X
تبلیغات
من و سکوت و صبوری؟ من و تحمل دوری؟
 
 

سلام.

 

 تا یک مدت نمی­نویسم.

خسته نشده­ام. زده نشده­ام، پشیمون هم نیستم. وبلاگ نویسی دلم رو نزده.

 فقط الان تو شرایطی هستم که دیگه تحمل این رو ندارم که خودم رو موظف بدونم که این رو آپ کنم. شاید اگه...نه، هیچی، اصلاً مهم نیست.

 یه مدت می­رم مرخصی.

زود بر می­گردم. حتماً.

 

 

چه غریب ماندی ای دل! نه غمی، نه غمگساری

نه به انتظار یاری، نه ز یار انتظاری

 

غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد

که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری

 

چه چراغ چشم دارد دلم از شبان و روزان

که به هفت آسمانش نه ستاره­ای­ست باری

 

دل من! چه حیف بودی که چنین ز کار ماندی

چه هنر به کار بندم که نماند وقت کاری

 

نرسید آن که ماهی به تو پرتوی رساند

دل آبگینه بشکن که نماند جز غباری

 

همه عمر چشم بودم که مگر گلی بخندد

دگر ای امید خون شو که فرو خلید خاری

 

سحَرم کشیده خنجر که چرا شبت نکُشته­ست

تو بکُش که تا نیفتد دگرم به شب گذاری

 

به سرشک همچو باران ز برت چه بر خورم من؟

که چو سنگ تیره ماندی همه عمر بر مزاری

 

چو به زندگان نبخشی تو گناه زندگانی

بگذار تا بمیرد به بر تو زنده­واری

 

نه چنان شکست پشتم که دوباره سر برآرم

منم آن درخت پیری که نداشت برگ و باری

 

سرِ بی­پناهِ پیری به کنار گیر و بگذر

که به غیر مرگ دیگر نگشایدت کناری

 

به غروبِ این بیابان بنشین غریب و تنها

بنگر وفای یاران که رها کنند یاری...

                                                 ه.الف.سایه

 

 

 

خدانگهدار!

 

  نوشته شده در  جمعه 30 دی1384ساعت 13:44  توسط فائزه سوداگری  | 

سلام.

فصل امتحان­هاست و زمان بی­کاری من! آره، چون کلاس نداریم و من هم همچین اهل درس خوندن نیستم، وقت آزادم بیشتره این روزها. برای همین هم این طرف­ها زیاد پیدام میشه.

قرار بود دوشنبه خاله­ام از حج برگرده و مطمئناً فامیل درجه یک که میشیم ما! باید می­رفتیم فرودگاه. اما من سه­شنبه امتحان میکروب عملی داشتم و اصلاً فرصت این رو نداشتم. قرار شد من برم دانشگاه، عصر حدود ساعت 4:30 یا 5، وقتی همه دارن از فرودگاه میرن خونه خاله اینها من رو هم از دانشگاه سوار کنند و بریم یک مهمونی ساده فقط همین. زود هم بیایم چون امتحان دارم، مهمونی رسمی و درست و حسابی هم باشه چهارشنبه که ولیمه است و سالن و یک عالمه مهمون.

من دانشگاه بودم و ساعت 5 بود. خب خبری نبود. کسی هم به من زنگ نزد. ساعت شد 5:30 هنوز هم هیچی. من از دانشگاه به این امید اومدم بیرون که یک هوایی بخورم چون مطمئناً ماکزیمم تا 10 دقیقه بعد رسیدند. هوا هم عجیب سوز داشت. ساعت شد یک ربع به 6 ولی من در حال قندیل بستن بودم. خونه­ خودمون یا بقیه هیچ کس نبود، موبایل­هاهم اصلاً در دسترس نبودند. دیگه داشتم عصبی می­شدم. ساعت 6:15 بالاخره به من اطلاع دادند که به سلامتی تازه از فرودگاه دارن راه می­افتند و این مژده رو هم دادند که ترافیک خیلی سنگینه! قشنگ­تر از این امکان نداشت یکی بدشانسی بیاره. تو دانشگاه که مطمئناً پرنده هم پر نمی­زد پس من همچنان در ایستگاه اتوبوس نشسته بودم و از سرما می­لرزیدم. شیرین شیرین باید تا 7 منتظر می­شدم تا مامانم برسه ولی زودتر از اون­ها خاله­ام اینها که زودتر حرکت کرده بودند من بیچاره رو دیده بودند و نجاتم دادند!!! خانواده ما با اینکه خیلی زود به زود دور هم جمع میشن، اما من نمی­دونم چرا نمی­تونند به راحتی از هم دل بکنند! نتیجه این شد که ما ساعت 1 نیمه شب بود که برگشتیم خونه. من هنوز هیچی درس نخونده بودم. باید بیدار می­موندم. یک CD بود که داده بودند و باید برای امتحان می­دیدمش اما خب خواهرم هم نمی­تونه از اینترنت­گردی اش به خاطر من بیچاره بزنه که! تا ساعت 2:30 داشتم التماس می­کردم که کامپیوتر رو بده من. داد بالاخره اما من که نمی­تونم پای کامپیوتر بشینم ولی علافی­های تو اینترنتم رو نکنم که. نتیجه: تا 3:15 علاف بودم و ولگردی می­کردم. بالاخره از ترس بیدار نشدن، ساعت 4:30 خوابیدم و ساعت 6:30 مامانم به زور بیدارم کرد. تو این دو ساعت ناقابل هم فقط کابوس دیدم. داغون داغون بودم وقتی بلند شدم. منی که به عمرم کمتر از 7 ساعت نخوابیده بودم، با دو ساعت خواب چجوری زنده بودم؟

چشم­هام هیچی نمی­دید. گیج گیج بودم وقتی مامانم من رو رسوند دانشگاه. اونقدر گیج و مات که تو راهروهای دانشگاه گم شدم!!! نمی­تونستم از زیرزمین بیام طبقه همکف!

امتحان هم ساعت 8 قرار بود باشه. گیج و منگ، مثل مست­ها داشتم به زور خودم رو به بچه­ها می­رسوندم که از شنیدن یک خبر 100% هشیار شدم: همه نمونه سوال داشتند و من نداشتم!

خواب که سهله، اگه تو کما هم بودم این خبر  می­تونست بیدارم کنه.

خلاصه وراجی نکنم، بیدار شدم و امتحان فاجعه­ای دادم و عملی رو هم دادم. بد نشد شکر خدا. این یکی هم پاس میشه.

چهارشنبه امتحان آناتومی سر و گردن عملی داشتم و قاعدتاً دیگه این یه روز رو باید می­رفتم سالن تشریح برای دوره. ولی از اونجایی که هیچ قاعده و قانونی برای من وجود نداره، نرفتم!

تا عصر کمیته بودم و بیکار. نه اینکه بیکار، اتفاقاً سرم کلی هم شلوغ بود ولی اگه نبودم هم اتفاق خاصی نمی­افتاد. ساعت 3:45 دیگه از خستگی و خواب زدم بیرون. تو راه حالم خیلی خراب بود. دوباره داغونی و گیجی و منگی برگشته بود. چشم­هام باز بود ولی نمی­دیدم، نمی­فهمیدم. رفلکسی عمل می­کردم. هر چند لحظه یه بار هوشیاری­ام برمی­گشت و دوباره مغزم تعطیل می­شد. وحشتناک بود. حالت تهوع داشتم و سرم از درد داشت منفجر می­شد. یه چند تا بدبیاری هم آوردم و کلی راه خونه رو هم گم کردم!!!

