تبليغاتX
من و سکوت و صبوری؟ من و تحمل دوری؟
 
 

 

 

امشب یلداست. بلندترین شب سال. سیاه­ترین شب آسمان، قشنگ­ترین شب نشینی ستارگان، بهترین شب برای بیدار ماندن، برای خیره شدن به سیاهی بی­انتهای آسمان. طولانی­ترین فرصت برای شنیدن داستان، خواندن شعر، گرفتن فال حافظ و ...

یلدا نوید زمستان است. گذرگاهی رو به سفیدی برف، سردی زمستان و سوز سرما.

قشنگی یلدا تنها به خاطر دور هم جمع شدن­ها نیست، به جشن­ها و شادی­هایی که در اکثر خانه­ها برپاست نیست، یلدا یعنی میلاد. زمان تولد مهر.

 

جایی خواندم که یلدا و میلاد مسیح که اینقدر به هم نزدیکند، باعث شده خیلی از رسوم و عقاید مشترک بین ایرانیان و مسیحیان شکل بگیره. ایرانیان باستان معتقد بودند که در یلدا، قارون در لباس هیزم شکنان به خانه­ها سر می­زند و به مردم هیزم می­دهد و صبح این هیزم­ها به شمش طلا تبدیل می­شود و مردم به انتظار زر شدن این هیزم­ها تا صبح بیدار می­مانند. (این آدم رو یاد بابانوئل می­اندازه) و خیلی از مراسم دیگه. این دور هم جمع شدن­ها و میهمانی دادن­ها، آتش روشن کردن و به گردش نشستن و داستان گفتن­ها.

 

یلدا شب عاشقان بیدل است.

           یلدا شبیست گیسو فروهشته به دامن.

                                           یلدا شب گره زلف یار است.

                                                       یلدا شب میانه عشق است.

 

یلدا شب عاشق و معشوق است. شب رمز و راز شب ناز و نیاز ...

یلدا شب بیداریست، شب دراز مهربانی، شب مهر یاران.

 

شب غلبه مهر بر تاريكي است. یلدا

 

 

یه شعر دیگه:

       یلدای انتظار قصه نیست، شب هم نیست، وگرنه به سر آمده بود.

 

 

 

امشب که داشتم می­اومدم خونه خیلی حالم بد بود. خیلی. تو تاکسی که بودم یه لحظه فکر کردم الانه که بمیرم. حس کردم که دیگه نمی­تونم جسمم رو تحمل کنم. اذیتم می­کرد. مرگ رو حس کردم. واقعاً مرگ رو از نزدیک حس می­کردم ولی دلم نمی­خواست بمیرم. ازش می­ترسیدم. ترسیدم که بمیرم.

به زور خودم رو به خونه رسوندم. یه مدت که دراز کشیدم حالم بهتر شد. الانم فقط به عشق یلدا اومدم و نوشتم. این چند وقت حال خوبی ندارم. خیلی خسته­ام. گاهی با خودم فکر می­کنم و از خودم می­پرسم که چرا دارم اینهمه از خودم – جسمم و روحم- کار می­کشم. واقعاً خسته­ام. هر لحظه ممکنه که ببرم. امروز برای یک ساعت واقعاً بریده بودم.

البته الان خیلی بهترم.

می­دونم که با این حال زار و نزار، یلدای خوبی نخواهم داشت ولی امیدوارم همه شب خوبی داشته باشند.

 

ای سایه! سحرخیزان دلواپس خورشیدند

                                                 زندان شب یلدا بگشایم و بگریزم

 

 

 

  نوشته شده در  چهارشنبه 30 آذر1384ساعت 19:30  توسط فائزه سوداگری  | 

 

امروز 25 آذر بود. فقط 5 روز از پاییز مونده. حس عجیبی نسبت به پاییز دارم. برای من هیچ وقت پاییز پادشاه فصل­ها نبوده و نیست. هیچ وقت فصل خوبی برام نبوده. کم نیست اتفاق­های بدی که توش برام افتاده. کم نبوده روزهایی که داغونم کرده. کم نیست روزهایی که آرزو می­کنم کاش اصلاً وجود نمی­داشتند.

پاییز برای من فصل غمه. فصل دل شکستن. فصل عاشقی و نفرت. فصل خشم و حسرت.

آره امسال هم همون پاییز همیشگی بود. با همه زجرهای پاییزی. با همه غم­ها و دل گرفتگی­ها. دیگه برام شده یه آرزو که پاییز بی­سر و صدا بیاد و بره. برام شده یه حسرت که از روزهای گرفته­اش لذت ببرم. نه! من از تموم شدن پاییز هیچ ناراحت نمیشم.

 شاید یکی از دلایلی که من عاشق یلدام هم همینه. یلدا برای من خود خود عشقه. قشنگ­ترین اتفاق سال. اونقدر که یلدا برام مهمه، نوروز و تحویل سال مهم نیست. اصلاً کی گفته که سال با بهار شروع می­شه؟ سال من با زمستون شروع می­شه با یلدا.

 آخ جون بوی زمستون میاد. بوی برف. بوی سرما.

 

 

امروز یه شعر خیلی خیلی قشنگ شنیدم. نمی­دونم شاعرش کیه.

خوبرویان جهان رحم ندارد دلشان

باید از جان گذرد هرکه شود همدمشان

روز اول که سرشتند ز گل پیکرشان

سنگی اندر گلشان بود همان شد دلشان

 

این چند وقت که به بهانه نوشتن شعر اینجا دوباره برگشتم تو دنیای شعر و ادبیات، حس عجیبی دارم از اینکه می­بینم اینهمه دور شده­ام. یه زمانی اینها، شاعرها برام خیلی آشنا و مهم بودند. یه زمانی بود که این توانایی رو داشتم که کتناسب با حالم یه شعر بخونم. یعنی با شعر بتونم حرف بزنم. الان نمی­تونم. ولی....

این رو همین­جا اعلام می­کنم که اصلاً از این ناراحت نیستم. آدم همیشه نمی­تونه یه جا باشه. یه شکل باشه. اگه قرار بود من همون آدم قبلی باشم که خوب نبود. باید رفت باید تغییر کرد. انسان این توانایی رو نداره که همزمان به همه مسائلی که دوست داره یا می­تونه دوست داشته باشه برسه. تو هر مرحله از زندگی باید مشغول یه چیزی بشه. روی یک چیز متمرکز بشه و بقیه رو به حاشیه برونه. نابود نکنه، پل­ها رو نشکنه ولی همیشه یک چیز نمی­تونه اولویت اول زندگی باشه.

یک شعر از وحشی بافقی یک هفته است تو سرمه. چند روز پیش بدجوری دلم می­خواست به یک دوست که ازش دلخورم بگمش. آخه وصف حالم بود. نگفتم. خوشحالم از این. از اینکه دارم کم کم خودم رو کنترل می­کنم.

