تبليغاتX
من و سکوت و صبوری؟ من و تحمل دوری؟
 
 

 

آن که مست آمد و دستی به دلِ ما زد و رفت

درِ این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت

 خواست تنهاییِ ما را به رخِ ما بکشد

تنه­ای بر درِ این خانه­ی تنها زد و رفت

 دلِ تنگش سرِ گل چیدن ازین باغ نداشت

قدمی چند به آهنگِ تماشا زد و رفت

...

ه. الف. سایه

 

من همچنان تو تنبلی و علافگردی در عین داشتن یه دنیا کار رکورد دار عالمم!!

بخش ارتوپدی هم تموم شد و رفت! اوایل خیلی بدم اومده بود از این بخش ولی هرچی جلوتر رفتم بهتر شد. به عنوان شغل آینده لحظه­ای هم بهش فکر نمی­کنم ولی کلاً رشته­ی بدی هم نیست! درسته که یه جورایی شبیه قصابی می­مونه حرف­ها و کاراشون!

منِ دودرِ از زیر کار در رو، دو روز تا 9 شب کشیک اورژانس وایسادم! (تشویق بفرمایید!!) کلی اکتیو بازی از خودم ساطع کردم!! با رئیس بخش اورژانس هم لج افتادم و وقتی که گفت استاجر نباید تو اورژانس باشه زمین و زمان رو به هم ریختم و از لجش بیشتر هم وایسادم! چه معنی داره یکی به من زور بگه؟!!

 

دیگه درس بسه! ظرفیتم تموم شد! حالا یه کم از کتاب­ها بگم:

 

دلتنگی­های نقاش خیابان چهل و هشتم

نویسنده: جی. دی. سالینجر

ناشر: ققنوس

تعداد صفحات: ۲۶۴

قیمت: ۳۲۰۰ تومان

 

مجموعه داستان کوتاه سلینجر. همونجوری که تو کامنت­های پست قبل هم نوشتم همچین چنگی به دلم نزد. البته به جز خود داستان دلتنگی­های نقاش..

 

 

خنده در تاریکی

نویسنده: ولادیمیر ناباکوف

ناشر: مروارید

تعداد صفحات: ۲۵۶

قیمت: ۳۲۰۰ تومان

به پیشنهاد کیوان 35 درجه خوندمش. با اینکه کتاب بدی نبود ولی همچین هم برای من ایده­آل نبود! شاید فقط سرگرمی!

 

 

و دیگران

 نویسنده: محبوبه میرقدیری

ناشر: روشنگران و مطالعات زنان

تعداد صفحات: ۲۱۶

قیمت: ۳۲۰۰ تومان

باز هم یه وحشت خیلی خیلی زیاد داشتم موقع خریدنش. فقط اینکه برنده جایزه مهرگان بود یه کم دلم رو قرص کرده بود واسه خریدنش. خوندنش پدرم رو درآورد! نه اینکه روون نبود! اتفاقاً بود. اتفاقاً کتاب خوبی بود. خیلی بیشتر از انتظارم ولی صفحه به صفحه­اش پوستم رو می­کند! کاملاً مناسب برای روحیه خودآزاری من بود! وضعیت شخصیت داستان خیلی دردناک بود. همهمه­ی خاطرات و فکرها و حسرت­ها و دلخوری­هاش تو ذهنش، تو اون شرایطی که بود آزار دهنده بود. بدجوری دلم برای بیچارگی­اش در مقابل «زینت» می­سوخت. اینکه دقیقاً تو زمانی که اون داشت از یه بخش مهمی از زندگی­اش میبرید، «زینت» داشت یه بخش مهمی رو به دست می­آورد. این تقابل بدبختی اون و خوشبختی زینت دیوانه­ام کرد. عمری که از دست داده بود... دلم می­خواد با یکی که این کتاب رو خونده بشینم حرف بزنم، حرف بزنم، حرف بزنم...