بالاخره به هزار رخمت رسیدم دم در خونه.

در ما سه تا قفل داره من گیج کلید در کمیته رو درآورده بودم و چندین دقیقه داشتم بهش نگاه می­کردم و مثلاً فکر می­کردم که الان باید این یک کلید رو تو کدوم یکی از این سه تا قفل بکنم! جدی می­گم ها. نخندید لطفاً واقعاً نمی­فهمیدم دارم چیکار می­کنم. بالاخره اونقدر به کلیده زل زدم تا اینکه در یک آن یه جرقه هشیاری در ذهنم زد و فهمیدم که باید چیکار کنم.

از ساعت 4:30 تا 10:30 خوابیدم و منگ­تر از خواب بلند شدم. سرم بدتر از قبل درد می­کرد. سریال پرستاران رو دیدم، یه چیزی خوردم و تصمیم گرفتم که بالاخره گوش شیطون کر، آناتومی رو شروع کنم ولی خب نکردم!

الان هم ساعت 1:49 نصف شبه و من اینجا نشسته­ام دارم به علافی­های امروزم اضافه می­کنم.

راستی یک تصمیم هم گرفتم:

این ترم که سر و گردن رو برای بار دوم افتادم، میرم دانشگاه بهشتی مهمان می­شم. من اینجا محاله که این درس رو پاس کنم.

 

امشب مغزم کار نمی­کنه. تمام تعادل بدنم بهم خورده. یکی نیست بگه آخه آدم ... مگه مشکل داری؟ تو که جنبه بیدار موندن نداری چرا از این غلط­ها می­کنی؟

 

چون مغزم رو تعطیل کرده­ام، اصلاً شعر هم نمی­تونم بنویسم. نمی دونم همین ها رو هم چرا نوشتم!

فعلاً بای بای!

 

  نوشته شده در  چهارشنبه 28 دی1384ساعت 1:56  توسط فائزه سوداگری  | 

سلام.

آخ که من امروز چقدر شادم و خوشحال! عجیبه ها! برای خودم هم جالبه. همیشه میام اینجا از غم و غصه و دلتنگی می­نویسم. اما امروز بحثم بحث اینها نیست.

امروز امتحان آناتومی اندام رو دادم. مدل این امتحان­های آناتومی عملی، دو جوره. یا Face to Face هستش یا ایستگاهی.

تو مدل اول (Face to Face) می­ری جلوی یک استاد می­شینی و اون ازت سوال می­پرسه از جسد یا مولاژ. مثلاً می­گه فلان عصب رو نشون بده روی جسد یا اینکه از دل و روده­ی بهم ریخته جسد بیچاره یه چیزی می­کشه بیرون و می­گه که: "این چیه؟" بعد از پیش این استاد پا می­شی میری پیش یکی دیگه. معمولاً سه تا استاد هستند. هر کدوم هم 5-6 تا سوال می­پرسند. مشکل این روش اینه که آدم هول میشه و اگه مثل من به تته پته بیفتید، استاده فکر می­کنه که بلد نیستی و آی­ی­ی ضایع می­کنه. سوال­هایی می­پرسه که شاگرد اول کلاس هم نمی­دونه. مشکل دیگه­اش هم اینه که استاد آدم رو به شک می­اندازه. میگه: "مطمئنی؟ اشتباه نمی­کنی؟" اون وقته که باید قمار کنی! یا سر حرفت وایسی یا اینکه عوض کنی. بستگی به شانس داره و صد البته سواد!

مدل بعدی که ایستگاهی نام داره هم برای خودش کلی دم و دستگاه داره. مولاژها رو می­چینند و روی یه قسمت­هایی فلش می­زنند و یه سوال هم کنارش می­چسبونند. یا اینکه اگه جسده، یه نخ دور عنصری که مورد نظرشونه می­بندند. بچه­ها رو به صف می­کنند و می­فرستند داخل سالن. هر کس باید سر یک ایستگاه بایسته. یکی شماره 1، یکی 2، ... همین طور تا آخر. یعنی همه از ایستگاه یک شروع نمی­کنند و باید بچرخند. ایستگاه­ها زمان داره. مثلاً یک دقیقه یا 30 ثانیه. زمان که تموم شد می­گن: "عوض کنید" اون وقت هر کسی باید بره شماره بعدی­اش. مثلاً اگه 11 بوده، بره ایستگاه 12 و اونی که ایستگاه آخر بوده باید بره اول و همین طور تا آخر. حالا شما اینها رو می­خونید ولی اونهایی که این مدل امتحان داده­اند می­فهمند من چی می­گم. مسخره بازی­ایه که دومی نداره. کلی اول و آخرش قرنطینه بازی داره. چون تعداد ایستگاه­ها جوری نیست که همه بتونند با هم امتحان بدن. این گروه بندی هم کلی IQ هه ها!

امروز هم وضعی بود. 15 تا سوال بود که 4 تای آخرش از جسد بود. یه جسد تو این سالن بود، اون یکی سالن بغلش. مدلش جوری بود که از یه شماره به بعد، شماره بعدی رو نمی­تونستی پیدا کنی. فکر کنید گفته­اند که عوض کنید و مدت هم 20 تا 30 ثانیه باشه. سه تا استاد با هم وایساده بودند و همزمان با هم به 4 نفر داشتند می­گفتند که هر کدوم باید کجا برن. جوکی بود به خدا!

فقط هم امتحان­های آناتومی ایستگاهی نیستند، بافت و میکروب و انگل و ... هم هستند.

امتحانم خوب نشد ولی بد هم نشد. خیلی بهتر از اون چیزی شد که انتظار داشتم. من تازه دیروز شروع کردم به یاد گرفتن (حفظ کردن) اندام. هورااااااااااا پاس میشه!

 

 

- امروز یه بحث شیرین و دوست داشتنی­ای با یکی از دوست­هام داشتم. بحث از همه چیز بود ولی اکثرش دور و بر عشق می­گشت. اینکه هر کدوم به چه چشمی به عشق نگاه می­کنیم و چه انتظاری داریم. خیلی خوشم اومد. کلی چیز یاد گرفتم و کلی چیز هم یادم اومد. دید و انتظاری که دوستم داشت خیلی با من فرق داشت ولی آخر همه اینها یه چیزه. نمیشه آدم جوون باشه و به عشق فکر نکنه. اینکه یه آدم پنجاه ساله شاید همچین افکاری رو نداشته باشه، فقط عظمت خلقت خدا رو نشون میده. اینکه "انسان" نمی­تونه و نباید همه عمرش یه شکل و با یه خصوصیات ثابت باشه. نمیشه که همیشه دنبال یه چیز باشه و یه چیز ثابت همیشه براش هدف باشه.

سر یه سری چیزها خیلی خوب با هم توافق داشتیم با اینکه دیدمون خیلی فرق می­کرد:

اینکه آدم نباید کاری کنه که بعدش از دست خودش پشیمون بشه.

اینکه دوست داشته شدن، خیلی لذت­بخش­تر از دوست داشتن می­تونه باشه. (هرچند که من رنج کشیدن و داغون شدن به خاطر دوست داشتن رو بی­نهایت دوست دارم!!!)

و ... بقیه رو نمی­نویسم چون می­دونم که درست و حسابی نمی­تونم بنویسم و لُوث میشه. (دیکته لوث درسته؟)

خیلی خوب بود. خوشم اومد. واقعاً تو این هوای سرد، این بحث داغ می­چسبید.