 ما چون ز دری پای کشیدیم، کشیدیم

امید ز هرکس که بریدیم، بریدیم

دل نیست کبوتر که چو برخاست، نشیند

از گوشه بامی که پریدیم، پریدیم

رم دادن صید خود از آغاز غلط بود

حالا که رماندی و رمیدیم، رمیدیم

کوی تو که باغ ارم روضه خلد است

انگار که دیدیم، ندیدیم، ندیدیم

صد باغ بهار است و صلای گل و گلشن

گر میوه یک باغ نچیدیم، نچیدیم

سر تا به قدم تیغ دعاییم و تو غافل

هان واقف دم باش رسیدیم، رسیدیم

 

وحشی! سبب دوری و این قسم سخن­ها

آن نیست که ما هم نشنیدیم شنیدیم

                                  وحشی بافقی

 

  نوشته شده در  جمعه 25 آذر1384ساعت 19:55  توسط فائزه سوداگری  | 

سلامی چو بوی خوش آشنایی!

 

چند روزی بود که سرم خیلی شلوغ شده بود. هر چند وقت یک بار این وضع پیش میاد و مثل یه توفان که میاد و میره کلی کار سرم میریزه و باید بتونم خودم رو نگه دارم تا کم کم اوضاع آروم بشه و کارها دوباره رو نظم قبلی­شون بیفتند. خیلی بده که نمی­تونم  این شرایط رو درست و حسابی مدیریت کنم. البته خیلی پیشرفت کرده­ام تا حالا. این تجربه­ها خوبه خیلی خوب.

دلم تنگ شده بود برای نوشتن اینجا. برای خودم برای شما برای همه. برای خودم برای خودم برای خودم!!!

این هم یک هدیه:

 

 

 

چند یهودی در کنیسه دعا می­خواندند، ناگهان صدای کودکی را شنیدند که می­گفت: الف، ب، جیم، دال. سعی کردند ذهنشان را بر کتاب مقدس متمرکز کنند، اما صدا تکرار کرد: الف، ب، جیم، دال. سرانجام دست از دعا کشیدند و وقتی به اطراف نگریستند، پسری را دیدند که مدام همین حروف را می­خواند.

خاخام به پسرک گفت: چرا این کار را می­کنی؟

پسرک گفت: چون من دعاهای مقدس را بلد نیستم. فکر کردم اگر حروف الفبا را بخوانم خدا خودش از این حروف استفاده می­کند تا کلمات درست را بسازد.

خاخام گفت: به خاطر این درس متشکرم و امیدوارم من هم بتوانم روزهای زندگی­ام بر روی زمین را همان طور که تو حروف را به او دادی، به خدا بدهم.

                          پائولو کوئیلو (کتاب مکتوب)

 

 

آبادی

.......

چشم واکردم نه آبی و نه آبادی

بیابان بود و وادی از پی وادی

 

به ماندن یا به خفتن گرچه اسان بود

درنگم بی­گمان با مرگ یکسان بود

 

به دل گفتم که پایانی بدین بیگانه صحرا هست

به چشم­اندازها آنجا که خاک و آسمان آبی است

کناری گوشه­ای از بهر مأوا هست

 

راه افتادم.

ز هر سنگی گرفتم سایه از هر خار شیر خشم

نهادم راحت شب را در انبانه

نگاه روز را در چشم

 

راه بسپردم

شدم ژولیده مو، آشفته رو لب چاک دل خسته

عصا بشکسته و راه نفس بسته

 

به من گر سایه­ای آسایش جان بود

ز چشم مرگ و بال لاشخواران بود

 

بدین سان پای من می­رفت می­لغزید می­استاد

که تا آخر گذارم بر کنار تپه­ای افتاد

 

شگفتا من چه می­دیدم: به هر سو گور و گورستان.

فراموش از هراس و هول آن وادی

گذشتم از فراز قبرها رقصان

ز شادی بانگ سردادم که:

نزدیک است آبادی

 

                سیاوش کسرایی

 

 

 

 

  نوشته شده در  پنجشنبه 24 آذر1384ساعت 19:24  توسط فائزه سوداگری  | 

 

 

چقدر خوبه که می­تونم بهانه­های کوچیکی داشته باشم برای شاد بودن. برای خندیدن. برای لذت بردن از لحظه لحظه زندگی.

چقدر خوشحالم که مازوخیسم ندارم. اسکیزوفرن نیستم. خودآزاری، دیگرآزاری، خود درگیری ندارم.

چقدر خوشحالم که تا حالا قید زندگی رو نزده­ام. خیلی جدی به خودکشی فکر نکرده­ام.

چقدر خوشحالم که همه پل­ها رو پشت سرم نمی­شکنم. از این سو به اون سو به دنبال هدف متحرکی که چه بسا هیچ وجود خارجی هم نداره- دوان دوان و حیرون نیستم.

چقدر خوشحالم که زنده­ام، زندگی می­کنم. زندگی می­کنم. زندگی می­کنم. بدون اینکه از زندگی­ام شرم داشته باشم یا ازش متنفر باشم یا خجالت­زده باشم.

می­شه زنده بود و زندگی کرد. می­شه شاد بود و شاد کرد.

می­شه انسان بود و انسانیت داشت و به اونهایی که یادشون رفته انسانند هم یادآوری کرد.

می­شه خندید، می­شه خندوند.

می­شه گریست، می­شه گریوند.

می­شه عاشق بود، می­شه عاشق کرد.

می­شه....

لازم نیست جای دیگه دنبال خوشبختی، آرامش، انسانیت، رهایی، ... بگردیم.

همه چیز همین جاست. درست کنار دستمون. درست جلوی چشممون. یه نگاه کن! می­تونی انسان­وار سوار تاکسی بشی. می­تونی با یاد دادن یک چیز خیلی کوچیک به یکی دیگه از احساس مفید بودنت لذت ببری.

درد مردم هم همین­جاست. درست جلوی چشممون. کنارمون. تو خونه همسایه­مون، تو چشم همکلاسی. تو بغض یک بیمار، تو نگاه سرگردن و حیرون یک آدم مضطرب.

لازم نیست برای اینکه زندگی رو فهمید، ازش کناره گرفت. رفت تو خلوت، تو یه غار، پشت کوه!

زندگی همینجاست. آدم­ها هم همینجان. اگه آدمیم می­تونیم همین­جا آدمیتمون رو ثابت کنیم.

 

امروز سوار تاکسی که شدم، از این تصور آدم بودنم بدم اومد.

ساعت 6:30 شب سوار تاکسی اکباتان که شدیم، راننده به همه سلام کرد و گفت: "جمیعاً شبتون بخیر، خسته نباشید" هیچ کس از ما 4 نفر نیومد بگه که شب شما هم بخیر. شما هم خسته نباشید، درمونده نباشید... من زیر لب یه زمزمه کردم. حتماً بقیه هم همین­کار رو کردند ولی مگه این یعنی جواب؟

آخه چرا اینقدر نفهمم؟ چرا نوفهمم؟! آخه من خسته­ترم یا خود اون آقای راننده که از کله سحر تو این آلودگی معلوم نیست چندبار یه مسیر تکراری رو رفته؟

آخه من آدمم؟ اگه آدمم، اگه انسانیت دارم چرا یه جواب سلام درست بهش ندادم؟

می­شه همینجا بود می­شه تو دود و دم تهران تو این شلوغی بود ولی به یاد داشت که آدم بودن با زنده بودن فرق داره.

زندگی کردن هم با زنده بودن فرق داره.

 

 

شعر امروز:

 

  میخانه اگر ساقی صاحب نظری داشت

                                میخواری و مستی ره و رسم دگری داشت

 

  نوشته شده در  یکشنبه 20 آذر1384ساعت 20:8  توسط فائزه سوداگری  | 

 

عاشقی باش که گویند به دریا زد و رفت...

