تبليغاتX
من و سکوت و صبوری؟ من و تحمل دوری؟
 
 

 

سلام بر تو ای جنون که می­دهی فراری­ام

از این حصار دل­شکن، به جاده می­سپاری­ام

هزار بار برده­ای، به بادها سپرده­ای

دوباره خسته دیده­ای به دست خود حصاری­ام

جنون بیا رها مکن که عقل بشکند مرا

به دست کهنه خصم خود، چگونه می­سپاری­ام

غریبه­ام هنوز هم اگرچه دست دوستان

چو مار می­خزد برون از آستین به یاری­ام

همیشه بیم داشتم که گر ز پا درافکند

زمانه­ام به دشمنی، ز خاک برنداری­ام

ز خاک برنداشتی، نمانده جای آشتی

چه بیهده است این که سر به شانه می­گذاری­ام 

یوسفعلی میرشکاک

 

 

 

اتفاقی افتاد که باعث شد چند روزه که به خودم و شخصیتم و احساساتم خیلی دقیق نگاه می­کنم. 
دلخورم از خودم که خیلی تحت کنترل احساساتم هستم. 
عکس­العمل­هام همه آنی و در لحظه هستند. 
خشمم، ناراحتی­ام، دلخوری­ام و شادی­ام تصمیم می­گیرند که "چه کنم!" 
عقل و منطق و شعور وقتی می­رسند که "اتفاق" افتاده و کار از کار گذشته.
 حرفی گفته شده که نیاید زده می­شده. دلی شکسته، دوستی رنجیده، از همه بدتر خودم پشیمون شده­ام. 
من ناراحتم از اینکه همه با دیدن قیافه­ام، خواندن چند خط نوشته­ام می­فهمند که چه حالی دارم، چه حسی دارم. 
غمگینم، شادم، عصبانیم! از این آخریه بیشتر از همه دلخورم. 
چند وقتیه که با تمام وجود از این بخش "زود عصبانی شونده" ی وجودم بدم میاد. 
باعث میشه دیگران خودشون رو از سر راهم بکشند کنار. مواظب باشند که شعله آتشم بهشون نگیره.
 

روزی زیبایی و زشتی در ساحل دریایی به هم رسیدند و به هم گفتند: "بیا در دریا شنا کنیم."
برهنه شدند و در آب شنا کردند، و زمانی گذشت و زشتی به ساحل بازگشت و جامه­های زیبایی را پوشید و رفت.
زیبایی نیز از دریا بیرون آمد و تن­پوشش را نیافت، از برهنگی خویش شرم کرد و به ناچار، لباس زشتی را پوشید و به راه خود رفت.
تا این زمان نیز، مردان و زنان، این دو را با هم اشتباه می­گیرند. 
اما اندک افرادی هم هستند که چهره­ی زیبایی را می­بینند و فارغ از جامه­هایی که بر تن دارد، او را می­شناسند. 
و برخی نیز چهره­ی زشتی را می­شناسند و لباس­هایش او را از چشم­های اینان پنهان نمی­دارد.
                                       جبران خلیل جبران
 
 
  نوشته شده در  دوشنبه 30 آبان1384ساعت 19:19  توسط فائزه سوداگری  | 

چشم یک روز گفت: " من در آن سوی این دره­ها کوهی را می­بینم که از مه پوشیده است. آیا این زیبا نیست؟"

گوش لحظه­ای خوب گوش داد، سپس گفت: "پس کوه کجاست؟ من کوهی نمی­شنوم."

آنگاه دست در آمد و گفت: " من بیهوده می­کوشم آن کوه را لمس کنم، من کوهی نمی­یابم."

بینی گفت: " کوهی در کار نیست. من او را نمی­بویم."

آنگاه چشم به سوی دیگر چرخید، و همه درباره وهم شگفت­انگیز چشم، گرم گفت و گو شدند و گفتند: " این چشم یک جای کارش خراب است"

 جبران خلیل جبران

 

 

 

سرم از ظهر تا حالا داره بنگ بنگ می کنه. داغونم. هزار تا فکر همین طور تو سرم می چرخه. خدایا آرومم کن!

 

به یک دوست عزیز:

گهگاه دوست بی آنکه خود بداند در کار دشمنی است.

 

این طور می گن که امام زمان وقتی ظهور می کنه که بدی به آخرین درجه ممکن رسیده باشه و خوبی هم همین طور. یعنی خوب ها منتهی درجه خوبی باشند و رذالت ها و بدی ها هم در بدترین درجه ای که می تونن باشند.

من خوبی رو نمی دونم ولی مطمئنم "بدی" در بدترین درجه ای هست که می تونه باشه. باور نمی کنید کمی به اطرافتون نگاه کنید.

 

 

  نوشته شده در  شنبه 28 آبان1384ساعت 18:7  توسط فائزه سوداگری  | 

سلام.