 

 

یه مدته که زود میام خونه. مدت­ها بود که قبل از تاریکی نمی­اومدم خونه. تاریکی که سهله. خیلی خیلی دیر می­اومدم. اون موقع­ها موقع برگشت، اونقدر عجله داشتم که به تنها چیزی که فکر می­کردم زودتر رسیدن بود و خدا خدا می­کردم که وقتی میام مامانم خیلی عصبانی نباشه. یا اینکه نبودنمم تو خونه خیلی حس نشده باشه.

الان به بهانه امتحان­ها زودتر میام و چون وقت هم دارم و دیر هم نشده، با اتوبوس میام خونه. من عاشق اتوبوس سواری­ام! البته به شرطی که از پنجره اتوبوس در حال پرت شدن بیرون نباشم! نه، جدی خیلی دوست دارم بشینم رو صندلی اتوبوس و برم تو فکر. اتوبوس هم که با اون حرکت آرومش- بخصوص اگه خلوت هم باشه- عمراً مزاحم جریان و سیلان ذهن بشه. اونقدر دوست دارم بیکار باشم و برم تو فکر. اون دور دورها.

این چند روز هم این طور بود. این بیکاری باعث شد که به اطرافم بیشتر توجه کنم. به آدم­های تو اتوبوس. هر کدوم یه مدل، یه شکل، درحال انجام یه کار. یه خانمه بود که یه نی­نی نانازی بغلش بود. تمام مدت داشت با اون حرف می­زد و قربون صدقه­اش می­رفت. چقدر برام جالبن این مامان­ها. جدی چرا اینقدر بچه­هاشون رو دوست دارن؟ هیچ بچه­ای اونقدر مامانش رو دوست نداره و دوست نخواهد داشت. یعنی مامان­ها از بچه­هاشون این انتظار رو دارن؟ اینکه اونها هم همین قدر مادرهاشون رو دوست داشته باشن و براشون از جون مایه بذارن. من که فکر نمی­کنم. اگه اینطوره، اگه یه مامان که تمام عمرش رو پای بچه­اش میذاره از بچه­اش این انتظار رو نداره، چرا ما آدم­ها از همدیگه اینقدر انتظار داریم؟ چرا ما که برای دیگری، حتی غزیزترین آدم برامون، حتی معشوقمون اینقدر ایثار نداریم و فداکاری نمی­کنیم، انتظار داریم که اون برای ما اینطوری باشه؟

یک معلم داشتیم تو دبیرستان که می­گفت: "به بچه­های یک خانواده نگاه کنید. چقدر با هم تفاوت دارند. هیچ کدومشون نه علایقشون مثل همه، نه از تو همه موارد از یه چیز خوششون میاد، نه اینکه می­تونن همدیگه رو کاملاً درک کنند و بشناسند. نمی­تونند بفهمند تو هر لحظه خواهر یا برادرشون چی می­خواد یا چه انتظاری ازشون داره. وقتی دو تا برادر یا خواهر، اینهمه با هم تفاوت دارند، با اینکه ژن­های مشابه دارند و تو یه محیط بزرگ شده­اند، چه انتظاری دارید که دو نفر آدم که با هم ازدواج می­کنند، آدم­هایی که نه ژن­های نزدیک دارند و نه تو یک محیط بزرگ شده­اند، باید سر همه مسائل با هم تفاهم داشته باشند و یه جور باشند؟ هیچ کس نباید از دیگری انتظار داشته باشه که مثل خوش باشه. اصلاً این غلط ترین فکریه که آدم می­تونه بکنه" راست می­گفت.

البته من نمی­دونم این حرف­هام الان چه ربطی به هم داشتند!!!

 

یک چیز دیگه هم امروز توجهم رو جلب کرد. همینطور که تو اتوبوس بودم، هدفون تو گوشم بود و داشتم به یک آهنگ گوش می­دادم. یک آهنگی بود که خاطرات......ی رو برام زنده می­کنه. سه نقطه گذاشتم چون نمی­دونم اسم این خاطرات رو چی بذارم، آزار دهنده، شادکننده، بیم و امید دهنده(!) یا...

خلاصه، تو حس بودم. تو حس بودنم هم تابلو بود! یه لحظه دیدم که خانمی که کنارم نشسته برگشت و خیلی با تعجب به من نگاه کرد. اولش جا خوردم. صدای MP3 player رو کم کردم و خودم رو جمع و جور کردم ولی بعد به خودم گفتم: اصلاً به اون چه مربوطه! من رو که نمی­شناسه. برای اون اصلاً من مطرح نیستم و دو دقیقه دیگه یادش رفته، پس من چرا به خاطر آدمی که نمی­شناسم و شاید تا آخر عمرم هیچ وقت هم نبینمش و اصلاً هم برام مهم نیست که راجع به من چی فکر می­کنه، حالم رو خراب کنم." استدلال قابل قبولی بود و طبق اون هم عمل کردم ولی الان که فکر می­کنم مطمئن نیستم که درست باشه. واقعاً نمی­دونم. باید بیشتر در موردش فکر کنم.

 

تو میدون آزادی یه سری ماشین هستند که راننده­هاشون همش دارن داد می­زنن که مثلاً:

چالوس،

قزوین،

رشت،...

 

من یه مدت واقعاً دلم می­خواست که بی­برنامه، همین جوری، بدون اینکه کسی بدونه یا اینکه باری داشته باشم، سوار شم برم شمال و دریا رو ببینم و برگردم. می­دونم خیلی غلطه و پر از خطر ولی یه زمان­هایی هست که عجیب دلم هوای دریا رو می­کنه. دلم پر می­کشه براش. برای بوی نمش.

علاوه بر هزار و یک دلیل و مشکل که مانع از این میشه که من این آرزوی سفر کوتاهم رو عملی کنم، دلیل اصلی­ای که مانع از این می­شه، Motion sickness منه! یعنی تو جاده حالم بد میشه! یعنی آرزو به دلم موند یه دفعه مثل بچه آدم بشینم تو ماشین و بریم شمال و من تو تمام راه جاده و اطراف رو نگاه کنم. ولی الان من از ساعت­ها قبل از اینکه راه بیفتیم، هیچی نمی­خورم، کلی قرص و دارو هم می­خورم، تو راه هم باید تمام مدت یه پاکت دم دستم باشه، به بیرون هم نگاه نکنم. مطمئناً هم مجبور میشیم چندین بار نگه داریم تا من برم یه ذره قدم بزنم و تو هوای باز نفس بکشم، احیاناً گلاب به روتون....، و بعد با هزار سلام صلوات دوباره سوار بشم. تازه تا یه روز بعد از رسیدن هم همچنان حالم بد باشه. عذابیه به خدا! اون هم برای من که عاشق شمال رفتنم اون هم از جاده کندوان. آخه فقط جاده کندوان هم که نیست جاده طالقان هم همینه. راهی که ما خیلی زیاد هم می­ریم. البته من به این دلیل یک سوم بقیه افراد خانواده می­رم مسافرت!

امروز دوباره این هوس تنهایی رفتن شمال اومد سراغم. آخه شنیدک که یکی داد زد: "چالوس، شهسوار..."

من دریا می­خوااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام!

 

 

خب بسه دیگه. امروز خیلی وراجی کردم. چرت و پرت از این در و اون در.