 

 

In deafening roar of the crash between a plane full of hearts and a tower full of souls

One could still hear the last words uttered by puzzled mouths.

Under the mass of dust and blood:

"We love the life"

 

در هیا بانگ برخورد یک هواپیما پر از قلب با یک برج پر از روح

هنوز می­شد

آخرین واژه­ها را از دهانی حیرت­زده

در زیر تلی از خاک و خون شنید:

                                           "زندگی را دوست داریم"

 

این رو به یاد هواپیمای C-130 و همه اونهایی که تو این حادثه از دنیا رفتند نوشتم.

سر ماجرای 11 سپتامبر تو سایت "آینه" خونده بودم.

 

دو تا شعر می­نویسم که خیلی نصیحتی هستند. من رو یاد کشکول می­اندازن. تا حالا کشکول شیخ بهایی رو خونده­اید؟ من اول دبیرستان که بودم خوندمش. اون موقع ازش خوشم اومد بخصوص از شعرهای پراکنده­ای که داشت. ابیاتی که خیلی مفهوم توش بود. الان اگه یکی ازم بپرسه کشکول اصلاً راجع به چیه؟ نمی­تونم جوابش رو بدم! چون یادم نیست. دلایل اینکه یادم نیست:

- من کلاً حافظه ضعیفی دارم

- همه چیز رو سرسری می­خونم

- یه چیزی رو که خوندم خیالم راحت میشه که خوندمش و تمام! از اون به بعد کم پیش میاد که بهش فکر کنم. مگر اینکه خیلی برام مهم بشه و خیلی روم تاثیر بذاره. که در این صورت تو ذهنم موندگار میشه.

- اون موقع­ها خیلی اهل کتاب خوندن اونم از این مدل ادبیاتی بودم. بعد یه زمانی مغزم رو کلاً Format کردم.

- کشکول رو خیلی بیشتر از اینکه به خاطر کشکول بودنش بخونم، به خاطر شعرهاش خوندم. خب همین میشه دیگه از کل مطلب فقط شعرهاش رو یادم میاد چون تو دفتر شعرم یادداشت کردم!

بگذریم، برسیم به اصل شعر:

 

در رهگذرم سگان هویدا گشتند

کردند به من حمله چو پیدا گشتند

چون از سگ نفس من خبردار شدند

دیدند که می­گیردشان، واگشتند

 

دارم گنهی که پشت ایمان شکند

بازار تمام بت پرستان شکند

باری گنهم اگر به میزان سنجند

ترسم که به روز حشر میزان شکند

 

امروز حس و حال و هوای این دو بیت شعر رو دارم:

 

آتش بگیر تا که بدانی چه می­کشم          احساس سوختن به تماشا نمی­شود

این یکی از صبح تو سرم داره می­گرده. مدام چرخ می­زنه و چرخ می­زنه.

 

آنکه دائم هوس سوختن ما می­کرد        کاش می­آمد و از دور تماشا می­کرد

 

 

 

  نوشته شده در  شنبه 19 آذر1384ساعت 19:53  توسط فائزه سوداگری  | 

 

ما خانه بدوشان غم سیلاب نداریم...

 

سلام.

دیروز تا پنج بعدالظهر دانشگاه بودم بدون اینکه از جریان سقوط هواپیما خبر داشته باشم. امتحان زبان داشتم و خیلی هم دیر کرده بودم. با عجله سوار تاکسی شدم. دیدم آدم­های تو تاکسی راجع به یک هواپیما و یک برج حرف می­زنن. یه لحظه با خودم فکر کردم که چرا دارن راجع به 11 سپتامبر حرف می­زنن. اینکه خیلی بی­ربط و قدیمیه. ولی بعد دیدم که با هیجان خیلی زیادتری حرف می­زنن. از آقایی که کنارم نشسته بود با حالت منگولانه­ای پرسیدم که : "ببخشید، چی شده؟" آقاهه هم گفت که یک هواپیما تو تهران نزدیک فرودگاه سقوط کرده. یه لحظه گفتم نکنه به خونه­های اکباتان خورده باشه که دیدم نه دارن راجع به یک جای دیگه می­گن. تمام راه با ناباوری و اضطراب به رادیو گوش می­کردیم. خیلی وحشتناکه. خیلی.

معمولاً این جور خبرها رو چطوری و با چه حالتی به خانواده­هاشون میدن؟

اه. من از مرگ خیلی واهمه دارم. خیلی داغون کننده است. نبودن یک عزیزی که تا دیروزش بوده، رو چجوری می­شه باور کرد؟

 

 

به خاطر آلودگی هوا امروز و فردا رو تعطیل رسمی اعلام کردند. واقعاً هوا وحشتناکه. تو خیابون چشم چشم رو نمی­بینه!!! من اصولاً با هر نوع تعطیلی و کلاس دودر کردن شدیداً موافقم ولی این یکی دیگه خیلی زور داره. سه روز تو خونه نشستن رو چطوری تحمل کنم؟

باید درس بخونم ولی کو حالش؟

 

امروز قرار بود جلسه دفاع پایان نامه پزشکی دختر خاله­ام باشه. از کله صبح دنبال این بوده که ببینه بالاخره دفاعش هست یا نه! خودش هنوز نمی­دونه. هیچ کس هم جوابی نمی­ده. به این هم می­گن "بد شانسی"!

 

این یک شعره که من پیش دانشگاهی که بودم شنیدم. ممکته دو قسمتی که جدا از هم نوشتم یک شعر نباشند ولی من به صورت یک شعر شنیدم. امروز که یه کم تو اینترنت گشتم شک کردم. حالا این مهم نیست ازش لذت ببرید. شاعر (شاعرانش) رو نمی شناسم.

 

بس شنیدم داستان بی کسی

بـس شنیدم قصه دلواپسی
قصه عشـق از زبان هرکسی

گفته­اند از نی حکایت­ها بسی

 
حال از من بشنو این افسانه را

داسـتان این دل دیوانـه را


 

چشم­هایش بویی از نیرنگ داشت
دل دریغا! سینه­ای از سنگ داشت

 با دلـم انگار قـصد جنگ داشت
گویـی از با من نشستن ننگ داشت


عاشقم من، قصد هیچ انکار نیست
لیک با عاشق نشستن عار نیست

 
کار او آتش زدن، من سوختن
در دل شب چشم بر در دوختن
مـن خریدن نـاز، او نفروختن
باز آتـش در دلـم افـروختن

 
سوختن در عشق را ازبر شدیم

آتشی بودیم و خاکستر شدیم

 
از غم این عشق مردن باک نیست

خون دل هر لحظه خوردن باک نیست
از دل دیـوانه بردن باک نیست
دل که رفت از سـر سپردن باک نیست


آه! می­ترسم شبی رسـوا شوم
بدتر از رسوایی­ام، تنـها شوم


وای بر این صید و آه از آن کمند
پیش رویم خنده، پشتم پوزخند
بر چنـین نامهـربانـی دل مبند
دوستان گفتند و دل نشـنید پند


پیش از این پند نهان دوستان

حال هـم زخم زبان دوستان

 

خانه ای ویران­تر از ویرانه­ام
من حقـیقت نیستم، افـسانه­ام
گر چه سوزد پر، ولی پروانه­ام
فاش می گویم که من دیوانه­ام

 
تا به کی آخر چنین دیوانگی؟

پیلگی بهـتر از این پروانگی!