1-     این هفته امتحان داشتم و سرم شلوغ بود.

2-     کامپیوترم یک مشکلی داره که نمی­تونم از خونه به اینترنت وصل بشم.

 

این دو تا باعث این بی­نظمی شدند. از این به بعد سعی می­کنم مرتب بنویسم. البته شاید نباید هر روز بنویسم یا از خودم این انتظار رو داشته باشم. شاید همه پست­ها نباید شعر داشته باشه. همین تایپ کردن شعرها کلی وقت می­گیره. پیدا کردن و آپلود عکس­ها... نه، همه اینها بهانه است، خودم می­دونم که وقت این کارها رو دارم. مشکل بعضی روزها همون mood پایین و حال خرابه. خدا خودش کمک کنه!

 

امروز می­خوام جور این چند روز رو بکشم. کلی حرف بی­ربط و غیر مرتبط!

 

می­خواستم از همایش چهره­های ماندگار بگم. من این مراسم رو دوست دارم. اتفاقی که لازم بود شروع بشه. تقدیر از پیشکسوت­های هر رشته خیلی خوبه. در مورد نحوه انتخابشون و اینکه آیا همه اونها واقعاً شایسته­ترین فرد هر رشته هستند یا نه، من خیلی نمی­تونم نظر بدم. چند نفر از اونایی که سال­های پیش انتخاب شدند رو من می­شناختم و فکر می­کنم شایسته بودند. حالا نمی­دونم این کلمه "شایسته" که من هی تکرار می­کنم اصلاً اینجا معنی داره یا نه. همین که این عده یک عمر خودشون رو وقف یک رشته کرده­اند باعث نمی­شه که تقدیر ازشون بشه؟ صرف وجود همچین مراسمی باعث می-شه که یه عده درست کار کنند، یک عده به خودشون یک نگاه بندازند که ببینند این امکان وجود داره که یک روز خودشون رو بالای اون جایگاه ببینند؟ امسال وقتی این مراسم رو دیدم، با خودم فکر کردم که کدوم یکی از استادهای ما – دانشگاه خودم – این لیاقت و شایستگی رو دارند؟ اصلاً استادی هست که من بگم این یک "چهره ماندگار"ه؟ گاهی فکر می­کنم انگار هرکی پیرتر باشه، هرکی بیشتر تو یه دانشگاه سابقه داشته باشه بیشتر به چشم میاد اما ممکنه این آدم درسی که الان تو کلاسش می­ده درسی باشه که خودش وقتی دانشجو بوده از استادش یاد گرفته. اونوقته که اون سوادش فقط به درد خودش می­خوره. نکنه ملاک انتخاب این عده فقط سنشون بوده باشه و هرکی که بیشتر احتمالش هست که سال دیگه زنده نباشه تو اولویت.

بگذریم، جدا از تمام این حرف­ها، من دوست دارم همیشه و هرسال این مراسم رو نگاه کنم. هرچند هم که خسته کننده باشه یا حرف­های تکراری گفته بشه. دوست دارم این آدم­ها رو ببینم، ببینم تو چه زمینه­ای کار می­کنند. شاید دلیل این علاقه هم یه حس خوبی باشه که از اول نسبت بهش پیدا کردم. قشنگ­ترین خاطره­ای هم که دارم تار زدن استاد شهناز است با نوه­اش. دقیقاً یادم نیست که کی بود. شاید دوسال پیش. خیلی قشنگ بود. هرچی می­زد بیشتر دلم می­خواست که ادامه بده و تمومش نکنه. عالی بود...

 

 سالن رازی تو دانشگاه ماست. سالنی که خیلی از کنگره­ها و سمینارهای پزشکی – و گاهی غیر پزشکی- توش برگزار می­شه. خوبی این مسئله اینه که ما می­تونیم خیلی وقت­ها بریم و تو این کنگره­ها یه سرک بکشیم و ببینیم چه خبره. غرفه­ها بیشتر از هرچیز دیگه برامون جالبه. اگه موضوع کنگره هم جالب باشه، چند تا مقاله یا سخنرانی رو هم گوش می­کنیم.

دوشنبه روز جهانی دیابت بود و یک کنگره در این باره. با چند تا از دوستان رفتیم ببینیم چه خبره. تو غرفه­ها گشتیم و یک سر هم به سالن اصلی زدیم. خیلی شلوغ بود. هیچ وقت ندیده بودم اینهمه آدم تو سالن یک کنگره باشند. دقیق­تر که نگاه کردم دیدم خیلی­ها مردم عادی هستند. کلی پیرمرد و پیرزن. کسانی که معلوم بود خودشون دیابت دارند و احتمالاً به تشویق و دعوت انجمن حمایت از بیماران دیابتی اومده بودند. برام خیلی جالب بود و قشنگ. اینکه سعی بشه به هر بیماری متناسب با بیماری­اش آموزش بدهند. صرف هدفشون خیلی قشنگ بوده ولی... کسی که داشت حرف می­زد، راجع به hypertension و دیابت حرف می­زد. با کلی اصطلاحات پزشکی که مطمئنناً اونها چیزی ازش نمی­فهمیدند. اسلایدهاش هم همه انگلیسی.