برسیم به شعر امروز:

 

همه گویند که: "تو عاشق اویی"

گرچه دانم همه کس عاشق اویند

لیک، می ترسم یارب،

نکند راست بگویند؟ 

                                          مهدی اخوان ثالث

  

یه شعر دیگه که شاعرش رو هم نمی­دونم:

تا دید فرشته­ی خبرچین، جرمم

فی­الفور نمود ثبتش و راهی شد

گفتم: "اخوی! نرو! خدا می­بخشد

آن وقت تو آن وسط کنف خواهی شد"

 

 

 

  نوشته شده در  یکشنبه 25 دی1384ساعت 18:19  توسط فائزه سوداگری  | 

سلام.

 

دوباره فصل امتحان­ها شده. یک هفته پشت سر هم امتحان عملی و غیر عملی و هزار بدبختی دیگه. بعدش هم یک ماه امتحان!

یکی از دوست­های دبیرستانم تو وبلاگ دسته جمعی­مون از همه خواسته بود که بگیم امتحان­هامون کی تموم میشه. شرمنده شدم از دیدن جواب­ها. فوق فوقش 7 یا 8 بهمن آخرشه برای اونها. تازه چند نفر هم 28 ام.  من عقده­ای می­شم با این وضع. هیچ وقت نمیشه ماها با هم بی­کار باشیم. همیشه تمام قرارها و دور هم بودن­ها بهم می­خوره به خاطر وضع مسخره امتحان­های ما!

فردا امتحان آناتومی اندام عملی دارم. امروز از ظهر سالن تشریح بودم. دیگه حالم از هرچی عصب و عضله است بهم می­خوره. من از آناتومی متنفرم........ این درس مزخرف هیچ وقت دست از سر من بر نمی­داره. این ترم هم نمی­تونم پاسشون کنم. می­دونم!

 

یه شعر قشنگ:

 

شب بود و شمع بود، من بودم و غم

                          شب رفت و شمع سوخت، من ماندم و غم

 

 

 

 

 

                      آواز ماه

می­گذرد آن بت ناز آفرین

در دل عشاقِ نیاز آفرین

 

زیر بغل تنگ فشرده کتاب

عمر مرا جلوه دهد در شتاب

 

زلف رها کرده به رخ ناز را

سایه زده نرگش غمّاز را

 

خرمن مو ریخته بر شانه­ها

کرده پریشان دل دیوانه­ها

 

فربه و پرورده تن، اما چنان

که­ش به تناسب نرسیده زیان

 

بر تنش آن نرم کتان سفید

جامه­ی مهتاب بر اندام بید

 

پیرهنش تنگ فشرده به تن

لطف تنش برده دل از پیرهن

 

تافته بر چهره­ی وی آفتاب

گونه­ی مس یافته آن سیمِ ناب

 

سینه­ی چون آینه تابان او

تافته از چاک گریبان او

 

نرم برون آمده از آستین

بازو یا مرمر و عاج است این

 

گردن سیمینش چون شیر پاک

زیر گلو آینه­ی تابناک

 

لعلش چون شهد و شکر دلپذیر

چشمش آهو روش و شیرگیر

 

ساقش افسون­گر و آشوب­ساز

بر سر آن دامان در رقص و ناز

 

گونه­اش از تاب گل انداخته

رخ چو دل سوختگان ساخته

 

طرفخ غزالی­ست همه لطف و ناز

از غزلِ سایه بود بی­نیاز

 

شعر مرا از رخ او آبروست

شعر مجسم قد و بالای اوست

 

دختر دانش طلبِ مکتبی

وین همه رعنایی و شیرین لبی

 

 

 

 

شب شده و شیفته­ای بی­قرار

رفته پیِ دل به سرِ کوی یار

 

سایه صفت در بنِ دیوارِ او

مانده در اندیشه­ی دیدارِ او

 

وآن بتِ عاشق­کُشِ عابد فریب

فارغ از این منتظرِ بی­شکیب

 

آمده بنشسته لب پنجره

فتنه به پا کرده ازین منظره

 

در رخ مه یافته دل­خواه را

سر داده نغمه­ی "ای ماه" را

 

زهره بدان نغمه شده پای­کوب

آمده در رقص دلِ سنگ و چوب

 

بادِ پریشان­دل و سودازده

چنگ در آن زلفِ دل­آرا زده

 

بویی دزدیده از آن گیسوان

تا برِ گل­ها ببرد ارمغان

 

ماه بر او خیره و دلباخته

پیشِ جمالش سپر انداخته

 

واله­ی آن دلبرِ ترسا شده

عشق در او طاقت­فرسا شده

 

طرفه پلی ساخته از خشتِ سیم

تا بَرَد این نغمه به گوشش نسیم

 

 

 

 

ماه بر او خیره شده او به ماه

آه! چه غوغاست در این دو نگاه

 

چشمش بیماروش و نیم­خواب

سایه­ی مژگان زده بر آفتاب

 

لب به هم آورده و خامش شده

نغمه و آواز فرامش شده

 

خوش به هم آمیخته ناز و نیاز

رفته در اندیشه­ی دور و دراز

 

 

 

رنگ ز روی مهِ گردن پرید

گشت پریشان و هراسان دوید

 

دید که از اشک رخش تر شده

لاله­ی رویش ورقِ زر شده

 

حوله فرستاده به دستِ صبا

گفت رخش پاک کن ای مرحبا

 

یارِمن و جانِ جهان است این

چشم و چراغ دل و جان است این

 

خیز و ز نازک بدنش ناز کش

تا نخورد غصه دلِ نازکش

 

 

 

آه! ازین ماه بدارید دست

دخترِ عاشق­کش، عاشق شدست!

                             ه. الف. سایه

 

 

خب راست میگه شاعر دیگه. از این ماه دست بدار! می فهمی؟

- نه! من هیچی نوفهمم!

 

  نوشته شده در  شنبه 24 دی1384ساعت 18:55  توسط فائزه سوداگری  | 

 

هنوز

به چشم­انداز من دلگیر، برگ برف می­بارد

و راه خسته دل­تنگ

پایانی ندارد

 

-بیابان­های بی­آوا

سپیدی­های بی­روزن

کجا شد آتش گرم زمستان­های بگذشته؟!

 

هنوز از آسمان سرخ برف خسته می­بارد.

 

                                   سیاوش کسرایی

 

سلام.

دیروز روز عرفه بود. می­خواستم برم مدرسه برای مراسم دعا. چند روزی بود که حال خوشی نداشتم. عصبی و خسته و دلخور و گرفته بودم. از جمع کناره می­گرفتم. حوصله هیچ­کس و هیچ­چیزی رو نداشتم. درست­تر بگم، حوصله خودم رو نداشتم. تا دور و برم شلوغ می­شد، به بهانه­ای می­­گذاشتم و در می­رفتم. عصرها زود می­اومدم خونه. نمی­دونم چرا اینجوری شدم. این­ها حالت­های مخصوص پاییزم بود. نمی­دونم چرا تو زمستون عود کرده بود!