گفتمش: آرام جـانـی، گفت: نه

گفتمش: شیرین زبانی، گفت: نه
می شود یک شب بمانی، گفت: نه
گفتمش: نامهـربانـی، گفت: نه

 
دل شبی دور از خیالش سر نکرد

گفتمش؛ افسـوس! او باور نکرد

 
چشم بر هم می­نهد، من نیستم

می گشـاید چشم، من من نیستم
خود نمی­دانم خدایا! کیستم
یکـنفر با مـن بگوید چیسـتم؟

 
بس کشیدم آه از دل بردنش

آه! اگـر آهم بگیرد دامنش

 
با تمـام بی­کسی­ها ساختم
دل سپردم، سر به زیر انداختم
این قماری بود و من نشاختم
وای برمـن، ساده بودم باختم

 
دل سپردن دست او دیوانگی ست

آه! غیر از من کسی دیوانه نیست


گریه کردن تا سحر کار من است
شاهد من چشم بیمار من است
فکر می­کردم که او یار من است
نه، فقط در فکر آزار من است


نیت­اش از عشق تنها خواهش است
دوستت دارم دروغـی فاحش است


یک شب آمد زیر و رویم کرد و رفت
بغض تلخی در گلویـم کرد و رفت
پایـبند جسـت وجویم کرد و رفت
عاقـبت بـی­آبرویم کرد و رفت

 
این دل دیوانـه آخر جای کیست؟

وانکه مجنونش منم لیلای کیست؟

 
مذهب او هر چه بادابـاد بود

خوش به حالش کاین قدر آزاد بود
بی نیاز از مستی می شاد بود
چشـم­هـایش مسـت مادرزاد بود


یک شبه از عمر سیرم کرد و رفت
بیست سالم بود، پیرم کرد و رفت

 

 

 

حالمان بد نيست، غم کم می خوريم        

کم که نه! هر روز کم کم می خوريم

 

آب می­خواهم، سرابم می دهند          

عشق می­ورزم عذابم می­دهند

 

خود نمی­دانم کجا رفتم به خواب         

از چه بيدارم نکردی؟ آفتاب!

 

خنجری بر قلب بيمارم زدند                 

بی­گناهی بودم و دارم زدند

 

دشنه­ای نامرد بر پشتم نشست             

از غم نامردمی پشتم شکست

 

سنگ را بستند و سگ آزاد شد             

يک شبه بيداد آمد داد شد

 

عشق آخر تيشه زد بر ريشه­ام          

 تيشه زد بر ريشه­ی انديشه­ام

 

عشق اگر اينست مرتد می­شوم           

خوب اگر اينست من بد می شوم

 

بس کن ای دل نابسامانی بس است       

کافرم! ديگر مسلمانی بس است

 

در ميان خلق سر در گم شدم            

عاقبت آلوده­ی مردم شدم

 

بعد ازاين با بی­کسی خو می­کنم         

هر چه در دل داشتم رو می­کنم

 

نيستم از مردم خنجر بدست               

بت پرستم، بت پرستم، بت پرست

 

بت پرستم، بت پرستی کار ماست         

چشم مستی تحفه­ی بازار ماست

 

درد می­بارد چو لب تر می­­کنم             

طالعم شوم است باور می­کنم

 

من که با دريا تلاطم کرده­ام               

راه دريا را چرا گم کرده­ام؟

 

قفل غم بر درب سلولم مزن!             

من خودم خوشباورم گولم مزن!

 

من نمی­گويم که خاموشم مکن          

من نمی­گويم فراموشم مکن

 

من نمی­گويم که با من يار باش         

من نمی­گويم مرا غم­خوار باش

 

من نمی­گويم، دگر گفتن بس است      

گفتن اما هيچ نشنفتن بس است

 

روزگارت باد شيرين! شاد باش          

دست کم يک شب تو هم فرهاد باش

 

آه! در شهر شما ياری نبود             

قصه هايم را خريداری نبود!

وای! رسم شهرتان بيداد بود             

شهرتان از خون ما آباد بود

 

از درو ديوارتان خون می چکد        

خون من، فرهاد، مجنون می­چکد

 

خسته­ام از قصه­های شوم­تان       

خسته از همدردی مسموم­تان

 

اينهمه خنجر، دل کس خون نشد        

اين همه ليلی، کسی مجنون نشد

 

آسمان خالی شد از فريادتان             

بيستون در حسرت فرهادتان

 

کوه کندن گر نباشد پيشه­ام             

بويی از فرهاد دارد تيشه­ام

 

عشق از من دورو پايم لنگ بود         

قيمتش بسيار و دستم تنگ بود

 

گر نرفتم هر دو پايم خسته بود         

تيشه گر افتاد دستم بسته بود

 

هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه!          

فکر دست تنگ ما را کرد؟ نه!

 

هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه!        

هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه!

 

هيچ کس اشکی برای ما نريخت       

هر که با ما بود از ما می گريخت

 

چند روزی هست حالم ديدنیست        

حال من از اين و آن پرسيدنيست

 

گاه بر روی زمين زل می­زنم         

گاه بر حافظ تفال می­زنم

 

حافظ ديوانه فالم را گرفت              

 يک غزل آمد که حالم را گرفت:

 

"ما زياران چشم ياری داشتيم

خود غلط بود آنچه می­پنداشتیم"

 

 

 

  نوشته شده در  چهارشنبه 16 آذر1384ساعت 10:9  توسط فائزه سوداگری  | 

سلام

من امروز خیلی خوشحالم. کمیته­مون تو جشنواره رازی رتبه اول کشور رو کسب کرد. این خیلی خوشحال کننده  و مهمه و اهمیتش وقتی بیشتر درک میشه که در نظر بگیریم که ما فقط کمیته یک دانشکده­ایم نه کل دانشگاه....

 

امروز یک روز بامزه تو دانشگاه بود. ظهر شنیدیم که دارن به دانشجوها نفری 7000 تومان پول بن کتاب میدن. هرکی این رو می­شنید می­گفت: "پول وده، پول وده، پول زور وده"

می­رفتی کارت دانشجوییت رو می­دادی و 7 تا هزاری می­گرفتی و می­اومدی.

در این رابطه چند تا نکته رو ذکر می­کنم:

- امروز آخرین روز کار رئیس دانشگاه ما بود و لابد خواسته بوده که حالی به همه داده باشه

- یه عده می­گفتند که خواسته آتیش به پول دانشگاه بزنه لابد!

- به اسم بن کتاب پول می­دادند ولی همه فقط داشتند می­گفتند که آخ جون پول ناهارمون جور شد بیاین همه با هم بریم بیرون!

- هیچ کس نگفت بریم کتاب بخریم. سطح فرهنگ تو دانشگاه­ها غوغا می­کنه!

- می­گفتند که باید ده هزار تومان بن کتاب می­دادند، به جاش هفت هزار تومان نقد دادن. این وسط سه هزار تومان هاپولی شده. راست و دروغش رو من نمی­دونم.

همه دانشجوها از همه بیمارستان­ها اومده بودن دانشگاه! هر کس هرکی رو می­دید می­گفت :"پول گرفتی؟ نه؟ بدو تا تموم نشده بگیر. معلوم نیست فردا بدن یا نه!" واقعاً این جالبه هیچ چیز معلوم نیست فرداش هست یا نه!