تو هر کاری باید اول مخاطب رو شناخت بعد متناسب با اون محتوا رو تعیین کرد. مطمئنناً نمی­شه یک کنگره برگزار کرد و همزمان و یکجا توش هم آخرین مقاله­های پزشکی رو ارائه داد و هم به مخاطب عام آموزش داد. البته آخرهاش دکتر فاضل صحبت کرد که روی سخنش با مردم بود. شاید برگزاری همزمان تو دو سالن مجزا بهتر بود یا حتی برگزاری یک سری کارگاه آموزشی همزمان برای بیماران. چیزی هم که تو مرکز همایش­های رازی زیاده، سالنه و کارگاه!

از یکی از دخترهایی که کارت توی گردنش بود و روش نوشته بود عضو افتخاری انجمن، راجع به اینکه چه کاری انجام می­دن یا اینکه عضویت افتخاری یعنی چی پرسیدم. گفت: " ما همه­مون عضو انجمن هستیم و همه­مون هم دیابت داریم...." این رو که گفت یخ کردم. خیلی جوون بود و زیبا. دلم سوخت. هرچند وقت یک بار، وقتی کسی رو می­بینم که بیماری ای داره که درمان نداره یا سخته، تازه یادم میفته که باید خدا رو شکر کرد. از اینکه سالم هستم، از اینکه درد ندارم، محتاج دوا و دکتر نیستم. از اینکه نباید همیشه نگران این باشم که آیا داروهام همراهم هستند یا نه. دیابت هم خیلی بیماری بدیه. تصورش رو بکنید که آدم نگران این باشه که اگه یک وقت اتفاقی براش افتاد، تو خیابون، تو دانشگاه یا هر جای دیگه و مثلاً بیهوش شد، اشتباه یکی تو دادن یک لیوان آب قند یا تزریق سرم قندی می­تونه بکشدش! یا یه زخم کوچیک می­تونه در نهایت به قطع پاش بکشه. خیلی وحشتناکه. البته نه به اندازه سرطان. درباره احساسم نسبت به سرطان بعداً می­نویسم.

 

راستی این طور که شنیدم "جشنواره سلامت" هم تو نمایشگاه بین­المللی برگزار شده. این جشنواره شامل شش بخش متشکل از سالن خبر کودکان ، محیط زیست ، پزشکی و پیشگیری ، تربیت بدنی و عرضه محصولات طبی است .

باید جالب باشه. حیف که وقت ندارم برم و ببینم. مثل اینکه تا 28 آبان هستش (مطمئن نیستم). مردم می­تونند برن و رایگان معاینه بشن یا یک سری آزمایش­ها رو انجام بدهند. این بهانه­ها می­تونه برای خیلی از مردم انگیزه این باشه که به این نمایشگاه سر بزنند. حتماً چیزی داره که به درد مردم بخوره. به نظرم بهترین کاربردش می­تونه برای بچه­ها باشه تا به خیلی مسائل توجه کنند و علاقمند بشن. من تو اکثرچیزهایی که الان دوست دارم یک ریشه­ای یا خاطره خوبی از دوران کودکی می­تونم پیدا کنم.

خیلی کودکی خوبی داشتم. کارهایی که مامانم برای ما می-کرد یا جاهایی که ما رو می­برد یا چیزهایی که برای ما می­خرید باعث شد که ما – من و خواهرم- از همون بچگی خیلی نسبت به دوستامون از نظر عقلی و توانایی جلوتر باشیم. برای ما همیشه با پست کتاب دم خونه میومد. کلی نمایشگاه می­رفتیم. از نمایشگاه کتاب گرفته تا نمایشگاه آب و جشنواره موسیقی و جشنواره رشد. انواع و اقسام بازی­های فکری رو داشتیم. کلی کتاب­های کاردستی و انواع و اقسام لوگو و ...   کلاً کودکی خوبی بود. این جور چیزها و کارها، این نمایشگاه­ها و جشنواره­ها همشون باعث می­شن آدم وقتی بزرگ شد به این موضوع­ها علاقمند بشه و براش مهم باشه. کاش تبلیغات این جشنواره یک کم وسیع تر بود.

