شراب تلخ می خواهم که مردافکن بود زورش
که تا یک دم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش
خیلی خسته ام. روزهام به هزاران کاری میگذره که روم هوار شدن. هرچی انجامشون میدم، جلو نمیرم. کارها بیشتر و بیشتر میشن.
آخه اینم شد زندگی؟
دلم میخوداد بخوابم. بی دغدغه. بدون نگرانی.
دقیقاً کی زندگی ام اینجوری شد؟ نمیدونم! فقط میدونم زندگی ندارم.

روی هر سینه سری تکیه کند وقت وداع
سر من وقت وداع تکیه به دیوار کند


من او را دوست داشتم
کتابی از آناگاوالدا
عالی بود. کاملاً مناسب حال و روز من. دوباره لذت کتاب پیچید تو سرم.
توصیه میکنمش!
سهرابمرده راست، غمی سنگین
اما،
غمی که افکند از پا
-نیست
برخیز!
رخش سرکش خود،
زین کن
امید نوشداروی تو از کیست؟
سهرابمرده ای و
-غمت سنگین
بگذر ز نوشداروی نامردان
چشم وفا ومهر نباید داشت
ای گرد دردمند،
-ز بی دردان!

|
|
POWERED BY BLOGFA.com |
|