 

 

 

اپرای قورباغه­های مرداب­خوار

نویسنده: جواد سعیدی پور

ناشر: کاروان

تعداد صفحات: ۱۲۸

قیمت: ۱۴۰۰ تومان

مجموعه مینیمال­های رضا ناظم. از طریق وبلاگش با این کتاب آشنا شدم. چون مدتی بود که مینیمال­هاش رو تو بلاگش می­خوندم امیدوار بودم مینی­مال­های تکان دهنده و جالبی باشن ولی اصلاً خوشم نیومد. مینی­مال­هاش اون تکون و شوک آخر رو که معمولاً از مینی­مال انتظار میره رو نداشت. از اول شروع کردم، دیدم جلو نمی­رم. از آخر خوندم به اول، باز دیدم که نه، اینجوری هم نمیشه! ولش کردم!

 

 

بیژن و منیژه

نویسنده: جعفر مدرس صادقی

ناشر: نشر مرکز

تعداد صفحات: ۱۵۸

قیمت: ۲۸۰۰ تومان

یک داستان کاملاً ایرانی. همین! حس خاصی ندارم! نه خیلی درگیرم کرد، نه بدم اومد. کاملاً یه کتاب صرفاً برای خوندن!

 

 

 

بیوتن

 نویسنده: رضا امیرخانی

ناشر: نشر علم

تعداد صفحات: ۴۸۰

قیمت: ۶۵۰۰ تومان

تاثیری که از کتاب «ارمیا» روم مونده هنوز هست و فکر نمی­کنم از بین بره. قشنگ­ترین دیدی که به جبهه پیدا کردم از طریق کتاب ارمیا بود. ماجرای رحلت امام هم با خوندن این کتاب برام یه جورایی آشنا شد، اونجوری که انگار خودم اونجا بودم و دیدم. لحظه­هایی که ازمیا زیر دست و پا بود انگار تک تک استخوان­های خودم داشت خورد میشد... از اونجا بود که رضا امیرخانی شد یه نویسنده آشنا برام.

کتاب «منِ او» رو هم خوندم. هرچند خیلی ازش یادم نمونده ولی هروقت اسم کوره­های آجرپزی میاد ناخودآگاه تصویرهایی برام تداعی میشه که در حین خوندن این کتاب تو ذهنم ساختم. دوباره باید بخونمش. فقط می­دونم که حس خوبی داشتم نسبت به کتاب.

اما بیوتن!

اولین بار رو شیشه انتشارات هاشمی تو میدون ولیعصر بود که دیدم نوشته "چاپ دوم بیوتن رضا امیرخانی رسید" چون مدت­ها بود که از کتاب و کتابخونی دور بودم هیچ خبری از کتاب­ها و چاپ­هاشون نداشتم و برای اولین­بار بود که اسم این کتاب رو می­دیدم. به خودم گفتم حتما می­خرمش!

یه روز که رفته بودم انتشارات هاشمی تو ردیف کتاب­های کنار صندوق دیدمش. کلی کتاب برداشته بودم و قیمت  شش هزار و پونصدی اش دودلم کرد. گذاشتمش سر جاش و گفتم یه روز دیگه می­خرمش!

دو روز نگذشته بود که تو هفتان خبر جلسه نقدش با حضور رضا امیرخانی تو شهر کتاب رو دیدم. جلسه سه روز بعد بود. به خودم گفتم همین فردا می­رم می­خرمش و می­خونم و میرم جلسه نقد. جلسه­اش سه شنبه­ای بود که با دوستام قرار گذاشته بودیم کشیک بمونیم. باز هم شک نکردم و گفتم تا ساعت 5 کشیک می­مونم و بعد میرم جلسه نقد. شهر کتاب مرکزی هم به بیمارستان نزدیکه! به این امید بودم ولی نشد کتاب رو بخرم. سه­شنبه هم لذت یاد گرفتن تو اورژانش و نخوندن کتاب باعث شد که نرم. الان مثل چی پشیمونم! الان که خوندمش و هنوز تو دنیاش گیر کردم و هزار هزار سوال تو ذهنم داره می­چرخه حسرت اون جلسه رو می­خورم!