 

فکر کنم برای امروز بس باشه. خیلی بی­ربط نوشتم. شاید تا چند روز دیگه هم نتونم بنویسم. به خاطر مشکل کامپیوترم. برای همین گفتم امروز اینقدر بنویسم که خودتون پشیمون بشید و برید و تا یک هفته دیگه به این وبلاگ سر نزنید!!! (شوخی کردم)

 

آخرین حرف: دیروز مادربزرگ یکی از دوستام (فاطمه) به رحمت خدا رفت.

رحمَ اللهُ مَن یقرأ فاتِحهَ مَعِ الصلواه.

 

یاد فوت پدر بزرگ و مادربزرگم افتادم. دلم براشون تنگ شده. به خصوص برای بابابزرگم.  

   

 

 

  نوشته شده در  پنجشنبه 26 آبان1384ساعت 7:45  توسط فائزه سوداگری  | 
سلام.

ببخشید امروز خیلی درس دارم که باید بخونم. وقت نمی کنم که یک مطلب درست و حسابی بنویسم. می خواستم راجع به "چهره های ماندگار" و "کنگره دیابت" بنویسم. به زودی می نویسمشون.

فعلاْ شما روی آرای های ادبی این بیت فکر کنید:

         شور فرهادم به پرسش سر به زیر افکنده بود

                                      ای لب شیرین جواب تلخ سربالا چرا؟

                                                شهریار

این بیت هم خیلی قشنگه:

     سحرم کشیده خنجر که "چرا شبت نکشته است؟"

                                     تو بکش که تا نیفتد دگرم به شب گذاری

                                          ه.الف.سایه

ببخشید ولی این هفته همش امتحان دارم.

 

  نوشته شده در  دوشنبه 23 آبان1384ساعت 16:43  توسط فائزه سوداگری  | 

سلام.

مقدمه:

تا حالا اصلاً به این موضوع دقت کرده­اید که خیلی روزهای خوب با یک اتفاق بد تموم می­شن و خیلی روزهای بد با یک اتفاق خوب در آخرین ساعت­ها به روزهای خوب تبدیل می­شن؟ دو روزه که من این حالت­ها رو دیدم.

دیروز از بدترین روزهایی بود که می­تونستم تصور کنم. یکی از اون روزهایی که از اینکه تموم می­شن خوشحال می­شیم. از اینکه صبح پا می-شیم و می­بینیم که گذشته، رفته، تموم شده.

ولی تو آخرین ساعت­ها، دیدن یک دوست و حرف زدن باهاش خیلی از دغدغه­های ذهنم رو کم کرد(توضیح در پایین!)

امروز برعکس. یکی از بهترین روزها، خوب شروع شد، عصر به اوجش رسید و با درس پرسیدن یک معلم زبان به گند کشیده شد!

 

ديروز ننوشتم،

چون:

 اولاً وقت نكردم.

ثانياً يك جاي ديگه يه طومار نوشته بودم. حوصله نداشتم يه طومار هم اينجا بنويسم.

ثالثاً ذهنم خيلي درگير يك مسئله بود كه اگه مي نوشتم، مطمئناً در مورد اون مي­بود و من اين رو نمي­خواستم چون مي­تونست باعث دلخوري و ناراحتي يك دوست- يك دوست خيلي خوب كه من هميشه دوستش داشتم و دارم- بشه. چون تلخ مي­بود، چون اگه مي­نوشتم هيچ چيزي نمي­تونست كدورتي كه ممكن بود پيش بياد رو از بين ببره. هرچند که به احتمال خیلی زیاد این دوست من وبلاگم رو نمی­خونه.  

رابعاً ديشب وقتي دم خونه از تاكسي پياده شدم، مريم، صميمي ترين و بهترين دوستم رو ديدم و كلي با هم حرف زديم. حرفهاش خيلي كمكم كرد كه ذهن درگيرم آروم بشه و بفهمم كه دقيقاً از چي ناراحتم و چرا. و اينكه آيا درسته كه الان ناراحت باشم يا نه. دوست نداشتم با نوشتن اينجا اون حس قشنگي رو كه پيدا كرده بودم نابود كنم.

 

مطمئنم كه يك روز- ولي احتمالاً نه به اين زودي­ها- راجع به ديروز، راجع به اتفاقاتي كه افتاد مي­نويسم. با تمام جزئيات. با شرح تمام احساساتي كه داشتم و دليلش.

مهم اين نيست كه من الان جرئت نوشتنش رو ندارم. يا اينقدر با مخاطبم صادق نيستم كه اين حرف­ها رو بگم، به نظرم مهم اينه كه من به بهانه و به هدف اينكه اينجا راجع بهش بنويسم، با خودم صادق بودم. اگه ناراحت بودم به خودم دروغ نگفتم كه نه، من اصلاً ناراحت نيستم و خيلي هم خوشحالم. اتفاقاً خيلي وقت بود كه اين صداقت رو با خودم نداشتم. اين نياز رو نداشتم كه بشينم و از خودم سوال بپرسم. بپرسم كه من دنبال چي هستم. چي مي­خوام. دو تا از دوستام، نه، ۳ تا از دوستام باعث اين شدند. ازشون خيلي ممنونم.