لازم داشتم که برم یه جایی واسه خودم زار زار گریه کنم تا شاید دلم وا بشه. روز عرفه هم بهترین فرصت بود. زودی از دانشگاه زدم بیرون. تو راه فهمیدم که تمام جزوه­هام رو دانشگاه جا گذاشتم ولی اون موقع دیگه نمی­تونستم برگردم، تا همون لحظه هم خیلی دیر کرده بودم. گذاشتم برای برگشت که برم دانشگاه و برشون دارم. وقتی رسیدم مدرسه، دیدم که چقدر دلم تنگ شده. آخرین بار افطاری بود که اومده بودم. قدیم­ها بیشتر به مدرسه و دوست­هام سر می­زدم. رفتم تو. اولین باری بود که تو مدرسه احساس غریبی می­کردم. تعداد چهره­هایی که نمی­شناختم از اونهایی که می­شناختم خیلی خیلی بیشتر بود. ناراحت شدم. خاصیت زندگی همینه. هر مرحله رو که پشت سر می­گذاری، بعد از یه مدت دیگه اجازه برگشت بهش رو نداری. تو رفتی، تموم شدی، از دست رفتی، دیگه متعلق به اون مکان و جمع نیستی. آخه دیگه اون جمع وجود نداره. ترسیدم! ترسیدم از روزی که همین اتفاق برای من تو کمیته میفته. روزی که وقتی وارد دفترش بشم بقیه بهم چپ چپ نگاه کنند و انتظار داشته باشند که براشون توضیح بدم که اینجا چیکار دارم. کاری که تا حالا خودم خیلی در مورد بچه­های قدیمی که نمی­شناختمشون انجام دادم!

یه سری از معلم­هایی که خیلی وقت بود ندیده بودمشون رو هم دیدم. یه معلم زیست داشتیم که خیلی من رو دوست داشت و قبولم داشت. آخه اون موقع­ها من عشق زیست بودم! از دیدنش خوشحال شدم. معلم خوبی بود.

یکی از معلم­ها رو هم دیدم که یه زمانی عاشقش بودم!!! جدی می­گم­ها! اولین عشقم. چه ماجراهایی داشتیم­ها! دوران نوجوانی و دوستی­های عجیب و غریب و عشق ادبیات و دنیای کوچیک و محدودیت­هایی که داشتیم و کلی ماجرای باحال. یادش بخیر! هنوز هم دوستش دارم. اما نمی­دونم چرا وقتی می­بینمش به روی خودم نمی­آرم. من که یادم نرفته اون موقع­ها رو. پس چرا اینجوری می­کنم؟ نمی­دونم!

 

برگشتن به دانشگاه و برداشتن جزوه­ها و دوباره برگشتن به مدرسه هم خودش کلی ماجراست. دیدن اتفاقی یک دوست تو راه و لطفی که کرد.

تو راه برگشت به مدرسه، تو سرمای وحشتناک، یه رانی سرد سرد خریدم و با لذت تمام سر کشیدم. تو دستم که بود دستم داشت یخ می­زد ولی از درون داغ داغ بودم، داشتم می­سوختم. لازمش داشتم! فکر کنم مردم به چشم یه دیوونه بهم نگاه کردند. آخه آدم عاقل که این موقع نوشینی سرد نمی­خوره!

 

برگشتم مدرسه. چون جلسه حاج­آقا فاطمی­نیا بود. هر سه­شنبه تو مدرسه. البته ربط خاصی به مدرسه نداره. صرفاً تو آمفی­تئاتر مدرسه است. شرکت کننده­هاش کمتر از مدرسه هستند. فوق فوقش یکی دوتا معلم و ده- دوازده تا دانش­آموز.

من قبلاً ها می­رفتم تقریباً از اول دبیرستان. مامانم همیشه میره ولی من از وقتی که کلاس زبان رفتم، بهانه خوبی پیدا کردم که نرم. نمی­دونم چرا این کار رو کردم. اینکه همه چیز رو ول کنم. همه چیز.

جلسه­های خیلی خیلی خوبی هستند. نمی­دونم آقای فاطمی­نیا رو می­شناسید یا نه ولی من کم مثل ایشون دیدم. خدا حفظشون کنه.

چون روز عرفه بود و شب عید قربان و سالگرد شهادت حضرت مسلم، خیلی مراسم خوبی بود. خیلی. مدت­ها بود که اینجور حال خوبی نداشتم. از شب قدر تا الان. شب23 رمضان بود و من هم داغون و تو مدرسه و مراسم احیا و قرآن سر گرفتن آقای فاطمی­نیا...  یادش بخیر. دیروز هم یه جورایی همون حال و هوا و دل گرفته رو داشتم. باز شد دلم.

وقتی داشتیم برمی­گشتیم خونه، مامانم که دید انگار امروز این بچه­اش خیلی تو حسه از فرصت استفاده کرد و می­خواست من رو ببره مسجد برای نماز و دعای توسل! من بهمامانم گفتم که نه تو رو خدا بسه دیگه. مگه می­خوام overdose بکنم؟! آره دیگه اینجوری­هاست! یه روز به امور معنوی و دلی رسیدم، انصافاً دلم هم باز شد.

 

یه شعر خیلی خیلی قشنگ خوندم. تو مجله پژوهشی(!) دانشگاه ایلام بود:

 

 راه پنهانی میخانه نداند همه کس

                                جز من و زاهد و شیخ و دو سه رسوای دگر

 

خیلی قشنگه ها! لطفاً درک کنید!

 

  نوشته شده در  چهارشنبه 21 دی1384ساعت 19:30  توسط فائزه سوداگری  | 

سلام.

 

آتش زدی به جانم، جانت خراب از آتش

جوشد زدیده من خون جای آب از آتش

 

امشب ز هجر رویت از دیده خون ببارم

در چشم من نیاید یک لحظه خواب از آتش

 

گفتم که خصم بر من تهمت به ناروا بست

این نکته در جوابم آمد خطاب از آتش:

"بگذر تو چون سیاوش، با جان پاک بی­غش

با عشق آن پری­وش، چونان شهاب از آتش"

 

عشق آتش است و سوزد سر تا به­ پای عاشق

عاشق کجا گریزد با اضطراب از آتش

 

هرچند شمع دارد بس شعله­های سرکش

پروانه را نباشد هیچ اجتناب از آتش

 

هر قطره اشک چشمم دریای آتشینی­ست

بنگر چه خوش تراود صد آفتاب از آتش

 

مخمور چشم مستت در سینه­ام دل من

بر کام من بپیما جامی شراب از آتش

 

تنها نه آتش عشق جان حمید سوزد

بنگر چگونه خیزد اشعار ناب از آتش

                                                               حمید مصدق

 

من عاشق آتشم و از اون خیلی خیلی بیشتر، عاشق آتشفشان. از بچگی محو تماشای تصاویر فوران مواد مذاب می­شدم. اونقدر که الان هر وقت تلویزیون برنامه­ای راجع به آتشفشان داشته باشه یا تو اخبار چیزی بگن، مامانم من رو صدا می­کنه که "بدو بیا، عشقت!"

دلیلش رو نمی­دونم. دیدن حرکت مواد مذاب مستم می­کنه! یکی از بزرگترین آرزوهام اینه که برم آتشفشان شناس بشم. پیش دانشگاهی که بودم کلی با همه دعوا داشتم که چرا من باید برم پزشکی، من دوست دارم آتشفشان شناسی بخونم. همه می­گفتند آخه مگه همچین رشته­ای هم هست؟ خب تنها جواب من هم این بود که تو خارج که حتماً هست. من میرم خارج!

تصور کنید چقدر حال میده که مثلاً یک کوه تو شهرمون شروع کنه به فوران.  همه فرار می­کنن ومی­رن ولی اگه من باشم می­مونم و به مواد مذاب زل می­زنم. مامانم می­گه تو با اینهمه علاقه به آتش و آتشفشان و مواد مذاب، آخرش کارت به جهنم می­کشه! خب راست می­گه. با این وضعی که من دارم جهنم برام می­شه بهشت! (البته اگه خودم نسوزم!)