عجب کتابیه این «بیوتن»! از اسمش که هنوز نمی­دونم چیه! تا تک تک شخصیت­ها و موقعیت­ها و حرف هاشون!

ارمیا، اون شخصیت دوست داشتنی، تو نیویورک، بین این آدم­ها، تو این شرایط چه کار می­کنه؟! 480 صفحه کتاب یه نفس جلو میره و نفس من تو سینه­ام حبسه! گاهی کتاب رو می­بندم و می­گم:

آهای، رضا امیرخانی! حواست هست داری چیکار می­کنی؟! این ارمیای سرگردان و بی­اختیار کیه؟ این خشی و بیل رو چجوری اینقد طبیعی ساختی که هیچ رقمه از دستشون راه فراری نیست؟! نکن! این کار رو با منِ خواننده نکن!!

قوی­ترین شخصیت کتاب به نظرم خشی بود. آدم­هایی که واقعاً می­تونن باشن و فقط باید دعا کرد گیر همچین کسایی نیفتاد!

میگن رضا امیرخانی برای این کتاب یک سال با ماشین تمام ایالت­های امریکا رو گشته و تحقیق کرده. شاید واسه همینه که اینقدر فضا قابل فهمه. تک تک آدم­هاش شخصیت نیستند، یک تیپ شخصیتی­ان، یه جورایی یه نمادن! خوشم میاد از این جور داستان­ها. بودن ارمیا تو داستان لذت بخشه، چون همون ارمیاست، همون که سال­های اول دبیرستان من عاشقش بودم، همونکه ناخودآگاه شده بود تیپ مورد علاقه­ام. پس زنده بودنش برام لذت بخش بود اما این ارمیای بیوتن اون ارمیا هم بود و هم نبود! شاید قصد هم همین بوده که ارمیا تو زندگی امروز، تو دغدغه­های زمینی­تر و سخت­تری باشه و خودشو رو نشون بده. به نظرم اینجا واقعاً ارمیا کم میاره. خودش رو ول می­کنه. شاید مثل همون ماجرای معدن تو کتاب ارمیا. اونجا هم واداده بود. دوست داشتنی نبود به همون اندازه­ای که تو جنگ یا زمان رحلت امام بود.

با این وجود رمان «بیوتن» دوباره لذت خوندن متن­های قوی امیرخانی رو داشت. متن­هایی که می­بینی چجوری به هم وصل میشن و معنا می­گیرن از آیه­های قرآن. لذت بخشه خوندن متن­هاش برام!

ممنون آقای امیرخانی!

 

فکر کنم کتاب­های دیگه­ای هم خونده­ام ولی الان یادم نمیان!!!

 

خواب و خیال

نازنین آمد و دستی به دلِ ما زد و رفت

پرده­ی خلوتِ این غمکده بالا زد و رفت

 

کنجِ تنهاییِ ما را به خیالی خوش کرد

خوابِ خورشید به چشمِ شبِ یلدا زد و رفت

 

دردِ بی­عشقیِ ما دید و دریغش آمد

آتشِ شوق در این جانِ شکیبا زد و رفت

 

خرمنِ سوخته­ی ما به چه کارش می­خورد

که چو برق آمد و در خشک و ترِ ما زد و رفت

 

رفت و از گریه­ی توفانی­ام اندیشه نکرد

چه دلی داشت خدایا که به دریا زد و رفت

 

بوَد آیا که ز دیوانه­ی خود یاد کند

آن­که زنجیر به پای دلِ شیدا زد و رفت

 

سایه آن چشم سیه با تو چه می­گفت که دوش

عقل فریاد برآورد و به صحرا زد و رفت.

                    ه.الف.سایه

 

 

مهر مادری

گربه­ای لانه­ی موشی را پیدا کرد و به بچه موش­ها هجوم برد.

موش یکهو فریاد زد:

"تو که خودت مادری، چطوری دلت می­آید بچه­های مرا با خودت ببری؟"

گربه جواب داد: " درست به همین خاطر. بچه­های من هم بچه موش را بیشتر از هر غذایی دوست دارند!"