 

 

تا الان امتحان­ها رو خیلی بد دادم. بدتر از چیزی که بشه تصور کرد. نمی­دونم چرا. انگار هنوز باور نکرده-ام که اینها میان ترم هستند و امکان جبرانشون وجود نداره. باید یه فکری بکنم. یک تصمیم لازم دارم که بگبرم. اینکه سر کلاس­ها برم، گوش کنم، جزوه بنویسم و بخونم. شاید اینها همشون به نظر شما طبیعی بیان ولی برای من اینها اصلاً کارهای روتین نیستند. من این توانایی رو ندارم که کلاس رو تحمل کنم یا درس بخونم. ولی می­دونم که اشتباه می­کنم. باید درست بشم. باید آدم بشم. باید خودم رو موظف کنم. تشویق کنم یا تنبیه کنم. اگه دیدید یادم رفته یادم بندازید لطفاً.

 

یک سوال دارم که از خودم می پرسم. می خوام یک چند روزی روش فکر کنم. بعد نتایجی رو که بهش رسیدم اینجا می­نویسم.

یک شاعر آرایه­ها رو از قصد و آگاهانه تو شعرش میاره یا اینکه شعرها خودشون با آرایه به ذهن شاعر میان.

این شعر رو بخونید:

   پیش تو جامه در برم، نعره زند که بردرم

                            آمدمت که بنگرم، گریه نمی­دهد امان

 

این در برم و بردرم رو شاعر (ه­.الف. سایه) آگاهانه نوشته؟

 

 

 

 انتظار:

 

باد در تشويش

شيشه­ها تاريك و پر رويا

 

پرده ، مي­لرزد

مي گريزد قامتي زير برشهايش

شمع گردن مي كشد در سايه ها مايوس

- هيچ كس افسوس

شيشه ها خاموش و بي رويا

باد در غوغا

 

                       سياوش كسرايي

 

 

  نوشته شده در  یکشنبه 22 آبان1384ساعت 20:59  توسط فائزه سوداگری  | 

از شازده کوچولو خوشم نمیاد!

اعتراف بزرگ و سختیه. هیچ کس رو تا حالا ندیدم که این رو بگه. همه یا این کتاب رو می­پرستند یا وقتی ازش حرفی زده می­شه ترجیح می­دن که آروم و بی­سر و صدا از کنارش بگذرن. من از این دسته بودم. هیچ وقت احساس خاصی نسبت بهش نداشتم. اصلاً کتاب مهمی به نظرم نیومد. نمی­دونم چرا. فکر می­کنم دلیل اصلیش همین توجه و اقبال عمومی بهشه. من ناخودآگاه نسبت به چیزهایی که همه ازشون خوششون بیاد جبهه می­گیرم. فکر می­کنم صرفاً یه مده. یک افه. یه جورایی کلاس گذاشتن.

اولین باری که حس خیلی خیلی خوبی نسبت به شازده کوچولو پیدا کردم، جشن فارغ­التحصیلی خواهرم بود. فرهاد میثمی (دبیر زیست- مدیر اندیشه سازان) اومد و داستان اهلی کردن رو گفت. اون بغض تو صداش و احساسش من رو خیلی خیلی درگیر کرد. اینکه چطور می­شه یه آدم، یه معلم با این همه احساس از جدایی شاگردهاش بگه. از اینکه نسبت به اونها اهلی شده. همونجا ازش خوشم اومد. تا قبل از اون از مقدمه ها و موخره­های کتاب­هاش لذت می­بردم، ولی این چیزی که از شازده کوچولو گفت باعث شد که آرزو کنم که هرجایی که می­رم، هر کاری که می­کنم سعی کنم همین قدر بهش دلبسته و وابسته باشم. جوری که اگه قرار شد از اون محیط، از اون کار، از اون آدم­ها جدا بشم، یک تیکه از قلبم رو بهشون بدم و احساس کسی رو داشته باشم که از یه بخش مهمی از زندگی­اش جدا می­شه. تصمیم گرفتم که اگه حس کنم کاری یا کسی یا چیزی نمی­تونه من رو"اهلی" خودش بکنه، سراغش نرم.