شاید این عظمت و قدرتی باشه که پشت فوران کوهه که من رو جذب کرده. اینکه چجوری این سنگ­ها ذوب میشن و میان بالا و یک دفعه بااااااااااااااامب می­زنن بیرون. این که اون دمای داخل زمین چقدر باید زیاد باشه. اینکه چه مدت باید طول بکشه تا لایه­های زمین فرو برن و ذوب بشن و بیان بالا. بسوزن و بسوزونن.

حرکت مواد مذاب رو دیدید؟ حرکت لایه لایه به سمت پایین. کم کم سرد شدن و موندن لایه­های اطراف و ادامه دادن اون قسمت وسط. دلم برای اون­هایی که سرد و سیاه می­شن می­سوزه. چرا داغی­شون رو از دست می­دن. این قرمزی، این حرارت، خیلی قشنگه و خیره کننده ولی وقتی سرد می­شه، چی می­مونه؟ یک تکه سنگ سیاه زشت ناهموار.

از همه هم قشنگ­تر وقتیه که این مواد به آب می­رسن. جززززززززززززی که می­کنه و بخاری که ایجاد می­شه رو هم خیلی دوست دارم.

آخه خدا چرا ما آتشفشان نداریم؟ چرا من تو جایی نیستم که کوهش هرسال یه بار فوران کنه؟ چرا من نمی­تونم برم تور آتشفشان؟

همونطور که گفتم، این عشق من به آتش و آتشفشان، تازگی نداره، حرف امروز و دیروز نیست. پس چرا من دارم امروز ازش حرف می­زنم؟

امروز داشتم یه میل به یک دوست می­زدم، به یک دوستی که خیلی از رازهای دلم رو می­دونه و خیلی وقت­ها حرف­هاش تنها دلخوشی من بوده و باعث شده که بتونم خیلی چیزها رو تحمل کنم و تاب بیارم.

براش نوشتم که من یک گلوله آتشم، من یک کوه آتشفشانم که خیلی راحت فوران می­کنم، جز می­گیرم و آتش می­زنم، می­سوزم و می­سوزونم. طبیعتم آتشه، فکر کنم عنصر اصلی وجودم همینه. من هیچ وقت نمی­تونم مثل آب باشم، آروم باشم و آرامش بدم. این رو اونهایی که با من بودن خوب می­فهمند. عصبانی شدن من رو دیدن، آتیشی شدنم رو، آتش زدنم رو. فوران خشم و نفرتم رو!

نمی­دونم درسته این وضعی که دارم یا نه؟ نمی­دونم باید سعی کنم آروم باشم یا نه. اصلاً میشه که آدم خودش رو عوض کنه؟ اصلاً باید عوض بشم یا نه؟  

این فوران خشم من تا حالا چند نفر رو سوزونده؟ چند نفر رو کشته؟ جز داده؟

تا حالا کی­ها من رو آروم کرده­اند؟ چند نفر به خاطر این بخار شدن؟

 

 

خیلی از آدم­ها رو اطرافم می­بینم که خیلی آرومند و به همه هم آرامش می­دن. خود من چقدر دوست دارم باهاشون حرف بزنم و نزدیکشون باشم تا یه کم آروم بشم. این که آدم از خودش آرامش پخش کنه تو محیط هم خیلی جالبه، ولی من عمراً از این کارها بتونم بکنم.

من دریا رو دوست دارم ولی فقط برای نگاه کردن، برای نزدیک بودن بهش، ولی نمی­تونم خیلی تحملش کنم چون خودم رو از بین می­بره! نابودم می­کنه، خاموشم می­کنه. سرگرمی من وقتی میریم شمال اینه که بشینم و دریا رو تماشا کنم. بدون اینکه به آب دست بزنم. تو ساحل همه دنبال گوش ماهی می­گردن، من دنبال سنگ آتش زنه! یک کلکسیون محشر دارم از این سنگ­ها. می­شینم به هم میزنمشون بعد با بوی سوختگی­ش حال می­کنم!!!

من آتشم. خود خود آتش! عاشق کبریت! عاشق شعله. دست خودم نیست، طبیعتم اینه! چند روز پیش دوست­هام یه کتاب به من هدیه دادن. کتاب عکس شمال. پر عکش کوه و جنگل و درخت و چمنزار و گل و کلبه و ... ولی از همه بیشتر من عاشق یه عکس شدم، آخرین عکس ایم مجموعه، یک درخت که پوستش سوخته و هنوز زغالش قرمزه. تو یه زمینه سبز، این قرمزی قشنگ­ترین تصویریه که ممکنه بوجود بیاد و شکار بشه.

من آتشفشانم. یه آتشفشان خیلی خیلی فعال!

شاید تا حالا خیلی­ها رو سوزونده باشم ولی برام سخته عوض شدن. البته هر آتشفشانی هم یه عمری داره. تو اوج فعالیتشون خیلی خیلی فوران می­کنن، بعد سرد و خاموش می­شن. می­شن یه کوه عادی مثل بقیه. انگار نه انگار که یه روزی واسه خودشون عالمی داشتن! مثل همین دماوند خاموش خودمون. بالاخره من هم سرد میشم و خاموش ولی اینکه تا اون موقع چی میشه و از من و اطرافیانم چی می­مونه، خدا می­دونه.

 

 

 از هرچه غیر دوست چرا نگذرد کسی

                                              کافر برای خاطر بت از خدا گذشت

 

فرشته بیکار:

روزي مردي خواب عجيبي ديد، اون ديد كه پيش فرشته هاست و به كارهاي آنها نگاه مي كند، هنگام ورود، دسته بزرگي از فرشتگان را ديد كه سخت مشغول كارند و تندتند نامه هائي را كه توسط پيك ها از زمين مي رسند، باز مي كنند، وآنها را داخل جعبه مي گذارند.

مرد از فرشته اي پرسيد، شما چكار مي كنيد؟ فرشته در حالي كه داشت نامه اي را باز مي كرد،‌گفت: اين جا بخش دريافت است و ما دعاها و تقاضاهاي مردم از خداوند را تحويل مي گيريم.

مرد كمي جلوتر رفت، باز تعدادي از فرشتگان را ديد كه كاغذهايي را داخل پاكت مي گذارند و آن ها را توسط پيك هائي به زمين مي فرستند.

مرد پرسيد: شما ها چكار مي كنيد؟

يكي از فرشتگان با عجله گفت:‌اين جا بخش ارسال است ، ما الطاف و رحمتهاي خداوندي را براي بندگان مي فرستيم .

مرد كمي جلوتر رفت و ديد ي! ك فرشته اي بيكار نشسته است

مرد با تعجب از فرشته پرسيد: شما چرا بيكاريد؟

فرشته جواب داد: اين جا بخش تصديق جواب است . مردمي كه دعاهايشان مستجاب شده، بايد جواب بفرستند ولي فقط عده بسيار كمي جواب مي دهند.

مرد از فرشته پرسيد: مردم چگونه مي توانند جواب بفرستند؟

فرشته پاسخ داد: بسيار ساده، فقط كافي است بگويند: خدايا شكر

 

 

 

  نوشته شده در  یکشنبه 18 دی1384ساعت 19:47  توسط فائزه سوداگری  | 

 

سلام.

 باز هم تاخیر دارم. ببخشید

 

امروز ختم مامان دوستم بود. ختم دوست مامانم. خیلی سخت بود دیدن و باور کردن مرگش. من خیلی زجر کشیدم، بچه­های خودش چی می­کشن، خدا می­دونه. خدا رحمتش کنه.