فرانتس کافکا

 

 

گل­ها

گرگی به گله زد و یک گوسفند را با خود برد. چوپان، سنگی به طرفش پرتاب کرد و چند تا فحش آبدار نثارش کرد.

گل­هایی که پیش پای او روی زمین روییده بودند خیلی تعجب کردند و به همدیگر گفتند: "چرا به گرگ فحش می­دهد که هیچ آزاری به ما نمی­رساند اما با گوسفندان بد که ما را لگد می­کنند و می­خورند کاری ندارد؟"

فرانتس کافکا

 

 

  نوشته شده در  شنبه 15 تیر1387ساعت 20:4  توسط فائزه سوداگری  | 

هر روز یک کتاب!

چه لذتی! بدون توجه به کوه کارهایی که سرم آوار شده­ان و نمی­دونم چجوری از زیر اینهمه نخاله خودم رو زنده بکشم بیرون! حس یه آدمی رو دارم که زیر آوار گیر کرده ولی نمی­تونه بیاد بیرون و یه باریکه نور از بالا رو صورتش می­تابه و رقص گرده­های غبار رو تو اون باریکه می­بینه و از دیدن این صحنه لذت می­بره. آدمی که نمی­دونه یا درست تر بگم، نادیده می­گیره بوی مرگ رو، ضعف رو، گرسنگی رو و ناامیدی رو! کاری به قبل و بعد نداره و دلخوشه به لحظه قشنگی که الان براش درست شده.

من هر روز یک کتاب می­خونم و دلم قیلی ویلی میره از لذتش! آب و هوا عجیب این روزها تابستونیه! جون می­ده دراز کشیدن با یه ملافه زیر آفتابی که از پنجره می­تابه. یه بشقاب گیلاس و زردآلو و هلو کنار دستم و صفحه­هایی که تند و تند ورق می­خورن!

کار هر چند روز یه بارم شده رفتن به کتابفروشی و دو سه تا کتاب خریدن و بغل کردنشون و لذت بردن از بوی دوست داشتنی کتابفروشی!

مطمئنم که اونهایی که از گرونی کتاب حرف می­زنن و به این بهونه کتاب نمی خرن فقط تنبلن! قیمت یک کتاب خیلی کمتر از یک وعده غذا خوردن تو یه فست فود معولیه! یه پیتزا با یه سالاد یا یک ساندویچ با نوشابه و سیب زمینی حداقل 6 تومن میشه درحالی که اکثر کتاب­ها چیزی بین دو تا چهار هزار تومنن! اکثراً روی دوهزار تومن. هزینه خرید یه هفته کتاب من (با سیستم روزی یه کتاب) حدود یک چهارم هزینه­ایه که قبلاً خرج غذا و هله و هوله هفتگی­ام می­کردم با یه لذت چندین برابر و مزایایی چه بسا بیشتر!!!

 

بخش ارتوپدی خیلی مسخره­تر از اون چیزیه که انتظار داشتم. ذره­ای بهش علاقه ندارم و هیچی واسش نمی­خونم. بیمارستان فیروزگر رو دوست دارم نه به خاطر استادها یا آموزشش یا از این جور مسائل! بلکه به خاطر قدیمی بودنش! لذت می­برم از دیدن آجرهای کهنه­ای که داره! از حیاط­های پیچ در پیچش و راهای مختلفی که به ساختمونهای مختلفش داره. اون قدیم ندیما که ترم یک-دو بودم خیلی فرق داشت. خیلی کهنه­تر از این حرف­ها بود! شیشه­های شکسته و قاب عکسی که وقتی از در وارد می­شدی انگار صاف داشت تو رو نگاه می­کرد!! نمی­دونم اون قاب الان کجاست ولی من هر روز که وارد میشم ناخودآگاه سرم رو بلند می­کنم که ببینمش ولی نیست!

        

 

       

            ماکت بیمارستان! احتمالاْ ساخت عصر پارینه سنگی!! (کیفیت عکس رو شرمنده!!)