یه چیز دیگه هم که داشت همون علاقمند کردن من به شازده کوچولو بود. یک بار دیگه خوندمش ولی این بار هم اتفاق خاصی نیفتاد، هیچ دیالوگی رو حفظ نشدم، هیچ چیز خاصی توش پیدا نکردم. گذشت و گذشت تا دیروز که یک مله یک دوست نوشت و در ادامه­اش هم نوشت: " با اقتباس از شازده کوچولو". دوباره این فکرها اومد تو ذهنم که: "چرا؟" چرا من حس خاصی نسبت بهش ندارم؟ امروز هم که داشتم جزوه­های فیزیولوژی رو می­خوندم، دیدم یکی از بچه­ها همون قسمت اهلی شدن رو نوشته. امروز هم خوشم اومد. دلم خواست که شازده کوچولو رو بخونم ولی مطمئن نیستم. نکنه من می­خوام به زور خودم رو راضی کنم که ازش خوشم بیاد؟ نکنه اینکه همه خوششون میاد باعث شده من نخوام از قافله­شون عقب بمونم؟ یک دوست می­گفت که اگه دست اون بود تو مدرسه به جای اینکه سر کلاس دینی، قرآن رو یاد بدن، می­گفت که همه شازده کوچولو بخونن. نکنه این حرف­ها باعث این شک و تردید من شده؟ اصلاً واقعاً چرا من ازش خوشم نیومده؟ به خاطر اینکه ترجمه شاملو رو نخوندم؟ نمی­دونم! 

 

   نه صحبت یار آشنایی، نه قاصدی، نه صدای پایی

                     چه گویم از کوی خاطر خود که بویی از رهگذر ندارد 

 

همیشه آدم "حال" بودم. تو لحظه زندگی می­کردم. البته با یه حس نوستالژیک به گذشته. آینده اصلاً مفهوم قابل لمس یا مهمی برام نبوده، نیست و دوست هم ندارم که باشه. ولی چند روزیه که زدم تو گذشته. تو این یکی دو سال اخیر. عملاً از وقتی که کنکور دادم. از وقتی که در ذهنم رو به روی خیلی از مسائل بستم و به روی خیلی مسائل دیگه باز کردم. از وقتی که دلم خواست زندگی­ام یه جور دیگه باشه.

من دو بار تو زندگی تغیر شخصیت اساسی دادم:

یک بار وقتی از دوم راهنمایی رفتم سوم، یک بار هم سال گذشته، وقتی وارد کمیته پژوهشی شدم. البته تو این دومی شک دارم که وارد شدنم باعث تغییر شخصیتم شد یا نه، چون تغییر شخصیت داده­ بودم، تونستم وارد کمیته و جوّش بشم. فکر کنم تو این وبلاگ زیاد از کمیته بگم. منظورم کمیته پژوهشی دانشجویی دانشکده پزشکی دانشگاه علوم پزشکی ایران است. جایی که الان یک ساله یه بخش مهم از زندگی، ذهن و دلم شده. جایی که نمی­دونم درسته یا غلط ولی نمی­تونم ازش دل بکنم. معتادش شدم. معتاد دوست­ها، کارها، حرف­ها، خنده­های با هم و دعواهایی که اکثراً خودم راه می­اندازم!

بگذریم از این حرف­ها، می­خواستم یه چیز دیگه بگم: من الان یاد دانشکده قدیم که تو ستارخان بود افتادم. یاد دو تا مکان که عاشقشون بودم:

- یکی یه پنجره تو پاگرد پله­ها، نرسیده به طبقه سوم، اون سمتی که در کمیته بود. منظره این پنجره آرامش بخش بود برای من. از یه طرف حیاط بیمارستان رسول رو می­دیدی، از یه طرف خیابون رو با ماشین­هایی که می­گذشتند. درخت­های تو حیاط بیمارتان که همیشه برگ­هاشون در حال ریزش بود، دودی که از دودکش­های ساختمان میومد. خونه­های اون سمت خیابون... حالا به همه این صحنه­ها بارون روهم اضافه کنید. همین طور بخار روی شیشه و جای نفس کشیدن خودتون رو. از این صحنه قشنگ­تر تو دانشگاه گیر میاد؟

- یکی دیگه هم یک نیمکت بود تو حیاط. زیر یک درخت انجیر. اون وقت­هایی که می­خواستم فکر کنم، می­رفتم و روی اون می­نشستم. راجع به این نیمکت زیاد نمی­نویسم. حس قشنگش رو از بین می­بره!

 

چقدر حیفه که این دانشکده هیچ جایی نداره که دوستش داشته باشم یا چند لحظه برم اونجا و فکر کنم. حیف

   

 

گاه می­اندیشم

خبر مرگ مرا با تو چه کس می­گوید؟

آن زمان که خبر مرگ مرا

از کسی می­شنوی، روی تو را

        کاشکی می­دیدم.

 

شانه بالا زدنت را

                       - بی­قید –

و تکان دادن دست که،

                   - مهم نیست زیاد –

و تکان دادن سر را که،

                   - عجیب!

                         عاقبت مرد؟

                                     - افسوس!

 

- کاشکی می­دیدم!