 

تو را به روی زمین دیدم و شکفتم و گفتم

که این فرشته برای من از بهشت رسیده

 

 

 

  نوشته شده در  دوشنبه 14 آذر1384ساعت 19:41  توسط فائزه سوداگری  | 

 

ما را به این آسیابخانه نیاورده­اند

که سنگ چرخان را تماشا کنیم

سنگ چرخان را نشانمان می­دهند

     تا از درِ دیگر

              سپید و شکسته

                              بیرونمان کنند

                                     حافظ موسوی

 

سعادت نان گرم و خوشبویی ست که بی­اختیار می­خواهیم لقمه­ای از آن را به دیگری بدهیم.

                                                                             بیژن جلالی

 

 

 در را برهم کوبید و رفت

 اکنون چگونه نگه دارم

 عطر را در فضا

 نم اشکهایش را در پیراهنم

                                                      رضا چایچی

 

  نمی­داند که به قربانگاه می­رود                           

                                                                    

   گوسفندی که از پی کودکان می­دود که عقب نماند   

                                                      

                                                                    محمد شمس لنگرودی

 

اگر قرار نبود

آن در گشوده شود،

چرا کلیدش را برنداشتند؟

اگر قرار نبود من میوه بچینم،

چرا در باغ تنهایم گذاشتند؟

                      عمران صلاحی

 

 

آتش اسباب بازی قشنگی است

که با آن تاریکی را می­ترسانیم

                                                                            بیژن جلالی

 

 

              گرچه گلچین نگذارد که گلی باز شود

                               تو بخوان مرغ چمن بلکه دلی باز شود

                                                    اخوان ثالث

 

شب، چشم­های بسته ماست

آنگاه که به چراغانی درون خود می­نگریم

                                   بیژن جلالی

 

 

ترانه­های عاشقانه:

شاعری ترانه­ی عاشقانه­­ی زیبایی سرود و نسخه­های بسیاری از آن تهیه کرد و برای دوستان و آشنایانش، زن و مرد، فرستاد. حتا آن را برای زن جوانی فرستاد که تنها یک بار دیده بود و آن سوی کوه­ها می­زیست.

یکی دو روز بعد، پیکی از سوی زن جوان آمد و نامه­ای آورد. زن در نامه گفته بود:

"بگذارید این اطمینان را به شما بدهم، ترانه­ی عاشقانه­ای که برایم فرستادید، بسیار مسحورم کرده. اکنون بیایید و پدر و مادرم را ببینید تا ترتیب مراسم ازدواج را بدهیم."

شاعر به نامه پاسخ داد و نوشت: "دوست من، این فقط ترانه­ی عاشقانه­ای بود که از قلب شاعری برمی­خاست و هر مرد و زنی آن را می­خواند"

و زن در نامه­ی دیگری پاسخ داد: "بوقلمون صفت و دروغگو! از امروز تا دم مرگ به خاطر کار تو، از شاعران متنفر خواهم بود"

                       جبران خلیل جبران

 

 

 به خاطر حال خوبی که داشتم امروز فقط همین ها رو میگم.

به خاطر حجم زیاد صفحه تا یه مدت عکس ندارم!

 

 

  نوشته شده در  شنبه 12 آذر1384ساعت 19:55  توسط فائزه سوداگری  | 

 

 

با مشاهده­ي يک در بلافاصله لزوم ديوارها احساس مي شود، مي پرسم آيا با مشاهده­ي يک ديوار هم به همان اندازه لزوم يک در احساس مي شود؟... يک ديوار، اگر دري در آن تعبيه نشده باشد، فقط و فقط يک مانع است و بس. اما هيچ چيز به قدر دري که قفل سنگين بر خود آويخته باشد به موجوديت خود خيانت نکرده است ... گويي زندگي جز در ميان درها و ديوارها ، جز در ميان اين کش و واکش ، اين ضد و نقيض، اين بستن و گشودن و باز بستن،  ناممکن است:
ديوار کشيدن
در تعبيه کردن
و
در را بستن!

              احمد شاملو

 

 

24 و 25 همین ماه اولین کنگره آلزایمر در بیمارستان امام برگزار میشه. من چیز زیادی راجع به الزایمر نمی­دونم ولی دوستش دارم. شاید به زودی یک طرحی در این باره انجام دادم. نمی­دونم باید ببینم چی میشه.

این عکس مربوط به پوستر این کنگره است. خیلی قشنگ و بامفهومه مگه نه؟

 

 

 

 

  نوشته شده در  جمعه 11 آذر1384ساعت 19:2  توسط فائزه سوداگری  | 

بهشتیان در صف ایستاده بودند و نوبت خود را انتظار می­کشیدند. دروازه بهشت باز شد و فرشته­ها پیش از هر کس، جوانمرد را فراخواندند تا وارد بهشت شود.

بهشتیان اعتراض کردند و چرایش را پرسیدند و گفتند: مگر جوانمرد چه کرده است که پیش از دیگران به بهشت می­رود؟

فرشته­ها گفتند: شما نمی­دانید که او چه کرده است. خدا به همگان فکرت داد، اما او از فکرت به هیبت رسید و از هیبت به محبت و از محبت به حکمت؛ و زیباتر آن بود که او حکمتش را به شفقت تبدیل کرد.

شما نبودید و نمی­دانید که او با شفقتش چه می­کرد. او بود که شب و روز برای مردم دعا می­کرد و می­خواست به جای همه مردم بمیرد تا هیچ کس طعم مرگ را نچشد!

او بود که می­خواست حساب همه مردم را از او بکشند تا در قیامت حسابی برای کسی نماند!

او بود که از خدا خواهش می­کرد به جای همه مجازات شود تا دوزخ از گناهکاران خالی بماند.

حالا بهشت و نوبت اولین، کمترین چیزی است که باید به او داد.

جوانمرد اما بهشت و نوبت اولین را قبول نکرد. او از میان همه پاداش­ها تنها خشنودی خدا را برداشت و بهشت و نوبتش را هم به دیگران بخشید.

                                   عرفان نظرآهاری

 

امروز روز جهانی ایدز است. 

می خواستم کلی چیز بنویسم. ولی فقط سه تا عکس میذارم. خودشون حرف می زنن! می دونم حجم زیادشون اذیت می کنه. ببخشید!

 

 

 

 

باغ من

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش

ابر با آن پوستین سردِ نمناکش

باغ بی­برگی،

روز و شب تنهاست،

با سکوت پاک غمناکش

 

ساز او باران، سرودش باد.

جامه­اش شولای عریانی­ست.

ور جز اینش جامه­ای باید،

بافته بس شعله­ی زر تارِ پودش باد.

 

گو بروید یا نروید، هرچه در هرجا که می­خواهد یا نمی­خواهد.

باغبان و رهگذاری نیست.

باغ نومیدان

چشم در راه بهاری نیست.

 

گر زچشمش پرتو گرمی نمی­تابد

ور به رویش برگ لبخندی نمی­روید،

باغ بی­برگی که می­گوید که زیبا نیست؟

داستان از میوه­های سر به گردونسای اینک خفته در تابوت پست خاک می­گوید

 

باغ بی­برگی

خنده­اش خونی­ست اشک آمیز.

جاودان بر اسب یال افشان زردش می­چمد در آن

پادشاه فصل­ها، پاییز.