 

چند روز پیش یکی از بچه­ها یک میل فرستاد که یه وصیت نامه خیلی بامزه بود. اینجا میذارمش. حیف که نمی­دونم کی اینو نوشته.

 

وصيت نامه ام به شرح زير مي باشد:

 قبر مرا نيم متر كمتر عميق كنيد تا پنجاه سانت به خدا نزديكتر باشم.

 بعد از مرگم، انگشت‌هاي مرا به رايگان در اختيار اداره انگشت‌نگاري قرار دهيد.
به پزشك قانوني بگوييد روح مرا كالبدشكافي كند، من به آن مشكوكم!

 ورثه حق دارند با طلبكاران من كتك‌كاري كنند.

 عبور هرگونه كابل برق، تلفن، لوله آب يا گاز از داخل گور اينجانب اكيدا ممنوع است.

 بر قبر من پنجره بگذاريد تا هنگام دلتنگي، گورستان را تماشا كنم.

 كارت شناسايي مرا لاي كفنم بگذاريد، شايد آنجا هم نياز باشد!
مواظب باشيد به تابوت من آگهي تبليغاتي نچسبانند.

 روي تابوت و كفن من بنويسيد:

 اين عاقبت كسي است كه زگهواره تا گور دانش بجست.

 دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال كنند. در چمنزار خاكم كنيد!

 كساني كه زير تابوت مرا مي‌گيرند، بايد هم قد باشند.

 شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبكاران ندهيد.

 گواهينامه رانندگيم را به يك آدم مستحق بدهيد، ثواب دارد.

 در مجلس ختم من گاز اشك‌آور پخش كنيد تا همه به گريه بيفتند.

 از اينكه نمي‌توانم در مجلس ختم خودم حضوريابم قبلاً پوزش مي‌طلبم.

 به مرده شوي بگوييد مرا با چوبك بشويد چون به صابون و پودر حساسيت دارم.

 چون تمام آرزوهايم را به گور مي‌برم، سعي كنيد قبر مرا بزرگ بسازيد كه جاي جسدم باشد.

 

 

 

بیمار خنده­های توام، بیشتر بخند...

 

 

 

 

روا مدار که چشم­های من، گرسنه دیدار تو باشند...

 

اینها رو جایی خوندم و ازشون خوشم اومد. برای همین نوشتمشون. هرگونه برداشت اضافی، ممنوع!

 

 

  نوشته شده در  جمعه 16 دی1384ساعت 19:46  توسط فائزه سوداگری  | 

 

تو خواهی آستین افشان و خواهی روی در هم کش 
                                                      
مگس جائی نخواهد رفتن از دکان حلوائی

این حرف دلمه امروز. به کی، نمی­دونم.

خسته­ام. خیلی خسته. از این زندگی. از این تکرار. از این تنهایی، از اینکه انتظار هیچ اتفاق مهمی رو تو روز ندارم. انتظار ندارم اتفاق خاصی برام بیفته. انتظار ندارم امروزم با دیروز و فردام متفاوت باشه. تکرار و تکرار و تکرار...

 

از زندگی، از اینهمه تکرار خسته­ام

                                از های و هوی کوچه و بازار خسته­ام

از او که گفت: "یار تو هستم" ولی نبود

                                از خود که بی­شکیبم و بی­یار خسته­ام

                                                    محمدعلی بهمنی

 

امروز سر یه بحث اخلاق در پژوهش، سر این بحث شد که باید در تمام مراحل تحقیق به افراد همه چیز رو گفت و اطلاعاتی که می­تونه براشون مهم باشه و یا اینکه در روند درمانشون مهمه رو باید بهشون گفت. یکی از دوست­هام که استیجر هستش گفت که وضع مریض­ها تو بیمارستان اینجوریه که طرف سرطان داره و داره می­میره ولی خبر نداره. شیمی درمانی میشه ولی نمی­دونه که این اتفاقی که داره براش میفته شیمی درمانیه. خانواده­اش می­دونن ولی خودش بی­خبره. متنفرم از این حالت. یعنی چی؟ هرکس حق داره بدونه. اتفاقاً خیلی قشنگه که آدم بدونه داره می­میره. حس خوبی باید باشه. من که خیلی دوست دارم. حتی تصورش هم قشنگه! من دقیقاً از سوم راهنمایی آرزوم این بوده. اینکه رو تخت بیمارستان باشم و در حال مرگ، اون وقت به یه سری آدم­های اطرافم حرف­هایی که هیچ وقت نگفتم رو می­گم. وااااااای خیلی حال میده. این تصویر رو هزار بار تو زمان­های مختلف برای خودم مجسم کردم. صحنه یه شکله ولی آدم­ها (هنرپیشه­ها!) فرق دارن. یعنی تو هر مرحله­ای یه سری آدم­ها وارد زندگی­ام میشن و بعد از یه مدت بی­سر و صدا- بعضی­ها هم با سر و صدا خارج میشن.

 مرگ آدم رو بی­پروا می­کنه. وقتی بدونی مثلاً دو ماه دیگه می­میری، خیلی از ملاحظاتی که الان می­کنی، رو نمی­کنی و خیلی کارهایی که الان نمی­کنی یا می­ترسی ازش رو می­کنی. تا حالا این رو حس کردین؟ چی رو؟ اینکه از یکی خوشت میاد ولی هیچ وقت آدم نمی­تونه برگرده و به دیگری این رو بگه. چون ممکنه هزار تا برداشت ازش بشه یا اینکه تصور اینکه طرف چه فکری راجع به آدم می­کنه، مانع از این میشه که راحت حرفت رو بزنی. اما اگه در حال مرگ باشی، تا ته خط می­ری. چیزی برای از دست دادن نداری. چیزی دست و پات رو نمی­بنده.

ایده­آلم اینه که بتونم همین الان تو همین اوضاع، بدون اینکه مرگ رو جلوی چشمم ببینم اینطور بی­پروا باشم، همه جا و در همه چیز تا ته خط برم ولی نمیشه. نمی­تونم.

 

خنک آن قماربازی که بباخت هرچه بودش

                                             بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر

 

یه لحظه این آدم رو تصور کنید. پاکباز!

 

از او پرسیدم از عشق چه می­دانی؟ برایم از عشق بگو... گفت: عشق اتفاق است؛ باید بنشینی تا بیفتد!

 

 

 

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جایِ او بودم؛

همان يک لحظه اول،

که اوّل ظلم را می ديدم از مخلوقِ بی­وجدان؛

جهان را با همه زيبايی و زشتی،

به روی يکدِگر، ويرانه می­کردم.

 

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم؛

که در همسايه­ی صدها گرسنه،

چند بزمی گرم عيش و نوش می­ديدم،

نخستین نعره­ی مستانه را خاموش آندم،

بر لبِ پيمانه می­کردم.

 

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم؛

که می­ديدم يکی عريان و لرزان؛

ديگری پوشيده از صد جامه­ی رنگين؛

زمين و آسمان را،

واژگون، مستانه می­کردم.

 

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم؛

نه طاعت می­پذيرفتم،

نه گوش از بهراستغفارِ اين بيدادگرها تيز کرده،

پاره پاره در کفِ زاهد نمايان،

تسبیح را صد دانه می کردم.

 

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم؛

برای خاطرتنها يکی مجنونِ صحراگردِ بی­سامان،

هزاران ليلی ناز آفرين را کو به کو،

آواره و ديوانه می­کردم.

 

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم؛

به گردِ شمع سوزانِ دلِ عشاقِ سرگردان،

سراپایِ وجودِ بی­وفا معشوق را،

پروانه می­کردم.