 

من به خود می­گویم:

" چه کسی باور کرد

جنگل جان مرا

آتش عشق تو خاکستر کرد؟ "

 

                                   حمید مصدق

 

  نوشته شده در  جمعه 20 آبان1384ساعت 13:19  توسط فائزه سوداگری  | 

توسن خیال

 

امشب خیال بی­خبر از من

رفته ­است تا کجا؟

آیا کدام جای،

-     ندانم

اطراق کرده است

 

چشم انتظار مانده­ام امشب

که بی­من، او

رو بر کدام سوی نهاده است

 

از نیمه هم گذشته شب،

           اما خیال من

گویا خیالِ آمدنش نیست

 

در دم­دمای صبح

دیدم خیال خرم و خندان ز ره رسید

پرسیدمش که،

 رفته کجا؟

- پاسخی نگفت

 

هرچند می­نهفت

رازی نگفتنی را، اما

دیدم در دیده نقش روی تو را داشت

بوئیدمش،

              شگفت!

                          - بوی تو را داشت

حمید مصدق

 

از هفته دیگه هر روز یک امتحان میان ترم داریم. این برای من که خیلی از درس­ها رو حتی نمی­دونم راجع به چی هستند، یعنی فاجعه. خدا خودش بهم رحم کنه!

این روزها به اوضاع اروپا دقت کرده­اید؟ ناآرامی­های فرانسه، بلژیک و آلمان. برای ما زیاد این چیزها مفهوم نداره. روزهای اول که شنیدم زیاد توجهم رو جلب نکرد. اصلاً به نظرم چیز مهمی نیومد. فکر می­کردم آخرش که معلومه: سرکوب! اما چیزی که الان می­بینم خیلی جالبه. تصورش برای ما خیلی سخته. ما ملتی هستیم که اعتراض اصلاً برامون مفهوم نداره انگار. غر می­زنیم، ایراد می­گیریم ولی اگه راه اصلاح رو تو اعتراض یا شکایت ببینیم، سریع خودمون رو می­کشیم کنار. اینقدر عواقب اعتراض به نظرمون وخیم و وحشتناک میاد که ترجیح می­دیم همین مشکلات خودمون رو داشته باشیم و تازه کلی هم از وضعمون راضی می­شیم و شاد! جدی می­گم. یه ذره به اطراف نگاه کنید زیاد مصداقش رو می­بینید. هفته پیش که من خودم این رو دیدم. می­خواستیم به این برنامه امتحانی اعتراض کنیم. به اینکه نمی­شه شنبه امتحان اعصاب داد، یکشنبه آناتومی سر و گردن، دوشنبه فیزیک پزشکی، سه شنبه آناتومی اندام، چهارشنبه باکتری! همه ترم­های علوم پایه این وضع رو دارن. تمام دوره­ها قرار شد بیان تا اعتراض کنیم از حدود 450 نفر دانشجو، 50 نفر هم نیومدن. تازه اونایی که اومدند، وقتی دیدند که طول کشید و ممکنه به ناهارشون نرسند، رفتند. خب همینه، باید بکشیم. وقتی نمره­هامون کم شد که کسی اشکال رو از خودش نمی­بینه. راحت فحش می­دیم ولی وقتی باید حرف بزنیم همه لال می­شن!

 تندی مکن با کاروان محمل بدار ای ساربان 

         کز عشق آن سرو روان گویی روانم می­رود

 

من عاشق شعرم. ذره­ای استعداد شعر گفتن ندارم ولی از شعر لذت می­برم. اینور و اونور، هر جا که دستم برسه، شعر می­نویسم. هر تکه کاغذی که دستم باشه از شعر پر می­شه. اینجا هم زیاد شعر می­نویسم. دوست هم دارم اگه کسی شعر قشنگی بلده برام بفرسته.

 

به پندار تو،

جهانم زیباست،

جامه­ام دیباست

دیده­ام بیناست،

زبانم گویاست،

قفسم طلاست،

به این ارزد که دلم تنهاست؟

رحیم معینی کرمانشاهی

 

  نوشته شده در  پنجشنبه 19 آبان1384ساعت 15:32  توسط فائزه سوداگری  | 

سلام.

هنوز دستم نیومده که می­خوام اینجا چیکار کنم یا چی بنویسم. مطمئنم که به زودی باید یک روال منظم رو پیش بگیرم. تا اون موقع قاطی پاطی (!) یه چیزهایی می­نویسم. ببخشید.