                                   مهدی اخوان ثالث

 

 

از ظرف خالی بوی میوه میاد

از لواشک بوی خورشید

از حوض بوی ماهی

از اتاق خالی بوی تنهایی

 

 

 

  نوشته شده در  پنجشنبه 10 آذر1384ساعت 20:17  توسط فائزه سوداگری  | 

 

بعد از آن طوفان و آن سيلابها      

كم كم آرامش گرفتند آبها

 

 غير از آن قومي كه شد كشتي نشين             

شد تهي از آدمي روي زمين

 

 عاقبت كشتي به ساحل در نشست           

نوح با ياران خويش از ورطه رست

 

 زندگي بالندگي از سر گرفت                   

زندگاني جلوه اي ديگر گرفت

 

 بگذرد تا زندگاني بر مراد                      

 زندگان، هر كس پي كاري فتاد

 

 خاك شد گل، گل چو خشت خام شد       

خشت روي خشت، پي تا بام شد

 

 نوح را هم اوفتادش كار گل                       

 كار گل را برگزيد از جان و دل

 

 ساخت از گل كوزه هائي چند نوح                  

داشت با آن كوزه ها پيوند نوح

 

 تا كه روزي يك مَلك با احترام                      

 نوح را آورد از حق اين پيام:

 

 گفت : بايد كوزه ها را بشكني !                

 نوح در پاسخ هراسان گفت : ني

 

 كوزه ها را ساختم با دست خويش            

بشكنم گر كوزه دل گردد پريش

 

 نيشتر گر كس به قلبم برزند                      

 نيكتر تا كوزه ها را بشكند

 

بار ديگر آن ملك آمد فرود                       

 در سراي نوح، گفت او را درود !

 

 گفت : حق گفتت، كه اي نوح نبي               

چون تو جنبادي به سوي ما لبي

 

 خواستي تا شويم از اين چرخ پير                   

 منكران را از صغير و از كبير

 

 من فرستادم بسي توفان و سيل                

 بندگان را غرق كردم، خيل خيل

 

 خواستم چون بشكني كوزه ي گلت            

كوزه بشكستن بسي شد مشكلت ؟

 

 پس چه سان بي اعتنا بر جان خلق                

خواستي تا بركنم بنيان خلق ؟

 

 خود جهان از زندگان آكندمي                

پس چو گفتي بيخشان بركندمي

 

 آن كه خود يك كوزه را مشكل شكست    

اين چنين آسان جهاني دل شكست ؟

 

 آن كه را انديشه اي همچون تو نيست        

 نيست در روي زمينش حق زيست ؟

 

نوح گريان سوي كوزه برد دست                

كوزه ها بر سنگ، ني، بر سر شكست

                           حمید مصدق

 

 

امروز فقط به همین شعر و عکس ها بسنده می کنم!!!

  نوشته شده در  سه شنبه 8 آذر1384ساعت 20:29  توسط فائزه سوداگری  | 

سلام.

امروز رفتم نمایشگاه توانمدی روابط عمومی­های کشور.

خیلی برام مهم و جالب بود. خیلی از آدم­هایی که کتاب­هاشون رو خونده بودم یا مشتری ثابت وبلاگ­هاشون بودم رو از نزدیک دیدم. خیلی هم من رو تحویل می­گرفتند. براشون خیلی جالب بود که بدونن یک دانشجوی پزشکی به روابط عمومی چکار داره. اکثر اونهایی که اومده بودند، دانشجوی روابط عمومی بودند یا علوم ارتباطات یا فوق فوقش خبرنگاری. خیلی­ها هم که کارمندهای روابط عمومی شرکت­های مختلف بودند یا شرکت­های چاپ و نشر که دنبال مشتری اومده بودند.

نمایشگاه تو دو سالن 6 و 7 نمایشگاه بین­المللی بود. بعضی سازمان­های بزرگ بودند مثل ایران خودرو و صبا باتری و ... بعضی وزارتخانه­ها مثل وزارت اطلاعات، بعضی شرکت­ها مثل شرکت مخابرات، شرکت ارتباطات سیار، بعضی شرکت­های کوچک هم بودند. شهرداری و سازمان مسکن و ... دانشگاه­ها هم بودند. اکثراً آزاد. ولی دانشگاه علوم پزشکی تبریز هم بود. تنها دانشگاه علوم پزشکی در نمایشگاه.

قشنگ­ترین غرفه رو آستان قدس رضوی داشت. خیلی قشنگ بود. دلم هوای مشهد کرد. خیلی خیلی.

ولی از همه اینها مهم­تر براین من غرفه موسسه­های فعال در زمینه روابط عمومی بود.

سه شرکت مهم در این زمینه وجود داره:

- موسسه کارگزار روابط عمومی

- موسسه تحقیقات روابط عمومی

- روابط عمومی الکترونیک

 

هر سه تا خیلی فعال هستند و اکثر این نمایشگاه­ها و کنفرانس­ها رو هم برگزار می­کنند. به نظرم الان اینها اصل کار روابط عمومی ایران هستند نه روابط عمومی­های وزارتخانه­ها و موسسات. اونها خیلی بی­حالند. دلیلش هم مفصله و در حوصله این جمع نمی­گنجه!!!

قوی­ترین شرکت هم "روابط عمومی الکترونیک" هستش که کلی وبلاگ تخصصی روابط عمومی داره. اینکه این قوی­ترینه رو موسسه تحقیقات روابط عمومی به من گفت. این یعنی صداقت! خیلی قشنگه که یکی راجع به رقیبش این رو بگه. هیچ لزومی نداشت که اون آقا به من بگه که اینها از خودشون قوی­تر هستند. چون هم غرفه­شون خیلی ساده­تر و کوچک­تر بود و هم اینکه موسسه تحقیقات روابط عمومی خودش برگزار کننده نمایشگاه بود و دو هفته دیگه هم یک سمپوزیوم تخصصی برگزار می­کنند (تو سالن رازی هم هستش- هورااا). درحالی که روابط عمومی الکترونیک فقط در محیط Web فعاله و هیچ نمود خارجی مثل کنفرانس و سمینار نداره. خیلی خوشم اومد.

یک گروه دانشجوی روابط عمومی دانشگاه علامه هم بودند که یک کانون دانشجویی روابط عمومی تاسیس کرده بودند. کلی باهاشون دوست شدم. بچه­های خیلی خوبی بودند. نمی­دونم چرا وقتی داشتند از نحوه تاسیس کانونشون می­گفتند همش یاد کمیته و موسس­هاش بودم. امیدوارم کار این بچه­ها هم نتیجه­ای به خوبی کمیته داشته باشه. حتماً همین­طور میشه.

 

جای خیلی سازمان­ها خالی بود. دوست داشتم روابط عمومی دانشگاهمون باشه، نبود! همین­طور وزارت بهداشت.

با تمام وجودم حس کردم که کمیته خیلی جلو هستش از امثال خودش و از خیلی سازمان­های عریض و طویل. خیلی جلوتر.

