه!

 

این چند روز دوباره سرم شلوغه. امروز هم یکی از روزهای خیلی خیلی شلوغ برای من بود. اما امروز خیلی شارژم. اصلاً خسته نبودم. وقتی اومدم خونه مثل یه بچه خوب شام رو هم آماده کردم و کلی هم کتاب خوندم. چسبید! قبول دارم که هرچی آدم کار بیشتری داشته باشه، از وقتش بهتر استفاده می­کنه.

امروز به یه چیزی خیلی توجه کردوم و روش فکر کردم:

خیلی تغییر کرده­ام. توانم خیلی بالاتر رفته. اون وقت­ها کمترین کاری که داشتم، اونقدر ذهنم رو درگیر می­کرد و وسواسی راجع بهش فکر می­کردم و به گمان خودم برنامه­ریزی می­کردم که یه بار ذهنی وحشتناک برام ایجاد می­کرد که نمی­دونستم از کجا شروع کنم یا چیکار کنم. امروز دیدم خیلی راحت کارها رو می­کنم، در آن واحد که دارم چندتا کار رو می­کنم، برنامه چیزهای دیگه رو هم می­ریزم، به چیزهایی که دوست دارم هم فکر می­کنم و در عین حال هم از لحظه­ها و کارهام هم لذت می­برم. خوشم اومد از این! فکر می­کنم توان انسان اونقدر زیاده که هرچی ازش استفاده کنه و کار بکشه (درست و حسابی ها!) توانش بیشتر میشه. موقعیت­های سخت رو خیلی راحت مدیریت می­کنه و کارها رو هم خوب انجام میده.

بعضی وقت­ها وقتی رشد بچه­ها رو می­دیدم و اینکه می­دیدم یه بچه­ای که تا دیروز هیچ کاری نمی­تونست بکنه الان می­دوه و راحت حرف می­زنه و کارهای مختلف می­کنه و می­فهمه، خیلی خوشم می­اومد. به خودم می­گفتم که چقدر خلقت انسان و رشد قشنگه. اون موقع اصلاً به این موضوع فکر نمی­کردم که یه آدم بالغ و بزرگ هم می­تونه "رشد" کنه و تغییر کنه. دنیا هیچ وقت ساکن و ثابت نیست. انسان هم همینطوره. تک تک کارهایی که می­کنیم، یه تغییر بزرگه تو ما. ما راه رفتن یه بچه رو می­بینیم و با دیدنش می­گیم که "قدرت خدا رو ببین" ولی اینهمه تغییر تو خودمون، تو توانایی­هامون رو اصلاً نمی­بینیم. چقدر قشنگه که انسان می­تونه رشد کنه. همیشه، همه جا، همه جور. خلقت خیلی عظیمه، خیلی.

 

امشب شنیدم و دیدم که با حرم امام­ها تو سامرا چیکار کرده­اند. اعصابم ریخته بهم. آخه یعنی چی؟ ما تو چه دورانی زندگی می­کنیم؟ یه عده آدم (آدم؟) چی فکر می­کنند؟ ..... اه. داغونه اعصابم.

تمام مدتی که تلویزیون تصاویر ویرانه­های حرم رو نشون می­داد، یاد سریال "مسافر ری" بودم. اونجایی که حرم امام حسین رو خراب کردند، حرف­های عبالعظیم خیلی قشنگ بود. بخصوص اونجایی که اون ماموره میگه اگه ایجا مقدس باشه، خودش مانع خراب شدنش میشه. عبدالعظیم هم میگه: اگه حسین (ع) قرار بود با معجزه از خودش دفاع کنه که تو عاشورا اون اتفاق ها نمی­افتاد (مضمون)

خیلی بی­شرفیه که آدم به مکان­های مذهبی و مقدس برای دیگران بی­احترامی کنه. می­خواد مسجد باشه یا کلیسا یا کنشت یا دیر و خانقاه هرچی باشه... بی­شرفی تا چه حد؟؟

 

چند تا شعر:

چون با سلام شروع کردم، یه بیت مربوط به سلام می­نویسم ولی همچین هم سلام نیست!

تو از اول سلامت پاسخ بدرود با خود داشت

                           اگرچه سحر صوتت جذبه­ی داوود با خود داشت

 

 

من خیلی از این شعر خوشم میاد:

 

ز دو ديده خون فشانم، ز غمت شب جدايي

                         چه كنم؟ كه هست اينها گل خير آشنايي

 

همه شب نهاده‌ام سر، چو سگان، بر آستانت

                         كه رقيب در نيايد به بهانه­ی گدايي

 

مژه‌ها و چشم يارم به نظر چنان نمايد

                         كه ميان سنبلستان چرد آهوي ختايي

 

در گلستان چشمم ز چه رو هميشه باز است؟

                         به اميد آنكه شايد تو به چشم من درآيي

 

سر برگ گل ندارم، به چه رو روم به گلشن؟

                         كه شنيده‌ام ز گلها همه بوي بي‌وفايي

 

به كدام مذهب است اين؟ به كدام ملت است اين؟

                        كه كشند عاشقي را، كه تو عاشقم چرايي؟

 

به طواف كعبه رفتم به حرم رهم ندادند

                         كه برون در چه كردي، كه درون خانه آيي؟

 

به قمار خانه رفتم، همه پاكباز ديدم

                        چو به صومعه رسيدم همه زاهد ريايي

 

در دير مي‌زدم من، كه يكي ز در در آمد

                        كه: درآ، درآ، عراقي، كه تو خاص از آن مايي

                                                      عراقی

 

جز دل تنگ من اي مونس جان جاي تو نيست

                                        تنگ مپسند دلی را که در او جا داری

 

Everything is okay at the End.
If it's not okay, Then it's not the End
.

 

 

شعریست در دلم

شعری که لفظ نیست، هوس نیست و ناله نیست

شعری که آتش است

شعری که می­گدازد و می­سوزدم مدام

شعری که کینه است و خروش است و انتقام

شعری که آشنا ننماید به هیچ گوش

شعری که بستگی نپذیرد به هیچ نام

شعریست در دلم

شعری که دوست دارم و نتوانمش سرود

می­خواهمش سرود و نمی­خواهمش سرود

شعری که چون نگاه نگنجد به قالبی

شعری که چون سکوت فرو مانده بر لبی

شعری که شوق زندگی و بیم مردن است

شعری که نعره است و نهیب است و شیون است

شعری که چون غرور، بلند است و سرکش است

شعری که آتش است

شعریست در دلم

شعری که دوست دارم و نتوانمش سرود

شعری از آنچه هست

شعری از آنچه بود

نادر نادرپور

 

 

برای امشب بسه!

خیلی خیلی خوشحالم که دوباره می­نویسم. از این به بعد ولش نمی­کنم. ممکنه مثلاً اگه وقت نداشته باشم حتی یک هفته اینطورها ننویسم ولی اینجوری نمی­رم مرخصی. مرخصی و دور شدن از یه محیط، از یه سری عادت باعث میشه که راحت ازش بگذریم.

از دل برود هرآنکه از دیده برفت... (ربطی نداشت!!!)

 

دل در گرو غصه بی­پایانی­ست

                   آشفتگی درون ساز بی­سامانی­ست

مامور هواشناسی قلبم گفت

                   تا صبح هوای دیده­ام بارانی­ست

 

هرکاری کردم عکس هام رو نتونستم آپ کنم. باشه برای بعد!

 

 

  نوشته شده در  چهارشنبه 3 اسفند1384ساعت 23:22  توسط فائزه سوداگری  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.ir