تبليغاتX
من و سکوت و صبوری؟ من و تحمل دوری؟
 
 


شراب تلخ می خواهم که مردافکن بود زورش

 

که تا یک دم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش



خیلی خسته ام. روزهام به هزاران کاری میگذره که روم هوار شدن. هرچی انجامشون میدم، جلو نمیرم. کارها بیشتر و بیشتر میشن.

آخه اینم شد زندگی؟


دلم میخوداد بخوابم. بی دغدغه. بدون نگرانی.


دقیقاً کی زندگی ام اینجوری شد؟ نمیدونم! فقط میدونم زندگی ندارم.





  نوشته شده در  یکشنبه 16 مرداد1390ساعت 16:32  توسط فائزه سوداگری  | 

 

روی هر سینه سری تکیه کند وقت وداع

 

سر من وقت وداع تکیه به دیوار کند

 

  نوشته شده در  پنجشنبه 18 فروردین1390ساعت 17:10  توسط فائزه سوداگری 

من  او را دوست داشتم

کتابی از آناگاوالدا

عالی بود. کاملاً مناسب حال و روز من. دوباره لذت کتاب پیچید تو سرم.

توصیه می­کنمش!


  نوشته شده در  دوشنبه 5 بهمن1388ساعت 21:59  توسط فائزه سوداگری  | 

سهرابمرده راست، غمی سنگین

 اما،

 غمی که افکند از پا

                          -نیست

 برخیز!

 رخش سرکش خود،

                          زین کن

امید نوشداروی تو از کیست؟

 

سهرابمرده ای و

                     -غمت سنگین

 بگذر ز نوشداروی نامردان

 چشم وفا ومهر نباید  داشت

 ای گرد دردمند،

                     -ز بی دردان!


 

  نوشته شده در  یکشنبه 22 آذر1388ساعت 9:23  توسط فائزه سوداگری  | 
جالبیش اینه که هنوز پرورده هم نشده!

  نوشته شده در  شنبه 21 آذر1388ساعت 8:29  توسط فائزه سوداگری  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.com