روابط عمومی خیلی بحث شیرینیه. اگه دوست داشتید به وبلاگ­های تخصصی روابط عمومی یک سری بزنید. اونها زیرمجموعه سایت پایگاه تخصصی روابط عمومی الکترونیک  هستند. یه چیزی که اصلاً خوشم نیومد: هزینه شرکت تو کنفرانس­ها وحشتناک زیاده. کارگاه­ها و کلاس­ها هم همینطور. فکر کنم دلیلش این باشه که اکثر شرکت کننده­هاش سازمان­هایی هستند که پول مفت زیاد دارند. براشون هم اصلاً مهم نیست که پول کجا خرج بشه. ارث باباشون که نیست یا پول مفت دولته یا پول یامفتی که از جیب ملت در میارن. جدی می­گم. یک کارگاه آموزش پر.پوزال نویس بود 70 هزار تومان. SPSS مقدماتی 100 هزار تومان و طراحی پرسشنامه 75 هزار تومان. تازه این نرخ تخفیفی برای دانشجوها بود. کلاسی که جها دانشگاهی برگزار می­کنه. خیلی مسخره است.

دیگه وراجی بسه. فردا هم آخرین روز نمایشگاه هستش. این رو گفتم چون روابط عمومی خود نمایشگاه خیلی ضعیف بود!!!

 

 

 

 

 

شهادت شمع

قطره قطره مردن

 و شب جمع را به سحر آوردن

روشنانه زیستن

و خاموشانه مردن با لبخند

و پایان بخشیدن

به دود تردید تاریخی

بودن یا نبودن

        سیاوش کسرایی

 

  نوشته شده در  دوشنبه 7 آذر1384ساعت 19:9  توسط فائزه سوداگری  | 

خیال خام پلنگ من به سوی ماه جهیدن بود

و ماه را زبلندایش به روی خاک کشیدن بود

پلنگ من – دل مغرورم- پرید و پنجه به خالی زد

که عشق – ماه بلند من- ورای دست رسیدن بود

گل شکفته! خداحافظ! اگرچه لحظه­ی دیدارت

شروع وسوسه­ای در من، به نام دیدن و چیدن بود

من و تو آن دو خطیم آری، موازیان به ناچاری

که هردو باورمان زآغاز، به یکدگر نرسیدن بود

اگرچه هیچ گل مرده، دوباره زنده نشد اما،

بهار در گل شیپوری، مدام غرق دمیدن بود

شراب خواستم و عمرم، شرنگ ریخت به کام من

فریبکار دغل­پیشه، بهانه­اش نشنیدن بود

چه سرنوشت غم­انگیزی که کرم کوچک ابریشم

تمام عمر قفس می­بافت ولی به فکر پریدن بود

                               مرحوم حسین منزوی

 

 

این متن رو تو یک وبلاگ دیدم که برای اهدای عضو تبلیغ می­کرد. راستی چه چیزی قشنگ­تر از اینه که بعد از مرگ، چیزی که دیگه به کار خودمون نمیاد رو به یکی بدیم که بهش نیاز داره تا زنده بمونه. تا از زندگیش استفاده کنه. مطمئنناً استفاده­ای که اون از این عضو می­کنه از ما بهتره. چی میشه که بعضی­ها چشم ندارند این رو ببینند؟ مگه اعضاشون بعد از مرگشون چه فایده­ای براشون دارند؟

 

روزی خواهد رسید که جسم من روی ملافه سفیدی بر روی تختخوابی در بیمارستان قرار خواهد گرفت که بارها با افراد زنده و مرده اشغال شده است. در چنین لحظه بخصوصی دکتر اعلام خواهد کرد که مغز من از کار افتاده است و با تمام کوشش ها و اقدامات، زندگی من متوقف شده است.
وقتی این اتفاق می افتد، سعی نکن با داروها و دستگاههای پزشکی جسمم را نگه داری. همچنین مرا مرده به حساب نیاور. مرا در قید حیات محسوب کن و بگذار اعضای بدن من به زندگی کامل دیگران کمک کند. چشمانم را به کسی بده که هیچگاه نور خورشید را ندیده است.
قلب مرا به کسی بده که از بیماری پایان ناپذیر قلب رنج برده است.
خون مرا به جوانی بده که تصادف کرده تا زنده بماند و بتواند شاهد بازی نوه هایش باشد.
کلیه هایم را به کسی بده که زندگی اش وابسته به دستگاه هفتگی دیالیز است.
استخوان ها و عضلات و سلول ها و سلسله اعصاب و هر ذره از جسمم را به کودکی بده که بتواند راه برود.
بعد آنچه باقی می ماند را به خاک بسپار که به رشد گل ها کمک کند.
اگر قرار است چیزی را به خاک بسپاری، بگذار اشتباهات من، ضعف های من و تمام پیشداوری های من علیه اطرافیانم باشد.
گناهانم را به شیطان ببخش و روحم را به خدا بسپار.
اگر می خواهی مرا فراموش نکنی، آن را با رفتار یا کلامی دلنشین که کسی به آن نیاز دارد عملی کن.
اگر تمام کارهایی را که خواستم انجام دهی، برای ابد زنده خواهم بود.

 

 

امروز چند تا توصیه دارم:

۱-هیچ وقت تا دیروقت تو دانشگاه نمون. به خصوص اگه دانشگاهتون وسط بیابون و سر اتوبان باشه!

۲-اگه هم موندی، برای برگشت سوار تاکسی نشو. مطمئن باش که اتوبوس امن­تره.

۳-اگه هم سوار تاکسی شدی، دعا کن راننده­اش "آدم" باشه.

۴-وقتی سالم رسیدی خونه، خیلی خدا رو شکر کن!

 

 

When you encounter seemingly good advice that contradicts other seemingly good advice, ignore them both."
  - Al Franken

 

میزی برای کار

کاری برای تخت

تختی برای خواب

خوابی برای جان

جانی برای مرگ

مرگی برای یاد

یادی برای سنگ

... این بود زندگی...

             مرحوم حسین پناهی

 

 

 

  نوشته شده در  شنبه 5 آذر1384ساعت 19:24  توسط فائزه سوداگری  | 

سلام.

 

دو- سه روزی بود که داشتم کتاب "همه می­میرند" نوشته سیمون دوبوار رو می­خوندم. با علاقه شروع نکردم به خوندنش. فقط برای اینکه وقت بگذرونم بازش کردم ولی بعد از دو-سه صفحه دیگه نتونستم ولش کنم. یکی از شخصیت­هاش بدجور برام آشنا می­زد. نوع رفتارهاش، برخوردش و حرف­هاش. به خصوص حرف­هاش. کتاب خوبی بود ولی عجیب زجرم داد. داغون شدم تا خوندمش. زجر کشیدم.... دلیلش رو هیچ کس نمی­فهمه. اینقدر اذیتم کرد خوندنش، که تمام ناخن­هام رو جویدم!!! عادتی که مدت­ها بود ترکش کرده بودم.

وقتی تموم شد، خیلی از درگیری­های ذهنی­ام که چند وقت بود اذیتم می­کرد هم تموم شد. از خیلی  چیزها رها شدم. تمام زجری که کشیده بودم، به این می­ارزید.

 

 

دیروز صبح رفتم انجمن حمایت از بیماران کلیوی تا یک مقدار اطلاعات در مورد یک طرح بگیرم. کم مونده بود با کتک منو بندازن بیرون. باید نامه رسمی معرفی ببرم تا جواب ساده­ترین سوال­هام رو بدهند. عجب وضعیه ها!