حضور و غیاب این بیمارستان با از این کارتهاییه که می­کشن ولی اثر انگشت هم می­خواد! لطف کردن واسه ما اثر انگشتش رو فعال نکرده­ان ولی واسه کارمندها، رزیدنتها و اینترنها اجباریه! خوشحالم که من مجبور نیستم مثل زندانیا انگشتم رو واسه چک شدن بهش بچسبونم! احساس کنترل شدن اصلاً جالب نیست! کم مونده DNA چک کنن!!

                    

           جای انگشت مربوطه!!!

 

 از اونجایی که من همیشه وضع حافظه­ام به خرابی الانم بوده و هیچی از فیلمایی که می­دیدم یا کتابهایی که می­خوندم یادم نمی­موند،

سوم دبیرستان که بودم تصمیم گرفتم که در مورد هر فیلم یا کتاب یه چیزی بنویسم! یه دفتر برداشتم و با اراده پیش رفتم. بیشتر کتابها. خلاصه و حسم رو نسبت بهشون می­نوشتم. کم کم از صرافتش افتادم و اون دفتر هم نمی­دونم کجا گم و گور شد.

از اون موقع به بعد با بالاتر رفتن سن، وضع حافظه­ام هم رو به افول گذاشت و شدم اینی که الان هستم! حتی اسم کتابهایی که تو این یه هفته خوندم رو هم به زور یادم میاد. شاید این وبلاگ بتونه نقش اون دفتر رو ادامه بده!

لیست کتاب­هایی که از 4 شنبه پیش تا امروز خوانده­ام:

 

حکایت عشقی بی قاف، بی شین و بی نقطه (مجموعه داستان کوتاه)

نویسنده: مصطفی مستور

ناشر: نشر چشمه

قیمت: 900

تعداد صفحه: 68

 جالب نبود برام. با اینکه داستان کوتاه رو خیلی دوست دارم ولی واسه خوندن این داستان­ها عملاً جون می­کندم.

 

عشق روی پیاده رو (مجموعه داستان کوتاه)

نویسنده: مصطفی مستور

ناشر: رسش

قیمت: 1500

تعداد صفحه: 140

 مثل مورد بالا. خوشم نیومد. نمی­دونم چرا به نظرم صحنه­هایی که مصطفی مستور می­سازه یه جورایی مصنوعیه. به دل نمیشینه. حس می­کنم می­خواد فضای داستان­های دهه 50 و 60 رو از خودش بسازه! تقلیدیه، همون به دلم نمیشینه!! خیلی از کتابهاش رو خوندم به امید اینکه شاید یه چیزی بشه و خوشم بیاد ولی نه، نشد! دیگه مطمئن شده­ام که نه، اصلاً دنبال داستان دیگه­ای ازش نمی­رم.

 

انتخاب (مجموعه داستان کوتاه)

نویسنده: سیمین دانشور

ناشر: نشر قطره

قیمت: 2000 تومان

تعداد صفحه: 168

اونجوری نبود که انتظار داشته­ام. دو سه تا داستانش خوب بود ولی اکثراً نه. داستان­های کوتاه سیمین هم خیلی جالب نیستند. یعنی به پای رمان­هاش نمیرسن وگرنه خوبن!

 

43 داستان عاشقانه (مجموعه داستان کوتاه)

گردآورنده: ولف وندراچک

ناشر: نشر مرکز

قیمت: 2200

تعداد صفحه: 160

واااااای، مزخرف به تمام معنا! احساس آدمی رو داشتم که گول خورده! گول اسم کتاب رو. دریغ از یه دونه داستان جالب. می­خوندم و به خودم فحش می­دادم! می­خوندم و حرص می­خوردم از وقتی که دارم سرش می­ذارم!

در کل این 43 تا، 3 تا داستانش برام جالب بود که حتماً در آینده نزدیک اینجا می­نویسمشون!