 

امروز جلسه دوم کلاس MATLAB بود. به این نتیجه رسیدم که دانشجوهای پزشکی، به قول یکی از دوستام کرکره مغزشون رو می­کشن پایین. با یادگرفتن کوچکترین مطلب ریاضی کلی ذوق می­کردیم. یادآوری اینکه دترمینان ماتریس چی بود، یا اینکه چجوری معکوسش می­کردیم، ما رو یاد گذشته­ها می­انداخت که چه چیزهایی بلد بودیم. تازه مایی که تو این مدت آنالیز کار کرده­ایم و خیلی از بقیه بیشتر با عدد و رقم و فرمول سر وکله زدیم. چقدر بده که علم­ها اینقدر از هم دورند. هر علمی قشنگی خاصی داره، دنیای خاصی که کشفش برای یکی دیگه-حتی اگه رشته-اش خیلی پرت باشه- می­تونه جالب باشه. فراموش نمی­کنم لذتی رو که از یادگرفتن و آشنایی با روابط عمومی بردم. دنیایی که یه دفعه جلوی روم باز شد، اونقدر گسترده هست که کلی چیز بدربخور برای من دانشجوی پزشکی داشته باشه. مطمئنناً هر علمی هم همینطوره. به قول یکی از آشناها، 90 درصد مشکلاتی که در یک علم هست، در علم­های دیگه حل شده. حرفش رو خیلی قبول دارم. دوست داشتم حداقل در حد آشنا شدن، با بقیه علوم هم آشنا باشم. اما یکی از دوستام معتقد بود که درست نیست که به هر علم یه نوک بزنیم. میگه اینجوری به هیچ جا آدم نمی­رسه. باید فقط در جهت هدف­ها حرکت کنیم و چیزهایی رو یاد بگیریم که در رسیدن به اون هدف­ها بهمون کمک کنند. نمی­دونم حرف درستیه یا نه. یک مدت بهش فکر کردم، بعد دیدم برای من که هدفی ندارم، اصلاً فرقی نداره. هرچیزی که خوشم بیاد رو دوست دارم یاد بگیرم یا تجربه کنم. ممکنه ضرر کنم، نمی­دونم!

 

 

 

یکدیگر را دوست بدارید، اما از عشق زنجیر مسازید. بگذارید عشق همچون دریایی مواج میان ساحل­های جانتان در اهتزاز باشد.

جام­های یکدیگر را پر کنید، اما از یک جام منوشید.

از نان خود به یکدیگر هدیه دهید، اما هر دو از یک قرص نان تناول مکنید.

به شادمانی با هم برقصید و آواز بخوانید، اما بگذارید هریک برای خود تنها باشید.

دل­هایتان را به هم بسپارید، اما به اسارت یکدیگر ندهید.  زیرا تنها دست زندگی است که می­تواند دل­های شما را در خود نگاه دارد.

در کنار هم بایستید، اما نه بسیار نزدیک: از آنکه ستون­های معبد به جدایی بار بهتر کشند،

 و بلوط و سرو در سایه هم به کمال رویش نرسند.

جبران خلیل جبران

 

 

  نوشته شده در  چهارشنبه 18 آبان1384ساعت 18:56  توسط فائزه سوداگری  | 

سلام.

نمی دونم این چندمین وبلاگیه که ساختم. دیگه شمارش از دستم در رفته. هر چند وقت یه بار یه وبلاگ می سازم، یه مدت توش می نویسم بعد که دلم رو زد، یا حذفش می کنم یا اونقدر بهش سر نمی زنم که اسم و آدرسش رو هم فراموش می کنم. مطمئن نیستم که این وبلاگ جدید، سرنوشتش با قبلی ها فرق داشته باشه.

دلم که می گیره یاد حرفهای نگفته ام میفتم. الانم دلم گرفته.

 

من- فائزه سوداگری- 20 ساله، همین جا اعتراف می کنم که زیاد از وبلاگ نویسی خوشم نمیاد، آدمش نیستم. خوشم نمیاد چون مخاطبم رو نمی شناسم. اسم ها تو این دنیای مجازی برام بی معنیه. از کامنت هایی که می گن: "سلام. وبلاگ خوبی داری، به من هم سر بزن"، متنفرم! به محض اینکه ببینم از این نوشتن خوشم نمیاد ولش می کنم. شک نکنید.

به اینکه می گن "وبلاگ نویسی کار آدم هاییه که تنهان"، عمیقاً اعتقاد دارم. این دوره های وبلاگ نویسی من هم دقیقاً زمانهایی بوده که احساس تنهایی داشتم. مثل الان.

چرا وبلاگ می نویسم؟ چون حرف تو دلم دارم ولی نمی خوام، نمی تونم، می ترسم، بدم میاد که این حرف ها رو با دیگران بزنم. شاید هم از بیکاریه. این دومی رو بیشتر قبول دارم.

سعی می کنم هر روز بنویسم ولی قول نمی دم. آدمی هستم که شدیداً تحت تاثیر mood خودم هستم. اگه نباشه، نمی نویسم.

 

چند روزیه که تلخم. برای همین تلخ نوشتم. شاید درست بشم. دعا کنید!

 

 

 

  نوشته شده در  سه شنبه 17 آبان1384ساعت 16:32  توسط فائزه سوداگری  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.ir