 

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم؛

به عَرشِ کبريايی، با همه صبرِ خدايی،

تا که می­ديدم عزيزِ نابجايی،

ناز بر يک ناروا کرده خواری می­فروشد،

گردشِ اين چرخ را،

وارونه بی­صبرانه می­کردم.

 

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم؛

که می­دیدم مشوّش عارف و عامی،

زبرقِ فتنه­ی این علمِ عالم سوزِ مردم کش،

به جز انديشه عشق و وفا، معدوم هر فکری،

در اين دنيای پُر افسانه می­کردم.

 

عجب صبری خدا دارد!

چرا من جایِ او باشم؛

همين بهتر که او خود جایِ خود بنشسته و تابِ تماشایِ تمامِ زشتکاری­هایِ اين مخلوق را دارد!

وگرنه من به جایِ او چو بودم،

يک نفس کی عادلانه سازشی،

با جاهل فرزانه می کردم؛

عجب صبری خدا دارد! عجب صبری خدا دارد!

                                           معین کرمانشاهی

 

 

  نوشته شده در  دوشنبه 12 دی1384ساعت 23:35  توسط فائزه سوداگری  | 

 

بیشتر از یک هفته. دقیقاً یک هفته و دو روزه که وقت نکردم چیزی بنویسم. این خیلی جای فکر داره. اینکه چرا من کماکان نمی­تونم بین برنامه­هام تعادل برقرار کنم؟ اینکه هر بحرانی می­تونه من رو از زندگی بندازه. یه سونامی کار و برنامه و بعد یه دفعه بعد از اینکه خوب له شدم، یه شب آرامش درست و حسابی. یه اتفاق خوب. یه روز که خیلی خوب تموم میشه یه سری خاطره خوش می­گذاره.

امشب از همون­ها بود. بعد از یه دنیا بدبختی، یه روز خیلی خوب تموم شد و من هم با شادی اومدم خونه. اونقدر شاد بودم که دلم می­خواست تو خیابون بدوم. پله­ها رو دوتا یکی بالا اومدم و با خوشحالی کیفم رو تو دستم تاب تاب می­دادم و هوا قورت می­دادم. یعنی قشنگ فرو بردن هوا رو حس می­کردم.

وقتی داشتم می­اومدم چشمم به یه سیگار نیمه سوخته- تقریباً نسوخته- افتاد که روی زمین دود می­کرد. یاد این افتادم که من چقدر عاشق سیگارم!!! فکر می­کنم آرامش خوبی می­تونه به آدم بده. اگه اینقدر راجع به عوارضش نگفته بودند، حتماً سیگاری می­شدم. پارسال تو یه اوضاعی بودم که اگه یه خبری رو که دو ماه بعدش شنیدم، اون موقع می­شنیدم، سیگاری شدن و چه بسا معتاد شدنم حتمی بود- حالا معتاد رو شوخی کردم چون مواد گیرم نمیاد ولی شک ندارم که سیگاری می­شدم. تو این فکرها بودم که سوار تاکسی شدم. ولی وقتی راننده شروع کرد به سیگار کشیدن، به غلط کردم افتادم و فهمیدم که همه این حرف­ها فقط ارزو و خیال منه. من اصلاً تحمل دود سیگار رو ندارم. این تصاویر قشنگ آرامش دهنده سیگار، هیچ کدوم تو ذهنم با بو نیستند، چون اگه بودند، مطمئناً هیچ وقت من عاشقشون نمی­شدم.

 

کریسمس اومد و رفت. من خیلی کریسمس رو دوست دارم. خیلی قشنگه. همه مراسم کنارش قشنگه. مامان من مسیحی­ها رو آدم­های خیلی خوبی می­دونه و معتقده که خیلی "انسان" اند. روز کریسمس هم که بارون اومد، گفت: "ببین خدا هم خیلی دوستشون داره و اگه برف هم نباره بالاخره بارون براشون میاد" فرداش هم که برف اومد! آخه اصلاً کریسمس بدون برف مگه میشه؟ اونهایی که تو نیمکره جنوبی زندگی می­­کنند، چی می­کشند؟ فکرش رو بکنید، کریسمس آفتابی! نه، اصلاً نمی­چسبه!

 

دوش با من گفت پنهان کاردانی تیزهوش

وز شما پنهان نشاید داشت سر می فروش

 

گفت آسان گیر بر خود کارها کز روی طبع

سخت می­گیرد جهان بر مردمان سخت کوش

 

مامان یکی از دوستام بعد از مدت ها بیماری به رحمت خدا رفت. یه راننده بی دقت در نهایت باعث اینهمه اذیت و ناراحتی و داغون شدن یه خونه شد. یه خانواده که منتظر دو تا نی نی کوچولو هم هستند. سخته. خیلی سخت. دوست خانوادگی ما بودند. خیلی خیلی این خبر ناراحتم کرد. لطفاْ برای شادی روحشون یه فاتحه بخونید.

 

  نوشته شده در  شنبه 10 دی1384ساعت 21:5  توسط فائزه سوداگری  | 

 

 

زمستان

 

سلامت را نمی­خواهند پاسخ گفت،

سرها در گریبان است.

کسی سربرنیارد کرد پاسخ گفتن و دیدارِ یاران را.

نگه جز پیش پا را دید، نتواند،

که ره تاریک و لغزان است.

 

وگر دست محبت سوی کس یازی،

به اکراه آورد دست از بغل بیرون؛

که سرما سخت سوزان است.

 

نفس، کز گرمگاه سینه می­آید برون ابری شود تاریک.

چو دیوار ایستد در پیش چشمانت

نفس کاین است، پس دیگر چه داری چشم

ز چشم دوستان دور یا نزدیک؟

 

مسیحای جوانمرد من! ای ترسای پیرِ پیرهن چرکین!

هوا بس ناجوانمردانه سرد است...آی...

دمت گرم و سرت خوش باد!

سلامم را تو پاسخ گوی، در بکشای!

 

منم من، میهمان هر شبت، لولی وش مغموم.

منم من، سنگ تیپا خورده رنجور.

منم، دشنام پست آفرینش، نغمه ناجور.

 

نه از رومم، نه از زنگم، همان بی­رنگِ بی­رنگم.

بیا بکشای در، بکشای، دلتنگم

 

حریفا! میزبانا! میهمانِ سال و ماهت پشت در چون موج می­لرزد.

تگرگی نیست، مرگی نیست.

صدایی گر شنیدی، صحبت سرما و دندان است.

 

من امشب آمده­ستم وام بگزارم.

حسابت را کنار جام بگذارم.

چه می­گویی که بی­گه شد، سحر شد بامداد آمد؟

فریبت می­دهد، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست.

حریفا! گوشِ سرما برده است این، یادگارِ سیلیِ سردِ زمستان است.

 

و قندیل سپهر تنگ میدان، مرده یا زنده،

به تابوت ستبر ظلمت نُه توی مرگ اندود، پنهان است.

حریفا رو چراغ باده را بفروز، شب با روز یکسان است.

 

سلامت را نمی­خواهند پاسخ گفت.

هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دست­ها پنهان،

نفس­ها ابر، دل­ها خسته و غمگین،

درختان اسکلتهای بلورآجین،

زمین دلمرده، سقف آسمان کوتاه،

غبارآلوده مهر و ماه،

زمستان است.

               مهدی اخوان ثالث

  نوشته شده در  پنجشنبه 1 دی1384ساعت 19:5  توسط فائزه سوداگری  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.com