 

بازی آخر بانو

نویسنده: بلقیس سلیمانی

انتشارات: ققنوس

قیمت: 3800 تومان

تعداد صفحه: 292

خیلی دل و دل کردم وقتی خواستم این کتاب رو تو نشر چشمه بخرم. راستش از رمان­هایی که نویسنده زن دارن واهمه دارم. معمولاً به این آسونیا دلم رضایت نمیده به خوندنشون! بنا به توصیه گیوتین عزیز به رمان­هایی که جایزه ادبی برده­ان اعتماد می­کنم. این کتاب رو هم به همین دلیل خریدم. بد نبود. داستان روونی بود. نوع روابط هم خوب بود ولی بعضی جاها بدجوری اغراق داشت و واکنش طبیعی نبود. ولی فضاهایی که ساخته بود و نوع رابطه بانو با این مردها خوب بود. قسمت­های دانشکده و خانم دکتر محمدخانی هیچ رقمه نمی­چسبید. زیادی دروغ بود. کاش نویسنده نمی­خواست آخر داستان رو این شکلی به هم بیاره و عاقبت شخصیت­ها رو نشون بده. آخر داستان با کل فصل­های قبلش نمی­خوند.

 

وانهاده

نویسنده: سیمون دوبوار

ناشر: نشر مرکز

قیمت: 2000 تومان

تعداد صفحه: 150

یادداشت­های روزانه زنی که می­فهمه شوهرش معشوقه داره و عکس­العمل­هاشه. خیلی کتاب روون و قابل باوری بود. واکنش­ها کاملاً طبیعی و قابل درک. خیلی خیلی روون. با تمام وجود استیصال رو میشد درک کرد. تک تک واکنش­ها، تردیدها و نگرانیش رو میشد درک کرد. پای به پای شخصیت داستان حرص می­خوردم، ناامید می­شدم، شک می­کردم ولی اگه من بودم وقتی کار به آخر داستان نزدیک میشد، قبل از جدا کردن خونه توسط شوهر، بدون شک و درنگ ترکش می­کردم. شخصیت داستانش ضعیف بود. نه اینکه ضعیف پرداخته شه باشه ها، نه! حرفش هم همین بود که زنیه که استقلال نداره و به اطرافیانش وابسته است ولی من این شخصیت ضعیف رو نمی­پسندم با اینکه با کتاب خیلی حال کردم.

فقط کتاب همه می­میرند رو قبلاً از سیمون دوبوار خونده بودم. اون کتاب خوووووردم کرده بود. شخصیت آشنایی داشت که می­شناختمش! قبلنا هم ازش گفته بودم. جداً نویسنده توانمندیه. مطمئنناً بقیه کتابهاش رو هم خواهم خواند.

 

بگذریم (مجموعه داستان کوتاه)

نویسنده: بهناز علی­پور گسکری

ناشر: نشر چشمه

قیمت: 1300 تومان

تعداد صفحه: 134

بازهم یه مجموعه داستان کوتاه که همچین به دل نمی­شینه اما خیلی خیلی بهتر از اون یکیاست که تا الان گفته­ام. جایزه مهرگان سال 83 رو برده. داستانش هم امروزی­تره.

نمی­دونم چرا داستان­های کوتاه ایرانی امروزی نیستند. چرا اینقدر آدم­هاش دورن؟ دور از من و تو و دغدغه­های این دوره زمونه. همه یه عده زن یا مرد مالیخولیایی که هزارتا فکر تو سرشون چرخ می­زنه. بلا استثنا حداقل یک داستان در مورد تیمارستان داره بدون اینکه هذیان­هاشون قابل درک باشه. حتماً یه خودکشی به مزخرف­ترین شیوه، به علت­هایی که حتی یه دونه­اش علل شایع خودکشی الان جامعه نیست. تو همه این داستان­ها تقلید و تکرار رو می­شه دید. میشه تلاش نویسنده رو حس کرد. من از داستان­هایی که توش عرق ریختن نویسنده برای نوشتن رو میشه فهمید متنفرم. اکثر کتاب­هایی که این روزها خوندم اینجوری بودن. نمی­گم دیگه نمی­خونم ولی جداً از مجموعه داستان­های کوتاه نویسنده­های تازه­کار تا حالا خیری ندیده­ام!

 

لطفاً به من کتاب و کتابفروشی معرفی کنید!