ساعت 10 کارم تو انجمن و کلینیک شفا تموم شد ولی ساعت 1 ظهر باید بیمارستان شریعتی می­بودم. این وسط یعنی 3 ساعت بیکاری. مونده بودم که چیکار کنم. کجا برم. دوست داشتم برم تو یک پارک بشینم و کتاب بخونم. با خودم فکر کردم که کدوم پارک برم. مسیرها رو تو ذهنم بررسی می­کردم که یک دفعه یاد پارک گفتگو افتادم. فقط یک بار اون هم شب با یچه­های کمیته رفته بودیم. اصلاً نمی­دونستم که کجا هست. فقط یادم بود که طرف­های پل گیشا است. پس قاعدتاً به بیمارستان شریعتی هم نزدیک بود.

رفتم.... حالا چجوری­اش بماند! من اصلاً نمی­دونستم کجا هست. ساعت 11:15 رسیدم. 40 دقیقه پیاده راه رفته بودم. تو پارک برای خودم گشتم و نشستم کتاب خوندم. عاشق اینجور علافی هستم. وقتی که هیچ کاری نداری و خودتی و خودت. جایی که کسی نمی­شناسدت. یک سری آهنگ روی MP3 player م داشتم که چند وقتی بود دلم می­خواست پاکشون کنم. (توضیح در پایین!) دوباره اونها رو گوش کردم و از اینکه پاکشون نکرده بودم خوشحال شدم. تا 12:30 نشستم. دیدم دیگه داره دیر میشه. باید می­رفتم ولی یه چیزی بهم می­گفت که نرم. بشینم. بی­خیال کارها و قول­ها و قرارها بشم. بشینم و از حالی که می­برم لذت ببرم. با خودم کلنجار رفتم و بلند شدم. اگه می­موندم تا شب همونجا نشسته بودم و غصه می­خوردم و فکر می­کردم و داغون­تر می­شدم. رسیدم به اینکه می­گن آدم نباید خودش رو ول کنه. اولش ناراحت بودم و دلخور از اینکه چرا باید کاری داشته باشم و از این "حال" خارج بشم. ولی یک ساعت بعدش آدم شده بودم. خوبه که آدم همیشه کارها و زندگی­اش رو با "حال"ش و mood ش تنظیم نکنه. ابته نمی­دونم. باید بازهم روش فکر کنم.

 

تو هر مرحله از زندگی (سال- ماه- هفته-..) یک آهنگ یا یک عطر، یک لباس، یک رنگ،.... با آدم همراه می­شه. همراه با یک سری خاطره از آدم­های مختلف. وقتی اون دوره گذشت و رفت، اگه یک روزی، یک زمانی دوباره اون آهنگ رو بشنویم یا بوی اون عطر رو استشمام کنیم، اون خاطرات دوباره برای آدم تداعی می­شه. من این حس رو دوست داشتم. اینکه یک دفعه یه عالمه خاطره هجوم میارن به ذهن. خیل خوبه. البته اگه اون خاطره خوب باشه.

چند وقتی بود که موسیقی متن فیلم "آبی" از سه گانه آبی، سفید، قرمز تو زندگی من بود. همراه با یک احساس. با یک علاقه. همیشه و همه جا داشتم اون رو گوش می­دادم. بعد از یک مدت که دیگه نخواستم اون "حس" رو داشته باشم، دلم از این موسیقی هم گرفت. یک مدت بی­خیالش شدم. دلم می­خواست پاکش کنم چون از لحظه­ها و افکار و احساسی که باهاشون بودم و گذرونده بودم پشیمون بودم.  

دیروز عصر بعد از اینکه خیلی منطقی روی این فکر کردم، اون آهنگ ها رو پاک کردم و فکر نمی کنم تا چند هفته دیگه دوباره گوششون کنم.

 

خیلی نامفهوم نوشتم امروز. می دونم. فکر کنم فقط ضحی بفهمه که چی می گم.

 

امروز شعر هم ندارم! عکس هم همینطور. شرمنده.

چند وقت پیش به یک دوست گفتم که : جمعه ها دل، یاد دلبر می کند...

عنوان یک پست رو هم همین گذاشتم. آره جمعه ها خیلی آدم اذیت میشه. خیلی.

 

 

 

  نوشته شده در  جمعه 4 آذر1384ساعت 16:47  توسط فائزه سوداگری  | 

 

کنار جاده می­نشینم.

راننده لاستیک ماشین را عوض می­کند.

جایی را که از آن آمده­ام دوست ندارم.

جایی را که راهی­اش هستم نیز دوست ندارم.

پس چرا چنین بی­صبرانه

چشم دوخته­ام به تعویض لاستیک؟

                          برتولت برشت

 

پیرمرد دریا زمانی به من گفت:

"سی سال پیش، دریانوردی با دخترم فرار کرد و در دلم هر دو را نفرین کردم، چون دخترم را به اندازه تمام دنیا دوست داشتم.

کمی بعد، دریانورد جوان با کشتی­اش در دریا غرق شد و دختر عزیزم هم با او از دستم رفت.

پس حالا در من، قاتل یک مرد و دختر جوان را ببین.

نفرین من آن­ها را نابود کرد و حالا که پایم لب گور است، از خدا طلب بخشش می­کنم."

پیرمرد چنین گفت. اما لافی در کلماتش بود. و چنین به نظر می­آمد که هنوز به نیروی نفرینش می­بالد.

جبران خلیل جبران

 

من یه الاخ دارم. (الاغ نه ها، الاخ! درست تلفظ کنید لطفاً) دوستام میشناسنش. برام خیلی عزیزه. دوستمه دیگه، یه جورایی همدم!

چند وقتی بود که یه چشمش شل شده بود. ازش یک نخ آویزون بود. هروقت این چشمش رو می­دیدم به خودم می­گفتم : "امروز می­رم درستش می­کنم و می­دوزمش" ولی تنبلی می­کردم.

امروز دیدم که چشمش کنده شده، گم شده. شده الاخ یک چشم. دلم سوخت. خیلی. چقدر بی­فکرم. باعث شد به این فکر کنم که به چند نفر با همین تنبلی­ام، با کارها رو از امروز به فردا انداختن ظلم کرده­ام؟ چند نفر رو ناامید کرده­ام؟ چند نفر رو دلخور، ناراحت یا عصبانی؟

من چشم الاخ رو درست نمی­کنم تا همیشه یادم باشه که تنبلی هم گناهه. به خصوص وقتی که ضررش علاوه بر خودم به دیگران هم برسه.

این هم عکسشه –با یک چشم البته!-

 

 

 منم و دلی که دائم به دو دست دارم او را

اگرش نگاه داری، به تو می سپارم او را

  نوشته شده در  چهارشنبه 2 آذر1384ساعت 20:5  توسط فائزه سوداگری  | 

چه کنم

من اگر زبانم آتش

من اگر ترانه­هایم، همه شعله­های سرکش

چه کنم که یک دل است و همه داغ­های سوزان

غم خستگان عشق و غم کشتگان نفرت

غم آب­های هرز و غم باغ­های سوزان

تو اگر در این بیابان

غزلی چو آب خواهی،

عجبا که از سرابی

شطی از شراب خواهی

                     محمود کیانوش

 

 

هر شب ستاره ای به زمین میکشند و باز

                             این آسمان غمزده غرق ستاره هاست

         سیاوش کسرایی

 

  نوشته شده در  سه شنبه 1 آذر1384ساعت 20:21  توسط فائزه سوداگری  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.ir